همه شوق بودی!

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد،
پر از مهر بودی!پر از نور بودم!
همه شوق بودی!همه شور بودم!
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت"را
به شرم و خموشی،نگفتیم و گفتیم!
دو آوای تنهای سرگشته بودیم،رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم!
چه شب ها،چه شب ها که همراه حافظ در آن کهکشان های رنگین،
در آن بی کران های سرشار از نرگس و نسترن یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم!
تو با آن صفای خدایی،تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی
از این خاکیان دور بودی.
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده در عطر و رویا،بر آن شاخه های فرارفته تا عالم بی خیالی،
چه مغرور بودم...چه مغرور بودم...!
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم!
من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم.
من و تو ندانسته دانسته،
رفتیم و رفتیم و رفتیم،......
زنده یاد فریدون مشیری