|
|
|
|
نوروز مظهر زنده جاودانگي ،زندگي ،نشانه بهار و تبلور شادي و شکفتن طبيعت و انسان است. نياکان ما در تاريخ و تمدن ايران باستان درسرودها و نيايشهاي خويش از پروردگار مي خواستند؛ خدايا ...، ما را از آسيب ستمگران رهائي بخش ! منش جنگ خواهان را از ما دور ساز !! و به ما در خانماني از آشتي و آرامش ،شادي عنايت کن . نوروز همواره جلوه گر فرهنگ والاي فروغ راستي و سازندگي بشارت دهنده صلح و همبستگي و همزيستي همه مردمان است . بـا چنين اميـــــدي نوروز هميشه پيروز را به شمـا شادباش مي گويم و در سال نو براي همگان سلامتي،صلح و سرافرازي آرزو مي کنم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:57 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
به جرأت میتوان گفت که عبدالوهاب شهیدی خواننده و نوازنده عود، علاوه بر آثار ماندگاری که در برنامههای «گلها» از خود به جا گذاشته است، خدمت بزرگی به موسیقی این مرز و بوم کرد و آن پایهگذاری سبک ایرانی در نواختن بربط (عود) ساز باستانی ایرانی است. او به دور از هیاهو طی سالیان دراز برای خدمت به موسیقی تلاش کرده و همواره از استفاده از موسیقی برای کسب نام و شهرت پرهیز کرده است. با این وجود، همیشه محبوب مخاطبین خاص خود بوده و جایگاه او نزد اهل دل محفوظ است. عبدالوهاب شهیدی پس از سالها دوری از وطن زمستان سال گذشته به میهن خود بازگشت. پیش از آنکه از آمریکا به ایران باز گردد، طی تماس تلفنی از ایشان قول گرفتم تا با هم گفت و گویی داشته باشیم و بالاخره پس از ماهها انتظار، انجام این گفت و گو میسر شد: متولد سال ۱۳۰۱ شمسی هستم. در خانوادهای به دنیا آمدم که روحانی بودند؛ منتهی روحانی هنردوست. پدرم هنرمند بود. هم نقاش و طراح بود، هم معدنشناس بود، هم داروساز بود، کارهای دینی هم داشت. من آنجا بزرگ شدم. یک قسمتی از اخلاقیات را از آنجا دارم تا اینکه به مدرسه رفتم. در مدرسه «میمه» (نزدیک اصفهان) چون بخش بود تا کلاس چهارم بیشتر نداشت، مجبور شدم کلاس چهارم را چهار سال بمانم؛ بلکه کلاس ششم تشکیل شود. در سن ۱۶ سالگی آموزگار رسمی آن زمان شدم. زمان رضاشاه، سه سال آموزگار بودم تا اینکه به سربازی رفتم. سربازی که تمام شد، به محل کارم برگشتم. به من گفتند باید یک سال صبر کنی تا محل خالی شود. این به من برخورد و رفتم تهران و دیگر برنگشتم. از قدیم هم من ارتش را خیلی دوست داشتم. این بود که رفتم ژاندارمری به عنوان کارمند دفتری استخدام شدم. بعد به ارتش منتقل شدم. کار من چون همیشه در دفتر سررشته داری و کارپردازی بود، به سررشتهداری ارتش برگشتم. از آنجا به لشکر دو زرهی رفتم. سال ۵۱ هم بازنشسته شدم و به کار کشاورزی مشغول شدم. این را نگفتم. سال ۱۳۲۲، بعد از پایان خدمت سربازی چون به طرف موسیقی کشیده میشدم، برای یادگیری آواز، به کلاس جامعه باربُد، زیر نظر استاد «مهرتاش» رفتم که که مردی بسیار بزرگ، وطنپرست و هنردوست بود و شاگردان زیادی هم بودند. سپس به طرف تئاتر کشیده شدم. در ضمن یادگیری، کار تئاتر هم میکردم تا اینکه سال ۳۹ به رادیو کشیده شدم که تا سال ۵۷ هم برنامهی گلها ضبط میکردم. چرا باید این همه سال ما از شما بیخبر باشیم!؟ نه کنسرتی، نه مصاحبهای ... من اصولاً از بدو کارم هیچ وقت دنبال نشریات و میکروفن و اینها نبودم و تا توانستم، فرار کردم. همیشه دوست داشتم کنار باشم. چرا؟ دلیلش چه بود؟ دلیلش این است که آدم راحتتر است. شما نواختن «عود» را از چه کسی آموختید و از چه سنی شروع کردید؟ ساز اول من «سنتور» بود که سال ۱۳۲۲ شروع کردم. ۱۲ سال سنتور میزدم. آن زمان رادیو گوش میکردم؛ رادیو خاورمیانه، عربی را که گوش میکردم، این صدای «عود» من را خیلی منقلب میکرد. این که میگویند هر کسی هر آرزویی دارد به آن میرسد، من هم به آرزوم رسیدم. اولین نفری که من را راهنمایی کرد، آقایی بود با نام «خضوری» که عرب و از اهالی «بصره» بود. زمانی که اسراییل داشت تشکیل میشد، یهودیها را از اطراف و اکناف دنیا به اسراییل دعوت میکردند، این (خضوری) به ایران آمد. او استاد «قانون» بود. نوازنده خیلی ماهری بود که «عود» هم میزد. با او آشنا شدم. برایم «عود» آورد؛ راهنماییام کرد؛ طرز کوک و انگشتگذاری را یاد داد. یک مدت هم با هم نوازندگی میکردیم. چون من با «تار» آشنایی داشتم، زود پیدایش کردم. یعنی عود تا آن زمان در ایران نبوده است!؟ چرا؛ عود بود. آقایی با نام «یوسف کاووسی» در ارکستر عود میزد. آقای «اکبر محسنی» هم بود که در ارکستر میزد. اینها ساز اصلیشان تار بود و عود را هم سبک تار میزدند. اما موقعی که من شروع کردم؛ دیدم اگر من هم بخواهم سبک آنها را استفاده کنم که همان است. من میخواهم آواز ایرانی بخوانم. میخواهم «شور» بخوانم؛ «افشاری» بخوانم. با ریتم نمیشود. این بود که روی مضراب عود پیاده کردم. سبک عوض شد. که الان ماشاالله همهشان میزنند؛ همهشان این کار را میکنند. میگویند: «نی به عرفان میزند، عود به حکمت» شما که عمری با عود همدم بودهاید، این را برای من تعبیر کنید. اولین پله عرفان، موسیقی است. عارفی به عرفان میرسد که موسیقی بداند یا از موسیقی خوشش بیاید. مولانا «رباب» میزده است. حافظ «بربط» میزده و میخوانده است. تمام حکمایی که از قدیم داریم، وقتی تاریخ زندگیشان را میخوانیم، همهشان با موسیقی سر و کار دارند؛ موسیقیدان هستند. خود موسیقی انسان را پاک میکند؛ تصفیه میکند. موسیقی ودیعهی خدایی است. مولانا میگوید وقتی صدای رباب و دف بلند میشود، در عرش باز میشود. پس این موسیقی ملکوتی است. هر نوع سازی، فرق نمیکند، هر نوع سازی، پاککننده است؛ تصفیهکننده است؛ انسانساز است. شما شاگردانی هم داشتید که از شما نواختن عود را آموخته باشند؟ عود نه. البته زمانی که من سبک را شروع کردم، نوارهایی که تکنوازی کرده بودم، در یک سازمانی که شاگرد تربیت میکردند و وابسته به رادیو تلویزیون بود، این نوارها را میگذاشتند و شاگردها از روی نوارها میزدند؛ اما اینکه شخصاً آنان را دیده باشم، نه. آخرین کنسرتی که شما برگزار کردید، چه زمانی بوده است؟ کنسرتهایی که در ایران برگزار میکردیم در تالار وحدت کنونی بود. غیر از آنجا من هیچ جای ایران برنامه نگذاشتم؛ جز جشن هنر شیراز که ۹-۸ سال برگزار شد، همه ساله بودم و اجرا میکردم. با استاد پایور رفتیم و در سراسر اروپا برنامه اجرا کردیم. بعد به امریکا رفتیم که آخرین برنامه در کالیفرنیا بود. دوستان به ایران برگشتند؛ اما من به عنوان دید و بازدیدی که آنجا بود، دو ماه ماندم که همان موقع سانحهای برایم پیش آمد که مجبور شدم ۱۴ سال در آمریکا بمانم. یعنی ظرف این ۱۴ سال هیچ جایی هیچ برنامهای اجرا نکردید؟ چرا بود؛ پراکنده بود؛ آن هم برای کلوپهای فرهنگ ایران. یک سازمانی مخصوص ادبیات و فرهنگ و موسیقی ایران به وجود آورده بودند. دعوت اینها را قبول میکردم؛ ولی کنسرت آنچنانی، نه، شرکت نکردم. به عقیده شما چرا دیگر سالهاست که آثار جاودانی و ماندگار خلق نمیشود؟ خب در هر دگرگونی این چیزها پیش میآید؛ جاها عوض میشود. در دگرگونی هم به زمان زیاد اهمیت نمیدهند ممکن است ۲۰، ۳۰ یا ۴۰ سال طول بکشد. کارها عوض میشود؛ رشتهها عوض میشود؛ ولی الحمدلله حالا یک انسجامی پیدا کرده است. باز هم ارکسترهایی هستند؛ نوازندگانی هستند؛ خواننده زیاد شده است. ولی یک چیز را هنوز پیدا نکردهاند. آن شخصیت هنری خودشان را پیدا نکردهاند؛ هم خواننده و هم نوازنده. چرا؟ برای اینکه هنرمند اگر شخصیت، سبک نداشته باشد، سبک یعنی شخصیت، فایده ندارد؛ هر کاری بکند، تقلید است؛ جا پا گذاشتن است. اینها باید اول خودشان را بشناسند. انسان وقتی خودش را شناخت، در رشته کارش هم خودش را پیدا میکند. چند برنامه گلها اجرا کردید؟ فکر میکنم ۵۰۰-۴۰۰ ساعت باشد. از سال ۳۹ تا سال ۵۷ به طور مداوم، ماهی سه، چهار، پنج یا شش تا برنامه تحویل میدادیم. ارکستر گلها اصلاً چگونه به وجود آمد؟ ارکستر گلها در اثر زحمات «داوود پیرنیا» یکی از افراد نامی در موسیقی ایران که اسمش همیشه در تاریخ موسیقی ایران ثبت خواهد شد، به وجود آمد. این پیرمرد خیلی زحمت کشید. با اینکه شغلهایی مثل معاون نخستوزیر، رییس کانون وکلا و ... داشت، همه را رها کرد و آمد به این کار چسبید؛ چون علاقه داشت. من خودم شاهد بودم ساعت ۹ صبح میآمد، ساعت ۹ شب میرفت. سر پا میایستاد و برنامه تهیه میکرد. این برنامهای که شنونده نیم ساعت گوش میکند، دست کم ۵۰-۴۰ ساعت روی آن کار شده است. اول ماکت آن را میسازند؛ بعد میدهند برای پخش؛ همین طوری خام نمیدهند. خواننده میآید میخواند. بعد نوازنده سولیست میزند. بعد گوینده شعرش را میگوید. بعد به هم بسته میشود. یک دفعه ضبط نمیشود؛ در چندین مرحله ضبط میشود. فکر میکنم چون خودش چند بار گفت من اسلوب برنامه گلها را از مرحوم اسماعیل مهرتاش در تد اتر یاد گرفتهام. برای اینکه آقای مهرتاش هم در تئاتر برنامهای داشت به نام «تابلو موزیکال» مثل حافظ، خیام و چیزهای دیگر. درست شگرد برنامه گلها بود. گوینده بود؛ موزیک بود؛ خواننده بود و ترانه. بنیانگذار گلها «داوود پیرنیا» بود. از اهالی موسیقی، چه خواننده و چه نوازنده باید دارای چه ویژگیها و شرایطی بودند که به ارکستر گلها راه پیدا میکردند؟ اول که اینها ارکستر تشکیل دادند سه چهار نفر بیشتر نبودند. خودش (پیرنیا) میگفت من با سه چهار نفر افراد مسن، یک ارکستر ۷۰-۶۰ نفره جوان درست کردم. بعد کم کم از هنرستان موسیقی به این طرف کشیده شدند و این ارکستر را تشکیل دادند که آقایان مرحوم خالقی، معروفی و ... اینها را سرپرستی میکردند. از سه چهار نفر به ۷۰-۶۰ نفر منتقل شدند. اکثرشان هم جوان بودند؛ تحصیل کرده بودند. افراد ارکستر باید تحصیلکرده باشند؛ چون سر و کار با نت دارند. در قدیم نت چنان رایج نبود. بعضیها میدانستند و بعضیها نمیدانستند. برای تکنوازی فوقالعاده بودند؛ اما همنوازی کردن فرق میکند و معلومات نت باید بالا باشد. زمانی که انقلاب شد، شما خودتان نخواستید به فعالیت ادامه دهید یا مسئولین امور فرهنگی مانع شدند؟ همان طور که گفتم، وقتی دگرگونی پیش میآید، کارها همه عقب میافتد. ما موقعی دوباره شروع کردیم که سال ۷۳ بود. کنسرتهایمان شروع شد. رفتیم اروپا و آمریکا ... همیشه پیش میآید. دگرگونی همیشه یک توقفی دارد. تصمیم ندارید به زودی برنامهای اجرا کنید؟ تا ببینیم چه پیش میآید. در ایران؟ یک زمزمهای هست. چه زمان تشکیل شود، معلوم نیست. خاطرهای از دوران کار هنریتان را که همیشه در ذهنتان ماندگار است، برای ما تعریف کنید. همهاش خاطره است! اولین صدایی که از من پخش شد خودش یک داستانی دارد. منزل یکی از دوستانم مهمان بودیم، پنجشنبهها آنجا جمع میشدیم. آقایی بود با نام «احمد مهران» که کلکسیون نوار داشت. آدم محققی بود. با همه هنرمندان هم رفیق بود. خدا میداند چه قدر نوار زنده تهیه کرده بود. شبی بود آنجا بودیم و برنامهای هم ضبط کردیم. بعد از دو روز تلفن زد گفت یک نفر هست شبیه شما میخواند. بیا ببین او را میشناسی؟ من رفتم و متوجه شدم همان برنامه قبلی را به مرحوم پیرنیا داده است. پیرنیا هم روی آن کار کرده و پخش کرده است؛ بدون اسم! به من گفت تا چه وقت میخواهی در اطاق و صندوقخانهات بخوانی!؟ مردم هم حق دارند. این پیشآمد باعث شد که من در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم و ماندم تا آخرش. اینها همهاش خاطره است! آیا پیام خاصی برای شنوندگان رادیو زمانه دارید؟ البته، مردم تا کمک نکنند، تا پشتیبان هنرمندشان نباشند، هنرمند هیچ کاری نمیتواند بکند. باتری هنرمند را مردم شارژ میکنند. همین استقبال کردنشان است، تعریف کردنشان است، اگر آثاری دارند، خریدنش است. کمک، نمیگویم مالی، برای اینکه یک هنرمند قابل احتیاج به کمک مالی ندارد؛ چون دو رشته است: یک هنرمند، بازاری است؛ یک هنرمند، گوشهگیرِ. با هم فرق میکنند. این با پول میسازد و آن یکی هم با گرسنگی میسازد. اینها با هم فرق میکنند. ولی اگر دسته دوم را حمایت کنند، شاید یک چهرههایی بینشان پیدا شود. و نکته دوم اینکه از خانه باید شروع شود. بچهای که در خانه است، باید از همان خانه شروع کند؛ موسیقی به او یاد بدهند یا در خانه موسیقی گوش کند. عکس هنرمندان را نشانشان بدهند تا ببیند اینها کی هستند؟ این هنرمند قدیمشان است؛ این جدید است. کارهایشان چه بوده؛ شخصیت شان چه بوده و ... اینها وظیفه مردم است. آنها باید کمک کنند. اگر اینها نباشد، درست در نمیآید. منبع : مينو صابري |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 9:32 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد «حسن ناهید» یکی از نوازندگان برجستهی «نی» در ایران است که نینوازی را در شرایطی بسیار سخت آموخت. پدرش فردی نظامی و مذهبی بود که بهشدت مخالف موسیقی بود. از طرفی حسن ناهید به هیچ استاد نیای دسترسی نداشت اما آنقدر مصمم در این راه کوشش کرد تا توانست علاوه بر آموختن، شیوهی نویی را در نینوازی ابداع کند. شیوه انگشتگذاری در نینوازی که او ابداع کرد باعث شد که قابلیتهای نی بیش از پیش جلوهگری کند و این شیوه علاوه بر آسانتر کردن آموزش «نی» کمک کرد که نوازندهی نی بتواند در ارکسترها، با دیگر سازها همنوازی یا تکنوازی کند. حسن ناهید که سالها در ارکسترهای بزرگ رادیو و کنسرتهای داخل و خارج از ایران هنرنمایی میکرد اکنون به دلیل مشکلات جسمی و دستور پزشک نی نمینوازد اما در دانشگاه و کلاسهای آموزش موسیقی به تدریس هنرجویان مشغول است. برایم جالب بود که استاد حسن ناهید با اینترنت هم میانهی خوبی دارد و میگوید یکی از سرگرمیهایی که از آن لذت میبرم این است که از طریق اینترنت به «رادیو گلها» گوش میکنم و پس از سالها آثاری را میشنوم که خودم هم در آنها ساز میزدم. از چه سنی به «نی» علاقهمند شدید و نینوازی را از که آموختید؟ من در ۱۰ سالگی بر اثر شنیدن صدای ساز استاد حسن کسایی، استاد بزرگ نی ایران از رادیو، مشتاق و عاشق این صدا شدم و علاقهمند شدم که دنبال آموختن نینوازی بروم. در آن زمان رادیو کم بود و ما رادیو نداشتیم، فقط از طریق رادیوهایی که تازه در مغازهها آمده بود و روشن میکردند گوش میکردم. دربارهی «نی» تحقیق کردم، دیدم نیهایی که در شهرهای دیگر ایران (غیر از اصفهان) هست، نیهای چوپانی است. در آن زمان به جز استاد حسن کسایی، هیچ نوازندهی نی دیگری نبود، یکی هم مرحوم حسین یاوری بود که اواخر عمرش بود و نمیتوانست ساز بزند، من ایشان را هم زیارت کرده بودم. استاد کسایی در اصفهان و من در شیراز بودم. پس از تحقیق فهمیدم نی استاد کسایی، نی مخصوصی به نام «نی هفت بند» است که جز در اصفهان در هیچیک از شهرهای ایران نیست و باید از اصفهان تهیه کرد. یک نی تهیه کردم و با وجود اینکه آن فروشندهی نی صدای نسبتاً بدی از آن نی درآورد، اما همانجا متوجه شدم که این نی را با دندان میزنند. با نگاه کردن به همان نی زدن فروشنده، تمرین را آغاز کردم. کار تجربی و بدون استاد، کاری بسیار وقتگیر و مشکل است. با آن نی که تهیه کرده بودم میزدم، گاهی وقتها هم استاد کسایی در رادیو ساز میزدند و متوجه میشدم صدایش با نی من مطابقت دارد البته گاهی هم مطابقت نداشت. آن زمان نمیدانستم که نیهای مختلفی وجود دارد. با توجه به اینکه نینوازی را بهصورت تجربی آموختید و نه نُت میدانستید و نه استادی داشتید چطور آنقدر زود و با سن کم به ارکسترهای بزرگی چون «ارکستر گلها» راه پیدا کردید؟ حدوداً ۱۷ ساله بودم که به تهران آمدم و خوشبختانه در تهران با انسانی بسیار پاکدل و نیکاندیش، مرحوم محمدمهدی کمالیان آشنا شدم که ایشان هم در نوازندگی «سهتار» استاد بودند و هم سهتارساز قابل و ماهری بودند. مرحوم کمالیان من را خدمت اساتید آن زمان مثل مرحوم نورعلیخان برومند، مرحوم سعید هرمزی، مرحوم سلیمان امیرقاسمی، مرحوم بهاری و دیگر اساتید برد. تا اینکه روزی مرحوم کمالی به من گفت نُت میدانی؟ گفتم نه. من را خدمت استاد دهلوی برد. استاد دهلوی در آن زمان رئیس «هنرستان عالی موسیقی» و رهبر «ارکستر صبا» در شورای عالی موسیقی فرهنگ و هنر بودند. هفتهای یکبار برای آموختن به خانهی استاد دهلوی میرفتم ایشان یک دینار هم از من نمیگرفتند و به من تعلیم میدادند. بعد از دو ماه و نیم استاد دهلوی فرمودند فردا به هنرهای زیبا، تالار فارابی بیا. زمانی که رفتم دیدم ارکستر ایرانی بسیار بزرگی است و اساتیدی چون استاد ظریف، استاد اسماعیلی و دیگران حضور داشتند. خیلی از سازهایی را که آنجا بود مثل «قیچک»، «قیچکآلتو»، «قیچکباس»، «قانون»، «رباب»... تا به حال ندیده بودم. آنها هم «نی» ندیده بودند، چون اولین کسی که در سال ۱۳۳۹ نی را به تلویزیون برد و در تلویزیون نواخت من بودم. میگویند «نی» جاهطلب است، شما که عمری با «نی» سر و کار داشتید بهنظر شما واقعاً جاهطلب است؟ فکر نمیکنم، نی از نظر ساختمان یکی از سادهترین سازهای ایرانی است، یعنی همان قسمت ساقهی بالایی درخت نی است و شش سوراخ دارد اما از نظر تکنیک نوازندگی و ایجاد صداهای مختلف مشکلترین ساز است، هر صدایی را باید آدم خودش ایجاد کند. شاید منظور این بوده که مثل دیگر سازها به سادگی در دسترس نیست، مثلاً اگر یک بچه روی سیم سهتار یا سنتور بزند صدایی از ساز درمیآید ولی در «نی» تا آن صدا دربیاید مدتها طول میکشد و خیلی مواقع هست که آدم هر چه در آن فوت میکند صدایی از نی در نمیآید. تازه آن اول ماجرا است، وقتی نوازنده صدای نی را درمیآورد صداهایی توأم با پارازیت و خش هست که باید طی هفت، هشت سال تلاش و زحمت آن صدا را به صدایی شیشهای و صاف تبدیل کند که این برای همه هم مقدور نیست و به همین دلیل است که نوازندگان خوب نی بسیار کم هستند. نظر شما در مورد آموزش نی، به روش سینه به سینه چیست؟ اعتقادی به این روش ندارم. میتوانم مثال بزنم، شما غزلیات حافظ را غزل، غزل به من یاد بدهید اولاً که معلوم نیست مثلاً غزلی را که امروز میخوانید دفعهی دیگر هم عین همان بخوانیدش، مخصوصاً در مورد موسیقی که خیلی مسألهی مهمی است و آموزش باید دقیق باشد. چرا نروم سواد یاد بگیرم که هم حافظ را بخوانم هم سعدی را هم نظامی را... موسیقی هم همینطور است. این مختص زمانی بود که در ایران «نُتی» نبود، کسی چیزی ننوشته بود، کتابی نبود. امروزه صدها کتاب هست. یک نوازندهی نی وقتی نُت و انتقال نظری را خوب یاد بگیرد، بلافاصله میتواند انتقال بدهد، یک پرده، دو پرده، بیشتر، کمتر... با وجود اینهمه کتابهای مختلف چرا سینه به سینه یاد بگیرد؟ مگر امکان دارد محتویات اینهمه کتاب را به روش سینه به سینه یاد بگیرد؟ و از چه کسی یاد بگیرد؟ فکر نمیکنم کسی باشد که همه اینها را یکجا بداند. بهترین راه این است که نُت و سواد موسیقی یاد بگیرد و هر کتابی دم دستش بود، چه درباره «تار» چه «ویولن» چه «نی» یاد بگیرد. به من میگویند برای نی یک متُد بنویس، میگویم اول اینکه متُدنویسی کار سادهای نیست و خیلی مشکل است، دوم اینکه من چرا این کار را بکنم؟ هر چقدر هم زحمت بکشم یک کتاب نوشتهام که اطلاعات آن محدود است، ولی سعی میکنم نُت را به شاگردانم خوب یاد بدهم. در تدریس خودم، سه کتاب ویولن مرحوم روحالله خالقی را که مال هنرستان است، سه کتاب ردیف مرحوم «ابوالحسن صبا» و یک کتاب مجموعه پیشدرآمد استاد «پایور» هست که درس میدهم. اگر شاگرد نی و یا هر ساز دیگری بتواند این کتاب را بزند فکر نمیکنم دیگر مشکل نُتی داشته باشد، و در پایان «ردیف موسیقی آوازی ایران» به روایت مرحوم «عبدالله دوامی» را که توسط استاد پایور گردآوری شده، درس میدهم. این کتاب به روایت استاد دوامی است و ایشان خواندند، «راست کوک» است یعنی به جای صدای مرد است. شاگرد، این کتاب را (چه آوازهایش چه دستگاههایش) میزند و بعد بهطور نظری همان موقع انتقال میدهد و «چپ کوک» را میزند و در آخر کتاب ۱۸۶ آهنگ هست که باید هم راست کوک بزند و هم چپ کوک، که بسیار آهنگهای مشکلی است. فکر میکنم بعد از هشت، نه کتاب زدن، نوازنده، نوازندهی قَدَری باشد و بتواند از پس نوازندگی «نی» بربیاید. شما که با روش سینه به سینه مخالف هستید لابد با «موسیقی مقامی» هم مخالف هستید. نه، چون متأسفانه هنوز از نظر نوشتاری برای آن موسیقی کاری انجام نشده و کسانیکه موسیقی مقامی را درس میدهند، نُت نمیدانند بنابراین به چه روشی یاد بدهند؟ روش سینه به سینه. ولی میبینیم که مرحوم «صبا» در اولین دورهای که مرحوم «علینقیخان وزیری» در سال ۱۳۲۲، هنرستان موسیقی را تأسیس کردند شاگرد ایشان بودند و طی ۲۵ سال زندگی بسیار پربار و پربرکت هنری ِ ایشان، چقدر شاگرد بیرون آمد. خیلیهاشان مثل مرحوم تجویدی، آقای رحمتالله بدیعی، آقای مهندس همایون خرم و دیگران جزو اساتید موسیقی شدند. اگر ایشان میخواستند سینه به سینه یاد بدهند آیا میتوانستند اینقدر شاگرد درس بدهند؟ نمیتوانستند. چند سال است که به موسیقی مقامی ما ارزشی دادند و به آن توجهی میشود، پیشتر که از این خبرها نبود. مثلاً یادم هست در هیچ کدام از «جشنهای هنر» که ۱۲ تا بود، یکی از این نوازندگان مقامی هم حضور نداشتند. چرا بودند. کی بود؟ استاد «بَبی» و استاد «آبچوری». در چه سالی؟ در جشن هنر شیراز، استاد بَبی، «دایره» میزد و استاد آبچوری هم «قوشمه» میزد. یکی دو تا بودند، مثلاً استاد یگانه و... نبودند، هیچوقت ندیدم. علت اصلی همان ندانستن نُت است و اغلب اینها در روستاها و شهرهای کوچک زندگی میکنند. برای دیگران هم سختتر است که بخواهند از اینها استفاده کنند و هیچ روش دیگری برای یادگیری علاقهمندان موسیقی مقامی، جز روش سینه به سینه نیست. چرا در ارکسترها فقط یک نوازندهی «نی» حضور دارد؟ دلیلش این استکه اگر مثلاً دو «تار» داشته باشیم، این دو «تار» میتوانند آن سیمهای (مثلاً اول، دومشان) را عین هم کوک کنند ولی در نی، شیوهی دمیدن هر شخص با شخص دیگر تفاوت دارد. دو نوازندهی نی نیستند که بتوانند دقیق دقیق یک صدا را از نی دربیاورند. حتی یک تفاوت کوچک هم که باشد فالش میشود، این است که از خیر آن میگذرند. از قدیم هم همینطور بوده و از یک نی استفاده میکردند. حالا همان را میتوانند به وسیلهی دستگاه، همهجور تغییر بدهند. همان نوازنده یک بار بَم بزند و یک بار، زیر، یا با هم میکس شود. علتش این است که دو نفر نمیتوانند صدای عین هم از نی در بیاورند، این است که فقط از یک نی استفاده میشود. منبع: مينو صابري |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 9:23 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
![]() امروز بیست و سومین سالگرد درگذشت مخملین صدای ایران ، استاد غلامحسین بنان بود.روزی که موسیقی ایران یکی از بزرگترین حافظان و بزرگترین تاثیرگزاران خود را از دست داد.علاقۀ شدید بنده به این استاد گرانقدر موجب شکل گیری مطالبی مثل : این مطلب ، این مطلب ، این مطلب ، این مطلب و این مطلب ، در مطالب گذشتۀ وبلاگ آواز شده و قصد من در این مطلب تکرار مکررات نیست!.پنج خاطره از استاد بنان را به همراه هشت تصنیف از زیباترین تصنیفهای ایشان را برای دانلود می گذارم ، باشد که مورد توجه عزیزان و بازدید کنندگان وبلاگ قرار گیرد.
علی تجویدی : شبی پس از فراغت از اجرای برنامۀ گلها با هم بر آن شدیم تا از میدان ارگ به سوی استودیوی گلها در ساختمان رادیو که در آنجا قرار داشت ، ساعتی بسوی شمال تهران پیاده قدم بزنیم.در میان راه بنان از من پرسید : بنظر تو چگونه می توانیم از دستگاه سه گاه به آواز بیات اصفهان تغییر مقام کنیم و باز از بیات اصفهان به شور و سپس به سه گاه برگردیم ؟ هر دو در بدست آوردن راهی مناسب به زمزمه مشغول شدیم و هم چنان در یافتن پاساژی بودیم که این تغییر مقام یا به اصطلاح مرکب خوانی به گونی ای لطیف و خالی از تصنع انجام گیرد.خوب یاد دارم که ساعت خروج ما از استودیو ساعت 7 بعد از ظهر بود و راهپیمایی و جستجوگری ما آنچنان پی گرفت که گذشت مکان و زمان را فراموش کردیم و آنگاه به خود آمدیم که یک ساعت از نیمۀ شب گذشته بود ، تازه دانستیم نزدیک پل رومی شمیران قرار داریم و در این مدت خستگی و گرسنگی و تشنگی را به شور و شوق هنر و پویش و همدلی ، را همه از یاد برده بودیم اثر آنچه گذشت ، پدید آمدن آهنگ « یاد کودکی » بود که در آن سیر آهنگ از بیات اصفهان به سه گاه و سپس به شور و برگشت فرود به بیات اصفهان است و هر گاه این آهنگ را می شنوم یاد فراموش نشدنی آن شب برایم زنده می شود.
فریدون حافظی : بیاد دارم شبی در منزل مجید وفادار در خدمت بنان و رهی معیری و چند تن دیگر گرد آمده بودیم.آن شب بنان را نه چنان دیدم که دریافته بودم.او آواز نمی خواند ، پرواز می کرد ، به روانی و سبکی نسیم دستگاهی به دستگاه دیگر و از گوشه ای به گوشۀ دیگر پر میکشید.گاه من و گاه وفادار او را همراهی می کردیم ، در آن حال که وی به تمامی گوشه های ردیف سر می کشید و مرکب خوانی می کرد ، نگران بودم نتواند به پرده ای که از آن آغاز کرده بود بازگردد.ولی آنگاه دچار شگفتی شدم که او به قدرت حنجرۀ نیرومند خود از همان راههایی که عبور کرده بود ، پایگاه به پایگاه بازگشت و به پردۀ نخستین رسید.گویی سازی در حنجره داشت که با استادی ، و به هر گونه که اراده می کرد آن را می نواخت و چنین هنرنمایی ، حتی برای نوازندگان چیره دست که به پرده های دست افزار موسیقی آشنایی کامل دارند بسی دشوار است و از عهدۀ همه کس ساخته نیست ، تا چه رسد به خواننده ای که صدا را در حنجرۀ خویش می پرورد.
بیژن ترقی : روزی در ادارۀ رادیو و در اطاق برنامۀ گلها به استاد بنان برخوردم ، در حالی که با دوستان دیگر سر گرم صحبت بودند.گویا در زمینۀ تلفیق شعر و موسیقی گفتگو می کردند.با دیدن بنده دوستان را مخاطب ساخته ، گفتند : فیالمثال همین تصنیفی که ایشان ساختهاند و چندی پیش اجرا شد ، متاسفانه خوانندۀ آن ، نه چگونگی حالت واقعی آهنگ را درک کرده و نه به پیام و مضمون شعر توجهی داشته است.سپس شروع کردند به خواندن چند فراز از تصنیف مزبور ، من که در تمرین و ضبط آن آهنگ حضور داشتم و می اندیشیدم که آهنگ و شعر بی نقص است ، با شنیدن صدای بنان و چگونگی بیان شعر و تلفیق آن با آهنگ و زیروبم و لطیفه های صدای ایشان احساس کردم ، شعر چنان حالتی به خود گرفت که مرا که سرایندۀ آن اشعار بودم از خود بی خود کرد ! آنچنان که گویی دریچۀ دیگری از عالم موسقی بر من گشوده میشد.در آن هنگام بود که به معنی واقعی تلفیق شعر و موسقی پی بردم و از آن پس توجهم به اجرا و چگونگی تسلط خواننده دربهتر عرضه کردن راز و رمز شعر و موسیقی جلب شد و سعی کردم این موضوع بسیار حساس را هنگام سرودن تصنیف نیز در نظر داشته باشم.
همسر بنان : بنان ، آوازی در دستگاه چهارگاه دارد که روی صدای ظلی خوانده است.ماجرا از این قرار بود که بنان با ظلی شرط می بندد که روی صدای او بخواند.ظلی می گوید نمی توانی ، آن وقت بنان روی حرفش می ایستد و بعد خود ظلی بلند می شود و بنان را در آغوش میگیرد و به او صمیمانه می گوید که من شرط را باختم.از وقتی وزیری و خالقی تشخیص دادند که بنان بهتر است پایینتر بخواند او ترجیح داد صدایش را پایین بیاورد.خوب خیلی ها هستند که ممکن است فریادشان تا کوه البرز هم برود ولی شعرشان نا مفهوم است نه صحیح.امروز خواندن به تنهایی ، هیچ لطفی ندارد.صدا باید گرم و مطبوع باشد.
در ادامه می توانید هشت تصنیف از تصنیف های استاد غلامحسین بنان را دانلود کنید.
1- الهۀ ناز : شعر : کریم فکور باز اي الهه ى ناز با دل من بساز
2 - توشۀ عمر : شعر : معینی کرمانشاهی چون درای کاروان در میان شبروان بانگ عمر ما می رسد به گوش با گذشت این و آن می دهد ندا زمان هر سحر، که ای: خفتگان به هوش بی خبر، آمدی، همچو رهگذر بی خبر، می روی، توشه ای ببر عمر دیگر کی دهندت ؟ داستان ها در زمانها مانده از کاروانها زین حکایت با خبر شو تا بماند، داستانی از تو هم در زبانها نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری بی خبر از قافله در گوشه صحراها در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره گمشده در پیچ و خم شوق و تمنّاها نکنی گر هوسی ، ملکوتی نفسی تو که مرغ فلکی ، منشین در قفسی ز چه دل بسته شوی ؟ به خدا خسته شوی چو مرادت نبود به مرادی برسی چون درای کاروان در میان شبروان بانگ عمر ما می رسد به گوش با گذشت این و آن می دهد ندا زمان هر سحر که ای خفتگان به هوش 3 - بلاکش شعر : ؟ نبود آرامی به دل ناشادم دهد این دل آخر به خدا بر بادم ز چه با دست غم به بلا افتادم ز چه بر گوش کس نرسد فریادم نتوانم که بنالم ز پریشانی به چه راهم بکشاند غم پنهانی همه شب همه شب مستی مدهوشی همه جا همه جا حسرت خاموشی زدل رسوا به کجا بگریزم به کجا تنها به کجا بگریزم ز پریشانی به کجا رو آرم ز غم دنیا به کجا بگریزم تا بلاکش باشم من در آتش باشم به چه پایی بگریزم ز شرار دل به چه صبری بنشینم به کنار دل 4 - بهار دلنشین شعر : بيژن ترقی تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
5 - افسون ساز شعر : فروغی بسطامی یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت 6 - بخاطر تو شعر : ؟ بر دل ما تیر بلا می بارد از نگهی عشوه گری کشته مرا با چشم دل سیهی بر نگهی جان بازم چشم تو ای مهنازم دل من تو به یک نگهت جانا شیدا کردی ز شرار نگه به دلم شوری بر پا کردی به یکی ساغر شد دل و دین از دستم چه به جانم کردی که چنین سر مستم 7 - هستی شاعر : ؟ هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی ای هستی منو مستی تو افسانه اي غم افزا چرايی غمین اقامت گزین به درگاه می فروشان بگذر ز جهان همچون من افشان به جهانی دامن ای هستی منو مستی تو افسانه اي غم افزا 8 - بوی جوی مولیان ( به همراه مرضیه ) شعر : رودکی بوی جوی مولیان آید همی ریگ آموی و درشتی راه او آب جیحون از نشاط روی دوست ای بخارا شاد باش و دیر زی میر ماهست و بخارا آسمان میر سروست و بخارا بوستان آفرین و مدح سود آید همی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 7:22 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
سرزمین گیلان که از استانهای سرسبز و افتخار آمیز ایران است، با آن گنجینه های پربار و غنی موسیقی محلی ( فولکلوریک ) همیشه الهام بخش و راه گشای آهنگسازان و هنرمندان و اساتید بزرگ در هنرهای گوناگون بوده است. از جمله، استاد بزرگ« ابوالحسن صبا » وقتی به گیلان سفر کرد و ریاست مدرسه صنایع ظریفه این استان را پذیرفت با استقبال و ذوق و استعداد مردم این سامان در موسیقی روبرو گردید و با عشق و علاقه به کشف گوشه هایی از نواهای موسیقی محلی این دیار همت گماشت که از جمله قطعه « رقص چوبی قاسم آباد » ، « زرد ملیجه » ، « گوسفند دوخوان » و قطعاتی دیگر که در آثار آن استاد بزرگوار باقی مانده که بیشتر آنها در مایه « دشتی » است. این خود گواه ذوق و هنر سرشار سرزمین گهربار و هنرپرور گیلان است. کودک گیلانی از بدو تولد تا هنگامی که مسئولیت زندگی به دوشش می افتد گوش و روانش با نغمات دلنشین ترانه های روستایی در شالیزارها ، جنگل ها و لب رودخانه ها پرورش می یابد. این تلاش ادامه داشت تا سال 1339 که ناصر به خدمت سربازی با سه سال تاخیر می رود و اواسط سال 1339 به تهران اعزام می شود. در دوره تعلیماتی به وسیله یکی از دوستان نزدیک خانوادگی خود که خانم طلعت فیروزان و آقای توفیق رسام بودند و ناصر را که مثل پسر خود دوست داشتند به « استاد احمد عبادی » و « ملوک ضرابی » معرفی می کنند و استاد هم که مثل پدر هنرمندش، شادروان آقا میرزا عبداله پدر موسیقی سنتی ایران ، از هیچ کوششی درباره آموزش به هنردوستان دریغ نداشت او را مانند پدری دلسوز مورد حمایت و تشویق قرار داد و در اسفند ماه 1339 وی را به مرحوم پیرنیا معرفی کرد و ضمن شنیدن صدای ناصر او را مورد تشویق قراد داد و اولین ترانه های محلی او « بنفشه » و« دلواپسی » را با سنتور زنده یاد رضا ورزنده و ضرب شادروان افتتاح در آن روز ضبط و در 13 فروردین 1340 پخش شد و به طور کلی از همین سال فعالیت ناصر به طور دائم شروع و تا سال 57 ادامه داشت . ناصر سالها از محضر استاد عبادی کسب فیض کرد و یادگار همین سالها که بین 1340 تا 1350 می شود، برگ سبزهایی چند و به یاد ماندنی با پنجه سحرآمیز احمد عبادی باقی است که از کارهای خوب و سطح بالای مسعودی به شمار می رود.
برگ سبز 234 ناصر مسعودی – رضا ورزنده علی اصغر بهاری – امیر ناصر افتتاح دستگاه : شور اشعار : خواجوی کرمانی – اوحدی مراغه ای جلال همایی – هلالی جغتایی گوینده : روشنک
غزل آواز : تاجم نمی فرستی ، تیغم بر سر مزن مرهم نمی گذاری زخم دگر مزن مرهم نمی نهی ، به جراحت ، نمک مپاش نوشم نمی دهی به دلم نیش تر مزن گیرم تو خود ز مردم صاحب نظری نه ای از طعنه تیغ بر دل صاحب نظر مزن بر نامه ی امید فقیران قلم مکش بر ریشه حیات ضعیفان تبر مزن تا غنچه لب گشود ، سر خود به باد داد ای آفتاب دم به نسیم سحر مزن چون کوه پا به جای نگه دار ، خویش را چون باد هرزه گرد به هر قوم و در مزن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 8:34 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
به مناسبت سیامین سالگرد پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، نوشتهیی به نظرتان میرسد که نگاهی اجمالی به تأثیر اجتماع و اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران بر آثار شجریان در این سی سال دارد شکی نیست این مبحث، مجالی گستره میخواهد و دانشی دوچندان که هم از نظر جامعهشناسی و هم از دیدگاه هنری، بهطور مفصل بررسی شود. امیدوارم این نوشته انگیزهیی را به دوستان صاحبنظر برای بررسی بیشتر و دقیقتر این موضوع بدهد. در این نوشته سعی شده بیطرفانه به آثار شجریان نگاه شود. بیتردید هر هنرمند در طول فعالیت هنری، فراز و فرودهای بسیاری در آثارش ـ چه از نظر کیفیت و چه کمیت ـ دارد. مضاف بر اینکه دیدگاه نگارنده هم در نقد آن بیتأثیر نیست. بیشک انقلاب اسلامی ایران در سال ۵۷ حرکتی مردمی بود که همهی اقشار جامعه در آن حضوری فعال داشتند. موسیقیدانان نیز جزوی از همین موج مردمی بودند. آنچه بیش از هر چیز در موسیقی انقلابی مورد توجه قرار داشت، کلام بود. بهدلایلی که پیش از این، بارها در نوشتهها آمده؛ بسیاری از خوانندگان پیش از انقلاب نتوانستند یا نخواستند پس از انقلاب با این موج همراه شوند. در میان نامدارانِ صدا، تنها دو تن به ادامهی کار پرداختند. شجریان و ناظری به تأثیر از حرکات انقلابی لطفی و ابتهاج، خواه ناخواه مجبور بودند برای زنده نگاه داشتن موسیقی سنتی به این موج بپیوندند. بسیاری از آثار انقلابی از همین حرکات پدید آمد، که شاخصترین آنها «سپیده»، «رزم مشترک»، «جانباز»، «میهن»، «برادر غرق خونه» و... هستند. این آثار اولین تولیدات موسیقی ایران پس از انقلاب است. در کنار گروه شیدا و عارف، گروههای دیگر هم بیکار ننشستند. استاد فرامرز پایور در سال ۵۸ کنسرتهایی را با خوانندگی شجریان در تالار رودکی اجرا کرد که کاملاً مضمون انقلابی داشت. اشعار ابتهاج و عارف قزوینی برای این کنسرت انتخاب شده بود و پایان برنامه هم تصنیف «ازخون جوانان وطن» از عارف قزوینی بود. با اندکی تأمل بهخوبی میتوان دید این آثار و همچنین کنسرت گروه شیدا با خوانندگی شجریان و ناظری در دانشگاه ملی (شهید بهشتی) کاملاً همراه با حرکت مردمی و به تأثیر از جامعه بود. شجریان خود به این نکته اقرار میکند و در مصاحبهیی در حاشیهی «همنوا با بم» میگوید: «من هیچگاه از مردم جدا نبودم و میتوانید در آثار من تاریخ این سیساله را ببینید.» سالهای اول دههی شصت، نوعی سرخوردگی بهسبب تندروی برخی از عناصر در جامعه بهوجود آمد. همان سالها بود که «بیداد» خوانده شد. شجریان بهخاطر این اثر مورد سرزنش بسیار قرار گرفت. آهنگ سنگین مشکاتیان که حاکی از سنگینی جو حاکم بر جامعه بود بر روی شعر حافظ «یاری اندر کس نمیبینیم، یاران را چه شد» بیش از آنکه مردم را به یاد رفتن دولت بازرگان بیندازد، تندروها را به یاد «شاه» انداخته بود. و اگر نبود دوستی کسانی مثل صادق طباطبایی، معلوم نبود آیا هرگز این اثر به بازار میآمد یا نه. خود شجریان در «راز مانا» به حساسیتهای بیداد اشاره میکند و یکی از دلایل بازداشتش را در آن سالها، همین حساسیتها میداند. پنج اثر اولیهی شجریان، یعنی بیداد، «آستان جانان»، «سرّ عشق»، «نوا مرکبخوانی» و «دستان» همگی با حضور مشکاتیان بهوجود آمدند. این آثار به اضافهی آثاری چون «گنبد مینا»، «جان عشاق» و «دود عود» در سختترین شرایط اجتماعی - سیاسی و فشارهایی از قبیل جنگ وترورها و هزاران مسائل سیاسی و اقتصادی دیگر بهوجود آمدند؛ ولی همچنان میتوان آنان را دوران طلایی موسیقی معاصر ایران دانست. همکاری شجریان با اثری بهنام «قاصدک» به پایان رسید. قاصدک حاصل کنسرت سهنفرهی مشکاتیان، شجریان و همایون بود که بهدلیل اشعار سعدی هرگز مجوز انتشار نگرفت! «جماعتی که نظر را حرام میدانند / نظر حرام بکردند و خون خلق حلال» اعتراضی بیپرده بر نگاه غلط برخی از مسئولین به منتقدان داشت. هر چه بود این بیت سالها بعد پس از شنیده شدن، مردم را به یاد فضای سیاسی آن روزگار میندازد. بر خلاف اظهارات شجریان، در بسیاری از آثار وی نشانی از فضای اجتماعی یا سیاسی دیده نمیشود. اثری مانند دستان و حتی سهگانهی «سرو چمان»، «پیام نسیم» و «دل مجنون» نمونهی بارز این مدعاست. نگارنده بر این عقیده است که یک هنرمند صاحبتأثیر در اجتماع، آثارش نباید صرفاً زبان گویای اجتماع باشد. هنرمند با رسالتی که بر دوش دارد باید افقی روشن و ساحلی آرام را در کنار انتقاد به اوضاع نابهسامان، پیش روی مخاطب قرار دهد. این آثار بههمراه «آسمان عشق» نشان از توجه شجریان به این موضوع دارد. درست است که در آنها مستقیماً اشارهیی به اوضاع جامعه نمیشود؛ اما رسالت اصلی خود را بهخوبی به انجام رسانیده است. در این میان تنها «مرغ سحر» بود که به بهانهی درگذشت مرتضی نیداوود اجرا شد و در حقیقت اشارهیی مستقیم به حرف دل مردم داشت. مرغ سحر تا آنجا پیش رفت که سالها در هر کنسرتی اجرا شد؛ ولی متأسفانه اجراهای پیدرپی و سمبلیکِ آن باعث آزردگی خاطر بسیاری از اهل هنر را در پی داشت. اجرای این تصنیف در اولین کنسرت همایون شجریان بیش از آنکه نشان از اعتراض همایون به قطعی برق و ایجاد مشکلات پیدرپی باشد، تمسخر بسیاری از صاحبنظران را همراه داشت. بهراستی نکتهیی که حتی شجریان هم از آن غافل بود، اجتناب از زیادهروی در شعارها و سمبلهاست. بیشک اگر شجریان در اجرای این اثر ارزشمند تا این اندازه زیادهروی نمیکرد و در هر جایی و هر شبی آن را سر نمیداد، امروز مرغ سحر ارزش خود را حفظ میکرد و به اثر «دم دستی» بدل نمیگشت. در دههی ۷۰ آثار منتشرشدهی شجریان نگاهی متفاوت از نظر اجرا داشت. «یاد ایام» حاصل کنسرتهای وی با همانترکیب قبلی پیرنیاکان - عندلیبی بود. با این تفاوت که بهجای نوازندهی قدرتمند تنبک یعنی مرتضی اعیان، همایون جوان و کم تجربه نشسته بود و این کمتجربگی بهخوبی هویدا بود. در همین دهه آثاری چون «همایونمثنوی»، «عشق داند»، گنبد مینا، «چشمهی نوش»، جان عشاق، «چهره به چهره» و چند اثر دیگر توسط شرکت دلآواز منتشر شد. آلبوم دو کاستهیی که با عنوان «پیغام اهل راز» در سالهای اولیهی انقلاب توسط «ماهور» منتشر شده بود، در همین سالها با عنوان «راز دل» و «انتظار دل» انتشار مجدد شد. در این دهه، تنها چند اثر بسیار شاخص و دارای ویژگیهای خاص بود. آلبومی مثل «شب، سکوت، کویر» با آهنگسازی کیهان کلهر که با الهام از موسیقی مقامی خراسان ساخته شده بود، در نوع خود بینظیر بود. شجریان پیش از انتشار اثر آن را در مصاحبهیی با همشهری (که در آن روزگار تقریباً تنها روزنامهی مردمی بود) معرفی کرد و تیتری با عنوان «خشکی کویر، تمنای باران و عشق یار» بر آن زده شد. این تقریباً تنها تولید دلآواز بود که این شرکت از طریق صدا و سیما هم به تبلیغ آن پرداخت و از همین شواهد میتوان علاقهی خاص شجریان را به این اثر دریافت. در این میان، «در خیال» تنها اثری بود که توسط سروش منتشر شد و متعاقباً تبلیغ تلویزیونی آن را نیز در پی داشت. در خیال اثری بود که بسیاری از شنوندگان حرفهای عقیده داشتند که شجریان دیگر نمیتواند در این حد بخواند. این اثر با آهنگسازی مجید درخشانیست و در روی دوم آن، شجریان آواز بیاتترک را در اوج میخواند. صدای شجریان بسیار در اوج است. از انصاف نگذریم شجریان دیگر هرگز در هیچ اثری پس از آن تا به این حد اوج را تمیز نمیخواند. بهزعم نگارنده این اثر حسن خاتمهیی بود بر اوجخوانی او. صدایی که بهدلیل کهولت سن دیگر در هیچ اثری از وی شنیده نشد؛ اما شجریان همچنان محبوب طبع صاحبنظران بود. پس از «شب وصل» و «معمای هستی» که حاصل کنسرتهای شجریان با دوستان قدیمی همچون طلایی، فرجپوری، لطفی و افشارنیا بود این بار نوبت به «آهنگ وفا» رسید. اثری که از یک حیث بینظیر بود. آواز این مجموعه چنان قوی و زیبا خوانده شد که در ذهن اهل فن نیز نشست. تلفیق شعر و موسیقی، هنری بود که شجریان در این اثر آن را به اوج خود رساند. اما صد حیف که این حسن برجسته در میان هیاهوی اولین حضور همایون گم شد. در هیچیک از نقدهای آن زمان بر این اثر نامی از آواز به میان نمیآمد و بیشتر انرژی منتقدان صرف تشخیص صدای پدر از پسر میشد! دیگر اثری که بهعنوان هدیهی نوروزی سال ۷۹ از شجریان به بازار آمد، «بوی باران» بود. این اثر با آهنگسازی حسین یوسفزمانی در چهارگاه و افشاری ساخته شد. این برای اولین بار بود که بر روی جلد اثری از شجریان، خط نستعلیق یا شکسته نمیدیدیم. تصویر پیانو بر روی جلد، مژدهی شنیدن اثری نو را میداد. پیانوی حریر شریعتزاده (همسر سالار عقیلی) و شعری نو از فریدون مشیریترکیب زیبا و بینظیری را بهوجود آورد. در روی دوم، مضرابهای «شهنازگونه»ی شهرام میرجلالی با آخرین غزل مولاناترکیب شد. شاید اینجا بود که مخاطبان دریافتند که باید سیدی و کاست آثار را با هم تهیه کنند. شجریان در افشاری دو آواز را با یک شعر خواند. یکی را در اوج و یکی را در بم، که اجرای کاست اثر بهمراتب زیباتر از اجرای سیدی آن بود! با انتشار «زمستان است»، شجریان پا به فصلی نو در زندگی هنری خود گذاشت. این دوره مصادف بود با آغاز دههی ۸۰ که کارهای وی به لحاظ همفکری با حسین علیزاده سیاسیتر میشد. فصلی که شجریان در آن خود را بهعنوان یک پیشروی فکری در اجتماع معرفی میکرد. فصلی که برخی دوستدارن حرفهای شجریان بر وی خرده گرفتند و در مقابل آن، شجریان طرفداران جوان بسیاری بهدست آورد. طرفدارانی که بیشتر با موج نوآوری و روشنفکری همراه بودند تا موسیقی جدی. و گاهی این طرفداران بیشتر به هواداران فوتبالی شبیه بودند تا مخاطبان هنری. سهگانهی زمستان است، «بیتو بهسر نمیشود» و «فریاد»، حاصل کنسرتهای شجریان در آمریکا و اروپا بود و بیش از آنکه موسیقی، محور کارها باشد، شعر در محوریت قرار گرفت. در زمستان است و فریاد، اعتراضها بهگونهیی عیان شد که اگر بهلطف دولت خاتمی نبود، هرگز مجوز این آثار صادر نمیشد. با وقوع زلزلهی دلخراش بم، شجریان تبدیل به یک چهرهی محبوب خیّر شد. وی با برگزاری کنسرتی موسوم به «همنوا با بم» توانست کمکهای مردمی را جمع کند و انرژی خود را صرف ساختن پروژهی عظیمی به نام «باغ هنر بم» نماید. پروژهیی که تا کنون به سرانجام نرسیده و صدها میلیون تومان پولهای مردم و خیّران، امروز در بیابان در حال خاک خوردن و فنا شدن است. شجریان یک سال بعد، اولین اثر رسمی تصویری خود را روانهی بازار کرد. اگرچه پیش از این، حاصل کنسرتهای دههی ۶۰ و ۷۰ وی توسط رسانهی خصوصی ویدئو به بازار آمده بود؛ ولی این سرآغاز آثار تصویری موسیقی ایرانی بود.ترکیب این اثر به آن گونه بود که تا سالها تقلید از آن ادامه داشته و دارد. شجریان در مصاحبهیی پس از کنسرت (که بهطور ناقص در سیدی آورده شده بود) حتی به انتخابات مجلس و رد صلاحیتهای مجلس ششم هم اشارهیی میکند. تا جاییکه در پاسخ به سؤال خبرنگاری میگوید: «این تحصن هم جزو تئاتر است. انتخابات همیشه یک تئاتربوده؛ تئاتری که مردم نظارهگر آن بودند.» (بهنقل از روزنامهی شرق، مورخ ۵ بهمن ۱۳۸۲، صفحهی آخر) این اظهارنظر شجریان بهروشنی نظرش را در مورد تحولات سیاسی نمایان کرد. در ادامه شجریان فعالیتش را با همانترکیب علیزاده، کلهر و همایون پی گرفت. اما این بار تنیجه بسیار دردناکتر از تجربهی قبلی (یاد ایام و افتخار آفاق) به لحاظ کیفیت اجرا بود. شجریان باید از تجربهی ناموفق بودن ادامهی سهگانهها استفاده میکرد؛ اما او با کمال بیمیلی با همان گروه ادامه و به اجرای کنسرت «ساز خاموش» و «سرود مهر» تن داد. شجریان در آذر ۸۴ این برنامه را در تالار کشور اجرا کرد و نگارنده از نزدیک شاهد خندههای عصبی و حال ناخوش وی (که چند سال بعد در روزنامهی اعتماد به آن اعتراف کرد) بود. این تجربه باعث شد شجریان این گروه را به بهانهی تکراری شدن کارها رها کند و به سراغ یاران قدیمی برود. یارانی که میتوانستند همنشینانی بیحاشیه برای او باشند و چنانچه خود میگفتند: «در حاشیهی شجریان بودن لذتبخش است.» (سخن مجید درخشانی در گفتوگویی با خبرگزاری مهر، کنسرت تابستان ۸۶). این سخن بیش از آنکه حاکی از علاقهی مجید درخشانی به شجریان باشد، نوعی سر فرود آوردن نوازنده در برابر خواننده و بحث معروف خوانندهسالاری را تداعی میکند. درخشانی در شجریان ذوب میشود و در جایی دیگر میگوید اگر همکاری اولم با شجریان (در خیال) نبود، من شناخته نمیشدم (نقل به مضمون). کنسرت سال ۸۶ تالار کشور، همزمان با انتشار «غوغای عشقبازان» بود. در این کنسرت که حدود یک سال بعد نسخهی تصویری آن نیز به بازار آمد، یکی دو تصنیف قدیمی هم در کنار تصنیفهای جدید، بازخوانی شد. این کنسرت و حاصل صوتی و تصویریاش آخرین اثر رسمی شجریان تا زمان نگارش این نوشته است. در این کنسرت بیش از همیشه به دکور و صحنه و لباس توجه شده بود.ترکیب دلربای رنگ، همراه با پسزمینهی صحنه، چشم مخاطبان را نوازش میداد؛ اما شجریان دیگر قدرت اجرایی آن روزگار دههی ۶۰ را که با یک پیراهن همرنگ با پس زمینه، روی صحنه میرفت و اثری ماندگار را خلق میکرد، نداشت و به عقیدهی نگارنده، شاید با صحنه و دکور و لباس سعی در پوشش اشکالات فنی و موسیقایی داشت. او همیشه مردی زیرک و فرصتطلب بهمعنای مثبت آن بوده و هست. او معنای واقعی تنور داغ و نان را بهخوبی درک کرده. شجریان هر یک از آثارش را به وقت خود منتشر کرده. زمان و مکان مخاطب را میشناسد. اگر چه با موج مردم همراه است؛ ولی در بسیاری مقاطع (دستکم از منظر هنری)، خود موجآفرین بوده است. او علاوه بر یگانگی حرفهایاش در آواز و حتی آهنگسازی آثار خود، شعر، زمانه و مخاطب را بهخوبی میشناسد. آنچه شجریان را به خوانندهی اول در سه دههی اخیر بدل کرد،ترکیب مردمشناسی، جامعهشناسی و هنرشناسیاش بود. امروز شجریان پا به دههی چهارم محبوبیت هنری میگذارد. بدیهیست هنجرهی او (به لحاظ سن و سال) تاب یاری کردناش را با این محبوبیت افزون ندارد؛ اما او خوب میداند کجا و چه وقت برگ برنده را رو کند. در قسمت پایانی نسخهی تصویری کنسرت ۱۳۸۶، پیش از اجرای مرغ سحر میبینیم همهی مخاطبان سکوت کردهاند. تار و عود و کمانچه در حال کوک کردن هستند که ناگهان کسی فریاد میزند «مرغ سحر به یاد دانشجویان زندانی دانشگاه امیرکبیر» و مردم دست میزنند... زاویهی دوربین عوض میشود (از روبهرو) و شما شخصی را می بینید که بهگونهیی معنیدار از پلکان پشت سن (که الآن دیگر آنجا نیست) به بالا، یعنی همانجایی که صدا برخاسته، میرود تا.... آری، شجریان همیشه سخن نمیگوید. گاهی با سکوت حرفی را میزند؛ سکوتی که گاهی از زیر دست ممیزی وزارت ارشاد هم در میرود! با آرزوی توفیق برای استاد شجريان و موسیقی ايران منبع :شجرياني ها |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 7:14 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 7:21 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||