تبليغاتX
به گیله لو خوش آمدید هر چقدر زمان پیش می رود و ایران عزیزمان از تموجات گونه گون به گونه ای اندک به آرامی می گراید، ارج و منزلت اعزه ای که نگهدار موسیقی چند صد ساله ما بوده اند و نیز باعث آرایش و پیرایش آن تاکنون، برایمان بیشتر و بیشتر به روشنائی می گراید. گیله لو را به تمامی دوستداران موسیقی تقدیم می کنم گیـله لـو
  
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 21:32  توسط حجت ملائی چافی   | 

استاد «فرهنگ شريف» نوازنده بر جسته تار از ضبط آلبوم مشترك خود بااستاد «شجريان» در اواخر شهريور‌ماه خبر داد.

 

«فرهنگ شريف» آهنگساز و نوازنده تار گفت : از سال گذشته روند توليد اين آلبوم در جريان است اما به دليل گرفتاري‌هاي كاري «محمدرضا شجريان» و بنده اين كار به تعويق افتاده اما در طي اين مدت برخي قطعات و آهنگ‌ها بر اساس اشعار شاعران بنام كشور ساخته شده است.

استاد شريف افزود: هنوز قطعات اين آلبوم به طور كامل ساخته نشده است ولي تا شهريور به اتمام خواهد رسيد و اواخر شهريور ضبط آن را آغاز خواهيم كرد.

اين نوازنده تار با بيان اينكه آهنگ‌هاي اين آلبوم نسبت به آلبوم‌هاي ديگر كاملا متفاوت است،اظهار داشت: تمام ملودي‌ها در اين آلبوم دست نخورده و جديد است. سبك و سياق ساز خودم نيز در قطعات وجود داشته و اين در حالي است كه اصالت موسيقي نيز در آنها حفظ شده و بر اين اساس فكر مي‌كنم كار تازه‌اي شود.

«شريف» با اشاره به همكاري خود را با «شجريان»گفت: ما سال‌هاي قبل از زمان خوانندگي ايشان در راديو با هم همكاري داشته‌ايم به اين خاطر در حال حاضر نيز دوست دارم اين همكاري ادامه داشته باشد.

استاد شريف در خاتمه خاطر نشان كرد: اوايل مرداد براي تدريس در دانشگاه انگليس عازم اين كشور خواهد شد و بعد از بازگشت مراحل كار اين آلبوم را ادامه مي‌دهد. منبع :فارس

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 21:14  توسط حجت ملائی چافی   | 

هنگامه اخوان در سال 1334 در فومن دیده به جهان گشود. صدای خوش در خانواده ی وی موروثی بود ولی او تنها کسی بود که آموختن آواز را به طور جدی و حرفه ای دنبال کرد. هنگامه خواندن را از 10 سالگی با آموختن آواز دشتی(از متعلقات دستگاه شور که خود دارای گوشه های متنوع است) نزد پدرش آغاز کرد. اولین بار پدر با او در مورد قمرالملوک وزیری صحبت کرد. وی شخصیت قمر را نه به عنوان یک خواننده بلکه به عنوان انسانی خیر و نیکوکار می ستود.

akhavan1 هنگامه اخوان پس از اتمام تحصیلات ابتدایی برای دیدن خواهرش به تهران رفت. در هنگام اقامت در تهران خواهر و برادرش او را تشویق به ماندن در تهران و تکمیل تحصیلات موسیقی نمودند. وی در آزمون رادیو برای خوانندگی شرکت کرد. در کاستی که از صدای خود ضبط و ارائه کرده بود یکی از آثار استاد تجویدی و تعدادی از ملودی هایی که پدرش به او آموخته بود اجرا شده بود. هیئت داوران متشکل از پنج نفر بود: علی تجویدی. مرتضی حنانه. حبیب ا… بدیعی. جواد معروفی و فلاح که همه از موسیقیدانان مطرح زمان بودند. سه نفر از داوران او را پذیرفته ولی دو نفر از او خواستند در آزمون دیگری شرکت کند. در آزمون دوم هنگامه اخوان به دلیل ندانستن ردیف پذیرفته نشد. او در کلاس های ردیف رادیو ثبت نام کرد و پس از تکمیل آموخته های خود در آزمون پذیرفته شد.

با تشویق مرحوم تجویدی هنگامه اخوان نزد استاد ادیب خوانساری(از اساتید بزرگ مکتب آوازی اصفهان) رفت و به آموختن ردیف و تکنیک های آوازی پرداخت. ابراهیم سرخوش(نوازنده ی مشهور تار) اغلب کلاس را به منظور کمک و همنوازی با هنرآموزان همراهی می کرد. هنگامه اخوان به مدت ده سال نزد استاد خوانساری تلمذ نمود. کلاسها ابتدا در رادیو و سپس در منزل استاد تشکیل می شد.

 

akhavan2 از سال 1354 هنگامه اخوان شروع به خواندن در رادیو کرد و کار خود را با بازخوانی آثار قمرالملوک وزیری آغاز نمود. همچنین با گروههای عارف به سرپرستی پرویز مشکاتیان. شیدا به سرپرستی محمدرضا لطفی و …به عنوان خواننده همکاری داشت. وی کنسرت های زیادی در ایران و اروپا برگزار کرده است.در سال 1363 از سوی آرشیو صدا وسیما دعوت به همکاری شد.و هم اکنون در وزارت ارشاد به عنوان کارشناس موسیقی مشغول به کار است و به تدریس آواز نیز می پردازد. استاد نصرا… ناصح پور در مورد وی گفته است: هنگامه اخوان یکی از بهترین خوانندگان زن ایرانی و صدای او یادآور صدای آسمانی قمر است.

 

 

او در در چهارمين مجمع عمومي كانون خوانندگان خانه موسيقي به عنوان رئيس اين كانون انتخاب شد.

منبع : زيته

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 13:57  توسط حجت ملائی چافی   | 

مراسم بزرگداشت کمانچه کش بزرگ تاریخ موسیقی ایران زنده یاد "اصغر بهاری"با اجرای موسیقی و سخنرانی شامگاه جمعه ۲۵خرداد در تالار وحدت برگزار شد .

در این مراسم که با حضور هنرمندان،نوازندگان و مسئولان فرهنگی برگزارشد سخنگوی خانه موسیقی گفت : استادانی چون بهاری هیچ وقت موسیقی را برای امیال دنیوی چه از نظر شخصیتی در اجتماع و چه از نظر مادی، آلت دست خود قرار نداند.بلکه با عشق وعلاقه فراوان به موسیقی پرداختند.

داریوش پیرنیاکان افزود: برخی ها فکر می کنند تقوی فقط در زمینه مسائل دینی است در صورتی که بهاری از با تقوی ترین هنرمندان عرصه موسیقی بود و هیچگاه پشت سر کسی سعایت نکرد و همواره با سعه صدر و نیکویی با همکاران و همنوعان خویش برخورد داشت.

 پس از سخنان پیرنیاکان، نوه استاد بهاری، یکی از قطعات بهاری و سپس رضا رحیمی نوازنده 78 ساله کمانچه به همراه تنبک مهدی طالقانی قطعاتی از ساخته های بهاری را اجرا کردند.

دربخش دیگری از برنامه، کلیپی از زندگی و آثار بهاری پخش شد ودر ادامه کمانچه نوازی هادی منتظری در آواز افشاری ارائه شد، در بخش دوم مراسم ،"گروه خورشید" بدون حضور مجید درخشانی بر روی صحنه امد و چند قطعه آوازی را با خوانندگی "خدایی" اجرا کرد و بعد از آن علی اکبر شکارچی به سخنرانی پرداخت.

شکارچی در میان استقبال بسیار گرم حضار پشت تریبون رفت و با نفس گرم خود توجه حاضران در سالن را جلب کرد.او در سیری گذرا برزندگی بهاری به سجایای اخلاقی او اشاره کرد و گفت : بهاری استادی مهربان بود که موسیقی را در جریان نغمه های آن در زندگی خانوادگی ،از دایی ها و از پدرش آموخت؛بهاری همه شاگردان خود را بسیار دوست می داشت و هرگز نمی شد که از زبان او برتری کسی را با فرد دیگری شنید.

این شاگرد قدیمی استاد در ادامه به داود گنجه ای به عنوان یکی از شاگردان برجسته بهاری اشاره کرد و گفت : همچنان که مولانا در سروده ای می گوید عشق از در و دیوارش می ریزد شوخ طبعی و بذله گویی از در و دیوار گنجه ای می ریزد و هیچ کس را از هنرجو گرفته تا بالاترین مقامات دولتی در مقابل این اخلاق گنجه ای تاب مقاومت ندارند و همه در برخورد اول با او یکرنگ و صمیمی می شوند ؛ شکارچی در پایان به ذکر خاطره ای از استاد بهاری پرداخت.

در ادامه این مراسم و قبل از بداهه نوازی و بداهه خوانی شکارچی که در دستگاه شور و راست پنجگاه اجرا شد ، کیهان کلهر در چند دقیقه در باره بهاری سخن گفت.

برنامه پایانی مراسم بزرگداشت به مرکب نوازی محمد مقدسی ،یکی دیگر از شاگردان پیشکسوت بهاری اختصاص داشت.این نوازنده کمانچه قطعاتی از آثار بهاری و همچنین ساخته های خودش را در دستگاه شور و آواز دشتی و ابو عطا اجرا کرد.

در این مراسم ، داود گنجه ای ، داریوش پیرنیاکان، حمیدرضا نوربخش،همایون خرم،درویش رضا منظمی،مجیددرخشانی و...حضور داشتند و مهدی آذرسینا ، سعید فرجپوری و اردشیر کامکار(از کمانچه نوازان) غایب بودند. منبع : خانه موسيقي

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 20:20  توسط حجت ملائی چافی   | 

در دوره هايي، کساني اين افتخار را پيدا مي کنند که «نماد» و «نماينده» فرهنگ ملي و هنر سرزمين خود باشند. اين ويژگي «نماد فرهنگي» بودن، نه آسان به دست مي آيد؛ نه نهادهاي رسمي و قراردادها و آکادميک نقش چنداني در ظهور آن دارند و نه مي توان با چند تا اطلاعيه و بخشنامه و راي گيري هاي ژورناليستي و رسانه اي به چنين انتخابي دست زد. در اين چند دهه اخير چند شخصيت را سراغ داريم که در حوزه هاي گوناگون فرهنگي- هنري شخصيتي ملي به حساب مي آيند. پذيرش عموم مردم و صحه گذاشتن فرهيختگان بر اين پذيرش که در يک پروسه زماني رخ داده در اين «نماد» و «نمايندگي» نقشي موثر داشته است. مثلاً ياد مي کنم از استاد عزت الله انتظامي در سينما. استاد اکبر رادي در نمايش، استاد محمود فرشچيان در نگارگري، استاد محمدحسين شهريار در شعر و استاد محمود دولت آبادي در ادبيات داستاني. استاد شفيعي کدکني در تحقيق، استاد غلامحسين اميرخاني در خوشنويسي... و استاد محمدرضا شجريان در موسيقي. اين بزرگان هر کدام متر و اندازه هنر خويش در روزگار ما محسوب مي شوند و نماد و نماينده فرهنگ ايرانند... و اين مرتبت کمي نيست که کسي در روزگار خويش، «نماد» فرهنگ سرزمين خود باشد. اين از آن شگفتي هاي تاريخ شعر و موسيقي ما در سده اخير است. نيماي عزيز و بزرگ سعي مي کند وظايف موسيقي و شعر را به عنوان دو همزاد از هم تفکيک کند و تا حدي هم موفق بوده است. نيما خود مي گويد؛ «تمام کوشش من اين است که حالت طبيعي نثر را در شعر ايجاد کنم. در اين صورت شعر از انقياد موسيقي مقيد ما رها مي شود. شعر جهاني است سوا و موسيقي سوا. در يک جا که به هم مي رسند مي توان براي شعر آهنگ ساخت، اما شعر آهنگ نيست. همچنين مي توان براي آهنگي شعر به وجود آورد، اما شعر موسيقي نيست...» غحرف هاي همسايه نيماف

اما هم خود نيما، از دلبستگان جدي موسيقي ما است و دوستي اش با صبا و شهريار بسيار عميق بوده و هم بهترين شاگردان نيما و پيروانش هر يک سر و سري با موسيقي اصيل ايراني داشته اند. به غير از شاملو که علناً مخالفتش را با موسيقي ايراني اعلام مي کند و فروغ که نشانه اي از آشنايي اش با موسيقي ايراني نديده ام؛ ديگر شاگردان و پيروان نيما حتي دستي به ساز داشته اند. در اين بين، نماد موسيقي ايراني در اين چند دهه استاد محمدرضا شجريان يکي از جدي ترين شخصيت هاي موسيقايي است که با صداي خود- و گاه با ملودي هايي که خود ساخته و اجرا کرده- شعر نيما و نيمايي سرايان را با موسيقي ايراني پيوند مي دهد... و آن شگفتي همين است. اين طنز و پارادوکس نيست. شعر نيما و نيمايي سرايان، واقعاً از موسيقي متداول ما با جمله بندي ها و سرضرب هاي معمولش فاصله مي گيرد. اما اتفاق از آن سو پيش مي آيد. موسيقي ما به سمت شعر نيما حرکت مي کند. اين اتفاقي شگفت و خجسته است. بي هرگونه اغراق هم بايد گفت که سهم استاد محمدرضا شجريان در اين قدم برداشتن و گام زدن موسيقي در فضا و حال و هواي شعر نيمايي بيش از ديگران است؛ سهمي که امروزه نزد دانايان، به خوبي به نام او ثبت شده است. سال هاي نخستين دهه پنجاه خورشيدي است. گروهي از نوازندگان و نواسازان جوان که در هنر خويش به مهارت و ورزيدگي شايسته اي رسيده اند و چم و خم سنت موسيقايي ما را آموخته اند، پا به عرصه خلاقيت و ارائه آثار خود مي گذارند. اينان از عوامل روشنفکري بهره اي دارند.

کساني چون محمدرضا لطفي، فريدون شهبازيان، فرهاد فخرالديني و محمدرضا شجريان اين گام ها را برمي دارند. صداي شجريان با خوانندگان آن روزگار به کلي متفاوت است. گو آنکه شخصيت او در اصل و بنيان، وقار و متانتي دارد که آن فضاي باب بازار را برنمي تابد... و بعدها کسان ديگري چون آقايان کامبيز روشن روان، حسين عليزاده، برادران کامکار، عطا جنگوک، استاد حسين يوسف زماني و... در اين عرصه گام مي نهند.

اما سهم شجريان سهمي ديگر است. در جايگاه خواننده شهرام ناظري و بيژن بيژني- و پيش از آنها شادروان حسين قوامي با اجراي «شباهنگام» نيما از ساخته هاي عماد رام- کارهاي قابل تحسيني انجام داده اند. اما باز مي گويم سهم شجريان بسيار بيش از اينها است. او آگاهانه نوعي شعر اجتماعي را روايت مي کند که با مسووليت تاريخي زمانه اش و با صداي متفاوتش، هماهنگي دارد. بعدها هم خود، ملودي هايي را براساس برخي از ديگر آثار نيمايي سرايان پديد مي آورد که امروزه حاصل بيش از سه دهه تلاش و جديت او در اين عرصه او را کماً و کيفاً سرآمد هنرمندان موسيقي ايراني در رويکرد به شعر امروز و شعر نيمايي قرار مي دهد.

رويکرد استاد محمدرضا شجريان به ادبيات نيمايي تا به امروز تداوم داشته است. اتفاقاً ملودي ها و روايت هاي موسيقايي اين گونه آثار اگرچه در اول به سختي در ذهن ها جا مي افتاده- مثل خود شعر نيما در چند دهه اول- بعدها به راحتي پذيرفته شده و لااقل مي توانيم بگوييم که خواص آنها را به خوبي جذب و هضم کرده اند. امروزه به سادگي و آساني مي توانيم بگوييم صدا و هنر شجريان ما را به ترنم و تغني شعرهايي چون «فرياد» و «قاصدک» اخوان واداشته است که شايد اصلاً سراينده آنها در سال هاي خلق اين آثار گمان نمي برده که بتوان موسيقي ايراني را با اين شکل و اسلوب و هنجار درآميخت، بي آنکه شعر آسيبي ببيند يا آنکه موسيقي از اصل و نهاد و بنيان «ايراني» خود عدول کند. اين را در «بوي باران» يوسف زماني، مشيري و شجريان هم باز مي توان درک کرد. اين تلاش و کوشش مستمر و پيگير استاد شجريان راهي را براي نسل پس از او هموار کرده است که گمان مي کنم روندگان آن، پس از اين بسيار خواهند بود. هنرمندان ميانسال و جوان از اين پس، قدم هاي بعدي را برخواهند داشت... و مگر نبوده است تلاش آقاي عطا جنگوک که دو شعر بلندآوازه «شباهنگام» نيما و «به کجا چنين شتابان» استاد محمدرضا شفيعي کدکني را با همان سازهاي ايراني با ملودي و آرانژمان تصويري و صورت پردازانه ارائه کرده است. مي توان با قدري توجه و توسع اين دايره را گسترده تر ديد... و راه پيش روي آيندگان و نسل پس از استاد شجريان، آغوش گشوده است. شعر امروز، منتظر روايتي با تنوعي افزون تر در حوزه موسيقي اصيل ايراني است... راهي که با گام هاي صداي استاد شجريان آغاز شد.

منبع : روزنامه شرق (سهيل محمودي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 23:1  توسط حجت ملائی چافی   | 

خانه موسیقی با همکاری نشر هرمس، کنسرت حسین علیزاده را برگزار می کند.

        

"حسین علیزاده" شهریور ماه امسال، کنسرتی به همراه گروه موسیقی خود در تالار وزارت کشور برگزار می کند. آخرین کنسرت حسین علیزاده در تهران به همراهی ژیوان گاسپاریان موسیقی دان پرآوازه کشور ارمنستان در شهریور ماه سال 83 در کاخ نیاوران برگزار شد. علیزاده و گاسپاریان برای اجرای این کنسرت نامزد جایزه گرمی شدند.

این کنسرت از سری برنامه های اجرایی خانه موسیقی است که از تابستان آغاز می شود. کنسرت کامکارها نیز که در مرداد ماه در تالار وزارت کشور برگزار خواهد شد، از برنامه های دیگر خانه موسیقی است. 

منبع : خانه موسيقي  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 14:7  توسط حجت ملائی چافی   | 

شايد در طي سي سالي كه از انقلا‌ب مي‌گذرد، هميشه يك كنجكاوي بزرگ در ذهن عده‌اي باقي مانده، اينكه مرد حنجره طلا‌يي ايران يا همان گلپاي موسيقي كجاست و چه مي‌كند؟ اين كنجكاوي به اين خاطر است كه اكبر گلپايگاني با صداي جادويي‌اش سال‌ها سطح توقع مخاطبان ايراني را چنان بالا‌ برد كه نهايتا به جز سه تن خواننده بقيه خوانندگان از صحنه رقابت با او حذف شدند: شجريان، بنان و ايرج و حالا‌ ديگر مردم سالخورده اين سرزمين به روزگار سپري شده خود مي‌انديشند كه زماني با آواز گلپا جان مي‌گرفت.


گلپا اين روزها به نظر مي‌آيد كه قصد دارد همچنان گلپاي سابق باشد. او در خانه سرسبز و زيبايش در شمال تهران پذيرايمان شد و ما را مستقيما به <اتاق خاطراتش> برد. در آنجا بود كه ما ناگهان با نوستالژياي گذشته روبه‌رو شديم؛ در اين اتاق عكس‌هاي او را ديديم با بزرگان موسيقي ايران، با مرحوم برومند، بهاري، بديعي، طاهرزاده و... عكسي كه او با زنده‌ياد تختي گرفته بود، كسي كه از وي به عنوان دوستي بزرگ ياد مي‌كرد. نشان‌ها و افتخارات گل سرسبد آواز ايران كه در طي 28 سال گذشته در بيرون از ايران نصيبش شد، بخش ديگر اشياي اين اتاق را تشكيل مي‌داد. آخرين آنها لوح سپاس مجلس سناي فرانسه بود كه اخيرا به وي داده شده. اتاق خاطرات اكبر گلپايگاني ما را به دهه چهل و پنجاه برد؛ به برنامه گل‌ها، به لا‌له‌زار و... او اينك در آستانه 75 سالگي قرار دارد. شايد بگويند گلپا در اين سن و سال ديگر شكسته شده و صداي سابق را ندارد و شايد ديگر او را سلطان آواز ايران نخوانند، با اين حال ما همچنان با پديده‌اي روبه‌رو هستيم كه در اين سن خود را گلپاي ايران مي‌داند. اكنون ما پاي گفت‌وگو با وي نشسته‌ايم.

اخيرا سناي فرانسه لوح سپاس خود را به شما داد. پيش از اين هم شنيده بوديم كه شيرطلا‌يي و دكتراي افتخاري دولت مجارستان را دريافت كرده بوديد. چه جذابيت‌هايي در صداي اكبر گلپايگاني است كه اينچنين او را نشان‌دار كرده است؟

مساله موسيقي يك مساله جهاني است، چون زبان موسيقي زبان بين‌المللي است. اهميتي ندارد كه ابراهيم تاتليس ترك است يا ام كلثوم، عرب، چون موسيقي زبانش جهاني است. ما بايد ببينيم اينها چه انتظاري از موسيقي دارند. من فكر مي‌كنم براي غربي‌ها خلا‌قيت در موسيقي مهم است. خب اينها موسيقي پاپ دارند، موسيقي جاز دارند و خيلي قوي هم هستند. اين براي من قابل احترام است. اما ما هم يك نوع موسيقي داريم كه موسيقي ملي‌مان است. موسيقي ملي ما چيزي نيست كه بخواهيم به آن بي‌توجهي كنيم و رويش ماله بكشيم! اين موسيقي ملي در برنامه <گل‌ها> به اوج رسيد. ما خوانندگان بزرگي داريم، مثل اديب خوانساري، سيدحسين طاهرزاده، تاج اصفهاني، حسين قوامي، حسين خواجه‌اميري و... كه نمي توانيم زحمات آنها را ناديده بگيريم. حالا‌ البته كساني هم بودند كه مي‌خواندند و ما سابق بر اين با صدايشان روبه‌رو مي‌شديم. صدايي داشتند مثل سوت ماشين دودي كه به نظرم بهترينشان شخصي بود به نام آقابزرگه كه در زمان ما هم مكتب داشت، هم تعزيه مي‌خواند و هم آواز ايراني، ولي صداي مطبوعي نداشت. ما بعد از آن همچنين خوانندگان زيادي داشتيم. اما توجه كنيد كه مي‌گويند: طلا‌ و مس. هر دو فلز هستند، اما طلا‌ يك چيز است و مس چيز ديگر. شكر هند و شكر مازندران هر دو شيرين‌اند، اما اين كجا و آن كجا!

همان طور كه ما روي نقاشي، شعر، موسيقي و هنر غربي‌ها مطالعه مي‌كنيم، آنها هم روي هنر ما مطالعه دارند و دنبال خلا‌قيت‌هاي ما هستند. مثلا‌ من رشته خودم يعني آواز را مثال مي‌زنم. اگر پنج تا سه گاه خواندي بايد هيچكدام شبيه هم نباشد. شما به اهداي شير طلا‌يي مجارستان اشاره كرديد. خب، فكر مي‌كنيد براي مجارها چه جنبه‌اي از آواز من مهم است؟ آنها كه زبان فارسي را نمي‌فهمند!‌براي آنها خلا‌قيت مهم است. آنهايي كه موسيقي را آناليز مي‌كنند و كارشناس هستند به دنبال اين خلا‌قيت‌ها هستند. جايزه سپاس به هر حال با چنين رويكردي چندي پيش به من اهدا شد.

ببينيد آقاي گلپايگاني، آنهايي كه در داخل ايران شما را مي‌شناسند تصويري از خواننده‌اي در ذهن‌شان است كه فرضا شش دانگ صدا را اختيار دارد و مي‌تواند سه گام را بخواند و تمام اينها قريحه خدادادي اوست و ربطي به خلا‌قيت و مسائل ديگر ندارد از همين رو است كه لقب مرد حنجره طلا‌يي ايران را به وي داده‌اند...

اولا‌ من اين اشتباه را تصحيح كنم كه عبارت <شش دانگ صدا> اصلا‌ صحيح نيست، <دانگ> كلمه مناسبي نيست و بايد <گام> را به كار ببريم. مي‌گويند فلا‌ن خواننده دوگام مي‌خواند يا فلا‌ن خواننده سه‌گام مي‌خواند. اما در مورد صحبت شما، من معتقدم آنهايي كه در غرب به ما جايزه مي‌دهند خيلي باهوش هستند و مفسران و موسيقيدانان بزرگي دارند كه موسيقي ما را آناليز مي‌كنند. آنها به صرف وجود قريحه به كسي جايزه نمي‌دهند! البته در مملكت ما يك عده هستند كه طبق گفته شما معتقدند آواز من حاصل قريحه است، ولي به هر حال فقط اين را مي‌گويم كه موسيقي دغدغه من بوده و هست. نه مي‌خواهم رئيس‌جمهور شوم، نه وزير و نه وكيل. كار من موسيقي و شعر است. دوست دارم صبح به كوه بروم و ورزش بكنم و بعدازظهر بيايم راجع به موسيقي صحبت كنم و هر كاري كه از دستم برمي‌آيد براي جوان‌ها انجام دهم، عين همين 15 سي‌دي كه آماده شده و شامل رديف‌هايي است كه مجوز گرفته و عنوان آن <فراز و نشيب> است. اين اثر از نظر تعداد و گوشه‌هاي موجود، قوي‌ترين اثري است كه به بازار خواهد آمد.

صحبت رديف شد، آغاز همكاري‌تان با مرحوم نورعلي خان برومند و زنده‌ياد علي‌اصغر بهاري به اجرايي در سال 1335 برمي‌گردد. گويا اين اجرا پخش نشد. درباره همكاري با اين دو موسيقيدان بگوييد.

خب بخش عمده محتويات اين 15 سي‌دي همان‌هايي است كه مرحوم برومند روي آنها زحمت كشيد. من هشت سال شاگرد نورعلي‌خان برومند بودم و با همه بزرگان موسيقي مثل صبا، يوسف فروتن، حاج آقا محمد ايراني، اديب خوانساري و سيدحسين طاهرزاده همكاري داشتم. اينها كساني بودند كه خيلي كمك كردند، چون همگي موسيقيدان و رديف‌شناس بودند. بخش عمده‌اي از محتويات اين سي‌دي‌ها حاصل كار اين بزرگواران است هرچند بخش زيادي از آنها را من در خلا‌ل سفرهايم به نقاط مختلف ايران جمع‌آوري كردم. برادرم هم در اين زمينه تلا‌ش زيادي كرد.

به هر حال همان طور كه گفتم سرو كار من با موسيقي و شعر است، البته يك عده‌اي هم هستند كه دوست دارند روي برخي حقايق سرپوش بگذارند و آنها را ناديده بگيرند. من احساس مي‌كنم كار خودم را كرده‌ام و كارنامه‌ام در برنامه <گل‌ها> عيان است. اگر هم عده‌اي مي‌خواهند مقايسه كنند، با حرف مقايسه نكنند. خدا بيامرزد مرحوم تختي را كه دوست عزيز من بود، او هميشه مي‌گفت كشتي روي تشك مشخص مي‌شود، خواندن روي سن! حرفم اين است كه اگر برخي مي‌خواهند راجع به خواننده‌اي صحبت كنند، بيايند نواري را كه او خوانده با نواري كه يك خواننده ديگر خوانده، مقايسه كنند و بعد قضاوت كنند. صحيح نيست كه با مغلطه كردن حقايق را زير پا بگذاريم. اگر مي‌خواهيم مقايسه كنيم، بياييم بر فرض <شور> بنان را با شوري كه قوامي خوانده مقايسه كنيم. مردم خودشان مي‌فهمند و به تفاوت‌ها واقف‌اند؛ خصوصا از اين نظر كه مردم همه موسيقيدان هستند، همه گل‌شناس هستند.

پس با اين اوصاف زياد با حرف آن عده كه معتقدند حنجره خدادادي شما را به اوج رساند، موافق نيستيد!

ببينيد، من در درجه اول از كساني كه نسبت به من انتقاد مي‌كنند، متشكرم. ولي معتقدم انتقاد بايد انتقاد سالم باشد. يك كسي من را نديده و بعد مي‌خواهد راجع به من صحبت كند.

چه مي‌خواهد بگويد؟! نه سنش به من مي‌خورد و نه حرف‌هايش درست است. يك كسي به من گفت آقا، ما آن زمان‌ها به لا‌له‌زار نرفتيم! من به او گفتم كسي شما را دعوت كرد؟ گفت نه، گفتم پس ريخت‌ات به لا‌له‌زار رفتن نمي‌خورد، شكل‌ات و لباس پوشيدن‌ات به لا‌له‌زار نمي‌خورد! اين شخص نمي‌دانست كه صرف خواندن بر روي سن ملا‌ك نيست؛ خوانندگي فاكتورهاي مختلفي دارد، بزرگترين خوانندگان دنيا مثل فرانك سيناترا، ابراهيم تاتليس، مورن و ام‌كلثوم به راحتي خواننده نشدند. يادم مي‌آيد سال‌هاي 1340 و 1341 همراه با مرحوم بديعي به اسكندريه رفتيم و ميهمان ام‌كلثوم بوديم. مي‌ديديم كسي مثل او بازار خوانندگي خواننده‌هاي پربه سر اروپايي را كساد كرده، خواننده‌هايي كه دلا‌رهاي مملكت را برمي‌داشتند و مي‌بردند! به هر حال درست است كه قريحه كمك كرده، اما هميشه جست‌وجوگر موسيقي بوده‌ام.

برمي‌گرديم به سال 1338 شمسي. شما در اول فروردين اين سال اولين آواز بدون ساز خود را با شعري از حافظ اجرا كرديد كه در اين آواز به عنوان خواننده‌اي ناشناس و جوان معرفي شديد. با اين حال به فاصله چند روز بعد در برنامه <گل‌ها> و با آواز <مست مستم ساقيا دستم بگير> به جايگاه قابل ملا‌حظه‌اي در ميان مردم رسيديد. چگونه اين فاصله كوتاه ميان گمنامي و شهرت را پشت سر گذاشتيد؟

قبل از هر چيز بگويم براي من موسيقي لحظه‌اي بوده كه در آن درونم را پاك كرده‌ام و به مردم عشق ورزيده‌ام. خودبيني، دشمن هنرمند است، چه بسيار هنرمنداني كه خوب كار مي‌كرده‌اند ولي آمده‌اند و رفته‌اند. اگر خدا بخواهد كسي را زمين بزند اگر تمام جرثقيل‌هاي دنيا جمع شوند نمي‌توانند او را بلند كنند و اگر قرار باشد كسي را بلند كند هيچكس نمي‌تواند مانع شود. چرا ما بايد به هم بدي كنيم؟ مگر از نوازندگان بزرگ آن زمان چند نفر مانده؟ ستاره‌هاي درخشاني مثل كسايي، تجويدي، شهناز، شريف، ياحقي، ملك، بديعي و... ما بايد كاري كنيم كه جايگزين‌هايي براي اين ستاره‌ها پيدا شود تا موسيقي ملي‌مان تداوم يابد.

اما در مورد سوال شما، من استادي داشتم به نام سيدحسين طاهرزاده كه از او بهره‌هاي زيادي بردم. هميشه مي‌گفت خوب خواندن را از آنهايي كه بد مي‌خوانند ياد گرفته‌ام! او معتقد بود خواننده بايد شنونده خوبي باشد. به هر صورت براي من هم مهم‌تر از خواندن، گوش كردن بوده و فكر مي‌كنم اين مساله بوده كه كمك زيادي به من كرده است.

آقاي گلپايگاني، نزديك به 28 سال است كه مردم به شكل مستقيم از آواز شما دور هستند. حالا‌ اجرا در خارج از كشور كه جاي خودش را دارد و مي‌دانم كه در طي اين سال‌ها كنسرت‌هاي زيادي در كشورهاي مختلف برپا كرده‌ايد، ولي آيا اين دوره‌اي كه ناخواسته از سال 1358 رقم خورد گلپا را پژمرده نكرد؟!

ببينيد، من از آواز دور نشده بودم. شما هم اشاره كرديد، چون در خارج عضو كميته‌هاي مختلف موسيقي بودم و يك مقداري هم ساز مي‌زدم. دنبال شناخت موسيقي كشورهاي مختلف بوده‌ام و با هنرمندان بزرگ دنيا آشنايي دارم و با آنها برنامه اجرا كرده‌ام. ولي يك مساله هست، هميشه عادت كرده‌ام عصبانيت ديگران را با سكوت پاسخ بدهم. نتي هست در موسيقي به نام سكوت.

من سال‌ها نت سكوت را خواندم. نت سكوت خيلي زيباست، چون من سكوت مي‌كنم تا براي طرف مقابل درسي باشد، يك درس اخلا‌قي. وقتي فرد عصباني با حالت برافروخته با سكوت و آرامش من مواجه مي‌شود، خجالت هم مي‌كشد. من منتظر مانده‌ام تا مردم خودشان بدانند گلپا كه بود و چه كرد. اگر در اين سرزمين كار نمي‌كند گم كه نشده است! رفته و با فلا‌ن موسسه يا بنياد خارجي كار مي‌كند، كنسرت‌هاي مختلف برپا مي‌كند، جوايز مختلفي مي‌گيرد. چرا اين جوايز را به ديگران ندادند؟ چرا شير طلا‌يي را فقط به من دادند يا سناي فرانسه لوح سپاس خود را فقط به من داد؟ لا‌بد آنها چيزي در وجود من حس كردند كه اين جوايز را دادند. متاسفانه عده‌اي هستند كه فكر مي‌كنند اگر من وارد فضاي موسيقي كشور بشوم خللي به وجود مي‌آيد، در حالي كه من واقعا با هيچ كسي مشكل ندارم، شهروند ايرانم، اهل سياست نيستم، اهل موسيقي، شعر، ادبيات و ورزش هستم و در اين مملكت مانده‌ام. چه لزومي دارد كه درباره كسي بدگويي كنم. من از هيچكس گله‌اي ندارم و آرزوي بهروزي تمام مردم ايران را در سر دارم چون واقعا ايران را دوست دارم. مي‌توانستم مثل هنرمندان ديگر در طي اين سال‌ها به كشورهاي ديگر بروم ولي ايران را ترك نكردم و در اين خانه ماندم، چون خانه‌ام را دوست دارم. پنجاه سال است ساكن اين خانه هستم.

شما در تكيه زرگرهاي تهران به دنيا آمده‌ايد. در سال 1312. با اين حال چه ارتباطي با شهر گلپايگان داريد. اين را از آن جهت مي‌گويم كه اهالي اين شهر شما را متعلق به خودشان مي‌دانند. ‌

پدربزرگ من در گلپايگان بود و پدر من هم در اين شهر به دنيا آمد؛ ولي در جواني به همراه برادرش به تهران مي‌آيد. پدربزرگ من كه صداي خوشي داشته تاجر پنبه بود. در گلپايگان به فعاليت اشتغال داشته. پدربزرگ او از ايل بختياري بود. ‌

نوعي پاكي و صداقت در اين ايل ديده مي‌شود. به هر صورت من ذاتا گلپايگاني هستم، هرچند در تكيه زرگرها به دنيا آمدم. سال 1318 وارد دبستان فرهنگ در تكيه زرگرها شدم و بعد از آن ما به خيابان آبشار نقل مكان كرديم و در دبيرستان بدر محله سرچشمه ثبت نام كردم. به هر حال ريشه، ريشه گلپايگاني است و مي‌دانيد كه آنجا چه مردم پاك و باصفايي دارد. يكي از خوانندگاني كه خيلي كم راجع به او صحبت شده، عندليب گلپايگاني بوده. او صداي خيلي خوشي داشته. ‌

ما گوشه‌ها و رديف‌هاي ارزشمندي از او به دست آورديم و داريم روي آنها كار مي‌كنيم تا ببينيم استاد او چه كسي بوده. البته از خودش كه سوال كرده‌اند گفته استاد من كوه و دشت و رودخانه بوده! ‌

گفته مي‌شود در زماني كه اكثر مردم به ترانه‌هاي راديو دل بسته بودند و توجهي به موسيقي آوازي نداشتند، صداي گلپا كه مبتني بر موسيقي دستگاهي بود با استقبال مواجه شد. آيا موافق اين نظر هستيد كه توجه شما بيشتر معطوف به موسيقي دستگاهي بوده تا موسيقي آوازي؟ ‌

من 17 سال اول فعاليت موسيقي‌ام را فقط آواز مي‌خواندم، ترانه نمي‌خواندم. به يك مناسبتي ترانه را شروع كردم. وقتي كه آمدم، ويگن جاز مي‌خواند، منوچهر و روان‌بخش هم جاز مي‌خواندند.

بنان آواز مي‌خواند، اديب‌خوانساري با آن قدرت آواز مي‌خواند و همين‌طور عبدالوهاب شهيدي و ايرج. وقتي به راديو آمدم در راهروي راديو با رئيس وقت موسيقي برخورد كردم. پرسيد براي چه به اينجا آمده‌اي؟ گفتم دعوت شده‌ام براي خواندن آواز در <گل‌هاي جاويدان.> گفت آقا برو پشت مرده بخوان! كسي ديگر آواز گوش نمي‌كند. خيلي ناراحت شدم، ياد صحبت اديب خوانساري افتادم كه به من گفته بود گلپا، وقتي خواستي بخواني، بايد چيزي را بخواني كه ديگران تا به حال نخوانده‌اند، چون خواننده‌هاي گردن‌كلفتي در كشور هستند بايد چيزي بخواني كه در آن خلا‌قيت تو مشهود باشد. اين بود كه با مرحوم مرتضي‌خان محجوبي مثنوي شور را خواندم: <مست مستم ساقيا دستم بگير>، با شعري از بيژن ترقي. من با مثنوي شور معروف شدم. همه روي دوچرخه <مست مستم ساقيا> را مي‌خواندند! سر پل تجريش اين بيت را تكرار مي‌كردند. من با اين اثر معروف شدم، نه با ترانه! 17 سال بعد بود كه ترانه <قهر و ناز اندازه داره> را خواندم. پس 17 سال آواز مي‌خواندم و رديف‌هاي موسيقي ايراني را. مهم خلا‌قيت است، آن هم در آواز نه در ترانه. شما وقتي ترانه مي‌خوانيد، اجراكننده هستيد، ابداع‌كننده‌نيستيد. تازه ممكن است اين اجراكننده بد باشد يا خوب. اما اين خلا‌قيت نيست. ‌

بسياري از دوستداران شما هنوز خاطره صداي خواننده‌اي را با خود دارند كه زماني به مرد حنجره‌طلا‌يي ايران معروف بود. آيا بعد از گذشت بيش از سه دهه هنوز آن قدرت آواز را در خود احساس مي‌كنيد؟ ‌

ببينيد، اگر به من همين الا‌ن بگويند مثنوي شور يا خسرو و شيرين را مثل 35 سال پيش يا چهل سال پيش بخوان، من اين كار را نمي‌كنم، چون آن مربوط به آن زمان بوده است. يك زمان كسي در درون آدم مي‌گفت بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين! الا‌ن نه جويي هست و نه گذر عمري، آب‌ها همه در كانال است! در عوض الا‌ن سوژه‌هاي زيبايي وجود دارند كه مي‌شود روي آنها كار كرد. يك زمان مي‌خواندم <موي سپيد را در آينه ديدم>، ولي حالا‌ با اين گرفتاري‌هايي كه برايم پيش آمد، مي‌خوانم: <دروغ نگو آينه كه من هنوز جوونم، واسه دلا‌ي خسته بازم مي‌خوام بخونم>! اين شعر متعلق به زمان حاضر است. براي خواندن اين بيت اسبابي لا‌زم است؛ داشتن صداي خوب، نفس خوب، دندان خوب و بالا‌ رفتن از كوه. اين كار هر روز من است. هر روز در كوه مي‌خوانم. در كنسرتي كه همين اواخر در استراليا و كانادا برپا كردم، خودم به تنهايي دو ساعت تمام روي سن خواندم، راه رفتم و خواندم. اگر خواننده‌اي توانست اين كار را بكند بسم‌ا...! هر زمان كه حس كنم نمي‌توانم به اين ترتيب خوانندگي كنم، فورا به مردم مي‌گويم من از شما خداحافظي مي‌كنم. ‌

اين روزها به چه فعاليتي مشغول هستيد؟

كاري كه اين روزها مي‌كنيم، گردآوري حقايق موسيقي ايران در قالب يك كتاب است. سعي كرده‌ايم كساني را كه در موسيقي ايراني خلا‌ق بوده‌اند اما به هر دليل نامي از آنها برده نشده، معرفي كنيم. الا‌ن عده‌اي نمي‌دانند حاج‌آقا محمد ايراني كه خانه‌اش در آب سردار بود تمام زندگي‌اش را وقف موسيقي خلا‌ق كرد، همين‌طور روح‌ا... خالقي، موسي معروفي، نورعلي‌خان برومند، يوسف فروتن، تيمسار سياه‌پوش، اشرفي و ... اينها بزرگان موسيقي ما بوده‌اند و ما در اين كتاب به اين موارد پرداخته‌ايم. اين كتاب تا مدتي ديگر منتشر مي‌شود. بعد از آن هم رديف‌هاي موسيقي ايران را منتشر مي‌كنيم كه درباره‌اش صحبت شد.

 

 


 

 

گويا بنيادي را با اهدافي خاص راه‌اندازي كرده‌ايد؟ درباره‌اين بنياد توضيح بدهيد.

ما بنيادي را در فرانسه راه‌اندازي كرده‌ايم كه مشغول فعاليت است. تمام اشخاصي كه در فرانسه مشغول فعاليت فرهنگي علمي هستند به دولت ماليات مي‌دهند. قرار شده اين افراد ماليات خود را به جاي دولت به اين بنياد بدهند. اين بنياد با نام <بنياد گلپا> در هر سال يك هنرمند اعم از خواننده، نوازنده، نقاش و ... را انتخاب مي‌كند و جايزه ويژه خود را به او مي‌دهد. آن جايزه هم شامل پرداخت ماهي هزار يورو به فرد برگزيده است. اين بنياد را خودم به همراه تعدادي از دوستان اهل شعر و موسيقي راه‌اندازي كرده‌ام. اولين برگزيده اين بنياد نوروز آينده معرفي مي‌شود. ما در هر رشته داوراني داريم و سعي‌مان بر اين است كه اولين برگزيده اين بنياد از ايران باشد. ‌

آيا آرزوي برپايي كنسرت در ايران داريد؟ ‌

من عاشق برپايي كنسرت در ايران هستم. حتي پيشنهاد برگزاري كنسرتي با بزرگان موسيقي ايران را در تخت جمشيد دادم. الا‌ن هم حاضر هستم كنسرتي برپا كنم براي كمك به دانشجوياني كه بي‌بضاعت هستند. اگر دست‌اندركاران صلا‌ح بدانند من حاضرم از جيب خودم هزينه كنم تا عوايد كنسرتم به دانشجويان بي‌بضاعت اختصاص يابد. منتها اين منوط به آن است كه آنها پيش‌قدم شوند.

منبع :‌اعتمادملي (پرويز براتي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 13:57  توسط حجت ملائی چافی   | 

مجيد درخشاني از اين خانه خالي در خيابان يوسف آباد اسباب مي کشد و به جايي بزرگ تر مي رود تا وقتي گروه خورشيد جايي براي تمرين نداشت، خانه اش را در اختيار گروه قرار دهد. در اين شهر زندگي او در يک چيز خلاصه مي شود؛ موسيقي. زندگي يعني وقتي مجيد درخشاني با گروه خورشيد در استوديو آثاري را که ساخته، ضبط مي کند. زندگي يعني وقتي جوان پرشور گروه شيدا و هنرمند جاافتاده امروز با محمدرضا شجريان سفر مي کند، به روي صحنه مي رود و از شور جمعيت به وجد مي آيد. زندگي يعني وقتي درخشاني در مکتب خانه ميرزاعبدالله جلو شاگردانش مي نشيند، تارش را به دست مي گيرد و گنجينه موسيقي ايران را به آنان انتقال مي دهد. زندگي يعني تلاش او براي آشتي دادن هنرمنداني که از يکديگر دور شده اند، يعني در آرزوي همکاري دوباره شجريان و محمدرضا لطفي باقي ماندن. زندگي يعني زندگي را در آلمان جا گذاشتن و براي هميشه به ايران آمدن. زندگي يعني همين خانه خيابان يوسف آباد با اتاقي پر از سازها و زخمه ها. و مردي تنها که چاي دم مي کند و از يخچال سبد آلبالوهاي سرخ را بيرون مي آورد و جلويتان مي گذارد؛ «بفرماييد نوش جان کنيد.»

*** 

آقاي درخشاني چطور شد که گروه فعلي شما با آقاي محمدرضا و همايون شجريان، آقاي فيروزي و آقاي فرج پوري شکل گرفت؟ يا به بيان ديگر چطور شد که تصميم به همکاري با آقاي شجريان گرفتيد؟

البته من تصميم نگرفتم. به من پيشنهاد شد و فکر مي کنم هر نوازنده يا موسيقيداني که در سطح من باشد از چنين پيشنهادي استقبال مي کند. آقاي شجريان و عده معدود ديگر، نسل پيشين ما و استادان ما هستند. ما تازه موسيقي را شروع کرده بوديم اما آنها در اوج فعاليت خود بودند. براي من که تازه به ايران آمده بودم پيشنهاد خوبي بود و خوشحال شدم اما نمي دانستم در روند کار به چه نتيجه اي مي رسيم کمااينکه در جلسات اول که تمرينات را شروع کرديم، بلاتکليف بوديم و کار به مرور زمان شکل گرفت. وقتي برنامه ها قطعي شد، کارها را جدي تر پي گرفتيم اما شروع کار به اين شکل بود.

اين پيشنهاد قبل از تشکيل گروه خورشيد بود يا بعد از آن؟

بعد از آن. گروه خورشيد يک سالي بود که تشکيل شده بود.

حضور آقاي فرج پوري و آقاي فيروزي چطور ميسر شد؟ آنها بعد از شما به گروه پيوستند؟

نه. حضور سه نفرمان از پيش فکر شده بود. من از طريق آقاي فرج پوري در جريان قرار گرفتم و بعد با آقاي شجريان تماس گرفتم و قرار شد که کار را شروع کنيم. همان طور که مي دانيد آقاي فرج پوري و فيروزي در گروه «آوا» که آقاي شجريان هم حضور داشت و سال ها فعال بود، جزء نوازندگان گروه بودند. البته سازبندي آن گروه متفاوت تر بود و در اين گروه جمع و جورتر شد. براي همين در برنامه ها به شکل گروه اعلام وجود نکرد.

آيا ترکيب فعلي ترکيب قطعي است يا اينکه قرار است تغييراتي در آن به وجود بيايد؟

صحبت درباره تغييرات بسيار بوده و شايد سازهايي به ترکيب فعلي اضافه شوند. براي اين دور از برنامه ها فعلاً اين ترکيب قطعي است اما براي برنامه هاي ايران يک دف اضافه خواهد شد.

آهنگسازي در گروه بيشتر برعهده چه کسي است؟

آهنگسازي دست يک نفر نيست. يک کار آقاي فرج پوري در شور و افشاري داشتند که با آن برنامه را شروع کرديم. يک تصنيف شور آقاي شجريان داشت که آقاي فرج پوري آن را تنظيم کرد. بعد آقاي فرج پوري کار شور را آورد و اين کار را تمرين کرديم. برنامه شور و افشاري اين طور بسته شد و در جاهايي از کار آوازها و تقسيم کار سازها مشخص شد و در حين کار قطعات شکل ديگري گرفت. کل برنامه شور و افشاري برنامه مفصلي است و به زودي هم به بازار مي آيد. برنامه ديگري در همايون بود که من با آقاي شجريان شش، هفت سال پيش بخشي از آن را ضبط کرده بوديم، همان کار را دست گرفتيم و بخشي از آن آماده شد. وقتي کنسرت پاريس پيش آمد، براي اجراي پاريس برنامه ماهور را آماده کرديم که بخشي از قطعات قديمي هم در آن بود، از جمله قطعات ساخته آقاي شجريان مثل سرو چمان و يک کار تازه به نام سخن عشق که تنظيم و اجرا شد و من يک چهارمضراب اضافه کردم و اجراي برنامه همايون موکول شد به ديگر کنسرت ها.

شما حتماً به کنسرت هاي قبلي آقاي شجريان با آقاي عليزاده و کلهر گوش کرده ايد و قطعات آن گروه را شنيده ايد. فکر مي کنيد چقدر موسيقي گروه فعلي با گروه قبلي متفاوت است؟

قطعاً کار متفاوت است چون ترکيب متفاوت است و سليقه هر نوازنده و آهنگساز تاثيراتي روي خواننده هم مي گذارد. کمااينکه شما مي بينيد ابوعطايي که آقاي شجريان با آقاي لطفي مي خواند، ممکن است بسيار متفاوت از ابوعطايي باشد که با يک نوازنده ديگر خوانده. نوع ارتباط آقاي شجريان با نوازنده و حس عاطفي او بر نوع آواز خواندنش تاثير مي گذارد. اثري که روي نوازنده هم به وجود مي آيد. ساز و آواز شکل بداهه دارد و تاثيرات لحظه اي نقش بسياري در آن ايفا مي کند و حال و هواي صحنه باعث تفاوت کار مي شود. من در برخي سايت ها خواندم که عده اي نوشته بودند شجريان دوباره به آوازهاي قديم اش روي آورده است. اين تا حدودي درست است و نمي شود گفت در مدتي که ايشان با آقاي عليزاده و کلهر کار مي کرد از اجراهاي قديمي خود دور شده بود. اما نوع موسيقي اي که آقاي عليزاده به آن اعتقاد دارد هم ممکن است در خواندن آقاي شجريان تاثير بگذارد و بالطبع آواز آقاي شجريان هم روي نواختن آقاي عليزاده تاثير مي گذاشت. کمااينکه در اجراهاي آخر جواب آوازهاي ايشان سنتي بود اما من مي دانم که آقاي عليزاده خيلي سال ها پيش رديف مي نواخت و شيوه هاي قديم را اجرا مي کرد و امروز به چيز ديگري معتقد است. طبعاً شيوه اي که ايشان به کار مي گيرد با شيوه کار آقاي شجريان از نظر حال و هوا و نگرش تفاوت دارد و بالطبع آوازي هم که در آن اجراها عرضه شده، متفاوت است. اما تفاوت به اين معني نيست که کدام کار بهتر است و کدام کار بدتر.

خود شما چطور؟ وقتي در اين گروه هستيد چقدر کارتان با زماني که در خارج از اين گروه فعاليت موسيقي مي کنيد، تفاوت دارد؟

اگر قطعه اي ساخته باشم روي آن تعصب دارم و نمي توانم به سادگي تغييرش دهم، مگر پيشنهادي مطرح شود که به نظر من خيلي نزديک باشد. وقتي قطعه خودم را اجرا مي کنم مشکل آنچناني برايم به وجود نمي آيد اما اگر بخواهم قطعه اي از آهنگساز ديگر بزنم، در صورتي که ارتباط برقرار نکنم، نمي توانم آن را اجرا کنم و اگر هم بزنم مي دانم که به اجبار و از سر انجام وظيفه بوده است. قطعاتي که آقاي فرج پوري آورد قطعاتي بود که از نظر حس و حال و فضا بسيار زيبا بود مثل «ساقيا» و «چهار مضراب افشاري» و «پيش درآمد شور». قطعات حال و هواي خوبي داشت و ساعاتي که براي تمرين اين قطعات مي گذاشتيم و به هفته اي دو يا سه جلسه مي رسيد، لحظات بسيار خوبي بود. به خصوص که احساس مي کردم تمرينات باعث فعاليت بيشتر استاد مي شود و من هم که از سن پايين شيفته صداي ايشان بودم و خاطره داشتم اين لحظات برايم بسيار مغتنم بود و بسيار ياد گرفتم. با ديگر دوستان ارتباط عميق تري برقرار کردم و اين خيلي خوب بود. چون سال ها در ايران نبودم و از آنها و فضاي موسيقي ايران دور شده بودم.

آيا قطعه اي در گروه فعلي اجرا شد که شما با آن ارتباط برقرار نکنيد؟

در اجراي پاريس چند قطعه بود که من به آنها حس چنداني نداشتم و فقط به عنوان نوازنده اجرا مي کردم. اما دور اخير کنسرت ها متفاوت بود و قطعات بسيار دلپذيري وجود داشت که با اشتياق بسيار اجرا مي کردم. در برخي اجراها اتفاقاتي مي افتد که اين اشتياق را بيشتر مي کند مثلاً در اجراي اخير آقاي شجريان در چهارمضراب دلکش به شيوه اي متفاوت خواند و فريادهايي زد که شنونده را متاثر کرد و ما را هم که روي صحنه بوديم، تحت تاثير قرار داد.

اين اتفاقات پيش بيني شده بود؟

نه پيش بيني نشده بود. هم در اجراي آمستردام و هم فرانکفورت بعد از چهارمضراب دلکش استاد آواز اوج ناگهاني خواند که بسيار تاثيرگذار بود.

شما فرموديد که روي قطعاتي که مي سازيد تعصب داريد. آيا پيش آمده که روي آواز هم نظراتي داشته باشيد و به آقاي شجريان منتقل کنيد؟

روي آواز نه. يعني در اين کار پيش نيامده و اگر نظري هم داشته باشم تا جايي که امکان داشته باشد مطرح نمي کنم. چون آقاي شجريان استاد اين کار است و اگر هم من نظري داشته باشم بيشتر سليقه شخصي است. اما براي آوازهايي که ايشان در اين برنامه طراحي کرد مدت طولاني با اشعار سعدي تمرين و آنها را انتخاب مي کرد. تمامي آوازها در اين اجراها برنامه ريزي شده بود و طراحي کلي و بسيار زيبا داشت. مثلاً زماني که آواز در شور با اين شعر سعدي شروع مي شود؛ من چرا دل به تو دادم که دلم مي شکني، اين جمله بندي بسيار تاثيرگذار است به خصوص براي ما که اين شعرها بارها برايمان تکرار شده. آنقدر اين آوازها خوب طراحي شده که هيچ کس نظر ديگري نخواهد داد و فکر مي کنم برخي از بخش ها که ايشان اجرا کرد تبديل به بهترين آوازهاي آقاي شجريان شود. ممکن است در تمامي فعاليت هايي که ايشان از سال ها پيش تاکنون داشته برخي آوازها را به اندازه بقيه دوست نداشته باشم اما ايشان هميشه در سطحي مي خواند که بالاتر از انتظار ما است.

در حقيقت بالاتر از سطح استاندارد.

بله. براي همين نظر خاصي روي ماهيت آواز و کيفيت آن نداشتم.

اشعاري که استفاده شد از کدام شاعر بود؟

عموماً بيشتر اشعار از سعدي بود. فکر مي کنم در اين يکي دو سال آقاي شجريان دوست داشته سعدي بخواند.

براي اجراي شعر نو برنامه اي نداشتيد؟

ما کاري از قبل با هم روي شعر نيما داشتيم که با ارکستر بزرگ ضبط شده بود که نيمه کاره ماند و اگر ارکستر بزرگ وجود داشت مي توانستيم آنها را اجرا کنيم اما با ترکيب فعلي اشعار سنتي بيشتر جواب مي دهد. در اين برنامه هم شعر نو اجرا نشد.

آخرين همکاري رسمي شما با آقاي شجريان در آلبوم «در خيال» بود. درست است؟

بله، شايد نزديک به 15 سال از آن بگذرد اما نوع همکاري متفاوت بود. در گروه شيدا اگر ايشان مي خواند من نوازنده گروه بودم و در «در خيال» بيشتر در استوديو بوديم اما هيچ وقت ارتباط تنگاتنگ، سفر و تمرين مداوم وجود نداشت و با تجربه اين دفعه شناخت ديگري از استاد پيدا کردم. در تمام ماه هاي گذشته رفتار ايشان به خصوص زمان اجرا و قبل از روي صحنه رفتن بسيار دوستانه بود. به ما جرات مي داد و مي گفت هر طور که دوست داري بزن و اجرا کن و محدود نباش. بارها به من مي گفت ساز بزن و خودت را رها کن و اين اعتماد به نفس خوبي به من مي داد. شخصاً ارتباط عاطفي بسيار خوبي با ايشان برقرار کردم و از همه نظر هواي کار ما و خود ما را داشت. روي صحنه با نگاه و لبخند ارتباط برقرار مي کرد و به تک تک ما احترام مي گذاشت و مسائل و مشکلات ما برايش مهم بود. براي من اين تجربه بسيار جديدي بود، چون فکر نمي کردم استادي با اين درجه اين قدر متواضع باشد و به تمام جزئيات و ريزه کاري ها توجه کند.

رفتار ايشان باعث شد ما نسبت به هم نزديک تر شويم. به راحتي در برخي شب ها، زمان اجراي سازها عوض مي شد و گاه وارد اجراي يکديگر مي شديم، تفاهم بسيار خوبي برقرار شد که براي من اولين بار بود که به جز تجربه گروه خورشيد، ارتباط عاطفي خوب با نوازندگان داشته باشم، چرا که اين ارتباط تاثير زيادي روي اجرا مي گذارد و شنونده را هم متاثر مي کند. مخاطب متوجه مي شود که نوازندگان چقدر با هم دوست هستند يا از هم متنفرند و مي خواهند ميدان را از هم بگيرند. اينها مقولاتي است که شنونده عادي هم آن را احساس مي کند. همايون که نسبت به بقيه کم سن و سال تر بود هم ارتباط بسيار خوبي با همه برقرار کرد، او به سن بالاتر احترام بسيار مي گذارد. منش خود استاد هم تاثير بسيار زيادي روي من گذاشت و خلاف آنچه دشمنان مي گفتند به من ثابت شد. رفتار و اخلاق نيکوي ايشان در اجراي ما تاثير بسيار داشت و در اجراي کلن و برلين خيلي ها آمدند گفتند که برنامه متفاوتي بود و شور و حال داشت. به نظر من استاد شجريان باعث اين شور و حال بودند.

اين گروه نامي ندارد. آيا بي نامي گروه مشکلي مثلاً براي معرفي در کشورهاي ديگر به وجود نمي آورد؟اين مشکل در مورد گروه قبلي هم وجود داشت و دليل بي نامي همه آن را به نام گروه شجريان مي شناختند و استاد هم خود از اين نامگذاري راضي بودند.

در خارج آن گروه را با نام گروه اساتيد مي شناختند. اين اواخر که براي اسناد رسمي و نامه ها نام گروه را پرسيدند آقاي شجريان گفت نام گروه آوا است. چون چهار تن از اعضاي آوا حضور داشتند. اما قبلاً فکري براي اسم نکرده بود و در خلال اجراهاي رسمي به صرافت نامگذاري افتاديم.

آيا حالا اسمي انتخاب شده است؟

روي نام گروه هنوز صحبتي نکرده ايم.

بهترين اجراي تان مربوط به کدام شهر بود؟

اجراي بي سابقه اي در کلن داشتيم و سالن فيلارمونيک اين شهر در روزهايي که تعطيل بود پر از تماشاگر شد و مسوولان مي گفتند که اين استقبال بي سابقه بوده است. البته استقبال مردم همه جا خوب بود و باعث شد اجراهاي ما هم بهتر شود. در بخش آواز آقاي شجريان به حس مردم نزديک تر مي شدند و خود من در جواب آواز با ايشان راحت تر مي شدم. سخت ترين کار در ساز مضرابي جواب آواز خوب دادن است و من فکر مي کنم هنوز در اين کار ضعيفم به خصوص وقتي مي خواهم به آوازي در اين سطح جواب بدهم. آدم با حس و حال طبيعي جواب مي دهد و شايد آن جواب، جواب خوبي باشد اما بعد فکر مي کنم که مي توانستم بهتر از اين هم اجرا کنم. نوازنده بايد محفوظات ذهني خوب، سرعت عمل و سليقه خوب داشته باشد تا بتواند جواب آواز خوبي بدهد. مثل جواب آوازهاي استاد لطفي و مشکاتيان در اجراهاي شان به آواز استاد يا جواب آوازهاي استاد شهناز و کسايي که باعث شدند آواز به درجات بالاتر برود. آن نوع جواب دادن کار دشواري است و تجربه ما کمتر از آنهاست. جواب آواز ممکن است به تنهايي خوب باشد اما جواب مناسبي نباشد. اگر به کارهاي استاد شجريان و لطفي به دقت گوش داده باشيد، متوجه مي شويد که آنها جمله جمله با هم بالا مي روند. خواننده چيزي مي خواند، نوازنده جوابي مي دهد و او را يک پله بالاتر مي برد تا مي رسند به اوجي که تبديل به آوازهاي ماندگاري مثل «عشق داند» مي شود، اما حال و هواي کنسرت ما هم به سوال و جواب ها در بخش آوازي بستگي داشت در تصنيف ها و ضربي ها کارهاي مشخصي اجرا مي کرديم اما همه چيز ممکن است موسيقي ايراني را تحت الشعاع قرار دهد مثل صداي سالن و روزهايي که بر نوازنده و خواننده گذشته و خستگي هاي آنها بر اجرا تاثيرگذار است. در اجراهايي که قبل از آن سفر نبوديم و استراحت مي کرديم هم قبراق تر بوديم. نمي توانم بگويم کدام اجرا بهتر بود. هر اجرايي نقاط بسيار خوبي داشت.

در اجراها تعداد آوازها بيشتر بود يا تصانيف و قطعات؟

در ماهور يک پيش درآمد، يک ساز و آواز در درآمد، يک تصنيف و يک ساز و آواز، يک چهارمضراب و دوباره يک تصنيف اجرا شد و استاد آوازها را شامل يکي دو بيت در بين قطعات مي خواند و شنونده را با خود مي برد. در بخش دوم اکثر قطعات حالت گروه نوازي داشت و آوازها هم در خلال آن اجرا مي شد. قطعات کار، در بخش دوم بيشتر از آواز بود.

از اين جهت کار براي اجراي زنده بسيار جذاب بود و قطعات گروهي کمتر از آوازها نبود. به خصوص جاهايي که استاد شجريان و همايون دوصدايي مي خواندند بسيار تاثيرگذار بود.

آقاي همايون شجريان در آواز و به عنوان خواننده چقدر نقش داشتند؟

ايشان اصلاً آواز نخواندند و به عنوان خواننده در تصنيف همراهي مي کردند و در برخي قطعات روي ضربي هاي نيمه آزاد خواند. اما حضورش خيلي مهم بود. يعني اگر همايون را از گروه برداريد و يک نوازنده تنبک جاي او بگذاريد بسياري از جلوه هاي گروه از بين مي رود. حضورش خيلي مهم است. هرچند خودش مي گويد در زمان خواندن دوست ندارد تنبک بزند اما به همين شکل که هم مي خواند و هم تنبک مي زند به جلوه کار خيلي کمک مي کند.

ما هميشه شنيده ايم بين اجراهاي داخل با خارج از کشور به خاطر نوع شنونده اي که در سالن حضور پيدا مي کند، تفاوت وجود دارد. مثلاً در خارج از کشور حال و هواي قديم موسيقي و تک نوازي و بداهه خواني بيشتر مورد نظر است در حالي که در داخل کشور عموم مردم تصنيف را بيشتر مي پسندند...


اين گفته شما درباره مخاطبان غيرايراني خارج از کشور صدق مي کند نه در مورد مخاطبان ايراني. اروپايي ها اصلاً دوست ندارند موسيقي ايراني را به صورت تلفيقي و متاثر از موسيقي غرب بشنوند. به خصوص کساني که موسيقي را مي شناسند موسيقي اصيل و قديمي ايران را خيلي دوست دارند و مي خواهند مثل يک جنس عتيقه دست نخورده باقي بماند. براي همين ساز و آوازهاي کلاسيک را ترجيح مي دهند. مثلاً در برنامه هاي آقاي لطفي غيرايراني ها بسيار شرکت مي کردند و محو ساز مي شدند، در حالي که شايد يک ايراني تحمل يک ساعت تک نوازي را نداشته باشد. اما ايراني هاي خارج از کشور درست عکس هستند. هر چقدر موسيقي ايران به غرب نزديک باشد بيشتر مي پسندند و چهارمضراب و قطعات ضربي همراه با رنگ آميزي را دوست دارند. چهارمضراب وقتي به صورت گروه نوازي اجرا مي شود براي ايراني ها بسيار جذاب است.

البته ارتباط برقرار کردن با تصنيف چون ريتم دارد براي هر شنونده اي آسان است درحالي که آواز پيچيده است و استفاده از شعرهاي کلاسيک مثل شعر حافظ آن را پيچيده تر مي کند.

طيف روشنفکر در آن طرف موسيقي خاص خود را دوست دارند مثل موسيقي هاي شعاري و انقلابي اما خودشان نمي دانند چه مي خواهند. در نهايت اگر کسي شنونده اهل موسيقي باشد از آواز استاد شجريان لذت مي برد و فکر مي کنم خيلي به آنچه مي خواستند رسيدند. در برخي برنامه ها کساني هستند که انتقاد مي کنند اما در اين برنامه ها من انتقادي نشنيدم چون برنامه طوري تنظيم شده که سليقه يک شنونده معمولي ايراني را در نظر گرفته است. يعني به اندازه کافي تصنيف و قطعات آوازي هست و برنامه شکل سنتي ندارد.

بيشتر کساني که آمده بودند ايراني بودند يا غيرايراني؟

بيشتر مخاطبان ايراني هستند البته گاهي در برنامه هايي که اروپايي ها مي گذارند تعداد مخاطبان خارجي بيشتر است.

در مجموع در چند شهر اجرا داشتيد؟

با برنامه هاي پاريس 11 اجرا داشتيم. قبل از عيد يک شب در يونسکو در پاريس اجرا داشتيم اما اجراهاي اخير از لندن شروع شد، بعد به اسلو رفتيم سپس به استکهلم، يوتيبوري سوئد و پس از آن برگشتيم به ايران چون تا اجراي بعدي 10 روز فاصله بود. در دور بعد در آمستردام برنامه اجرا کرديم سپس در فرانکفورت، کلن و برلين به روي صحنه رفتيم.

با اين حساب تور امسال به پايان رسيد؟

صحبت هايي شده که در ديگر شهرهاي اروپا برنامه داشته باشيم. اجرا در دبي قطعي شده و البته قبل از آن در ايران به روي صحنه خواهيم رفت.

اجراي ايران قطعي است؟

بله، براي تابستان قطعي است اما بين تير و مرداد ترديد وجود دارد.

 برنامه در سالن وزارت کشور برگزار مي شود؟

بله.

وقتي در گروه خورشيد آهنگسازي مي کنيد طبعاً آزادانه قطعه را خلق مي کنيد و دست به نوآوري مي زنيد. آيا اين نوآوري به همان اندازه در گروه آقاي شجريان هم وجود دارد يا اينکه سعي مي کنيد محتاط تر باشيد؟

محتاط که نيستم. در موسيقي ايراني اول خط ملودي ساخته مي شود. اما براي کساني که آهنگسازي مي کنند خط ملودي اهميت دارد و همزمان صداي دومي مي شنوند يا ملودي ها بين سازها تقسيم مي شود. طبعاً براي آهنگساز بهتر اين است که به صداهاي ديگر هم فکر کرده باشد و در اجرا اين صداها به امکانات بازمي گردد. مثلاً اگر قطعه اي با تار اجرا شود متفاوت از قطعه اي است که با يک گروه يا ارکستر بزرگ اجرا مي شود. من چند قطعه داشتم که با سازهاي ايراني و گروه کوچک اجرا کرده بودم، دوباره آنها را بازسازي و براي ارکستر تنظيم کردم که اصلاً به قطعات ديگري تبديل شدند. هميشه وقتي مي خواهم براي ساخت قطعه اي سفارش بگيرم بايد بدانم که اين قطعه قرار است با چه ترکيبي اجرا شود و ايده ها نيز بالطبع تغيير مي کند. مثلاً کاري را که با گروه خورشيد ساخته ام براي همان ترکيب مناسب است.

خب تعداد کم سازها در گروه آقاي شجريان باعث محدوديت نمي شود؟

طبعاً محدوديت ايجاد مي کند و از نظر رنگ صوتي محدود مي شويم. به خصوص براي قطعاتي که حالت سنتي دارد جاي تنظيم چندان باقي نمي ماند اما رنگ آميزي در سوال ها و جواب ها وجود دارد. به هر حال اما آنچه از رنگ آميزي در نظر شما است با يک گروه چهار يا پنج نفره به وجود نمي آيد.

اصراري بر کم تعداد بودن گروه وجود دارد؟

سفرهاي خارج از کشور با گروه بزرگ با مشکلاتي همراه است. شايد آقاي شجريان هنوز در حال جست وجو است. با توجه به اينکه چندين بار مطرح کرده که چند ساز به گروه اضافه شود. مثلاً سازي مثل ني و سنتور که تنوع صدايي بيشتري ايجاد مي کند. در برنامه هاي ايران اين امکان پذير است. اگر تعداد گروه بيشتر شود نوع کار متفاوت خواهد شد. درحالي که در شرايط فعلي نقش اصلي را آواز ايفا مي کند و ما هم در اجراي تصنيف ها و قطعات دنباله رو آواز هستيم. البته شنونده بايد با کمک رنگ آميزي ارکستر، آواز را بهتر درک کند. مثلاً در « در خيال» من آواز را به همراه چهارمضراب تنظيم کردم و فکر مي کنم آقاي لطفي اين ايده را آغاز کرد. فضايي که گروه ايجاد مي کند باعث درک بهتر آواز از سوي شنونده مي شود. در چهارمضراب که در «در خيال» اجرا شد آقاي شجريان در اوج مي خواند و چهار مضراب با هيجان ريتميک ادامه مي يابد و اين دو تضادي را ايجاد مي کنند که زيبا است. من بعد از آن علاقه مند شدم که بخشي از آواز خواننده روي چهارمضراب ها قرار بگيرد و تاثير آن را در شنونده هم ديده ام.

فعاليت گروه قبلي آقاي شجريان به پايان رسيد و خيلي سربسته اعلام شد که عمر اين فعاليت به سر آمده و اعضا مطلب تازه اي براي ارائه کردن ندارند و در حقيقت بازدهي گروه به پايان رسيده است. فکر مي کنيد عمر فعاليت گروه فعلي چقدر باشد؟

آنچه من مي بينم برنامه ريزي هاي درازمدت است. پيش بيني خيلي سخت است، اما تا موقعي که روابط بين ما دوستانه، محترمانه و صميمي باشد، اين همکاري و ارتباط ادامه پيدا مي کند. همچنين تا وقتي در اجراها حرفي براي گفتن وجود داشته باشد. من اين همکاري را درازمدت مي بينم اما نمي دانم که ترکيب ثابت مي ماند يا عضوي اضافه خواهد شد.

به هر حال ما براي يک سال آينده هم برنامه ريزي کرده ايم. در مورد گروه قبلي فکر مي کنم دوستان مشغله هاي ديگري هم داشتند و وقت برايشان تنگ بود. من خبر دارم که فرصت دور هم نشستن هم زياد نداشتند. اما ما مرتب و حداقل هفته اي يک بار در تمرين ها حضور داريم و خود اين جلسات آثار جديد به وجود مي آورد.

با توجه به همکاري شما با آقاي شجريان، فعاليت تان در گروه خورشيد تحت الشعاع قرار مي گيرد. براي آن فکري کرده ايد؟

از چهار، پنج ماه پيش براي جلوگيري از افت گروه از آقاي امير اسلامي خواستم که به جاي من وقت بگذارد و با بچه ها تمرين کند. البته يکي، دو هفته است که به دليل مشکل دوباره در جاي تمرين، جلسات تعطيل شده است. بچه ها سواران دشت اميد اثر آقاي عليزاده به همراه دو قطعه از من را آماده کرده اند. متاسفانه من حضور فعال در گروه نداشتم اما براي اجراهاي شيراز با آنها تمرين کردم.

گروه خورشيد دغدغه مهم من است و نمي توانم در اين گروه حضور نداشته باشم.

اما فعلاً حضورتان در اين گروه افتخاري است.

سفرها که تمام شود دوباره تمام وقت در خدمت گروه خواهم بود.

 فکر نمي کنيد انگيزه اعضاي گروه براي ادامه کار کمتر شود؟

نه، چون در دو، سه هفته اخير سه، چهار برنامه اجرا شد. سه آلبوم هم ضبط کرديم. بالاخره ضبط «از بودن و سرودن» به پايان رسيد و ارتباطم با بچه ها قطع نشده است.

کار ضبط باعث شده بچه ها در دو ، سه ماه گذشته فعال باشند. در فاصله کنسرت آمستردام و فرانکفورت هم چهار روز در آلمان فرصت داشتيم که من در اين فاصله به ايران آمدم و با بچه ها براي اجرا به شيراز رفتم. چون برنامه برايم اهميت بسيار داشت. در گروه خورشيد جا براي پيشرفت بسيار وجود دارد. براي من وجود اين گروه خيلي مهم است و از روزي که فعاليت اش را شروع کرده رشد بسيار خوبي داشته است.

به هر حال شما مجبوريد انرژي خود را تقسيم کنيد.

بله و براي جبران از دوستان کمک مي گيرم. اگرچه فکر نمي کنم صددرصد درگير کار با آقاي شجريان شوم.

به دليل اينکه برنامه هايمان با ايشان آماده است و خيلي تمرين نخواهيم داشت. بنابراين تابستان تمرينات را با گروه خورشيد از سر مي گيريم.

ظاهراً سال گذشته در مراسم سالگرد گروه خورشيد اعلام کرديد که آقاي شجريان قرار است چند قطعه را با گروه اجرا کند.

من اين را اعلام نکردم اما روزنامه ها نوشتند و من هم تکذيب کردم و ايشان چون در سالگرد گروه آمد و گروه را مورد تشويق قرارداد اين شبهه پيش آمد. البته برنامه داريم که يکي از کارهاي گروه را به استاد پيشنهاد بدهيم که اگر دوست داشت با هم ضبط کنيم اما براي اجرا صحبتي نشد.

همکاري شما با گروه شيدا به کجا رسيد؟

در صحبت اوليه براي تشکيل دوباره اين گروه در تمرينات با اعضاي قديمي و جديد شرکت کردم تا اينکه بين کارها تداخل ايجاد شد و تمرين با گروه آقاي شجريان و گروه شيدا افتاد در يک روز و من از روز اول هم به استاد لطفي گفتم که حضور در تمرين در برخي روزها برايم ميسر نيست. چند جلسه هم نتوانستم به تمرينات بروم و شنيدم چند نفر از بچه هاي ديگر هم در تمرينات حاضر نشده اند و تمرينات به کلي تعطيل شد. اخيراً دوباره تمرينات گروه شيدا شروع شده اما من چون مشغول کنسرت هاي اروپا بودم خبر چنداني ندارم.

ايشان در مصاحبه مطبوعاتي گفتند که شيداي بانوان هم تشکيل شده.

بله و خيلي فعال است و نوازندگان آن مشخص است.

و تمامي نوازندگان جوان هستند.

از همان زمان که شيدا تمرين را شروع کرد شيداي بانوان هم شروع به فعاليت کرد و قطعاتي که اجرا مي کرديم مشترک بود. به نظرم گروه بانوان منظم تر و بهتر است و اعضاي آن مرتب تمرين مي کنند، چون پيگير هستند. تنها گروهي که از زمان حضور آقاي لطفي در ايران خوب شکل گرفته و پيش رفته شيداي بانوان است که قصد ضبط آثارشان را هم دارند.

نوازنده هاي قديمي در شيداي اصلي حضور ندارند؟

از قديمي ها آقاي فيروزي، افشارنيا، طهماسبي و من هستيم که هر کس به دلايلي نتوانست شرکت کند. به همين دليل آقاي لطفي چند جوان را به گروه آورد و باعث شد جاي خالي دوستاني که نبودند پر شود. خيلي از بچه هاي قديمي فرصت ندارند، مخصوصاً کامکارها براي خود گروهي دارند. طبعاً اگر هيچ مشکلي بين افراد وجود نداشته جمع کردن آنها در گروه شيدا به شکل قديم کار آساني نبود چون هر کس کار مستقل خود را دارد. تقريباً مي توانم بگويم جمع شدن اعضاي قديمي شيدا دور يکديگر غيرممکن است اگرچه خيال و آرزوي قشنگي است. مثل آرزويي که ما داريم و مي خواهيم دوباره آقاي شجريان و لطفي کنار هم کار کنند و شايد در آينده نزديک اين اتفاق بيفتد. فکر مي کنم تشکيل گروه عارف هم امکان پذير نيست. چرا که سن افراد بالا رفته. در آن زمان ما هيچ کاري جز بودن در چاووش نداشتيم و هيچ کاري برايمان مهم نبود. حالا خيلي از دوستان مشغولند، گروه و آموزشگاه دارند و فرصتي برايشان نمي ماند.

خواننده گروه شيدا مشخص نيست؟

ظاهراً حضور کسي قطعي نشده است.

آقاي لطفي در جلسه مطبوعاتي خود گفتند کسي که در گروه شيدا حضور دارد نبايد در گروه ديگري فعاليت کند.

درست است. اگر گروهي بخواهد به صورت حرفه اي و مستمر کار کند وقت براي کار در گروه ديگر نمي ماند. اين برخورد حرفه اي است اما در شرايط امروز ايران امکان پذير نيست چون يک نوازنده براي امرار معاش مجبور است چند جا کار کند.

شما در کارگاه هاي استاد هم به عنوان تک نواز تار که آوازها را همراهي مي کرد حضور داشتيد. تجربه آن کارگاه ها چطور بود؟

تجربه بسيار خوبي بود و خوانندگان بسيار خوبي حضور داشتند اما استاد گفت که پنج نفر را بيشتر انتخاب نمي کند. من دوست داشتم در اين حرکت شرکت کنم و از جلسات لذت بردم.

در هر جلسه حدود 30 نفر آواز مي خواندند و من کوک و مايه اول را به آنها مي دادم.

به نظر شما مشکل اصلي خوانندگان در اين کارگاه ها چه بود؟

همان طور که استاد شجريان هم گفتند اين بچه ها هنوز صداسازي را ياد نگرفته اند و نمي دانند از صداي خود چطور استفاده کنند. در ساليان اخير بالا خواندن و فرياد زدن به صورت غيرطبيعي مد شده و يک خواننده به خود فشار مي آورد، نت هايي را مي خواند که تا حالا نخوانده، آواز تبديل به مسابقه بالا خواندن شده. اين شکل در کارگاه ها مشاهده مي شد در حالي که اين برخورد با آواز که بالا خواندن قدرت نمايي است، غلط است.

برخي هم مي گفتند ما راست پنج گاه مي خوانيم و يک بار استاد به ما توضيح داد که شما لازم نيست راست پنج گاه بخواني، يک خط ابوعطا را درست بخوان. به نظر من به محض خواندن اولين مصرع مشخص مي شود که هر کس در چه مرحله اي است و در اين ميان چند نفر بودند که صداي خيلي خوبي داشتند و اکثراً خيلي جوان بودند. اشکال ديگر اين بود که افراد صداي خود را نمي شناختند و صدا از ناحيه اي خارج مي شد که نبايد. اما خواننده اي آمد که بم مي خواند و همه را تحت تاثير قرار داد و حالت قلندري زيبا داشت و آقاي شجريان ايشان را بسيار تشويق کرد و گفت زيبايي صدايت در بم خواندن است، سعي نکن بالا بخواني. تجربه بسيار خوبي بود که با فضاي آواز آشنا شوم و مي خواستم در اين حرکت سهيم باشم. اميدوارم وقت آقاي شجريان اجازه بدهد که با کساني که مستعد هستند کار کنند و خوانندگان خوبي تحويل جامعه موسيقي بدهند.

آوازهاي تقليدي هم که حتماً فراوان بود.

بله صددرصد. 80 درصد تقليد بود و آقاي شجريان موافق اين شکل از تقليد نبود. اين هم مشکل عمده اي در آواز امروز است که افراد با امکانات صدايي خود آشنا نيستند.

اما شاگردان استاد شجريان هم بيشتر شبيه ايشان مي خوانند.

آواز آقاي شفيعي متفاوت است، چون جنس صدايش متفاوت است و گاه نوع خواندنش مرا ياد بنان مي اندازد. آقاي جهاندار هم متفاوت مي خواند. اما درست است که بقيه بيشتر شبيه استاد مي خوانند و اين به دليل تاثير ايشان بر آنها است. مثل من که نمي توانم از شيوه نوازندگي استاد لطفي دور شوم هر چند قصد تقليد ندارم.

به مرور زمان هنرمند در کار، خود را پيدا مي کند و از تقليد کردن دور مي شود.

پروژه تکنوازي به کجا رسيد؟ تابستان سال گذشته که قرار بود برنامه هاي تکنوازي در کاخ نياوران آغاز شود، خيلي خوش بين بوديد و اميدوار که هر دو هفته يک بار اجراها انجام شود اما در همان تابستان متوقف شد.

پروژه تکنوازي خاطره بسيار بدي بود و سازمان ميراث فرهنگي ما را آزار زيادي داد. آنها قرار بود براي کمک به پروژه نيمي از بليت هاي هر اجرا را خريداري کنند. بليت هاي را تحويل گرفتند و پولي پرداخت نکردند و متاسفانه به همين دليل ما نتوانستيم حقوق هنرمنداني را که برنامه اجرا کردند، پرداخت کنيم و من تصميم گرفتم تا پرداخت ها انجام نشود اين پروژه را متوقف کنم. خبر دارم که دوستان ديگر دارند اين کار را دنبال مي کنند و قصد دارند در تالار رودکي برنامه هاي تکنوازي را ادامه دهند. اما تاسف من از اين است که بليت هايي که ميراث به افراد داده بود، بلااستفاده ماند و آنها نيامدند و صندلي ها خالي ماند. در حالي که ما مي توانستيم تمامي اين بليت ها را به فروش برسانيم. اين لطمه بدي به ما زد و همين جا از سازمان هاي دولتي مي خواهم که اگر نمي توانند به پيشبرد هدفي کمک کنند، لااقل باعث ضرر و زيان و جلوگيري از تحقق آن هدف نشوند.

امسال براي اجراهاي گروه خورشيد برنامه ريزي کرده ايد؟

مشکل اساسي گروه خورشيد محل تمرين است. تا پيش از اين گروه در تالار فارابي دانشگاه هنر تمرين مي کرد اما حالا با لطف سازمان فرهنگي و هنري شهرداري قرار است محل تمرين ديگري به ما داده شود. براي تابستان هم برنامه اي داريم که احتمالاً در شهريورماه اجراي آن مسير خواهد شد. چون قبل از آن هم آقاي همايون شجريان در تهران کنسرت خواهد داشت و هم با استاد شجريان به روي صحنه خواهيم رفت اما شهريور براي اجراي اثر استاد عليزاده زمان بسيار خوبي است. همين طور «از بودن و سرودن» تا يک ماه ديگر به بازار مي آيد و اگر طبق برنامه پيش برويم امسال از گروه خورشيد سه اثر منتشر مي شود که خواننده آنها محمدرضا معتمدي است که صداي بسيار خوبي دارد.

آقاي معتمدي چطور به گروه پيوست؟

همکاري ايشان با گروه داستان جالبي دارد. ما خيلي به دنبال خواننده متفاوت مي گشتيم. يک روز براي شرکت در دفاع پايان نامه اي به دانشگاه هنر رفته بودم و ديدم براي اين پايان نامه جواني آواز خواند که آوازش تاثير بسياري روي من گذاشت. آن روز به صرافت نيفتادم که با او صحبت کنم و بعدها از هر کسي سراغش را گرفتم او را نمي شناخت تا اينکه يک بار آقاي کيوان فرزين با من تماس گرفت و گفت دوستي دارد که خوب مي خواند. با هم قرار گذاشتيم که صدايش را بشنوم بعد ديدم که اين خواننده، همان جوان يعني آقاي معتمدي است که صداي بسيار خوبي دارد. او بيشتر از يک سال و نيم است که با گروه مي خواند و از حضور او خيلي خوشحال هستم. در شب سالگرد گروه خورشيد هم استاد شجريان صداي ايشان را شنيد و گفت خيلي تميز خواندي. او خواننده اي است که خوشبختانه با صدايش بر روي شنونده عادي هم تاثير مي گذارد و سليقه خوبي دارد و هر کاري را قبول نمي کند. اميدوارم به صورت دائم با هم همکاري کنيم.

ايشان قبلاً در گروه ديگري فعاليت مي کرد؟

قبلاً در صداوسيما تصنيف مي خواند و چند اثر با صداي او از تلويزيون پخش شده است.

جا دارد که از استاد ايشان آقاي نوربخش يادي کنم که حضور او در سليقه خواندن آقاي معتمدي بي تاثير نبوده است.

اين طور که به نظر مي رسد، امسال حسابي سرتان شلوغ است.

بله اما بيشتر از همه از ارتباط روحي که با هنرمندان برقرار کرده ام خوشحالم. به نظر حتي اگر در اين فضا که پر از تلخي و دشمني است جوانه اي از بهبود ارتباط زده مي شود بايد غنيمت بدانيم. اين جوانه ها باعث مي شود دوستي ها تحکيم شود و رابطه اي ديگر بين هنرمندان به وجود بيايد. رابطه اي که متاسفانه امروز تيره است. ما در اين هنر تعدادمان زياد نيست. زير ضربه و در اقليتيم و حتي عده اي دوست دارند که ما وجود نداشته باشيم. پس اگر خودمان پشتيبان يکديگر نباشيم بيشتر ضربه خواهيم خورد. نهايت آرزويم اين است که موسيقيدان ها به عنوان صنف در کنار يکديگر کار کنند. من شنيدم که آقاي لطفي در مصاحبه راديويي گفت که هيچ اختلافي با هيچ کس ندارد و اميدوارم ايشان و آقاي شجريان دوباره در کنار هم روي صحنه بيايند.

منبع :‌ روزنامه شرق ؛ مرضيه رسولي (ويژه استاد شجريان )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 22:29  توسط حجت ملائی چافی   | 

شجريان وقتي خواندن آغاز کرد هم اقبال سحرانگيز مي خواند، هم تاج بزرگ زنده بود و هم بنان دوست داشتني برقرار. هم فاخته اي بود و هم محمود خوانساري. ايرج و گلپا هم البته بودند. ديگران هم حاضر بودند؛ بهاري، عبادي، خالدي، ياحقي، تجويدي، معروفي و.... مثلاً پايور و کسايي و جليل شهناز که هنوز هم - سپاس خداي را- هستند؛ گرچه بيرون صحنه. آواز ايراني به اندازه عمر آدمي کار مي برد؛ تازه اگر آدم استعداد داشته باشد. کار نواختن يک ساز نيست که آدم چند سالي زحمت بکشد و بعد بشود نوازنده. حنجره آدمي پيچيده ترين و در عين حال تواناترين ساز طبيعي است. اين ساز را که هميشه دوست دارد از کوک خارج شود، آماده نگه داشتن کاري است کارستان؛ خواندن پيشکش، من عقيده دارم شنيدن موسيقي ايراني و بخصوص آواز ايراني، دل و ذهن تربيت شده مي طلبد. شنونده بايد ظرافت ها و ظرفيت هاي زبان و شعر فارسي را به خوبي بشناسد. بايد با فرهنگ اين سرزمين بار آمده باشد، بايد به ريزه کاري هاي دلبستگي ها و تاريخ و اعتقادات ايراني مسلط باشد و... در يک کلام ايراني کامل باشد تا زيبايي هاي يک قطعه آواز ايراني را درک کند. آواز ايراني را در لالايي مادر، در مثنوي خواني پدر، روضه خواني محرم، شادخواني جشن ها، مرثيه درگذشت، صداي انگورفروش سر خيابان، علي علي گفتن درويش کشکول به دوش و... خواندن شاگرد بنايي که ديواري را گچ مي کشد، مي شود سراغ کرد. غير از شاخه اي از موسيقي علمي غربي و سنت خواندن در آسياي جنوب شرقي در هيچ کجاي عالم خواندن، چنين سخت، بهنجار و پيچيده نيست که در آواز ايراني هست. دشواري اين هنر وفادار ماندن در چارچوب دستگاه ها، گوشه ها و پرده هاي موسيقي ايراني و آنگاه رنگ آميزي موسيقايي همان گوشه ها با بهره گيري از قابليت هاي مهارتي صداگيري از حنجره است. حدود چهل سال پيش وقتي ورود به راديو و تلويزيون و موسيقي آن حساب و کتاب سامان داري داشت، آزموني برگزار شد و يک گروه کم تعداد از خوانندگان جوان و هنرمند اين امکان را يافتند تا صدا و تصوير آنان پخش شود و بر صفحه تلويزيون بيايد. از مردان عقيلي، گلچين، منتشري و شجريان از همين گروه بودند. تصور مي کنم اين ورود بسامان و گروهي در سال 1346 اتفاق افتاد. مي شد به همين افتخار گزينش و ورود بسنده کرد که صد البته کم هم نبود. شجريان نمي خواست در همان حد بماند. طي چند دهه - حتي امروز- هرجا از آواز ايراني نمونه اي سراغ کرد که قابل دقيق شدن بود، سفر آغاز کرد تا خود شنونده دست اول آن نمونه باشد. تعارف هم نمي کرد. مي نشست، گوش مي سپرد، مي پرسيد و مي پذيرفت. تعزيه خواني در قزوين، مداحي در گلپايگان، روضه خواني در نطنز يا محلي خواني در تربت. مي رفت، گوش مي داد، صدا را ضبط مي کرد و به تجزيه و تحليل آن حنجره مي پرداخت. اصلاً سنت موسيقي ايراني همين است؛ در حضور نشستن و به ارادت به هنر ديگران دل سپردن. دلم رضا نمي دهد که اين واقعيت تلخ را به ياد آورم. اما هرچه به واقعيت هاي اطراف مي نگرم نمونه اي نمي توانم سراغ کنم که کسي دل رفتن به اين راه پرهول و طولاني را داشته باشد. امروز نسلي را پرورده ايم که مي خواهد به افتخار و شهرت برسد اما زود. نام آور شود اما بدون زحمت. شجريان شود؛ اما بدون معطلي. ممکن است شجريان و برخي از دوستداران او با اين نظر من موافق نباشند. اما اين واقعيت دارد که صداي محمدرضا شجريان با معيارهاي تکنيکي، صداي ممتازي به حساب نمي آيد. صداي او نه قدرت اجراي تاج را دارد و نه گستردگي صداي اقبال آذر را، نه گيرايي اجرايي رضا قلي خان را و نه نرمي و انعطاف خواندن بنان را. اما آرامش و متانتي در اين صدا موج مي زند که بر دل اهل ذوق مي نشيند و طبع هنروران را مي نوازد. صداي شجريان هويت هنري اين دهه ها است. مردم ما در هيچ دوره اي از حيات ديرين سال خود، چون اين دو دهه اخير نيازمند پر و خالي شدن از غم روزگار نبوده اند و براي چنين فراز و فرودي چه عاملي پذيرفتني تر از صداي شجريان که دلمشغولي هاي ديرين ما را فرياد کند. ما مردم هنوز حق هنرمندي چنين مردمي را نپرداخته ايم. سهل است؛ نمي توانيم پرداخت. چرا که در اين روزگار کمتر هنرمندي چنين با مردم همدلي کرده است. شجريان اگر فقط آن دعاي افطار ماندگار را خوانده بود، اگر فقط آن آلبوم سه گانه 1354 را بيرون داده بود، حتي اگر از آن مجموعه فقط «پر کن پياله را» به اهل هنر عرضه کرده بود، اگر فقط تصنيف و آواز «بت چين» را اجرا کرده بود و حتي به نظر من اگر آن دوبيت شعر را هنگام خاکسپاري استاد خود روانشاد نورعلي برومند سر داده بود که؛ بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران... و اگر تنها آن تصنيف مشهدي را خوانده بود، حق او بر ما، بر موسيقي ملي ما و بر هنر معاصر ما مسلم شده بود. اما کار شجريان بس ماندگارتر از اين معيارهاست. افراط پيشين در باستاني گرايي و توجه به مفاخر روزگاران پيش، به تفريط گسستن از گذشته و قطع رابطه با گذشتگان منجر شد.

ترتيبي دادند تا بچه هاي ما نسل بعد از نسل با تاريخ بيگانه باشند. اهميت هم نداديم که بدون شناخت گذشته، مشکل مي شود آينده را ساخت. هنر اما مطمئن ترين پل براي آشتي دادن ديروز با امروز است. کار شجريان در موسيقي ملي، از اين ديدگاه اهميت مي يابد. نسل امروزين با صداي شجريان ارزش هنري گذشتگان را بازيافت و با آن زندگي کرد.من هيچ هنرمندي را در عرصه موسيقي چون شجريان نمي شناسم که آثار او با اين گستردگي در جامعه انتشار يافته باشد. اين گستردگي البته به دليل فناوري هاي تازه ضبط و پخش است. دليل ديگر عمر طولاني هنري شجريان است؛ از دهه 40 تا نيمه دهه 80،

اين همه دلايل محبوبيت شجريان نيست. عامل مهم تري هم وجود دارد که بايد درسي براي همه کساني باشد که نام و آوازه اي دست و پا مي کنند؛ همراهي و همدلي با مردم.

انقلاب که پيروز شد، من امريکا بودم. جزء اولين کارهايي که پس از پيروزي انقلاب به دستم رسيد، کاست شجريان بود با تصنيفي مناسب حال و هواي ذهني آن روز مردم جامعه ما. در بم که زلزله آمد، شجريان هنر خود را در خدمت کمک به آسيب ديدگان قرار داد. مبلغي به دست آمد - گو اينکه کم اهميت نبود - چون بوي همدلي و همراهي با مردم داشت، ارجمند است. شجريان اما يک ويژگي تحسين انگيز ديگر هم دارد؛ هرگز خود را - به هر انگيزه اي- زير دست و پا نينداخت. با دقت و وسواس کوشيد خود را و هنر خود را بازيچه ميل، خواست و هوس اين و آن نکند. ترديد نکنيم که او مثل هر هنرمند سليقه و تمايل سياسي خاص دارد. اما شجريان با همه توان خود را از اين بازيگري ها به دور نگاه داشت. از اين رو اين هنرمند درخور تکريم بسيار است. مي توانست زينت مجالس آن چناني باشد و دستمزد باورنکردني بگيرد، مي شد از اين يا آن چهره سياسي حمايت کند و ثروت اندوزد، از خدا مي خواستند که او با برگزاري برخي محفل ها موافقت کند تا به پورسانت هاي خيره کننده برسد يا مثلاً تصوير او به رونق فروش کالايي کمک کند. شجريان چنين ثروت هايي را نپذيرفت و اين سنت ديرپاي هنر اصيل در سرزمين ماست، هنرمندان اين سرزمين با چنين پرهيزهايي زيسته اند تا دامن هنر اصيل را آلوده نکنند. اين ديگر ربطي به درجه بندي تکنيکي صداي شجريان ندارد. بسياري بيش از غلامرضا تختي مدال المپيک جهاني دارند. اما آنچه تختي را تختي کرد، کميت و کيفيت آن مدال ها نبود؛ روحيه پهلواني او بود. پاس اين همدلي شجريان را بايد نگه داشت و اين پاسداشت بايد درخور اين همه باشد. اين پاسداشت کار دولت هم نيست که از فضاي چنين حرمتي ميداني براي تفاخر حزبي و جناحي بسازد. اين وظيفه مردم است، مردمي که با شنيدن صداي او در خلوت و جمع فرصت يافته اند تا خود را و جهان پيرامون خود را بازشناسند. شجريان امروز نماد هنر ايراني است. حرمت گذاري بر اين نماد ارجمند که توانست ارزش هاي هنري عارف، درويش خان، شيدا و ديگران را دوباره جان بخشي کند، وظيفه همه اهل اين روزگار است.
منبع : روزنامه شرق ؛علي اکبر قاضي زاده (ويژه استاد شجريان)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 22:26  توسط حجت ملائی چافی   | 

پس از قطع همکاري شجريان و مشکاتيان، محمدرضا شجريان به همراه تعدادي از اعضاي گروه عارف (جمشيد عندليبي، محمد فيروزي، سعيد فرج پوري) و داريوش پيرنياکان، جواد بطحايي و همايون شجريان گروه آوا را در اواخر دهه 60 تاسيس کردند.داريوش پيرنياکان در اين باره مي گويد؛ هسته اوليه گروه آوا جدا شده از گروه عارف بود. به اين ترتيب که من و جمشيد عندليبي از عارف جدا و با شجريان و اعيان اين گروه را تشکيل داديم. بعدها که همايون بزرگ تر شد به جاي آقاي اعيان قرار گرفت و به مدت 6 - 5 سال گروه آوا با اين ترکيب فعاليت کرد.اين گروه با گذشت سال ها و با اضافه شدن نوازنده ها بزرگ تر شد و همين گسترش گروه تغييرات ديگر را به وجود آورد.«تقريباً سال 73 تعداد نوازنده هاي گروه آوا بيشتر شد به طوري که ابتدا آقاي شناسا و درويش رضا منظمي و سپس آقاي فرج پوري و فيروزي به گروه ملحق شدند. با همين ترکيب تا سال 77 کنسرت هاي متعددي را در داخل کشور، اروپا و امريکا برگزار کرديم تا اينکه سال 77 من به دلايلي از گروه بيرون آمدم.» سرپرست گروه شهنازي ادامه مي دهد؛ «گروه آوا بعد از من، با يک نوازنده ديگر، به روي صحنه رفت و پس از آن شجريان گروه را منحل کرد.» استاد مسلم آواز از آن زمان به بعد به سراغ عليزاده و کلهر رفت و گروه جديد ديگري را تشکيل داد. با برگزاري چند کنسرت در داخل و خارج و اجراهاي موفق يکي پس از ديگري، کسي تصور نمي کرد که اين گروه نيز روزي از هم پاشيده شود اما بالاخره سال گذشته بود که خبر منحل شدن اين گروه هم اعلام شد.در زماني که همه به دنبال چرا و دليل اين اتفاق بودند يکدفعه شجريان با مجيد درخشاني همکاري هايي را آغاز کرد و گروه جديد با حضور فرج پوري، فيروزي، درخشاني و همايون شکل گرفت که ماحصل آن نيز برگزاري تور اروپا بود. شجريان اعلام کرد که اين گروه در واقع همان گروه آواي قديم است که دوباره شکل گرفته اما پيرنياکان معتقد است که آوا با حضور دو نوازنده قديمي اش نمي تواند آوا باشد. نه تنها اين گروه بلکه هر گروه ديگري که در گذشته منحل شده در صورتي مي تواند نام قديم خود را داشته باشد که همه اعضاي آن همان نوازندگان قبل باشند. پيرنياکان 9 سال پيش از آوا جدا شد. او طي سال ها فعاليت در عرصه موسيقي خودش گروهي با عنوان شهنازي دارد که به تازگي آلبومي را نيز با نام آسمان منتشر کرده است اما آواي قديم دوباره به وجود آمده درحالي که صداي ساز پيرنياکان در آن به گوش نمي رسد. او سال ها با شجريان کار کرده و مي کند اما قطعاً نمي توان از خود او علت نبودش را پرسيد ولي او در آن سال ها در حالي از آوا جدا شد که ترکيب گروه همين ترکيب کنوني بوده پس شايد علت عدم حضور اين نوازنده همان دلايل 9 سال پيش باشد.
منبع :روزنامه شرق ؛ سحر طاعتي(ويژه استاد شجريان )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 21:56  توسط حجت ملائی چافی   | 

متوقعان و منتظران عجول و کم صبر

ما به عنوان شنوندگان موسيقي سنتي از محمدرضا شجريان چه توقعي داريم؟ آيا توقعاتمان با توان اين هنرمند بي بديل موسيقي ايران از يک سو و ظرفيت ها و پتانسيل موسيقي سنتي ايران از ديگر سو همخواني دارد؟

اين دو پرسش از آن رو مطرح مي شود که در چند سال اخير در محافل موسيقايي و نيز برخي نوشته ها و سايت ها مي شنويم و مي خوانيم که چرا کارهاي شجريان تکراري شده است؟

اين پرسش ها زماني شدت افزون تري به خود گرفت که هنرمندان توانمندي چون حسين عليزاده و کيهان کلهر، که هر دوي آنها تجربه هاي گرانسنگ و متفاوتي در ارکستراسيون موسيقي ايراني دارند با استاد شجريان در يک گروه جاي گرفتند. جماعت تنوع طلب ايراني و به خصوص آنهايي که کمتر به موسيقي سنتي نگاه جدي دارند و البته براي شنيدن کارها کمتر فسفر مغز مصرف مي کنند، انتظار داشته و دارند که کارهايي مشابه «شورانگيز» را از حسين عليزاده يا همانند «شب سکوت کوير» را از کيهان کلهر آن هم در همکاري با استاد شجريان بشنوند. همچنان که در گروه تازه هم باز دو نوازنده و آهنگساز شناخته شده (سعيد فرج پوري و مجيد درخشاني) حضور دارند که تجربه هاي آنها در ارکستراسيون موسيقي سنتي اين انتظار و توقع را در شنوندگان ايجاد مي کند که کارهاي متنوع تري بشنوند؛ همانند آلبوم «در خيال» که حاصل همکاري آقاي درخشاني با استاد شجريان در نغمه بيات ترک است. (کارنامه مختصري از فعاليت هاي اين دو نوازنده و آهنگساز در پيوست همين مطلب آمده است.)

از سوي ديگر تجربه وثيق استاد شجريان در خواندن در فرم هاي مختلف ارکستري (از گروه هاي کم تعداد در يکي دو دهه اخير تا کارهايي با گروه هاي بزرگ سنتي همانند کار با استاد محمدرضا لطفي، استاد پرويز مشکاتيان و جناب فخرالديني و ارکستر ملي و...) نيز بر اين نهال ديرپاي توقع آب فراوان تري مي افشاند و آتش آن را تيزتر مي کند. پس تا اينجاي کار توانايي وجود دارد، اما متوقعان و منتظران عجول و کم صبر معتقدند اين توانايي در کارهاي اخير آقاي شجريان معطل مانده و فعليت نمي يابد.

ابتدا به اين پرسش پاسخ دهيم که آيا کارهاي آقاي شجريان تکراري است؟

شخص استاد در گفت وگويي که اخيراً از ايشان در مطبوعات منتشر شده تازه نبودن اجراهايش را تلويحاً تاييد و در پاسخ به اين پرسش که شنوندگان کارهاي شما گفته اند در اين اجراهاي تازه شما چيز جديدي نشنيده اند، گفته است؛ «شما از يک هنرمند چند سال انتظار پرکاري و خلاقيت داريد. همين که من کنسرت اجرا مي کنم بايد ممنون باشيد. من در حال گذراندن دوران بازنشستگي هستم. کساني که از ما کار نو مي خواهند سخت در اشتباهند. شيوه ما شيوه مشخصي است. ما نمي توانيم شيوه کارمان را عوض کنيم، همان طور که شما نمي توانيد به سعدي بگوييد که شعر غيرسعدي بگو... اينها توقعات بي جايي است که مردم از ما دارند.»

اگر چه کارهاي آقاي شجريان نو نيست، اما تکراري هم نيست. علت آنکه بسياري گمان مي کنند کارهاي آقاي شجريان تکراري است را بايد در نوع نگاه و نيز درک آنها از موسيقي سنتي، به خصوص اجراهاي يکي دو دهه اخير آقاي شجريان، جست وجو کرد.

موسيقي سنتي و به خصوص موسيقي آوازي و از آن ويژه تر آوازي که استاد شجريان مي خواند، پيچيده و تو بر تو است و براي فهم آن شنيدن يک بارش کفايت نمي کند و لذا لذتي که شنونده بخواهد از اين گونه کارها به دست بياورد، در لحظه به دست نمي آيد بلکه به مراقبه و البته دقت و از آن مهمتر چند بار شنيدن نيازدارد. من خود شخصاً لذتي را که از شنيدن آلبوم هاي آقاي شجريان مي برم، با آنچه که در کنسرت مي شنوم، قابل مقايسه نمي دانم. اگرچه کنسرت اجراي زنده است و حال و هواي خود را دارد، اما تجربه شخصي خود را که با برخي ديگر از شنوندگان حرفه اي موسيقي سنتي و به خصوص آوازهاي آقاي شجريان درميان گذاشته ام، آنها نيز چنين نکته اي را تاييد کرده اند. جالب توجه اين که همين تجربه سبب شده است، اگر بخواهم درباره کاري در اين سطوح به نظر شخصي و حتي در ذهن خود برسم، بايد چندين و چند بار آن را بشنوم تا بتوانم در ذهن خود به آن قطعيت برسم که کار در چه سطحي است و درباره اش قضاوتي کنم.

اوايل همين هفته در خودرو يکي از دوستان نشسته بوديم که وي آلبوم «ساز خاموش» استاد با آقاي عليزاده، کلهر و همايون را نشانم داد و گفت که عجب کاري است؟ من گفته اش را تاييد کردم. پرسيد دليلت چيست؟ شما که درباره کنسرت نظر ديگري داشتي و معتقد بودي که کار تازه اي نيست. گفتم همچنان هم معتقدم کار تازه اي نيست، اما شنيدن آن واقعاً لذت بخش است و ما از موسيقي همين را مي خواهيم، حال چه اين کار تکراري باشد و چه غيرتکراري. مهم اين است که آواز آقاي شجريان، در کنار ساز عليزاده و کلهر و فرج پوري و درخشاني و فيروزي و پيشتر از اين پيرنياکان و عندليبي و از همه اينها بالاتر محمدرضا لطفي... لذت شريک شدن و همذات پنداري با خواننده و نوازنده را به آدمي مي بخشد و اين همان چيزي است که هنرمند مجري کار به دنبال آن است.

براي شنيدن موسيقي سنتي بايد با آن رفيق شد، در مقابل آن جبهه نگرفت، خوش بينانه به آن نگاه کرد و از همه مهمتر صبوري پيشه کرد که به قول مولانا؛

صد هزاران کيميا حق آفريد

کيميايي همچو صبر آدم نديد

داستاني که مولانا اين بيت را از آن نتيجه مي گيرد خود نکته ها دارد که بيان منثور آن خالي از لطف نيست.

مولانا در دفتر سوم مثنوي در ذيل داستان «قصه خواندن شيخ ضرير مصحف را و بينا شدن وقت قرائت» نقل مي کند که شيخي فقير که چند روزي به مهماني دوست عارفش رفته بود، کتاب قرآني را در منزل اين عارف نابينا مي بيند و با خود اين پرسش را طرح مي کند که وي که نابينا است چرا کتاب قرآن دارد؟ ابتدا مي خواهد اين پرسش را به شکل مستقيم با وي در ميان نهد اما با خود مي گويد که صبر مي کنم که بدانم پايان ماجرا چيست تا اينکه نيمه هاي شب صداي قرآن مي شنود.

نيم شب آواز قرآن را شنيد

جست از خواب آن عجايب را بديد

که ز مصحف کور مي خواندي درست

گشت بي صبر و از او آن حال جست

و از وي مدام مي پرسد که با اين کوري و نابينايي چرا و چگونه مي خواني؟ که عارف جواب مي دهد

من بر قرائت قرآن حريصم و چون جان آن را دوست دارم. پس پيش خدا تضرع کردم که

قرآن را حفظ نيستم. به من نور چشمي عطا کن که بتوانم فقط در وقت خواندن قرآن از آن نصيب ببرم.

بازده دو ديده ام را آن زمان

که بگيرم مصحف و خوانم عيان

آمد از حضرت نداي مردکار

اي به هر رنجي به ما اميدوار

حسن ظن است و اميدي خوش ترا

که ترا گويد به هر دم برترآ

هر زمان که قصد خواندن باشدت

يا ز مصحف ها قرائت بايدت

من در آندم وادهم چشم ترا

تا فرو خواني معظم جوهرا

مولانا در همين حين و بر اساس همان اصل تداعي که از جمله اصول خدشه ناپذير در مثنوي است، حکايتي ديگر را در دل اين حکايت مي آورد که داستان لقمان و حضرت داود است.

داود پيامبر در حال ساخت زره بود که لقمان در ميانه کار به نزدش مي رسد، به دليل آنکه لقمان پيش از اين صنعت زره سازي يا همان زرادي را کمتر ديده بود، برايش اين پرسش پيش مي آيد که چرا داود چنين کاري مي کند و اين همه حلقه ها را بي جهت داخل يکديگر مي نهد.

صنعت زراد او کم ديده بود

در عجب مي ماند و وسواسش فزود

و در ميانه کار مي خواست از وي بپرسد که؛

باز با خود گفت صبر اولي تر است

صبر تا مقصود زوتر رهبر است

لقمان بنا به صفتي که به آن معروف است (حکيم) صبر کرد تا ساخت زره تمام شد و داود آن را بر تن کرد و رو به لقمان کرد و؛

گفت اين نيکو لباسي است اي فتي

در مصاف و جنگ و دفع زخم را

و لقمان هم که براي فهميدن اين کار صبوري پيشه کرد رو به داود گفت؛

گفت لقمان صبر هم نيکو دمي است

که پناه و دافع هرجا غمي است

صبر را با حق قرين کرد اي فلان

آخر ووالعصر را آگه بخوان

صد هزاران کيميا حق آفريد

کيميايي همچو صبر آدم نديد.

با اين توضيحات به نظر مي رسد با موسيقي سنتي، آقاي شجريان، نوازندگاني که وي را همراهي مي کنند، تمامي کارهايي که به صورت گروه نوازي موسيقي سنتي يا همان کار و عمل اجرا مي شود و بر بداهه نوازي و بداهه خواني استوار است از زاويه ديگري بايد برخورد شود. زاويه اي که ساختار موسيقي سنتي، روح و ماهيت موسيقي ايراني، يعني بداهه نوازي و بداهه خواني نام دارد. به ياد داشته باشيم نوازندگاني که استاد را همراهي مي کنند ابتدا نوازنده اند بعداً آهنگساز.

آنها روزان و شبان در خلوت و جلوت با ساز خود زندگي کرده و مي کنند و همانند همدمي با آن رفيقند و البته مي خواهند ما نيز در لذتي که آنها از همراهي باهم مي برند شريک باشيم. اما براي شراکت در اين لذت اندکي صبر و تامل و البته مطالعه در موسيقي سنتي و شعر و ادبيات کهن فارسي لازم است که طبيعي است برخي از شنوندگان اين دنياي تعجيل و شتاب که همه چيز را جويده جويده مي خواهند و دانش آنها در اين زمينه ها نيز به پهناي اقيانوسي با بند انگشتي عمق است، چنين چيزي را برنتابند و اين موسيقي مدام شنوندگاني را از دست بدهد. اما چه غم که به قول مولانا ؛

گر بود در مجلسي صد نوحه گر

آه صاحب درد را باشد اثر

منبع :روزنامه شرق ؛ الف نجوا (ويژه نامه استاد شجريان )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 21:24  توسط حجت ملائی چافی   | 

فرياد ساز خاموش
نخستين بار در سال 1379 بود که خبر همکاري سه موسيقيدان برجسته ايراني يعني محمدرضا شجريان، حسين عليزاده و کيهان کلهر به همراه همايون شجريان در نشريات ايراني به چاپ رسيد. سال ها از قرار گرفتن نام شجريان در کنار حسين عليزاده مي گذشت و اين گذر سال ها شايد بيش از هميشه به شايعاتي که در همکاري نخست اين دو موسيقيدان بنام ايراني در اواخر سال هاي 60 شمسي و ساخت موسيقي دلشدگان به وجود آمده بود دامن مي زد. اما حضور يک باره اين دو در کنار کيهان کلهر و فرزند خلف شجريان تيتري بود که همه روزنامه هاي داخلي و خارجي را در کنار علاقه مندان موسيقي ايراني - که به غلط موسيقي سنتي خوانده مي شود - به وجد مي آورد.

همکاري محمدرضا شجريان و حسين عليزاده به همراه گروه هم آوايان که در آن سال ها توسط عليزاده پي ريزي شده بود خاطره اي را سبب شد که از آن پس گويي همه اهل موسيقي منتظر تکرار دوباره آن شده بودند. در اين سال ها کيهان کلهر در خارج از کشور فعاليت هاي اجرايي خود را در زمينه موسيقي ايراني دنبال مي کرد و آوازه اين فعاليت ها نيز به ايران رسيده بود. حتي تجربه هاي اخير وي که با شجاعت حسين خان و انتشار آثار غزل نيز بر شهرت او افزوده بود، همکاري اين سه تن از موسيقيدانان ايراني را براي مردم معقول جلوه داده بود و شايد اين خواسته زبان به زبان از مردم به گوش آنها رسيد که ناگهان در زمستان سال 1379، دانشگاه کاليفرنيا امريکا شاهد همنشيني آن ها شد.

از قرار در آن زمان اين گونه تفسير مي شد که شجريان از آن دسته آوازخوانان ايراني است که به اصول اجرايي روش هاي سنتي موسيقي ايران علاقه مند است و گويا در اين زمينه اصرار دارد. اين علاقه او با ذهن کاوشگر و فرار حسين عليزاده در موسيقي نمي خواند و در اين ميان پيوند کيهان کلهر با آنها که ديگر از عجايب بود. اما اين تفسيري به غلط بود که شايد اين گونه تفسيرها زماني همنشيني اين نوازندگان و موسيقيدانان را به تاخير مي انداخت. همکاري مشترک شجريان در آلبوم نوانديشي، چون «شب، سکوت، کوير» با کيهان کلهر، خود گواه بر اين ادعا است که شجريان از هر نوانديشي خوش قريحه و درستي استقبال مي کند و پيش از اين نيز در آثار خود به نحوي اين موضوع را يادآور شده بود. از سوي ديگر حسين عليزاده با هدف تجربه گرايي در موسيقي، مرزهاي موسيقي ايراني را تا آن سوي تفکر به اصطلاح سنتي شکسته بود و در ميان آهنگسازان نوانديش جهان جايگاه ويژه اي را اختيار کرده بود. اما با تمام اين تفاسير بيرون آمدن آلبوم «زمستان است» حکايتي ديگر بود. حسين عليزاده پيش از اين در آلبوم «راز نو» به موفقيتي شگرف در موسيقي ايران دست يافت. او در اين اثر که با همکاري گروه منحصر به فرد خود يعني هم آوايان به انجام رسانده بود بدعتي نو گذاشت و مقامي به نام «داد و بيداد» را از دو گوشه ايراني استخراج کرد. اين کار عليزاده در محافل موسيقي ايراني با تشويق و نقد زيادي مواجه شد و شايد تيغ برنده نقد ايراني گمان مي کرد با اين قبيل انتقاد ها مي تواند بر کرسي تفکر سنتي خود بنشيند. اما آلبوم «زمستان است» و همکاري محمدرضا شجريان به عنوان استاد بي بديل آواز ايراني با حسين عليزاده و اجراي موفق اين دو با همکاري کيهان کلهر و همايون شجريان از مقام «داد و بيداد»، مهري بر دهان برخي منتقدان ايراني زد تا زين پس کم گو و گزيده گو سخن بگويند. اثر «زمستان است» که روي شعري از مهدي اخوان ثالث ساخته شده در همان سال ها اروپا و امريکا را پيمود تا صداي تازه اي از موسيقي ايراني را به گوش جهانيان برساند. البته اين صداي تازه مرزهاي تازه موسيقي سرزمين مان بود و صداي ساز و آواز خبر از موسيقي ايراني مي داد. اجراي تلفيق گوشه هاي موسيقي ايراني که طي ساليان درازي با شعر کلاسيک الفت خاصي داشته است اين بار روي اثر مشهور از مهدي اخوان ثالث و با زبان نوين شعر فارسي همنشيني مي کرد. اين خود اتفاق خرسندي بود که البته پيش از اين نيز توسط خود شجريان و با شعر قاصدک اخوان ثالث تجربه شده بود. در اين ميان بوده اند خوانندگان و آهنگسازان ايراني از جمله شهرام ناظري که در اين زمينه کوشش فراواني کرده اند.

يک سال بعد و در ادامه همکاري گروه چهار نفره شجريان ها، حسين عليزاده و کيهان کلهر، اثر ديگري روانه بازار موسيقي ايران شد. «بي تو به سر نمي شود» که اين بار نقش کيهان کلهر به عنوان آهنگساز در اين اثر ديده مي شود و تاکنون بارها بر اساس شعر مشهور مولانا آهنگسازي شده است که خود شجريان نيز يک بار اين شعر را زمزمه کرده است. اما شايد اجراي اين قطعه با همکاري اساتيد موسيقي نوين ايراني جلوه اي ديگر به شعر مولانا داده باشد. اجراي اين قطعه در کنسرت هم نوا با بم که براي درد کشيده هاي زلزله ديده آن ديار اجرا شد نيز بر غناي آن افزود و شايد امروز هر کسي با شنيدن اين قطعه به ياد آن کنسرت و آن روزها بيفتد.

«بي تو به سر نمي شود» در دستگاه نوا و آواز کرد بيات اجرا شده است. اين اثر نيز به مانند «زمستان است» داراي نوآوري هايي در آواز ايراني بوده و شجريان با اشاعه شيوه هاي آوازي خود به ساختار اثر جان داده است. اجراي قطعات ضربي نوا و چهار مضراب نوا از جلوه هاي اين اثر است و خود تصنيف بي تو به سر نمي شود که مهمترين تصنيف اين مجموعه را شامل مي شود.

در سال 1381 و با سفر دوباره اين گروه چهار نفره به امريکا و اين بار به لس آنجلس باعث شد اثر ديگري به بازار آيد که يک بار ديگر دنياي ساختارهاي موسيقي ايراني و شعر نو فارسي در آن تجربه شده بود. آلبوم «فرياد» در سال 1381 نقد هاي فراواني را متوجه خود ساخت و فروش چشمگيري داشت. برخي از نويسندگان و منتقدان مطبوعاتي کشور انتشار اين آلبوم و انتخاب شعر فرياد، اثر مهدي اخوان ثالث را بازگو کننده نگاه گروه چهارنفره و شجريان مي دانستند. انتشار اين آلبوم پس از حوادث 18 تير ماه بود. از جمله يکي از زيباترين و شايد به ياد ماندني ترين آثار اجرا شده در اين اثر، تصنيف «سمن بويان» با آهنگي از کيهان کلهر و روي غزل حافظ است که هر شنونده اي را مبهوت خود مي کند. در اين تصنيف و البته در جاي جاي آلبوم، صداي همايون شجريان در کنار پدر شنيده مي شود که وجد خاصي به اثر بخشيده است. شعر «سمن بويان» حافظ يکي از تکنيکي ترين شعرهاي زبان فارسي محسوب مي شود که کلهر به خوبي آن را به زبان موسيقي درآورده است. سمن بويان را شايد بتوان به عنوان يکي از قطعات پرقريحه ايراني معرفي کرد. نبوغ آهنگساز در ساختارمند کردن شعر و موسيقي يکي از منحصربه فردترين پيوند هاي موسيقي ايراني را پديد آورده است. البته به تمام اين تفاسير بايد مدرنيته حاکم بر قطعه را نيز اضافه کرد که به خوبي با موسيقي ايراني همنشين شده است. اجراي دوصدايي قطعه که به شکلي نوبتي و همخواني ميان شجريان و پسرش قسمت مي شود از قسمت هاي دوست داشتني قطعه است.

قطعه «فرياد» نيز از جمله کارهاي آهنگسازي شجريان است. تجربه وي در شکل بخشي موسيقي ايراني و شعر نو فارسي در اين قطعه به کمال خود رسيده است و شايد قطعه فرياد را بتوان به عنوان يکي از بهترين نمونه هاي تلفيق شعر نو و موسيقي ايراني دانست.

اجراي کنسرت هم نوا با بم در دي ماه سال 1382 يکي از مهمترين رويدادهاي موسيقي ايران محسوب مي شود. در آن سال زلزله هولناک بم کشور را به اندوه کشانده بود و در کنار کارهاي خيريه اي که توسط هنرمندان و مردم براي کمک به زلزله زدگان صورت مي گرفت، اين گروه چهارنفره در تالار بزرگ کشور روي صحنه رفته و سه شب خاطره انگيز را به وجود آوردند. اجراي قطعه سمن بويان و فرياد را که شايد بتوان گفت در اين کنسرت معنايي ديگر را به وجود آورده بودند از بهترين قطعات اجرا شده در اين کنسرت بودند. تکنوازي عليزاده و کلهر و در کنار آنها اجراي هم آوايي شجريان ها آرزوي ديرينه مردم ايران بود که به علت تحريم شجريان در کنسرت دادن در ايران، مدت ها از آن محروم بودند.آخرين همکاري اين گروه چهارنفره که شايد بتوان گفت در سال هاي نخوت موسيقي ايراني روحي دوباره به آن بخشيدند در ايران بود. کنسرت «ساز خاموش» در تالار بزرگ کشور هزاران نفر را از سراسر کشور به تهران فرا خواند و چندين شب باشکوه را براي موسيقي ايراني به وجود آورد. از جمله اثر مهمي که در اين کنسرت اجرا شد تصنيف «ساز خاموش» از ساخته هاي حسين عليزاده بود که تجربه اين آهنگساز نوگراي ايراني را به نمايش گذاشته بود. اين قطعه به شکل منحصر به فردي تلفيقي خاص از لحظات آوازي و تک نوازي را در کنار گروه نوازي به نمايش گذاشته است. اجراي اين قطعه که حال و هواي نگاهي انتقادي و سياسي به وضعيت موسيقي کشور را نيز به همراه دارد، خاطره شب هاي کنسرت را تا آمدن آلبوم ها زنده نگه داشت.محمدرضا شجريان، حسين عليزاده، کيهان کلهر و همايون شجريان، امروز از هم جدا شده اند و هر يک دوباره به سراغ تجربه هاي شخصي خود رفته اند. پيش از اين اعضاي اين گروه اعلام کرده بودند که تا آنجايي که لازم باشد در کنار هم مي مانند. شايد دوباره ملزوماتي به وجود آيد که اين تيم بي بديل را گرد هم آورد و زخمه اي دوباره بر روح موسيقي ايراني نواخته شود.
منبع :روزنامه شرق .حسن ظهوري ( ويژه استاد شجريان )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 21:20  توسط حجت ملائی چافی   | 

 قبيله آواز
برگزاري کارگاه هاي موسيقي از سوي استادان اين رشته حرکتي لازم و سودمند است که مي تواند جريان متداومي در موسيقي ايجاد کند. در شرايطي که نسبت به اين هنر از سوي جامعه و به خصوص صدا و سيما بي مهري مي شود، برگزاري کارگاه هاي آموزشي براي کساني که تشنه يادگيري هستند اقدامي قابل ستايش است که بايد بر کميت و کيفيت آن افزود. اين کارگاه ها بايد همه گير شود و انتقال اندوخته ها وظيفه هنرمندان است. آموزشي که صادقانه و بدون جار و جنجال هاي حاشيه اي باشد.

برگزاري کارگاه هاي آموزشي از سوي آقاي شجريان نيز حرکتي بسيار پسنديده بود که باعث ايجاد شور و شوق در هنرجويان آواز ايراني شد. البته اين برنامه هنوز سرانجامي پيدا نکرده و قرار است که پس از پايان تور اروپايي ايشان از سرگرفته شود. بنابراين هنوز قضاوت درباره آن شايد کمي زود باشد.

به عقيده من نمي توان نام کارگاه بر اين جلسات گذاشت. چرا که هر جلسه شامل اجراي حدود 20 هنرجو و توضيحات استاد درباره نحوه خواندن برخي از آنها بود و پس از آن قرار شد که ايشان پنج هنرجو از بين آقايان و پنج هنرجو از بين خانم ها انتخاب کنند و به آنها آموزش دهند.

متاسفانه اين جلسات در جار و جنجال تبليغاتي گرفتار شد و کيفيت آن تحت الشعاع قرار گرفت.

من به عنوان يکي از شرکت کنندگان در اين جلسات ذکر نکات و پيشنهاداتي را لازم مي دانم که ممکن است به بهبود کيفيت اين برنامه ها در آينده کمک کند. در انتخاباتي اين گونه که از بين حدود 300 هنرجوي آواز که برخي از آنها مراحلي را طي کرده و از سال ها پيش فعاليت خود را آغاز کرده اند، تنها پنج خواننده انتخاب شوند، ممکن است دلسردي و افسردگي بقيه را به دنبال داشته باشد و آنها فکر کنند که توانايي رشد در آواز را ندارند. در حالي که مي توانم بگويم 60 درصد از افراد حاضر در آن جلسات قابليت هاي بسياري داشتند که مي توان با تقويت آن قابليت ها و به کارگيري روش هاي مختلف هم به آنها و هم به رشد آواز در ايران کمک کرد. اين امر به شرطي ميسر مي شود که برنامه ريزي دقيق براي آن وجود داشته باشد و هنگامي که به طور مثال استاد شجريان کارگاهي برگزار مي کند، حضور در آن تنها به دليل شيفتگي نسبت به ايشان نباشد.

هيچ ترديدي نيست که آقاي شجريان در جايگاه خود و مراحل هنري که طي کرده استاد کاملي است اما وقتي هنرجو شيفته وار در محضر ايشان حضور پيدا کند، نمي تواند به تفکر و انديشه آزاد و درستي از نکاتي که ايشان مطرح مي کند، برسد. بنابراين بايد حالت شيفتگي از کلاس جدا شود تا هر کس بتواند به شيوه اي که در توانايي صداي اوست دست پيدا کند. در غير اين صورت شيوه هاي ديگر از مکاتب آوازي قديم نمي توانند خود را مطرح کنند يا شايد دچار اين توهم شوند که روش هايي که انتخاب کرده اند درست نيست. در صورتي که هر کسي بسته به ويژگي هاي حنجره خود مي تواند در مکتبي پيش برود و در آن به بلوغ برسد.مشکل ديگر مشغله بسيار استاد شجريان است که بين جلسات وقفه مي اندازد در صورتي که نتيجه گيري از اين جلسات به تداوم آن و زمان بستگي دارد.

انتظار من اين بود که ايشان هنرجويان را به لحاظ سن و سابقه فعاليت تفکيک کند و به هر هنرجو مطلبي در حد او ارائه دهد.

اما در جلسات بيشتر شرکت کنندگان فقط تماشاگر بودند. برنامه به اين صورت بود که عده اي به صورت داوطلبانه براي رفتن روي سن و خواندن در محضر استاد ثبت نام مي کردند. سپس در زمان کوتاهي برنامه خود را ارائه مي دادند و استاد گاهي اشکالات آنها را بازگو مي کرد. جلسات به همين خلاصه مي شد و در هر جلسه حدود 30 نفر آواز مي خواندند که گاهي من خسته مي شدم و جلسه را نيمه کاره ترک مي کردم؛ به دليل اينکه توانايي شنيدن صداهاي مختلف و گاه ناپخته را در فاصله زماني زياد نداشتم. مشخص بود بسياري از هنرجوياني که روي سن مي رفتند، شيفته ايشان بودند و انگار تنها خواسته شان خواندن جلوي ايشان بود. در حالي که مي توانست جلسات با پرسش و پاسخ همراه باشد و هنرجويان درد دل هاي خود را با استاد مطرح کنند و استاد در هر جلسه نيم ساعت به مسائل و مشکلات موجود در آواز امروز ايران بپردازند. و گفته ها و آموزش هاي ايشان به صورت جزوه براي کساني که نتوانستند در اين کلاس ها حضور پيدا کنند ارائه شود. ويژگي يک کارگاه چنين فعاليتي را مي طلبد. در کارگاه افراد تقسيم بندي مي شوند و استاد بايد براي هر گروه مطالبي داشته باشد که قابل استفاده براي آن گروه باشد و به ارتقاي هنر فرد بينجامد. در صورتي که کارگاه استاد شجريان هنوز شکل نگرفته و اين جلسات در واقع محل آزمون براي آن پنج نفري بود که قرار است انتخاب شوند و استاد با آنها به صورت جدي تر و عميق تر کار کند. بنابراين نمي توان بر کلاس پنج نفره که کلاسي خصوصي محسوب مي شود، نام کارگاه گذاشت.

ممکن است انديشه استاد شجريان نيز همين باشد اما در پياده شدن اين انديشه مشکلاتي وجود داشت. در جلسات کساني که داوطلب براي خواندن نشدند، حذف شدند و پنج نفر از بين کساني که جلو استاد اجراي خود را ارائه کردند، انتخاب خواهند شد و اين انصاف نيست. در صورتي که هنوز قابليت هاي کساني که به روي صحنه اجرا نرفتند کشف نشده است. معلوم نيست آنها چه نقاط قوت و ضعفي دارند تا به ايشان گفته شود که نقطه ضعف را کنار بگذارنند و چگونه نقطه قوت خود را تقويت کنند و اينها مقولاتي است که ما را از تک صدايي درمي آورد. بايد هنرجو را تشويق به شنيدن موسيقي هاي قديم کرد. استاد بايد شيوه هاي قديم را به دانشجو بشناساند نه اينکه تنها خود را تدريس کند. درست مثل کتاب درسي که معلم در آن سليقه خود را دخالت نمي دهد و نخست مطالبي را که دانش آموز ملزم به دانستن آنهاست آموزش مي دهد.

متاسفانه سليقه ها باعث مي شود هنرجو به دنبال شنيدن مکتب ها و روش هاي مختلف از استاد طاهرزاده، ظلي، اقبال آذر و ديگر استادان آواز نباشد. در حال حاضر بيشتر هنرجويان تنها استاد بنان و شجريان را مي شناسند و شنيده هاي آنان از استادان قديم بسيار ضعيف است. درست تراين است که نخست ريشه تغذيه و تقويت شود تا شاخ و برگ و تنه به وجود بيايد. اما وقتي تنها به تنه بچسبيم به هنرجو اجازه وارد شدن به مقولات عميق تر را نمي دهيم. نتيجه اينکه هنرجو بدون شناخت از حنجره اش مي خواهد خود را به استاد شجريان برساند و مثل او بخواند. در صورتي که هر حنجره خصوصياتي دارد که بايد آن را شناخت. در حال حاضر خيلي از آوازخوانان سعي دارند صدايي خارج از ظرفيت حنجره خود داشته باشند که اين امکان پذير نيست و باعث بروز بحران در روند آواز مي شود. به نظرم اين مقولات در جلسات استاد بايد توضيح داده مي شد و روي آن برنامه ريزي دقيق صورت مي گرفت. من فکر مي کردم برنامه ريزي ها دقيق است و به همين دليل براي حضور در کارگاه ها ثبت نام کردم اما تصميم گرفتم براي خواندن در محضر استاد داوطلب نشوم چون ايشان صداي مرا چندين بار شنيده اند و نظر خود را نيز گفته اند. بنابراين دليلي براي اجراي برنامه نمي ديدم. گذشته از اينکه براي خود هنرجو پرونده اي شامل سابقه فعاليت و استادان او تشکيل شد و وقتي تمام مشخصات او ذکر شده دليلي بر ارائه دوباره برنامه وجود ندارد.

خيلي از کساني هم که شايد مي خواستند براي خواندن داوطلب شوند وقتي افراد را روي صحنه ديدند و نظرات استاد را شنيدند که بيشتر شبيه هم بود، عقب نشيني کردند. بنابراين فقط داوطلب هايي که بيشتر آنها بسيار جوان بودند و سابقه کمي در آواز داشتند، آواز خواندند. استاد وقتي هنرجو به شيوه اي غير از شيوه ايشان مي خواند، سکوت مي کرد اما اگر کسي به شيوه ايشان اجراي برنامه مي کرد، نظر خود را مي گفت. بنابراين مي توان گفت اين جلسات در حقيقت جلسات کار کردن روي شيوه آوازي خود ايشان بود. نيمي از کساني که اجراي برنامه کردند از شاگردان خوانندگاني بودند که در محضر استاد شجريان آواز را تعليم ديده اند.

تقريباً يک سوم کساني که در کارگاه ها حضور داشتند به اجراي برنامه پرداختند و در اين بين کساني که شيوه اي غير از شيوه آوازي استاد داشتند، با سکوت ايشان مواجه مي شدند. گاه بحث هايي نيز به وجود مي آمد که فکر مي کنم به دليل نشستن آقاي نوربخش کنار ايشان بود. گاه آقاي نوربخش نظراتي ارائه مي کرد که واکنش هنرجو را به دنبال داشت و ادامه بحث به استاد شجريان منتقل مي شد و گاه اين بحث ها ادامه پيدا مي کرد. اين امر، امري طبيعي است چون به قول آقاي نوربخش آنجا قبيله آواز بود و هر کسي حق داشت که درباره اين مقوله درددل کند.براي کليت جلسات برنامه ريزي نشده بود و حتي در جلسه اول استاد اعلام کرد که چيزي براي گفتن آماده نکرده. ايشان گفت؛ «شروع کنيم ببينيم چه مي شود.» و اين گفته مرا دلسرد کرد. در صورتي که من با علاقه فراوان شرکت کرده بودم و فکر مي کردم براي همه در هر سطحي که باشند مطالب آموزنده اي وجود دارد.

شايد بگوييد من مقصر هستم که جلسات را نيمه کاره رها مي کردم اما ذهنم از خواندن هاي زياد که با استرس بسيار و شتاب همراه بود، خسته مي شد. در نهايت از اين برنامه که قرار است چند جلسه ديگر نيز ادامه پيدا کند از بين خانم ها پنج نفر و از بين آقايان هم همين تعداد براي کار بيشتر با استاد انتخاب خواهند شد. البته شنيدم که خانم ها خيلي بهتر از آقايان در جلسات ظاهر شدند. همچنين چند جوان 18 و 19 ساله ديدم که خوب اجراي برنامه کردند و اميدوارم آنها انتخاب شوند و تحت تعليم قرار بگيرند. نگه داشتن جوانان در موسيقي آوازي با مشکلات فراوان همراه است و بايد به آن شور و شوق داد.

اميدوار بودم که از بين افرادي که در جلسات حضور داشتند نيمي از آنها براي حضور در کارگاه هاي تخصصي تر انتخاب شوند و بقيه به صورت ناظر حضور داشته باشند و آموزش هاي استاد را از نزديک ببينند. اما ظاهراً اين اتفاق نيفتاده است. اما بايد تکرار کنم که کل اين جريان سودمند است و بايد همه گير شود. چنين حرکت هايي هنرجوي موسيقي را به وجود مي آورد و باعث افزايش انگيزه در او مي شود.
محمدقنبري * مدرس آواز
منبع : روزنامه شرق (ويژه استاد شجريان )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 21:17  توسط حجت ملائی چافی   | 

جاي خالي مرغ سحر
وقتي گروه رويايي محمدرضا شجريان، حسين عليزاده، کيهان کلهر و همايون شجريان منحل شد، استاد انگار که بعضي از ياران قديمي را فراخواند تا صحنه موسيقي کلاسيک ايراني را خيلي خالي نگذارد، که بحق چند سالي است رکن اصلي و پرطرفدارش است. گروه جديدي که مجيد درخشاني (سرپرست گروه خورشيد) در آن تار مي زند، سعيد فرج پوري کمانچه، محمد فيروزي عود و همايون هم مثل قبل تنبک. معرفي گروه جديد (نه در اخبار، بلکه آن چيزي که طرفداران پر و پا قرص انتظار دارند، يعني کارهاي گروه) بايد به نوعي صورت مي گرفت که يا مي توانست در قالب آلبوم باشد يا کنسرت. البته تجربه نشان داده که کنسرت ها هستند که بعداً به صورت آلبوم منتشر مي شوند. پس شجريان و يارانش که پيش از اين خود را در پاريس به ايرانيان مقيم آنجا معرفي کرده بودند، باز هم تور اروپا را انتخاب کردند که مشتاقان خارج نشين بيشتر اهل مدارا هستند و عطش شان به موسيقي ايراني صدها بار بيشتر از علاقه مندان داخل است و احتمالاً کم و کاست ها را راحت تر پذيرا مي شوند و گروه نيز مي تواند به آمادگي لازم براي اجراهاي بعدي اش برسد. گرچه گفته مي شود هدف از چنين تور گسترده اي که تا به حال نظير نداشته است، ترويج موسيقي ايراني در کشورهاي اروپايي بوده است.

 من چرا دل به تو دادم که دلم مي شکني

اولين شهر، لندن بود که اجراهاي شجريان را بارها در خود ديده و مشتاقان او را از سرتاسر جزيره در خود جا داده است. نهم ارديبهشت 1386، سالن کادوگن هال لندن، پذيراي شجريان و يارانش بود. «سالني با ظرفيت حدود 900 نفر که هر دو شب تقريباً پر شده بود و البته شب اول شلوغ تر از شب دوم بود. يکي از کارکنان سالن مي گفت در اين سالن معمولاً کنسرت هايي برگزار مي شود که فقط يک شب اجرا دارد و اين ميزان فروش براي دو شب متوالي، فروش خيلي خوبي است و بليت هايي که به قيمت 10 تا 35 پوند فروخته مي شد.» کنسرتي که هم خوب بود و هم کم فروغ، شايد تقصير شجريان هم نباشد، ولي او در عرصه آواز ايران سخت تنهاست و تمام توقعات بر گردن اوست. شبي که در قسمت اول کنسر ت اش در ماهور زدند و خواندند و در قسمت دوم اش در شور و افشاري. عنوان برنامه «سخن سعدي» بود و بخش عمده اشعار را هم غزليات سعدي تشکيل مي داد. شجريان در گفت وگو با بخش فارسي بي بي سي گفت مناسبت نامگذاري برنامه، سال سعدي است. البته در ميان اشعار سعدي سورپرايزي هم براي حضار وجود داشت و آن هم اجراي تصنيف سرو چمان بود که باعث شور و شعف زياد تماشاگران شد، گرچه کار تازه اي نبود. از چهره هاي شاخص شب اول مي توان به سعيد فرج پوري اشاره کرد. لندن براي او غريبه نبود و قبلاً نيز در کنسرت رويال فستيوال هاي لندن برنامه اجرا کرده بود. نوازنده اي که با شرايط سختي روبه رو است، چرا که جايگزين کيهان کلهري شده است که نوازندگي اش انقلابي در ايران محسوب مي شود. گرچه فرج پوري نيز نوازنده ماهري است و چهارمضرابي رقص پروانه اش نيز تعادل را در قسمت دوم برنامه ايجاد کرد تا قسمت دوم کنسرت باعث کسالت بيش از حد حاضران نشود، چرا که شجريان انگار در قسمت دوم خسته بود، چيزي که نه تنها درباره اجراي لندن که در خصوص ديگر اجراهاي شجريان در تور اخيرش گفته اند. درخشاني و فيروزي هم خوب بودند اما باز هم «خواننده بود که سرور و سالار بود. خواننده خود آهنگساز بود. چهار تصنيف اين کنسرت همه ساخته خود شجريان بودند.» و «همايون هم البته در ميانه بيشتر تصنيف ها و بعضي از آوازها به مدد پدر مي آمد»، همايوني که بهترين اجراهايش مربوط به هنگامي است که در کنار پدر مي نشيند، چرا که اگر تنها باشد ممکن است فاجعه اي مثل آلبوم «با ستاره ها» را روانه بازار کند. تصنيف عهدشکن از ساخته هاي ديگر شجريان پايان بخش قسمت دوم برنامه بود. اما مشتاقان استاد و صدايش تهران و لندن نمي شناسند، گرچه مسوولان سالن ها در تهران و لندن زمين تا آسمان با هم متفاوتند. مسوولان سالن لندن که استاد را نمي شناسند و اصلاً هم سي سالي در خلوت به صدايش گوش نداده اند و با آن گريه ها که نکرده اند نهايت دقت خود را در اجرايي مناسب به عمل مي آورند در حالي که همکاران تهراني شان، از تنظيم صدا در بزرگ ترين سالن پايتخت عاجزند. تشويق حضار تمامي نداشت تا گروه برگردد و قطعه اي ديگر را اجرا کند، ولي زمان تمام شده بود و مسوولان آمپلي فايرها را بستند و نور صحنه را خاموش کردند، تا قطعه ساقيا، از ساخته هاي سعيد فرج پوري که بر اساس شعري از مولوي بود را در شرايط متفاوتي اجرا کنند.

بعد از دو شب اجرا در لندن، مقصد هاي بعدي به ترتيب اسلو، استکهلم، گوتنبرگ، آمستردام، فرانکفورت و کلن و برلين بود.

بيست و نهم ارديبهشت، پايتخت هلند آمستردام شاهد برگزاري کنسرت ديگري بود. «برنامه در تالار بزرگ موزه حاره اي (Tropenmuseum) برگزار شد و سازماندهي آن هم با همکاري بنياد موسيقي ايراني «پرنيان» در هلند صورت گرفته بود.گفته مي شد بليت هاي 30 يورويي اين برنامه براي تالار حدوداً 400 نفره تروپن از حدود دو ماه پيش تمام شده بوده است. کنسرت اخير پس از تور امريکاي شمالي محمدرضا شجريان با گروه استادان موسيقي ايراني، دومين تور بزرگ اين خواننده ايراني در سال هاي اخير است که اين بار در اروپا برگزار مي شود. در تور پيشين حسين عليزاده، کيهان کلهر و همايون، شجريان را همراهي مي کردند.» برنامه مشخص بود.بخش نخست، در دستگاه ماهور؛ «انتظار» (از مجيد درخشاني)، «ساز و آواز» و تصنيف «سرو چمان»، «چهارمضراب دلکش» از درخشاني و تصنيف «سخن عشق» از شجريان و بخش دوم در دستگاه شور و افشاري با شش کار به نام هاي «ديدار» از سعيد فرج پوري، «ساز و آواز» و تصنيف «در بند عشق»، از شجريان، چهار مضراب «رقص» از فرج پوري و تصنيف «عهد شکن» از شجريان. يکي از نکات ضعفي که بعضي در خصوص برگزاري کنسرت ها بدان اشاره کرده بودند، اطلاعات کمي بود که مسوولان برگزاري به حضار در خصوص کنسرت مي دادند، البته اين نکته در هلند کاملاً مرتفع شده بود و بروشوري که حاوي اطلاعات لازم بود به حضار داده مي شد. در بروشور کنسرت محمدرضا شجريان و گروهش که در موزه حاره اي آمستردام برگزار شد علاوه بر اطلاعات درباره قطعات و نام شاعران و سازندگان موسيقي، اطلاعات اندکي درباره خواننده و همچنين موسيقي ايراني درج شده بود. در بروشور نوشته شده بود شجريان، «صداي ايران» لقب گرفته ولي اشاره نشده که چه فرد يا نهادي اين لقب را به استاد داده است. همچنين نوشته شده بود «شجريان بزرگ ترين خواننده ايراني ا ست که در سال 1999 مفتخر به دريافت نشان پيکاسو از يونسکو شده است.» همچنين «در بروشور براي هلنديان ناآشنا به اصطلاحات موسيقي ايراني توضيحاتي کوتاه درباره عباراتي مانند «ساز و آواز»، «تصنيف» و

«چهار مضراب» به زبان هلندي ارائه شده بود که البته بدون ايراد نبود.»

اميد تو بيرون برد از دل همه اميدي/ سوداي تو خالي کرد از دل همه سودايي

چندين ماه بود که جامعه موزيک کلن به همراه راديو تلويزيون غرب آلمان «وي دي آر» کنسرتي از محمدرضا شجريان را در فيلارموني شهر کلن تدارک ديده بودند. فيلارموني کلن که يکي از فيلارموني هاي شاخص اروپا است يکشنبه شب شاهد هنرنمايي «محمدرضا شجريان» و يارانش بود (که در آن بين مجيد درخشاني در آنجا از همه آشناتر بود که سال ها براي مقيمان آلمان نواخته بود) و همت شايسته مسوولان برگزاري توانسته بود خيل عظيمي از افراد غير ايراني را نيز به کلن فراخواند تا پاي صداي گرم استاد بنشينند و شايد مثل ما کيفي هم کنند. گفته شده که در آن شب چيزي در حدود دو هزار نفر در سالن حاضر بوده اند که رقم بسيار قابل توجهي است. حضور تعداد زيادي غيرايراني از نکات جالب برنامه کلن بوده و البته درخواست خواندن «مرغ سحر» در انتهاي برنامه که با موافقت شجريان همراه نبود و همان تصنيف ساقيا مانند لندن دوباره اجرا شد. اجراي آوازها و تصنيف ها و حتي تصنيف «سرو چمان» نيز مطابق برنامه تکرار شد. اين هم به استانداردي در بين ايرانيان تبديل شده است.

اول اينکه نبايد گروه را راحت گذاشت و به محض اتمام برنامه بايد تصنيف ديگري را آنقدر درخواست کرد که گروه در شرمندگي حضار گير کرده و دوباره بر سر جاي خود بنشينند و دوم آنکه مگر مي شود استاد «مرغ سحر» نخواند؟ به ياد بياوريد حالت خسته شجريان و کلهر در پايان شبي از شب هاي کنسرت آذرماه دو سال پيش تهران را که در نهايت به مرغ سحري بي حال منجر شد. در پايان آنکه چيزي که در همه کنسرت ها بود و به آن هم اصلاً عمل نمي شد، درخواست برگزارکنندگان مبني بر عدم فيلمبرداري از کنسرت بود که مطابق گزارش هايي که منتشر شد، در هيچ جا رعايت نشده بود و البته مي شد تکه هايي از کنسرت ها را نيز در سايت يوتيوب بعد از کنسرت مشاهده کرد.

نکته؛ مطالب داخل گيومه از سايت هاي خبري نقل شده است.
منبع :روزنامه شرق ؛کامران معتمدي .(ويژه نامه استاد شجريان )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 21:12  توسط حجت ملائی چافی   | 

در کارگاه هاي آواز استاد شجريان با خانم ها من به عنوان تک نواز تار و همراهي کننده آواز حضور داشتم. در کل سه جلسه با نزديک به 70 هنرجو تشکيل شد و در هر جلسه تقريباً 20 هنرجوي خانم اجراي برنامه کردند. پيش از آغاز اين جلسات استاد نشستي با حضور تمامي شرکت کنندگان خانم و آقا برگزار کرد و از مشکلات اين هنر در ايران گفت. مهم ترين چيزي که ايشان مطرح کرد و بسيار آموزنده بود، اين بود که نوازنده نمي تواند آواز تدريس کند و همين طور بهتر است که خانم ها نزد يک مدرس خانم تعليم ببينند. همچنين استاد اشاره اي به گذشته خود و استاداني که نزد آنها تعليم ديده، داشت و گفت که بيشتر اين استادها مثل مرحوم نورعلي برومند خواننده نبودند.

برخي از هنرجويان درباره صداسازي و اينکه چه تکنيک هايي بايد بياموزند، سوال کردند و استاد به آنان پاسخ داد.

اما در جلسات اصلي بيشتر خانم ها داوطلبانه برنامه اجرا کردند و از بين تمامي شرکت کنندگان تنها حدود پنج يا شش نفر که داوطلب نشدند، آواز نخواندند. اين جلسات بيشتر جلساتي براي آزمون داوطلباني بود که مي خواستند صداي خود را محک برنند و اشکالات خود را بدانند و استاد از بين آنها پنج نفر را براي کار بيشتر و تعليم انتخاب کرد.

مشکل بيشتر هنرجويان صداسازي عدم توانايي در نفس گيري و تحريرهاي خشک بود که آقاي شجريان اين مسائل را به آنها متذکر شد. برخي درباره رديف اطلاعات بسيار اندکي داشتند و استاد از آنها راضي نبود و به برخي گفت که شما کاملاً مبتدي هستيد و بايد از آغاز اين هنر را ياد بگيريد.

برخي مطرح مي کردند که دوست دارند وسعت صداي بيشتري داشته باشند و استاد عدم توانايي حنجره و جنس صدايشان را به آنها گوشزد مي کرد.

نحوه برخورد ايشان براي من خيلي آموزنده بود زيرا تقريباً بيش از 80 درصد هنرجويان فالش مي خواندند و با اين حال استاد تا پايان اجراي ايشان تامل مي کرد، حتي وقتي برخي از شرکت کنندگان بيش از ميزان لازم اجراي برنامه مي کردند. استاد گفته بود که در دو سه گوشه اصلي هر آواز بخوانند و برخي بيشتر مي خواندند و در تمام اين جلسات فقط يک نفر را ديدم که تصنيف اجرا کند، بقيه همگي آواز خواندند. استاد به هنرجويان گفت بيشتر به صداهاي استاد ظلي و همين طور قمر الملوک وزيري گوش بسپارند و سعي نکنند از صداي آقايان تقليد کنند. اما در کل ايشان نسبت به همه و حتي من صبور بودند و وقتي نتي غير از آنچه بايد مي زدم، پس از پايان اجرا به من گوشزد مي کردند.

گاه صحبت هايي در جلسات به وجود مي آمد و برخي از خانم ها نسبت به ممنوعيت صداي بانوان در جامعه اعتراض داشتند و از استاد مي خواستند که بيش از پنج نفر را براي تعليم دادن انتخاب کنند. ايشان گفت من به دنبال صداهاي استثنايي هستم و اين نوع صداها بسيار ناياب است.

اطلاعات کم برخي از هنرجويان باعث تعجب بود. آنها بيشتر آوازهاي استاد شجريان و همين طور قمر الملوک وزيري را اجرا مي کردند و در دستگاه شور و اصفهان آواز مي خواندند و برخي نمي دانستند که اگر در دستگاه اجرا مي کنند، شور در چه پرده اي است يا راست کوک و چپ کوک چيست و خيلي ها شناخت خوبي از شعر نداشتند. عده اي هم بودند که از من ناراحت مي شدند و فکر مي کردند جاي صداي آنها را در سازم پيدا نمي کنم. استاد مي گفت بايد روي صداها کار کنيد و با تحريرها بازي کنيد. همين طور متذکر شد که هر خواننده بايد با يک نوازنده کار کند و آواز بخواند. متاسفانه هنرجويان با يک نوازنده کار نکرده بودند و اين در نحوه خواندن آنها مشهود بود.

در کل وقت براي اجرا و توضيحات استاد بسيار کم بود. هنرجويان با استرس فراوان برنامه خود را اجرا مي کردند و استاد گفت هر احساسي داشته باشيد اولين تاثير در صدايتان به وجود مي آيد و عدم اعتماد به نفس مساله اي است که بايد برطرف شود. يکي از هنرجويان درباره تمرين هايي که براي صداسازي بايد انجام شود سوال کرد اما وقت آنقدر تنگ بود که استاد نتوانست به اين پرسش پاسخ دهد.اما خوبي جلسات اين بود که هنرجويان فهميدند که از چه الگوهايي پيروي کنند و با يک نوازنده به تمرين بپردازند. تاکيد استاد بر عدم تقليد و اينکه هر خواننده سبکي را پيدا کند که با جنس صدايش همخواني داشته باشد.

سانازستارزاده   * تک نواز تار در کارگاه هاي آواز محمدرضا شجريان براي بانوان و عضو گروه خورشيد

منبع :روزنامه شرق( ويژه استاد شجريان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 21:9  توسط حجت ملائی چافی   | 

مستندات تاريخي درباره اجراي توامان سازها با يکديگر، به حجاري روي سنگ ها، کنده کاري روي جام ها و الواح به جاي مانده از قديم و همچنين به شواهد شعري بسيار در ديوان شعراي فارسي زبان مي رسد. اما آنچه امروزه به نام گروه نوازي مي شناسيم، مربوط به قرن اخير است. از زماني که عکس هاي قديمي سياه و سفيد، صفحه هاي گرامافون، اجراهاي راديويي و صحنه اي و دست آخر، فيلم هاي تهيه شده از همنوازي موسيقيدانان ايراني با سازهاي ايراني (و در بسياري اوقات نه ترکيب سازهاي ايراني و اروپايي) چنين فرآيندي را در فرهنگ صوتي ايران گواهي مي کنند. گروه نوازي در موسيقي ايران، گرايشي است نسبتاً جديد و در مقابل گرايش قوي و مسلط در سنت موسيقي هاي مختلف ايران (در اينجا، موسيقي شهري) قرار دارد. اين گرايش مسلط، تک نوازي و در اوج آن بدهه سرايي خلاق است. عقيده غالب موسيقي شناسان اين است که موسيقي رديف و حتي انواع منشعب از آن، حاصل فرهنگ تک نوازي و تک خواني است که با مباني تفکر و فرهنگ ايرانيان، سنخيت و مناسبت دارد. انديشه اجراي گروهي در موسيقي ايران قرن اخير، از اواخر دوره قاجار آغاز شده و تاثيرپذيري از موسيقي کلاسيک اروپايي (آشنايي با موسيقي غرب در ايران با ورود ارکسترهاي نظامي بود) در اين انديشه مدخليت داشته است. ارکسترهاي ايراني از يک صدايي (اونيسون) تا چندصدايي، راه پرنشيب و فرازي را پيموده و با موانع جدي و دست و پاگيري مواجه بوده که ريشه اکثر آنها را بايد در دو زمينه جست وجو کرد؛ نبودن حمايت جدي از طرف نهادهاي سياستگذار موسيقي در مقاطع طولاني و همچنين فقدان علاقه موسيقيدانان ايراني به تشکيل و تداوم ارکسترهاي مطلوب خود. در اين زمينه گاه استثنايي نيز مشاهده شده که مديون خرد سرپرست و طراح آن گروه يا ارکستر بوده و همين سبب تداوم آن شده است. مي توان در اين زمينه نام برد از روح الله خالقي (ارکستر انجمن موسيقي ملي)، حسين دهلوي (ارکستر مضرابي)، محمدرضا لطفي (گروه شيدا)، عليرضا مشايخي (ارکستر موسيقي نو)، فرامرز پايور (گروه اساتيد) و... در بين اين گروه ها و ارکسترها، آنهايي که اقبال اين را داشته اند تا از نوازندگان ثابت و برنامه منظم بهره بگيرند، آثار ماندگارتري خلق کرده اند.

مطالعه انواع ارکسترها و گروه هاي موسيقي ايران، به نوعي مطالعه انواع گرايش هاي موسيقي نيز هست. از نوع «قدمايي» آن که از کنار هم نشستن تعدادي از سازهاي اصيل سنت شهري موسيقي ايران حاصل مي شود (نظير ارکستر سازهاي ملي به سرپرستي روح الله خالقي، گروه شيدا به سرپرستي محمدرضا لطفي و گروه عارف به سرپرستي پرويز مشکاتيان)، شکل «ترکيبي» آن، با استفاده از ترکيب دلخواه سازهاي ايراني و بعضي سازهاي اروپايي و البته با گرايش غالب به موسيقي ملي (نظير ارکستر مدرسه عالي موسيقي به سرپرستي علينقي وزيري، ارکستر گلها به سرپرستي روح الله خالقي و جواد معروفي، ارکستر دهلوي به سرپرستي حسين دهلوي، ارکسترملي ايران به سرپرستي فرهاد فخرالديني)، شکل «مدرن»تر، با گرايش آشکارتري به فنون اجرايي موسيقي سبک غرب و البته با انديشه «مدرن کردن فرهنگ ملي» (نظير ارکستر فارابي به رهبري مرتضي حنانه) تا ارکسترهايي که گاه با استفاده از مجموعه کامل ارکستر سمفونيک و گاه با ترکيب هاي دلخواه (به صلاحديد آهنگساز)، گرايش هاي خيلي مدرن تري را عرضه مي کردند. در آثاري که نشانه هاي تعلق به فرهنگ ملي در آنها به سهولت امکان پذير نبود.

شيرازه کار اکثر اين ارکسترها بعد از انقلاب گسسته شد. علت عمده آن، فقدان هر گونه بستر مساعد و پرورش دهنده اي بود که اين ارکسترها - به ويژه انواع «مدرن »تر - نياز به آنها دارند تا به کار خود ادامه دهند. در اين ميان، عليرضا مشايخي يک استثنا بوده و هست و در هر شرايطي کار خود را پيش برده و به جذب جوان ها همت گماشته است. از ارکسترهايي که صداي موسيقي وزيري و خالقي و محجوبي و تجويدي را به گوش مي رساندند، تنها ارکستر ملي ايران به سرپرستي فرهاد فخرالديني باقي مانده است. گروه نوازي سازهاي «سنتي» نيز در دهه هاي 1360 و 1370 رشد کمي چشمگيري داشت و الگوي اصلي آنها همان بود که لطفي و عليزاده و مشکاتيان ارائه داده بودند. با اين حال سواي خانواده کامکار که تا به حال پردوام ترين و منسجم ترين و يکدست ترين گروه در تاريخ صد ساله موسيقي ايران را اداره مي کنند، هيچ کدام از گروه هاي نامبرده نتوانستند به آن اوج کيفيت و درخشندگي خود در سال هاي 1368 - 1352 برسند.خواننده سالاري و «کيش شخصيت» در فضاي موسيقي امروز ايران نيز عاملي براي گرايش به سوي تکروي و گريز از کار دشوار گروهي است. واضح است که مردم فقط به خاطر خواننده بليت مي خرند و هورا مي کشند، اما تاريخ و اذهان تحليل گر انديشه هاي ديگري را دنبال مي کنند. مثالي روشن بياوريم؛ محمدرضا شجريان هميشه استاد است و استاد خواهد ماند، اما نمي توان تمام آثار ايشان را (به ويژه در همکاري با استادان کارکشته اي چون فرامرز پايور، محمدرضا لطفي و پرويز مشکاتيان) با آثار ديگري که با ديگر تک نوازان و گروه سازان از سطوحي ديگر داشته اند، در يک رده و همسطح دانست. تاريخ، خواننده سالار نيست و در آينده هر اثر موسيقي را با برآيندي از تمام عوامل آن تحليل و ارزش گذاري خواهد کرد.

نه تنها با تکيه به نامي دلبند و درخشان که مطمئناً درخشش آن در زمان هاي مختلف و با افراد مختلف يکسان نيست. صداي خواننده اي منحصر به فرد، در اينجا همان استاد محمدرضا شجريان، نگيني است که در هر موقعيت ارزش خاص خود را «في حد ذاته» دارد، اما اگر حرف از حلقه انگشتري باشد که به فرمايش زنده ياد استاد برومند (راهنما و معلم دوره جواني استاد شجريان) بايد آن نگين را استادانه در خود جا بدهد، آن وقت است که ارزش و مقام استادان هنرمندي که با صداي خوش و منسجم گروه هاي ذيل سرپرستي خود، بستر مناسب را براي درخشش نگين صداي استاد خواننده فراهم مي کنند (و يا بهتر بگوييم مي کردند) آشکارتر از پيش خواهد شد.
منبع :روزنامه شرق سيدعليرضا ميرعلي نقي (ويژه نامه استاد شجريان )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 21:4  توسط حجت ملائی چافی   | 

استاد محمدرضا لطفي : ما براي اينكه حرف نزنيم، دنبال موسيقي رفته‌ايم و در اصل تريبون ما، ساز ماست. راديوي ايران برنامه‌اي را براي برنامه شامگاهي تدارك ديده بود تا گفت‌وگوي زنده‌ي محمدرضا لطفي، نوازنده‌ي تار و سه‌تار ايران را پس از سال‌ها روي آنتن شبكه‌ي سراسري به تمام ايران مخابره كند.

در اين برنامه‌ي‌ راديويي نوازنده‌ي چيره‌دست ايران، از خودش، عاشق شدنش، شاگردي‌ها، سفر‌ها و دوستي‌هاي هنري و رابطه‌اش با حسين عليزاده، پرويز مشكاتيان، محمدرضا شجريان و ... مي‌گويد.

عصر روز بهاري خردادماه، از در جام‌جم كه وارد مي‌شوي، ساختمان پخش را نشانت مي‌دهند، وارد شو! انتهاي راهرو سمت راست اتاق‌ها را يكي پس از ديگري پشت سر مي‌گذاري، راديو جوان، راديو ورزش و ... بالاخره مقابل دري توقف مي‌كني: راديو ايران!

برخلاف سكوت آرامش‌بخش راهروها، داخل همهمه‌ايست، همه از اين سو به آن سو روانند، تلفيق نور و رنگ صداست. پشت شيشه‌ي استوديو مي‌نشيني. لطفي مهمان امشب و برنامه قرار است ساعت 20:30 شروع شود. او به مجري مي‌گويد برنامه پرطمطراق نباشد و ساده با هم صحبت كنيم.

مجري مي‌پرسد: از 1326 تا كنون حدودا 61-60 سال مي‌شود فكر مي‌كنيد چقدر آن با موسيقي همراه بوده است ؟!

لطفي اعتقاد دارد كه از قبل تولد وارد موسيقي شده و به‌صورت اصلي 40 سال است كه به اين كار مي‌پردازد.

او مي‌گويد، نمي‌دانم كي عاشق موسيقي شدم؟ چون انسان نمي‌داند كي عاشق مي‌شود. بهتر است بگويم من در موسيقي سقوط كردم. احساس مي‌كردم هيچ چيز به اندازه‌ي موسيقي مرا آرام نمي‌كند. مخصوصا موسيقي كه معنا داشت و حال كودكي‌ام را ايجاد مي‌كرد. موسيقي‌هايي را مي‌شنيدم كه به‌صورت تقديري يا ذاتي موسيقي خوب بودند. موسيقي خوب شنيدن تا اولين باري كه تار را در دست گرفتن 10 سال طول كشيد.

لطفي كه خود اهل گرگان است و تا 18 سالگي نيز در آن شهر سكونت داشته به هنرستان موسيقي و سپس به دانشگاه مي‌رود، چرا كه امكانات شهرستان را محدود ديده و سعي كرده در تهران به بسياري اهدافش بپردازد. ادامه‌ مي‌دهد: برادرم تار مي‌زد، پدر و مادرم عاشق موسيقي بودند و در هنرستان آزاد موسيقي شاگرد شهنازي شدم. علاوه بر آن شاگرد استاد برومند تا درگذشت؛ شاگرد استاد دوامي نيز بودم. در كل هر كس كه چيزي در خود داشت كنجاو به يادگيري‌اش بودم؛ باور كنيد وقتي يك ملودي يا تصنيف قديمي را از استادم ياد مي‌گرفتم حالي معنوي درروني قوي به من دست مي‌داد. لذت مدام از اين مي‌ناب ادامه داشت. هيچ وقت فكر نكردم موسيقي‌دان نيستم.

لطفي كه معتقد است اگر دوباره به‌دنيا مي‌آمد همين راه را در زندگي انتخاب مي‌كرد، در پاسخ به اين پرسش كه چرا بعد از 24 سال به ايران بازگشته، با صراحت پاسخ مي‌دهد: تعهدي بود كه مرا وادار به بازگشت به ايران كرد. احساس كردم كشور من و جوان‌ها بيشتر به من احتياج دارند و اگر در كشورت باشي مي‌تواني هنوز خدمت گذار باشي. خب، من اين شانس را داشته‌ام كه با چند استاد بارز موسيقي كلاس داشته باشم.

وي به نگاه آدميان خارج از كشور اشاره و چنين تعبير كرد كه به هر حال انسان آنجا غريبه است و اين را از چشم‌ها مي‌خواند. تفاوت بين ما و دنياي غرب زياد است و ما از لحاظ ماهوي با هم متفاوت هستيم، شايد در گذشته‌هاي دور بيشتر به‌هم نزديك بوديم.

لطفي تاكيد دارد: در شرق هميشه از فضيلت انسان صحبت مي‌كنيم، در غرب اين فضيلت پايين‌تر مي‌آيد و تكنولوژي و مدرنيته انسان را به موجودي معرفي تبديل مي‌كند. ميان برنامه‌ها قطعات موسيقي ساخته‌ي خود لطفي پخش مي‌شد و تيم پشت شيشه‌ي استوديو با علاقه سخنان او را دنبال مي‌كردند. هر كس از خاطره‌اي مي‌گفت كه از قطعات قديمي وي داشت.

مجري پرسيد: شايعه است شما از خارج كه به ايران آمديد، خيلي هنرمندان ايراني را قبول نداشته و با آنان مشكل داريد.

لطفي اين حرف را قبول ندارد و تاكيد مي‌كند، شجريان، عليزاده، مشكاتيان و ... هم‌عصرهاي من هستند و انسان خيلي بايد ناعاقل باشد تا زحمت‌هاي اين افراد را نبيند. گاهي گله‌هايي پيش مي‌آيد كه با قبول داشتن و نداشتن خيلي تفاوت دارد، گلايه حتا ميان دو خواهر و برادر هم ممكن است پيش بيايد.

به باور لطفي، قضاوت كار مردم و تاريخ است؛‌ مي‌گويد: ضروري است ظرفيت انتقاد در كشور ما بالا برود. اگر برومند از ما انتقاد مي‌كرد، خوشحال مي‌شديم، چراكه عقيده داشتيم ما را دوست دارد. امروز نمي‌دانم به چه دلايلي ظرفيت انتقاد بخصوص در نسل جوان پايين آمده و زود هر چيزي را به دل مي‌گيرند. با جمع نوازندگان و موسيقي‌دان‌ها دورجمع شويم و نشست‌هايي داشته باشيم.

"وظيفه‌ي اصلي لطفي نوازندگي است". اين را خودش با تاكيد مي‌گويد. اضافه مي‌كند، ما مي‌نشينيم ساز مي‌زنيم، نه حرف! من و شجريان در كنسرت پاريس با هم حرف نمي‌زديم، ساز مي‌زديم و فضاي موسيقي را دنبال مي‌كرديم. ما براي اينكه حرف نزنيم، دنبال موسيقي رفته‌ايم و در اصل تريبون ما، ساز ماست. در گذشته قبل از انقلاب، روزهاي قبل و بعد از انقلاب هم حرف مي‌زديم هم ساز مي‌زديم، امروز در رسانه‌ها آنقدر حاشيه و تفسير مي‌دهند كه اصل مطلب گم مي‌شود.

لطفي يادآوري مي‌كند، من، عليزاده، مشكاتيان، اعضاي شيدا و .. روزهايي مي‌شد كه 15 ريال پول براي ساندويچ خريدن نداشتيم، دوستان صميمي بوديم و شب و روز با هم زندگي مي‌كرديم؛ اكنون هر كدام از ما انجمن خود را درست كرده‌ايم و هر كس اتوريته‌ي خود را دارد.

از او درباره‌ي اجراي مشترك با محمدرضا شجريان پرسيدند كه تاكيد كرد: بنا نيست برنامه‌اي داشته باشيم؛ صحبتي هم رد و بدل نشده است، اما آروزي جوان‌ها و علاقه‌مندان ايراني اينست كه ما با هم كنسرت داشته باشيم.

پيش درآمد در بيات ترك كه پخش شد، تازه به‌ياد مي‌آوري كه در فضاي استوديوي راديو نشسته‌اي و ساعت 21: 54 دقيقه است. مسعود محمودخواه - مجري برنامه - پيام‌هاي كوتاه را مي‌خواند و خواهان پاسخ لطفي بود، تماس‌هاي تلفني عموما از شايعات قطع همكاري‌ها و اختلاف‌هاي لطفي از شجريان مي‌پرسند. اما اين‌ها پرسش‌هاي بي‌پاسخ برنامه مي‌شوند.

يكي از پيام‌ها درباره‌ي شاگرداني است كه لطفي در خارج از كشور تربيت كرده است، او مي‌گويد: به من مي‌گفتند آموزش سيار! در سوئد، دانمارك، آلمان، فرانسه، انگليس و در بيشتر ايالت‌هاي معروف آمريكا تدريس مي‌كردم و اكثر برنامه‌هاي موسيقي كه اكنون نوازندگان ايراني در خارج از كشور اجرا مي‌كنند، بسياري از شاگردهاي من، درخشاني، متبسم و صدقي بوده‌اند. هركس به اندازه‌ي وسعش تلاش كرده است.

لطفي كه قطعات قبل و بعد از انقلابش را نتيجه‌ي حضورش در بطن جامعه مي‌داند،‌ يادآوري مي‌كند كه روز 23 بهمن، يك روز پس از پيروزي انقلاب اسلامي، به‌همين ساختمان پخش آمده و در فضاي سخت آن‌روز، دو كاست با شجريان و ناظري را به راديو آورده است. تصنيف سپيده، نوار شب نور، با صداي شجريان و سپس آزادي پخش شد كه تا مدت‌ها پخش آن در راديو تكرار مي‌شد و در فضاي آن روزها بسيار موثر بود. ارزش زندگي هنري كه شجريان كرديم ارزش بسيار زيادي دارد.

مجري عنوان مي‌كند كه مي‌گويند لطفي به جوان‌ها ميدان داده است؛ آيا از آنها راضي هستي؟ لطفي تاكيد دارد اصولا از قضاوت كردن دوري مي‌كند. قضاوت كار مردم است، آنها در كوتاه مدت ممكن است اشتباه كنند، اما در بلند مدت اشتباه نمي‌كنند.

از عارف قزويني پرسيدند، قطعه را مفصل‌تر كن يا تحرير در آن بگذار، مي‌گويد: من مي‌خواهم آن‌قدر اثر ساده باشد كه تمام مردم آن را زمزمه كند.

لطفي كه با تاكيد مي‌گويد، قدرت انتقال شفاهي مردم ايران را بسيار بالاست، يادآوري مي‌كند، فرداي آن‌روزي كه عارف قزويني تصنيفي را مي‌ساخت در سراسر ايران پخش مي‌شد و دهان به دهان مي‌گشت. او اضافه مي‌كند، تصنيف يا اثري كه شعر دارد، بايد كوتاه باشد، اگر بلند شد، ديگر زمزمه نمي‌شود.

اما درباره‌ي كنسرت تيرماه در كاخ نياوران پرسيده مي‌شود، بهراد توكلي - مسوول برپايي كنسرت - كه در استوديو نشسته پاسخ مي‌گويد؛ "اين كنسرت از لحاظ ساختار و محتوا با ديگر كنسرت‌ها تفاوت دارد و درباره‌ي پخش زنده‌ي اركستر از راديو، مسوولان راديو بايد صحبت كنند و بيايند مذاكره كنيم. تاكيد آقاي لطفي درباره‌ي پخش از تلويزيون بوده است." انگار كمي از نگراني آنها تاثير خبرها بر فروش بليط كنسرت است.

مجري مي‌گويد اگر لازم باشد، شب‌هاي ديگر درباره‌اش صحبت خواهيم كرد، و بحث پخش شدن يا نشدن كنسرت به همين‌جا ختم مي‌شود. توكلي خبر مي دهد كه در هر شب اجرا حدود دو‌هزار و 500 نفر به كنسرت خواهند آمد.

اما لطفي درباره‌ي موسيقي پاپ هم اضافه مي‌كند،‌ پاپ آن‌چنان كه در ايران شناخته مي‌شود، بسيار جديد است و 70-60 سال بيشتر سابقه ندارد و خوب آن بسيار كم پيدا مي‌شود. در موسيقي پاپ هم گونه‌هاي مختلفي وجود دارد و در خارج از كشور پاپ هنري مثل پيتر گابريل، استينگ، التون جان را داريم كه به اين‌صورت نيست كه امروز مصرف شده و فردا از بين برود.

او باصراحت اضافه مي‌كند كه برايش نام موسيقي تفاوتي ندارد؛ نگاه مي‌كند آن موسيقي‌دان اثر را با دل خود ساخته يا خير؟ و با اشاره به اينكه 20 سال است نظريه‌ي جهاني‌شدن موسيقي ايران منتشر شده، نمونه از حافظ مي‌آورد؛ مي‌گويد، من ذهنيتم آنقدر بايد جهاني شده باشد كه هنرم نيز جهاني شود. اين اتفاق در مورد حافظ افتاده، يعني اول در جامعه‌ي خود ملي شده به تعالي رسيده و سپس بين‌المللي شده است. امروز با آمدن اينترنت، ماهواره و... ما در يك روند نوين انقلاب مخابرات هستيم و طبعا سرعت براي جهاني شدن بيشتر است، اما در گذشته گفته مي‌شد اگر موسيقي شبيه غربي‌ها شود، زودتر جهاني مي‌شود، اين درست نيست چون امروز حافظ همان‌قدر معروف است كه گوته در غرب، براي آنها مهم نيست من از شرق آمده‌ام، بلكه توانمندي و بيان هنري مدنظر است.

لطفي درباره‌ي دليل اينكه به شيوه‌ي قدما ساز نمي‌زند، ‌هم توضيح مي‌دهد: در اروپا هيچ گاه تماما به شيوه‌ي كلاسيك يا باروك نمي‌زنند و نيازهاي قرن 20 نيز بايد برآورده شود. من در "امروز" زندگي مي‌كنم و بيانم براساس بداهه است.

ادامه مي‌دهد: دوستان بسيار زيادي بودند كه از من تقاضاي كنسرت در ايران را كردند، حتي پيشنهادهايي درباره‌ي اجرا در دبي و تركيه داده شد كه من نپذيرفتم، چراكه عقيده داشتم بسيار زشت است در نزديكي كشورم باشم و در كشور خودم كنسرت ندهم. براي همين پيشنهاد آقاي شجريان را براي برگزاري در دبي رد كردم.

از آخرين كنسرتش در انجمن ايران ايتاليا و ايران آلمان ياد مي‌كند؛ حالا مي‌خواهد براي چشم‌هاي آشناي ايراني با حال دروني‌اش بداهه بنوازد.

ساعت به 22 مي‌رسد و چراغ‌هاي استوديو يكي پس از ديگري خاموش مي‌شوند، دري كه رويش نوشته "راديو ايران" بسته و گويا از امتداد خيابان جام‌جم مداوم تكرار مي‌شود: 

خشك چوب و خشك سيم و خشك پوست              از كجا مي‌آيد اين آواي دوست؟

منبع : ایسنا

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 23:57  توسط حجت ملائی چافی   | 

اين روزها بحث درباره معضل <خواننده‌سالا‌ري>، موضوع بسياري از نشريات موسيقي است. شايد يكي از دلا‌يل وجود اين مشكل در ايران، خودبزرگ‌بيني خوانندگان موسيقي ما و بي‌اطلا‌عي اين گروه از ديگر رشته‌هاي موسيقي باشد. زيرا در موسيقي كلا‌سيك غربي كه خوانندگان ارتباط تنگاتنگي با ديگر موسيقيدانان دارند و (برخلا‌ف خوانندگان موسيقي ايراني) همچون ديگر موسيقيدان‌ها از تحصيلا‌ت زيادي بهره‌مند هستند، اين مشكل وجود ندارد و خوانندگان مانند ديگر سوليست و موسيقيدان‌ها از اعتباري معقول برخوردارند. هرچند خوانندگان زيادي در ايران داشته‌ايم كه آثار زيادي با اركستر ضبط كرده‌اند، ولي به‌خاطر كمبود تحصيلا‌ت موسيقي و نيز جو مخاطبان موسيقي، اين كار فراگير شده است. در اين ميان گاه چهره‌هايي در آواز ظهور كردند كه با وجود اينكه از داشتن تحصيلا‌ت آكادميك موسيقي بهره‌مند نبودند، ولي كار با استادان و نخبگان موسيقي، آنها را به جايگاه‌هاي عالي رسانده است. يكي از اين خوانندگان <ناصر مسعودي> است كه غير از اينكه اقبال همكاري با استاداني مانند مرتضي حنانه، مصطفي كسروي، فريدون ناصري، حسن يوسف‌زماني و... را داشت به اخلا‌ق نيكو هم آراسته بود. چندي پيش شبي در منزل يكي از دوستانش با وي ديداري داشتيم تا از جو موسيقي در آن روزگاران و هنرمندان با خبر شويم. مسعودي با فروتني غيرقابل وصفي از نوع نوازندگي نوازندگان اركسترهاي آن دوره گرفته تا تركيبات‌ سازي آن اركسترها برايمان گفت كه قسمتي از آن را با هم مي‌خوانيم. ‌

 

 آشنايي با عبادي و ورود به راديو

در ابتدا بد نيست كه از چگونگي آشنايي خود با استاد احمد عبادي و نيز چگونگي ورود به راديو ملي سخن بگوييد.

در سال 1339 كه در منزل يكي از دوستان ميهمان بودم، با استاد عبادي آشنا شدم. در آن ميهماني از من خواسته شد، تا آوازي بخوانم. استاد عبادي با شنيدن صداي من اين توانايي را در من ديدند [كه من را در مسير جدي قرار بدهند.] از آنجا كه اين استاد عزيز فرزندي نداشتند، هنرمندان و اساتيدي مانند حسن ناهيد، شجريان، محمودي خوانساري، شهرام ناظري و خود من، مانند فرزندان او بر گرد شمع محفل وي حلقه مي‌زديم؛ به وي سر مي‌زديم، كاري از دستمان برمي‌آمد انجام مي‌داديم و... ‌

استاد بسيار مرد متواضع و وارسته‌اي بودند. بجا است بگويم كه همين استاد عبادي بودند كه مرا به برنامه گل‌ها بردند و به آقاي پيرنيا معرفي كردند.

طبيعي است كه عبادي به لحاظ اخلا‌قي بر شاگردان خود تأثيرگذار بودند، اما به طور كلي ايشان چه مطالبي را درباره آواز گوشزد مي‌كردند!

در دوران 10 ساله كاري كه من در برنامه گل‌ها انجام داده‌ام، هر از چند گاهي نزد استاد مي‌رفتم و استاد از من مي‌خواستند كه بخوانم، همزمان با اين خواندن، نكاتي را به من گوشزد مي‌كردند، همين نكات خيلي در كار من، مؤثر افتاد. خود ايشان هميشه مي‌گفتند: <من چيز زيادي به تو ياد ندادم و تو خود با توجه به استعداد ذاتي و نيز گوش قوي به اين مقام رسيدي.> همچنين با اين هنرمند نام‌آشنا 5 برنامه راديويي <برگ سبز> ضبط كرده‌ام كه همه آنها در آرشيو وجود دارد.

با كدام يك از هنرمندان همكاري داشته و اثر موسيقي ارائه داده‌ايد؟

با استاد حسن كسايي كه از قضا كارهاي محلي زيادي هم با ايشان دارم. ضمن اينكه با اساتيدي نظير فرهنگ شريف، علي‌اصغر بهاري، جليل شهناز، رضا ورزنده، محمد موسوي و... كارهايي [را به صورت رسمي و خصوصي] انجام داده‌ام كه همه آنها را به صورت كامل در آرشيو خود دارم.

سابقه آشنايي شما با استاد روح‌ا... خالقي به چه زماني برمي‌گردد و چه فعاليتي با اين هنرمند داشته‌ايد؟

اين هنرمند در برنامه گل‌ها فعاليت مستمر داشت و بيشتر كارهاي برنامه <گل‌هاي جاويدان> را تنظيم و رهبري مي‌كرد. وي كسي بود كه من را به همراه خانم الهه و مهدي خالدي انتخاب كرد و براي اجراي موسيقي به اتحاد جماهير شوروي فرستاد. در واقع اين اولين سفر خارج من با استادان مهدي خالدي، فرهنگ شريف، جهانگير ملك و الهه بود. بعد از اين اجرا ده روز طول كشيد كه به باكو رفتيم و در آنجا نيز به اجراي برنامه پرداختيم. در همين اجرا ترانه < آمد نوبهار >[اثر مهدي خالدي كه پيش‌تر با صداي دلكش عرضه شده بود را با الهه] خوانديم.

اساتيد شما در زمينه آواز چه كساني بوده‌اند؟

من و مرحوم محمودي‌خوانساري از جمله كساني بوديم كه استاد مستقيم نداشتيم و بيشتر خودمان به صورت تجربي كار كرده‌ايم و خود دنبال كار خود را گرفته‌ايم. در واقع موسيقي از درون ما مي‌جوشيد. آن زمان با محمودي مي‌رفتيم طرف خانه ما كه سمت خيابان شهباز و نزديك دروازه دولا‌ب بود، هنگام شب با حسين صبحدل و حبيب وزيري جمع مي‌شديم و صداي اساتيدي مانند: ظلي، بديع‌زاده، عبدالعلي وزيري، ملوك ضرابي، سعادتمند قمي، قمرالملوك وزيري و همايون‌پور را كه قبلا‌ گوش داده بوديم، مي‌خوانديم و از آنها الگو مي‌گرفتيم. البته از محضر هنرمنداني نظير استاد علي‌اكبرخان شهنازي، حسن يكرنگي و... كسب فيض كردم و يادم هست در همان زمان استاد پيرنيا، صداي مرا براي هنرمنداني چون شهيدي، اديب و گلپايگاني مي‌گذاشتند [و آن را مي‌ستودند و خوش‌آتيه مي‌دانستند.]

ويژگي‌هاي منحصربه‌فرد

<تحرير> صداي شما از جنس خاصي است و با تحرير خوانندگان ديگر فرق دارد؛ به گونه‌اي كه شيوه تحريرتان متعلق به خودتان است. آيا زمان شروع فعاليت، فرد خاصي شما راهنمايي و يا شما را تشويق به اجراي اين تحرير خاص مي‌كرد؟ همچنين اساساً اين نوع تحرير را كسي قبل از شما داشته، يا اجرا كرده است؟

نه، كسي به اين روش نخوانده است. اين نوع خواندن متعلق به حنجره خود من و ذاتي است. دليل آن هم به اين برمي‌گردد كه اساتيد هميشه مرا تشويق كرده و از اين كار و ابداع مرا منع نمي‌كردند. اين بود كه توانستم انواع موسيقي را تجربه كنم و در كار خود موفق شوم. حتي من با اركسترهاي اساتيدي مانند همايون خرم، پرويز ياحقي، علي تجويدي، بزرگ لشكري و... همكاري داشتم، اما هيچكدام از اينها نگفتند كه تحرير را به نوعي ديگر ارائه بدهيد!

يكي از ويژگي‌هاي منحصربه‌فرد آواز شما <ويبراسيون> و <غلت‌هاي> شماست كه با ديگران متفاوت است، نظر خود شما در اين زمينه چيست؟

اين ويژگي ذاتي صداي من است و بسياري از دوستان هم اين موضوع را تأييد مي‌كنند كه البته حسن‌نيت دوستان را مي‌رساند. مرحوم پيرنيا، عبدالوهاب شهيدي و عبدالعلي وزيري مي‌گفتند يك چيزي در صداي تو هست كه در صداي هيچكس وجود ندارد. اين ويبراسيون ذاتي است.

همكاري با اركسترهاي معروف

سابقه فعاليت شما براي اجراي آثار اركسترال زياد است، تاكنون چند اثر با اركستر بزرگ ضبط كرده‌ايد؟

بيش از 50 اثر با اركستر باربد و نكيسا ضبط كرده‌ام. رهبري اين اركسترهاي را هنرمنداني نظير مصطفي كسروي، فريدون ناصري و سيروس شهردار بر عهده داشتند و در بعضي مواقع مرحوم حنانه بر كار آنها نظارت مي‌كرد. اما با اركستر بزرگ فارابي فقط يك‌بار و آن هم در مورد قطعه <آلا‌ تي تي> به رهبري مرحوم حنانه همكاري كردم (كه ضبط هم شد.)

درست است، اتفاقاً از جمله قطعات معروف شما همين قطعه <آلا‌ تي تي> است. درباره قطعه <آلا‌ تي تي>( اثر ارزشمند مرحوم مرتضي حنانه) صحبت كنيد؛ اثري كه خوانندگي آن را جنابعالي به عهده داشتيد و بي‌گمان يكي از آثار ماندگار شما و اساساً موسيقي ايران، محسوب مي‌شود؛ درباره اين اثر و موفقيت‌هاي اين اثر موسيقايي توضيح دهيد؟

تم اصلي اين كار مربوط به زادگاه من و كلا‌م آن از يك شاعر لنگرودي گرفته شده است. آن دوران من بدون اينكه تكنيك آهنگسازي بدانم، موسيقي در خون و رگ من جريان داشت؛ اين اثر جزو آثار فولكلور به حساب مي‌آيد. اصل ملودي اين اثر را من به مرحوم حنانه براي تنظيم و پرداخت ارائه داده‌ام و انوشيروان روحاني نيز نت آن را نوشته است. در ساخت اين اثر مرحوم فريدون ناصري و حنانه دخالت زيادي داشته‌اند. نظير اين تجربه را اخيراً در قطعه <شوشتري> آلبوم <پرچين >(كاري مشترك با مرحوم جهانگيرخان سرتيب‌پور) هم تكرار شد. ملودي اين اثر نيز متعلق به من است و در آن گريزي به حصار چهارگاه داشته‌ام.

در آلبوم <آلا‌ تي تي> يك مدلا‌سيون در چهارگاه وجود دارد؛ آيا اين روش در موسيقي گيلكي سابقه اجرايي داشته است؟

بله! به طور نمونه در تصنيف <كرجي به دريا> مدلا‌سيوني است كه موسيقي از شوشتري به چهارگاه مي‌رود. اما فضاي آلا‌ تي تي تا حدي فرق مي‌كرد، زيرا در آلا‌ تي تي استاد حنانه خيلي آن مدلا‌سيون را دوست مي‌داشت. يك آهنگ هم در موسيقي فولكلور (در گويش شرق گيلا‌ن) است كه <ميرعلي چوپان> نام دارد كه ملودي آن متعلق به مسعود لا‌هيجي است، يادم هست زماني كه <رحمت‌ا... بديعي >(نوازنده چيره‌دست ويولن و كمانچه) اين قطعه را شنيدند، آن را خيلي ستودند. حتي من يك اثر پاپ فارسي با مطلع <ليلا‌ي من اي نور سحرم / رفتي و شكست از غم كمرم> در اركستر پاپ به سرپرستي مارسل استفاني و تنظيم ميلا‌ن گومزي (ايتاليايي) دارم. نكته بسيار مهم در اين قطعه، بخش اوج آن در مصرع‌هاي <پريشان، جگر خون، نشستم كه بيايي ...> كه به ظاهر برگرفته از موسيقي افغاني است، اما مرحوم حنانه يكي از نكات زيباي اين اثر را همين قسمت اوج برشمارد. اكنون من يك كار جديد با اركستر دوستان گيلا‌ني خوانده‌ام و عنوان آن <گاره سري> كه ملودي آن بسيار شبيه <آلا‌ تي تي> است. اشعار اين اثر متعلق به علي شفيعي‌لنگرودي است، مضمون شعر [روايت‌ و حكايت‌هاي] مادري است كه گهواره فرزند خود را تكان مي‌دهد.

همان چيزي كه اتفاقاً در <آلا‌ تي تي> اتفاق مي‌افتد، زيرا كه مضمون اشعار نوعي روايت‌گري و تصويرگري است. از اركسترهاي آن زمان بگوييد، به عنوان مثال اركستر باربد و نكيسا از چه تركيب سازي برخوردار بودند؟

در اين اركسترها سازها تلفيقي از سازهاي مضرابي، زهي و مقداري نيز ساز كوبه‌اي بود. مايستر در اين دو اركستر ابتدا <فرهاد فخرالديني> بود و بعد كه ايشان سرپرستي اركسترها را به عهده گرفتند، ديگراني نظير آقاي <محمود ذوالفنون> اين كار را به عهده گرفتند.

اركستر فارابي چگونه بود؟

اركستر فارابي يكي از بزرگترين اركسترهايي بود كه مرحوم مرتضي حنانه سرپرستي آن را برعهده داشت؛ البته مرحوم <فريدون ناصري> هم با ايشان همكاري مي‌كرد. در واقع اركستر فارابي داراي نوازندگان زيادي بود. در اين اركستر البته سازهاي ايراني وجود نداشتند. گفتني است كه در اين اركستر، مايستر <فريد فرجاد> بود.

چند اثر با اركستر مهدي مفتاح خوانده‌ايد؟ ايشان بيشتر ويولن مي‌زدند يا قانون؟

ايشان ابتدا ويولن مي‌زدند و بعد قانون. در اركستر ايشان بيشتر سازهاي ايراني استفاده مي‌شد. من چند آهنگ ساخته حسن يوسف‌زماني، عباس شاپوري، محمد ميرنقيبي و نيز چندين كار از علي اكبرپور و كردبچه خواندم كه وي در آن زمان بيشتر سرپرستي اركستر را عهده‌دار بودند.

با استاد جواد معروفي نيز همكاري داشته‌ايد؟

بله! با ايشان هم در اركستر كوچك گل‌ها كار كرده‌ام. نوازنده تار آن اركستر استاد <نصرا... زرين‌پنجه> بود. در آن زمان هنرمنداني مانند افليا پرتو، سيمن آقارضي و مهين زرين‌پنجه (دختر آقاي زرين‌پنجه) با اين اركستر همكاري مي‌كردند. البته اين نوازندگان هم با وزارت فرهنگ و هنر و هم با راديو، همكاري مي‌كردند.

باز هم كپي ‌رايت

تاكنون چند اثر موسيقايي داشته‌ايد و چند مورد از اينها به نظر خودتان جزو آثار ماندگار موسيقي محسوب مي‌شود؟

در حدود 400 اثردارم كه (فكر مي‌كنم) يكصد اثر آن جزو كارهاي ماندگار من خواهد بود.

چرا تنها بخش كوچكي از آن عرضه شده است؟

ببينيد! زماني كه يك كاري ضبط و عرضه مي‌شود، متأسفانه ديگر هيچ نظارتي بر آنها وجود ندارد. به طور يقين اگر تضمين براي حقوق مؤلفان وجود داشته باشد، همه هنرمندان آثار خود را عرضه مي‌كنند؛ به طور يقين اگر يك سرمايه‌گذار دلسوز دراين عرصه وجود داشته باشد كه بدون كم وكاست يك اثر را منتشر كند، هم به نفع مؤلفي (چون من)، هم به نفع جامعه و نسل‌هاي آينده و هم خود سرمايه‌گذار است. البته بايد بگويم متأسفانه وقتي كار به بازار عرضه شد، ديگر نمي‌توانم بر چگونگي پخش آن دخالت يا نظارت داشته باشيم، زيرا كه اثر بعد از عرضه شدن بلا‌فاصله كپي شده و در بازار پخش مي‌شود!

همان‌طور كه مي‌دانيد در حال حاضر تكثير غيرمجاز، خود تبديل به يك ابزار تبليغاتي شده است! حتي بسياري از سايت‌هاي خارجي سمپل آلبوم‌هاي موسيقي را براي مخاطب مي‌گذارند و از اين طريق آمار فروش خود را بالا‌ مي‌برند. به فرض مثال شاهديم كه برخي از خوانندگان در زمان بسيار كوتاهي شناخته مي‌شوند و برخي ديگر با وجود گذشت ساليان سال، بازهم از جايگاه ويژه‌اي برخوردارنيستند، دليل اين موضوع را در چه مي‌دانيد؟

اين موضوع شايد براي خوانندگان جوان ابزاري خوب باشد. اما براي خوانندگاني چون من كه بيش از 50 سال سابقه حضور در اين عرصه را دارم، تجربه جالبي نخواهد بود و در شأن و جايگاه ما نيست؛ چرا كه ما امتحان خود را در روزگاري كه فقط راديو بود و معيار خوبي و بدي يك خواننده فقط صداي وي به شمار مي‌رفت پس داده‌ايم . به فرض مثال من در اين سن و سال از اين رده بالا‌تر كجا مي‌خواهم بروم؛ در واقع ما با صداي خود با مردم آشنا شده‌ايم، چرا كه در زمان ما تصوير كه وجود نداشت [پخش تلويزيوني نبود] و زماني كه صدايي پخش مي‌شد، مدتي طول مي‌كشيد، تا شنونده صدا را تشخيص داده و خواننده آن را بشناسد، اما در حال حاضر تلويزيون به راحتي با مخاطب ارتباط برقرار كرده و مخاطب را جذب مي‌كند؛ به طور يقين اگر به ما از سوي مردم اظهار لطفي شده، به دليل داشتن حداقلي از صدا بوده است. هر اثري كه ما منتشر كرده‌ايم به خاطر مردم بوده و بدون شك اگر اين مردم نبودند، ما مطرح نمي‌شديم.

آيا درصدد چاپ‌وپخش آثار خود بوده‌ايد؟

پيشنهادهاي زيادي براي انتشار آثارم شده و من هم بسيار مايل به انتشار آثارم هستم. اين آثار متعلق به مردم است و نمي‌خواهم آنها را با خود به زير خاك ببرم! بيشتر آثار من به صورت ريل‌ است كه اين آثار به مرور زمان خراب مي‌شود. اگر يك نهاد و يا فرد قابل اعتماد (و امين) وجود داشته باشد، من اين آثارم را به طور كامل براي انتشار در اختيار وي قرار مي‌دهم.

خودتان چه تمهيداتي براي عرضه آن انديشيديد؟

همان‌طور كه گفتم كارهاي من بيشتر روي ريل است كه تصميم دارم اين آثار را براي حفظ بيشتر تبديل به سي‌دي كنم. از طرفي هم تصميم دارم براي عرضه آثار با همان كيفيت گذشته، با شركت‌هاي تجاري وارد مذاكره شوم تا كارها ارزش شنيداري خود را از دست ندهند. ضمن اينكه در صورت بازسازي فقط بازسازي صوتي (پالا‌يش) شود حتي در صورت نياز، برخي از اين آثار بازنويسي، ضبط مجدد و شايد تنظيم دوباره شود.

موسيقي محلي

تاكنون در گيلا‌ن با اركستر بزرگ به صحنه رفته‌ايد؟

زادگاه من يك محيط كوچك است و كار كردن در اين فضا آسان نيست. هميشه مسائل حاشيه‌اي فراوان وجود دارد كه مرا را از انجام اين كار منع كرده است، چون من هميشه سعي كرده‌ام از حاشيه‌ها به دور باشم به فكر انجام اين كار هم نبوده‌ام. اما اگر در برنامه‌، كنگره و يا همايشي از من دعوت شود، با كمال ميل پذيرفته و كاري كه در توان داشته باشم را ارائه داده‌ و مي‌دهم.

اساساً در ايران كنسرت داشته‌ايد؟

در ايران نه! اما در خارج از كشور اجرا داشتم. در اروپا به زبان لري و گيلكي اجرا كردم كه در تركيب گروه بيشتر از سازهاي ايراني مثل كمانچه، ني، سه‌تار، عود، دف، ني و تمبك استفاده شده بود.

تاكنون با اركسترهاي بزرگ اجراي زنده داشته‌ايد؟

غير از اركستر ملي كه حدوداً 7 يا 8 سال پيش بود، خير.

در حال حاضر بيشتر علا‌قه‌مند همكاري با چه اركستري هستيد؟

براي من چندان فرقي نمي‌كند. به هر حال اركستر ملي تركيبي از سازهاي ايراني است. هرچه بر وسعت آن افزوده شود، تنظيم موسيقي آن هم بايد قوي‌تر شود، تا بتواند جوابگو باشد. مكمل سازهاي ايراني در اركستر ملي سازهاي زهي، بادي و... است. به فرض مثال من معتقدم يك اركستر بزرگ بدون <كنترباس> صداي خوبي ندارد.

در زمينه كارهاي محلي با چه كساني همكاري كرده‌ايد؟

با ويسان لو در گيلا‌ن همكاري داشتم كه ايشان جزو نوازندگان اركستر حنانه هم بودند. در واقع هم خوب ساز مي‌زدند و هم خوب آهنگ مي‌ساختند، يكي دوتا كار محلي براي من ساختند كه با ايشان خواندم.

كارهايي كه در صداوسيما با كمك اكبرپور، رضايي‌نيا و فدايي انجام داديد كدامند؟

دو كاست از طريق سروش منتشر شد (قلندر و بهشت گيلا‌ن) و 16 تا كار هم آماده است كه در آينده از طريق سروش منتشرمي‌شود.

خواننده‌سالا‌ري و آينده ‌

در حال حاضر اين خواننده‌ها هستند كه آهنگ و شعر را انتخاب مي‌كنند؛ آيا فعاليت موسيقي در زمان شما هم بدين صورت بوده است؟ اصولا‌ً در زمان شما خواننده‌سالا‌ري وجود داشت؟

فعاليت در زمان ما بيشتر بر مبناي رفاقت بود، تا دخالت! موزيسين وقتي ملودي به ذهنش مي‌رسيد، نت آن را يادداشت مي‌كرد. حتي مرحوم مهدي خالدي قطعه را به صورت نت در مي‌آورد و آن را به شاعر مي‌داد، تا شاعر ملودي آن‌را گوش كند و براي آن شعر بگويد. در واقع آثار برجسته‌اي كه از دلكش، مرضيه و ديگران به جا مانده به دليل هماهنگي بين آهنگساز، شاعر و خواننده بود. در صورتي كه در حال حاضر اول شعر ارائه مي‌شود و حتي ممكن است اين شعر از شاعران معروف نظير حافظ و سعدي باشد و بعد بر اساس شعر آهنگ ساخته مي‌شود! در واقع ارتباط بين آهنگساز و شاعر تنگاتنگ نيست و آهنگساز مطيع آن شعر است. در حالي كه در زمان ما شاعر مطيع آهنگ بود. البته بايد اين را هم بگوييم كه اكنون فضا تغيير كرده و حوصله مخاطبان بسيار كم شده است، گويي موسيقي هم مانند زندگي ماشيني بايد به طور دائم بدود. آن زمان 5 دقيقه اورتور اجرا مي‌شد اما اكنون 30 ثانيه كه اورتور زده مي شود، بايد تصنيف اجرا شود چون مخاطبان ديگر حوصله ندارند.

چه پيشنهادي براي اين مشكل داريد؟

بايد نسل جوان همزمان با تبعيت از قدما، ابتكار عمل نيز داشته و مطالعه بيشتر روي آهنگ‌ها داشته باشند و جزئيات آن را تشريح كنند و خود نبوغ و ابتكار عمل نشان دهند.

با بازخواني آثار گذشته موافقيد و چه كساني در اين زمينه موفق عمل كرده‌اند؟

بازخواني آثار براي ماندگار شدن و فراموش نشدن اثر، در صورت اجرايي خوب، مفيد است. افتخاري و اصفهاني از كساني هستند كه براي اجراي خوب كار سعي خود را كرده‌اند.

آيا شما از كار خود در كار خوانندگي راضي هستيد؟ كارهاي خود را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

هيچ خواننده‌اي صددرصد از كار خود راضي نيست. من هم تمام تلا‌ش خود را در طي اين سال‌ها كرده‌ام، خوب يا بد بودن صدايم را از طريق مردم درك مي‌كنم. ما هنوز شاگرد اين مكتبيم و من خود را در آن حد نمي‌دانم كه لقب استاد را به خود بدهم و فكر مي‌كنم كه در موسيقي ايران هميشه يك دانشجو هستم، چراكه موسيقي ايراني دامنه‌اش آن‌قدر وسيع و رموز زيبا در خود نهفته دارد كه غيرقابل بيان است. من هرگز مدعي نبوده‌ام و كار بزرگي انجام نداده‌ام. جاي دارد بگويم كه هميشه خود را مديون مردم مي‌دانم و تا جايي كه در توان داشتم كار كرده‌ام كه تاريخ و آيندگان آن را نشان خواهند داد. اگر قرار است در اين سن و سال بخوانم، بايد با توجه به جنس صدا بخوانم. به فرض مثال اگر الا‌ن از من بخواهند كه <الا‌تي تي> را دوباره بخوانم بايد آن را يك اكتاو پايين‌تر بخوانم تا بتوانم حق مطلب را ادا كنم.

تا چه زمان قصد خواندن داريد؟

زندگي ما مملو از فراز و نشيب‌هاست با كوچك‌ترين مساله‌اي فرو مي‌ريزيم و با كوچك‌ترين چيز به اوج مي‌رسيم! اين هم ارادي نبوده و دست خود ما نيست، اما آرزو دارم تا روزي كه در توان دارم بخوانم و زماني كه اين توانايي را در خود احساس نكردم، بدون شك دست از كار مي‌كشم تا مخاطب را مورد رنجش خويش قرار ندهم.منبع :‌اعتماد ملي

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 15:4  توسط حجت ملائی چافی   | 

استاد محمد رضا شجریان، چهره پرآوازه و سرشناس موسیقی ایران به همراه گروه چهار نفره خود، متشکل از محمد فیروزی، سعید فرج‌پوری، مجید درخشانی و همایون شجریان، ۹ کنسرت در شهرهای مختلف اروپا از جمله در آلمان برگزار کرد.
کنسرت استاد شجریان و گروهش، در فیلارمونی شهر کلن، فرصتی نیک برای انجام گفت‌وگویی اختصاصی با ایشان بود.
استاد شجریان در گفت‌وگویی با «عصر شنبه» با اشاره به نقش و رسالت هنرمندان در قبال جامعه‌شان، موسیقی ایران را به خاطر فشارهای وارد شده به این هنر، زبان اعتراض مردم دانسته و گفته است که علیرغم شهرت زیادش، مشکلاتش در ایران بیشتر از دیگر هنرمندان موسیقی است. نقش جوانان در موسیقی سنتی ایرانی نیز یکی از دیگر موضوعاتیست که در این گفت‌وگو مطرح شده است.

      


دویچه وله: آقای شجریان، این موسیقی‌ای که شما ارائه می‌دهید دارای چه صفاتی‌ست، چه نوع موسیقی‌ست؟
محمد رضا شجریان: نوعش را که نمی‌توانیم خیلی راحت درباره‌اش صحبت کنیم که چه نوع موسیقی‌ست، ولی این موسیقی مثل زبان ما است و باید معنا و مفهوم داشته باشد، عین زبان ارتباط داشته باشد، جز‌به‌جز باید حساب داشته باشد. همینجوری ما نمی‌توانیم موسیقی ارائه بکنیم. با نت‌ها نمی‌توانیم بازی کنیم. مثل اینکه یک کسی بخواهد مقاله بنویسید و بیاید با کلمه‌ها و واژه‌ها بازی کند و هیچی دست شنونده ندهد. و این عین یک نثر و یک شعر است. این مشخصه‌ی موسیقی ما است. در حالیکه موسیقی‌ای که امروزه در غرب است بنام موسیقی کلاسیک خیلی تابع ملودی و جمله‌بندی نیستند و با هارمونی و با نت بازی می‌کنند و البته نمی‌گوییم که ملودی ندارند، ملودی هم دارند، اما خیلی تابع ملودی نیستند. اما موسیقی ما تابع ملودی و جمله‌بندی‌ست، مثل شعر است و باید مفهوم داشته باشد. این مشخصه‌ی موسیقی ما است. گام‌هایی هم که داریم بهرحال می‌شود گفت سه‌تا گام اضافه بر موسیقی کلاسیک دنیا داریم: گام ماهور، گام بیات اصفهان و همایون که همان مینور ماژور باشد، ما گام شور داریم و سه‌گاه و چهارگاه هم داریم. و چیزی از نظر استعداد موسیقی ما از جهان کمتر نداریم، بلکه فراتر هم داریم. اگر کمبودی واقعا حس می‌شود در مبارزه‌ای بوده که با موسیقی ما در طول سالیان دراز شده است و هنرمند نتوانسته خودش را نشان بدهد. اجازه نمی‌دادند، وگرنه موسیقی ما همه جور جای گستردگی دارد. و موسیقی در هر سرزمینی پیام آن سرزمین است. سروش سرزمین و سروش مردمش است. این سروشها هم بستگی به اتفاقاتی دارد که در آن سرزمین می‌افتد و موسیقی تابع شرایط زندگی و روحیه‌ی مردمش است. چون هنرمند میان مردمش زندگی می‌کند و تابع آن شرایط است و آن موسیقی که از دل آن می‌آید بیرون پیام‌آور خواسته‌ها و نیازهای مردم است و موقعیت مردم را دارد. موسیقی‌ای که در ایران در طول سالیان بوده است همیشه تحت تاثیر فشارها و محدودیت‌ها و ستم‌ها و استبداد حکما بوده است. این موسیقی همیشه زبان اعتراض مردم بوده، زبان گله‌ و شکایت این اتفاقات بوده است و ما نمی‌توانیم بیرون از این منطقه باشیم. مثل این می‌ماند که یک نقاش قلم مو را که برمی‌دارد با رنگ و قلم مو آنچه را در درونش هست بر تابلو می‌آورد. اگر تابلویی شاد می‌کشد یا غمناک و یا هر تابلویی که می‌کشد، قلم مو و رنگ آنجا کاره‌ای نیستند، آنها فقط ابزار دست نقاش‌اند. نت‌ها و گامها و جمله‌بندی‌ها در دست ما تابع آن روحیات و حال و هوای درونی ما است. حال و هوای درونی ما حال و هوای درونی جامعه و محیط ما است. موسیقی‌ای که امروز در میان جوانان ما الان خیلی مشتاق پیدا کرده است، به‌علت فشاری‌ست که روی جوانها هست، محدودیت‌هایی که روی جوانها می‌شود، توهینی‌ست که به آنها می‌شود و مشکلات دیگری که الان جوانها دارند. این موسیقی بازگوکننده‌ی این اتفاقات است و شاید بشود گفت نوعی دلجویی‌ست که آدم از مردمش می‌کند با بازگوکردن این اتفاقات. ولی ممکن است برای جوانهای خارج از کشور خیلی این موسیقی خوشایند نباشد، چون جوانی که در خارج از کشور زندگی می‌کند مثل جوانی که در ایران هست، توهینی به او نمی‌شود، فشار رویش نیست و حتا به لباس‌پوشیدنش دیگر کاری ندارند. آنجا به لباس‌پوشیدنش کار دارند، آنجا به هر چیزش کار دارند و هیچی ندارد. این است که آن موسیقی‌ای که مال آن جوان است برای جوان خارج از کشور خوشایند نیست.
به این ترتیب از صحبت‌های شما اینطور نتیجه می‌گیرم که سعی می‌کنید با کارهایی که ارائه می‌کنید، آیینه‌ی تمام‌نمای جامعه‌ی خودتان باشید؟
حتما همینطور است.
مقصود از آن پرسش که در آغاز از شما کردم و گفتم شما نمایندگی چه نوع موسیقی را در واقع می‌کنید، به این خاطر است که در ایران کسانی هستند، هنرمندانی هستند که می‌گویند در پی موسیقی عرفانی هستیم، برخی هم می‌گویند در پی موسیقی حماسی هستیم، و برخی صفت‌های دیگری به موسیقی می‌دهند. مقصودم این بود که شما بعنوان استاد این موسیقی به موسیقی خودتان چه صفتی می‌دهید؟ آیا می‌گویید که موسیقی ملی ایران است، موسیقی ایران است؟
اول یک پرانتزی باز بکنم راجع به این موسیقی عرفانی و حماسی که گفتید. اغلب این کسانی که مدعی موسیقی عرفانی و حماسی هستند بویی از این نبرده‌اند. موسیقی ذاتش عرفان است، ذات موسیقی عرفان است. من نفهمیدم موسیقی عرفانی یعنی چه؟ همین‌قدر که دف آوردند و سرشان را تکان دادند، شد موسیقی عرفانی! عرفان  یعنی شناخت، موسیقی شناخت می‌دهد و یک موزیسین باید بر این مبنا کارش را دنبال بکند، یعنی پیامی داشته باشد. صرفا یکمقدار سروصدا ایجادکردن که موسیقی نمی‌شود. باید پیام داشته باشد. حالا یا پیام شادی و یا پیام غم و یا پیام حماسی، میهنی، عشقی‌ست و یا شکایت است. بالاخره هرکدام از اینها پیام است. من تحت‌تاثیر این پیام‌ها هستم، منتها با این زبان، با زبان فارسی. ببینید موسیقی و زبان در درازنای تاریخ در هر سرزمینی مثل پیچ‌ومهره می‌مانند که با همدیگر آمده‌اند جلو. هر پیچی مهره‌ی خودش را می‌خواهد، جفت‌وجور باید باشند. هر زبانی موسیقی خودش را دارد و آن موسیقی‌ست که معانی زبان را بیان می‌کند و آن موسیقی را اگر از زبان بیاوریم بیرون، زبان تفاله‌ای می‌شود بی‌معنا و نمی‌شود ارائه‌اش کرد. شعر وقتی توی کتاب هست، زبان نیست. وقتی بیان می‌گردد، می‌شود زبان. و ما هم در کار موسیقی نهایتا کوشش‌مان این است که اگر زبان در موسیقی‌مان می‌آید، این زبان باید درست بیان بشود. درس گرفتیم و درس می‌دهیم و عمل می‌کنیم که شنونده وقتی دارد از دهان ما شعر یا پیامی را می‌شنود، ما این پیام را درست به او بدهیم و موسیقی‌اش را درست ارائه کنیم. این یک بخش از کار ما است. یک بخش هم هست که خود ذات موسیقی، خود موسیقی به تنهایی باید به‌دور از زبان پیام‌آور باشد. اگر موسیقی بدون زبان نتواند پیام بیاورد، این موسیقی خیلی کارش خراب است و آن هنرمندی که این کار را ارائه می‌کند،‌ خیلی در کارش ضعیف است. هنرمندان توانا خیلی راحت می‌توانند بدون کلام، بدون نیاز به کلام با موسیقی حرف دلشان را به جامعه و به دنیا بزنند. همچنان که در یک فیلم یک آهنگساز وقتی موسیقی‌ای را روی یک فیلم می‌گذارد، به این فیلم جان و ارزش می‌دهد و آن موسیقی را اگر از آن بگیریم، این فیلم تاثیرش خیلی پایین می‌آید. اما آن موسیقی‌ست که در درون فیلم ارزش صحنه را چندین برابر بالا می‌برد و موسیقی‌ست که وقتی کلام با آن می‌آید، به کلام جان و روان می‌دهد و کلام را گویا می‌کند و تاثیر می‌گذارد روی شنونده‌اش. این توانایی موسیقی‌ست که چه با کلام باشد و چه بی‌کلام باشد، پیام‌آور باید باشد.
شما بعنوان یک چهره‌ی شاخص موسیقی، مشکلاتتان برای اجرای کنسرت در ایران و بطور کلی در خارج چگونه است؟ 
شاید بشود گفت که تنگناها برای من شاید خیلی بیشتر از دیگران باشد. بعلت شاخص‌بودن و بعلت اینکه من تحت هیچ شرایطی اجازه نمی‌دهم که هیچ دولتی، هیچ سازمانی از من بخواهد سوءاستفاده بکند و یا من را زبان خودش را بداند. من زبان مردمم هستم، من با مردمم زندگی می‌کنم. مردمی که در طول تاریخ درد کشیده و زندگی کرده‌اند. در آن مملکت بودند و هویت خودشان را حفظ کرده‌اند. من با آن مردم زندگی کرده‌ام و با آن مردم هم زندگی خواهم کرد. و... مشکلات آن جامعه را هم بالاخره باید قبول کرد که جامعه دارای این مشکلات هست و با آن مبارزه می‌کنیم و جایی هم ندید می‌گیریم و... بهرحال بهر شکل شده ما باید از کنار این مشکلات بگذریم و کارمان را بکنیم. در خارج از ایران این مشکلات را ما نداریم. در خارج از ایران مشکلات دیگری هست و آن ارتباط برقرارکردن با مردم، با ایرانیانی‌ست که اینجا هستند، در خارج از ایران هستند و این را هم سازمانهای برگزارکننده بایستی بتوانند مردم را در جریان بگذارند که کنسرتهایی هست و وقتی ما می‌آییم آنها بدانند که کنسرتی برگزار می‌شود که نگویند آقا ما نمی‌دانستیم و چرا ما خبردار نشدیم و بیایند در کنسرتها شرکت بکنند. مشکلاتی ما در خارج از کشور نداریم، اما هرچه مشکل داریم در داخل ایران است.
با توجه به این صحبت‌هایی که کردید به این نتیجه می‌رسم که شاید گله‌مندبودن شما رو به سوی برگزارکنندگان خارج از کشور داشته باشد که با توجه به شناخت کاملی که مردم نسبت به شما دارند، یک سالنهای کوچکی را می‌گیرند و خب مردم می‌آیند و بیرون می‌ایستند و نمی‌توانند برنامه‌ی شما را ببینند. فکر می‌کنم بیشتر نگاه شما به این دسته از برگزارکنندگان بود در این صحبت‌هایی که باهم داشتیم.
من گله‌ای ندارم از برگزارکنندگان خارج از کشور. ولی خب مشکلاتشان این است که چطوری ایرانی‌ها را باخبر بکنند از کنسرتهای ما. سالنهای ما هم همه بالای ۷۰۰ـ ۶۰۰ نفر بوده و همیشه ما تا ۳۰۰۰ـ ۲۰۰۰ نفر را ما داشته‌ایم. در بعضی شهرها که ایرانی‌ها کم هستند، خب ما می‌گوییم که سالن بزرگ نگیرند، یک سالن کوچک ۶۰۰ـ ۵۰۰ نفره بگیرند. ولی خب اغلب اوقات مورد گله و شکایت قرار می‌گیریم که چرا سالن کوچک گرفته‌اید. بعدهم گاهی اوقات ما، چون از یکسال و نیم قبل برنامه‌هایمان را پیگیری نمی‌کنیم و گاهی یکدفعه شش‌ماه قبل پیگیری می‌کنیم، مشکل سالن پیدا می‌کنیم و آن سالنی را که می‌خواهیم گیرمان نمی‌آید و مجبور می‌شویم از سالن کوچکتر استفاده بکنیم. این مشکلاتی که در خارج از ایران هست صرفا برای کسانی‌ست که بخواهند کنسرتی برگزار بکنند که اغلب ایرانی هستند و ما هم خیلی ازشان ممنونیم، طفلکی‌ها با دل و جان کار می‌کنند. گاهی اوقات هم مورد رقابت‌های بعضی ایرانی‌ها که گاهی حسادت می‌کنند به بعضی چیزها و اینهاست که یک کمی آدم را دلگیر می‌کند که چرا ایرانی‌ها با همدیگر، البته در بعضی موارد و نه در همه‌جا، حسادت می‌کنند وآزار می‌دهند بعضی دوستانشان را که می‌خواهند یک کار فرهنگی بکنند. چون فکر می‌کنند چرا او مطرح است و ما مطرح نیستیم. خب بهرحال آنها هم پا پیش بگذارند، دستی بالا بکنند و کاری بکنند بهتر است تا اینکه چوب لای چرخ دیگران بگذارند. این موضوع مال سالها پیش بود. خوشبختانه در این هفت‌‌ـ هشت‌ساله‌ی اخیر چنین چیزهایی را ما دیگر نمی‌بینیم و موفق‌تر است گاهی اوقات کنسرتهایمان در خارج از ایران و مشکلاتی نداریم. ما دلمان می‌خواهد که برگزارکنندگانمان اگر غیرایرانی باشند، خیلی موفق‌تر خواهد بود، چون آنها می‌توانند غیرایرانی را هم به سالن کنسرت بیاورند برای ارتباطاتی که دارند. و ما دوست داریم که بیشتر آنها باشند. ولی ایرانی‌ها که برگزار می‌کنند بیشتر، هشتاد نود درصد ایرانی هستند که به سالن می‌آیند.
منبع : صداي المان - دويچه وله

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 15:30  توسط حجت ملائی چافی   | 

"محمدرضا شجريان " استاد برجسته موسيقي ايران  گفت : كساني كه مدعي موسيقي عرفاني هستند، شناختي از اين عرصه ندارند .

     

استاد محمد رضا شجريان در گفتگو با صداي آلمان گفت : موسيقي ذاتش عرفان است و هيچگاه نفهميدم "موسيقي عرفاني " يعني چه ؟

استاد شجريان افزود : همين قدر كه دف آوردند و سرشان را تكان دادند، شد موسيقي عرفاني !!!

عرفان يعني شناخت ؛ موسيقي شناخت مي دهد و يك موزيسين بايد بر اين مبنا كارش را دنبال بكند؛ يعني پيامي داشته باشد .

استاد شجريان ادامه داد: صرفا يك مقدار سر و صدا ايجاد كردن كه موسيقي نمي شود .موسيقي بايد پيام داشته باشد؛حالا يا پيام شادي و يا پيام غم و يا پيام حماسي ،ميهني ، عاشقانه و يا شكايت است و من تحت تاثير اين پيام ها بازباني فارسي هستم .

استاد موسيقي ايران گفت : موسيقي و زبان در طول تاريخ و در هر سرزميني باهم ارتباط مستقيم دارد و لازم و ملزوم هم هستند

استاد شجريان يادآور شد : هر زباني موسيقي خودش را دارد و آن موسيقي است كه معاني زبان را بيان مي كند و آن موسيقي را اگر از زبان بيرون بياوريم ،زبان تفاله اي بي معنا مي شود

استاد شجريان تاكيد كرد : شعر وقتي در كتاب هست ،زبان نيست ،وقتي بيان مي گردد ،به زبان تبديل مي شود ؛ ما هم در كار موسيقي نهايت كوشش مان اين است كه اگر زبان در موسيقي مان مي آيد، اين زبان بايد درست بيان بشود

استاد شجريان افزود: ما درس گرفتيم و درس مي دهيم و عمل مي كنيم ؛شنونده وقتي از دهان ما شعر يا پيامي را مي شنود ، اين پيام را درست به او بدهيم و موسيقي اش را درست ارائه كنيم . اين يك بخش از كار ماست .

استاد موسيقي ايران گفت : يك بخش ذات موسيقي است كه بايد موسيقي به بدون زبان هم پيام آور باشد و اگر موسيقي بدون زبان پيام نداشته باشد، اين موسيقي بسيار كارش خراب است و آن هنرمندي كه اين كار را ارائه مي كند، خيلي در كارش ضعيف است

استاد شجريان تصريح كرد: هنرمندان توانا خيلي راحت مي توانند بدون كلام ،بدون نياز به كلام با موسيقي حرف دلشان را به جامعه و به دنيا بزنند همچنان كه در يك فيلم يك آهنگساز وقتي موسيقي را روي يك فيلم مي گذارد، به اين فيلم جان و ارزش مي دهد و آن موسيقي را اگر از آن بگيريم ، اين فيلم تاثيرش خيلي پايين مي آيد اما آن موسيقي است كه در درون فيلم ارزش صحنه را چندين برابر بالا مي برد و موسيقي است كه وقتي كلام با آن مي آيد، به كلام جان و روان مي دهد و كلام را گويا مي كند و تاثير روي شنونده اش مي گذارد

استاد شجريان در ادامه گفتگو با صداي آلمان افزود: موسيقي اي كه امروزه در غرب بنام موسيقي كلاسيك وجود دارد خيلي تابع ملودي و جمله بندي نيست و با هارموني و نت بازي مي كند

 استاد موسيقي ايران افزود: اما موسيقي ما تابع ملودي و جمله بندي است ،مثل شعر كه بايد مفهوم داشته باشد

استاد موسيقي ايران ادامه داد: موسيقي ايراني سه گام اضافه (ماهور- بيات اصفهان وهمايون ) بر موسيقي كلاسيك دنيا دارد كه همان مينور ماژور است .

شجريان در پايان گفت : موسيقي در هر سرزميني پيام آن سرزمين و سروش مردمش است اين سروش ها هم بستگي به اتفاقاتي دارد كه در آن سرزمين مي افتدو موسيقي تابع شرايط زندگي و روحيه ي مردمش است

استاد شجريان افزود : هنرمند ميان مردمش زندگي مي كند و تابع آن شرايط است و آن موسيقي كه از دل آن بيرون مي آيد- پيام آور خواسته ها و نيازهاي مردم است وموقعيت مردم را دارد .منبع :‌ايرنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 14:38  توسط حجت ملائی چافی   | 

سيما بينا، خواننده مشهور ايرانی، مهمان صفحه صدای شما پايگاه فارسي بي بي سي بود. آنچه می خوانید گفتگو با سیما بیناست که در آن به پرسشهای هموطنان عزيز ايراني پاسخ داده است .

     

 چطور شد که وارد عرصه موسیقی شدید؟

ورود من به عرصه موسیقی مرزی نداشت. از زمانی که به یاد می آورم نغمه های کوچکی را که پدرم می ساخت یاد می گرفتم و آنها را می خواندم. فقط می دانم که من خیلی عاشق خواندن بودم. با این که طوری بار آمده بودم که صحبت کردن برای من مشکل بود و از اینکه جلوی جمعی بیایم و حرف بزنم خجالت می کشیدم. اما تا از من خواسته می شد که بخوانم خیلی راحت آواز می خواندم.

کار رسمی شما از چه زمانی شروع شد؟

کار رسمی من از زمانی آغاز شد که به برنامه کودک رادیو ایران معرفی شدم و آن زمان تازه برنامه کودک افتتاح شده بود. این کار را هم آقای داوود پیرنیا انجام داده بودند و مسئول تمام برنامه گلها بودند... گلهای رنگارنگ، گلهای جاویدان .

ازشیرین ترین خاطرات آن دوران چیزی به یاد دارید؟

تمام آن دوران خیلی شیرین بود... بخصوص که ما با چند تا از بچه های هم سن و سال مثل فرهاد سواد کوهی، آلیس و بلا و عهدیه همراه با پدر و مادرهایمان به برنامه کودک می آمدیم. پدر ومادرها با هم دوست شده بودند و ما بچه ها هم با یکدیگر. یادم می آید که اولین احساس عشق را در آن زمان به یکی از این بچه های برنامه کودک پیدا کردم.

یعنی چند سالگی عاشق شدید؟ آیا کتابی که شما به عنوان لالایی کار کردید برخاسته از آن خاطرات دوران کودکی شما بوده است؟

نه ... این کتاب برخاسته از دوران مادری من بوده. در واقع من بعد از اینکه در مسیر جمع آوری ترانه های محلی قرارگرفتم سفرهای زیادی به میان مردم در شهرها و روستاهای مختلف داشتم و بارها با لالایی و آوازهای ساده ای که مادرها و مادر بزرگ ها می خواندند برخورد کرده بودم و همیشه کنجکاو بودم و این آواها را ضبط می کردم. منتها هیچوقت به این فکر نیفتادم که اینها را مجموعه ای به نام لالایی ها بکنم. اما بعد از شروع انقلاب و ممنوع شدن صدای زن در ایران، من که همیشه عاشق آوازهای محلی و روستایی بودم و خواندن جزیی از وجود من شده بود به این فکر افتادم که اگر این لالایی ها را گرد آوری کنم و با لحن و لهجه های خود مادر های هر شهر و منطقه ای از ایران، بدون هرگونه موسیقی و به همان لحن ساده و فقط با زخمه های سازی مابین صدایم، آنها را بازخوانی کنم شاید به این طریق بتوانم احساس مادری خودم را ارضا کنم.

سپس پژوهش و گرد آوری را در این زمینه دنبال کردم که این برنامه حدود پانزده سال است که طول کشیده و این مجموعه آماده برای ارائه دادن است. مجموعه لالایی ها شامل چهار سی دی و کتابی است که گویای معنا و نت آن لالایی هاست. ترجمه انگلیسی و خاطرات دیگر نیز در آن گنجانده شده است. در این مجموعه ، عکسها و طرحهای خودم از مادر و بچه نیز وجود دارد. ضمناً صدای اصلی لالایی مادرها را در خودش دارد و من نیز آنها را با همان لحن و لهجه بازخوانی کرد ه ام.

این مجموعه چند لالایی دارد؟

در حدود ۴۰ لالایی.

آیا این مجموعه در ایران چاپ می شود؟

تمام سعی من همین است که در ایران چاپ شود. چون این لالایی ها تاریخی از موسیقی فولکلور ماست و باید در ایران چاپ بشود. ضمن اینکه به این نتیجه رسیدم که خیلی از مادرها امروزه لالایی ها را فراموش کرده اند و این آوای مادرانه کم کم از بچه ها در حال دور شدن است. البته شاید بخشی بخاطر شرایط زندگی جدید باشد.

     

شما تا به حال چند تا ترانه محلی ضبط شده دارید؟

من با اعداد بیگانه ام. شاید از زمانی دچار این بیماری شدم که سنم زیاد شده .. ولی از شوخی گذشته عددی به یاد ندارم.

آیا از تمامی این ترانه ها نت برداری و ثبت شده است؟

در واقع ثبت شده ولی تعدادی از آنها نت نشده ولی من در صددم که این کار را انجام دهم. اما من خودم این ترانه ها را بصورت نت و کتاب ثبت نکرده ام و فقط آنها را اجرا کردم و نوار و سی دی منتشر کردم. ضمن اینکه بسیاری از سازمانهای خصوصی از روی عشق و علاقه این کارهای محلی را از روستاها بطور بکر جمع آوری می کنند و اینها را به عنوان کتاب یا سی دی منتشر می کنند کسانی همچون آقای درویشی یا خانم فوزیه مجد یا کمپانی ماهور که من برای تمامی این افراد و سازمانها احترام قائلم .

گفته مي شود برخی آهنگهای شما یک ماجرا یا قصه ای هم به همراه دارد. به عنوان مثال لطفا داستانی که پشت این ترانه عزیز بشینه کنارم هست را بفرمایید؟

به هرحال در آنجا بودم که به دو برادر دوقلو برخوردم که آنها این آهنگ را می خواندند که "دختر بشینه به کناروم، زعشقت بیقراروم، جون تو طاقت ندارم".

من هم در این آهنگ آمدم حرف خودم را گفتم. من که نباید بگم دختر بشینه کناروم! میگم "عزیز بشینه کناروم". چون عزیز یک کلمه عام تر است و می تواند هم برای مرد و زن و هر کسی که عزیز باشد به کار برود. البته من دو بیتی های دیگری را برای برگردان این آهنگ انتخاب کردم. آن تکه را که برخی به آن گوشواره هم می گویند هیچوقت دوست ندارم تغییر بدهم. چون اکثر افراد، آهنگ را با همین برگردانش می شناسند. منتها خیلی از این محلی ها هم این کار را می کنند نام عشق خودشان را می گویند. یار خودشان را صدا می زنند. مطلب خودشان را در آهنگ می آورند. چون این ترانه ها بخشی از زندگی آنان است.

ماجرای ترانه پریشان چیست ؟

داستان پریشان برای من این است. زمانی من این آهنگ را می خواستم کار کنم نوارش را در محل شنیدم که می خواندند. ننه من پر مالوله پری جان (من دلتنگم دلتنگم ، ملولم برای پری جان) و می گفت که پری جان را بردند، پری جان دور شد. این آهنگ را به زبان کردی کرمانج می خواندند. بعد من این ترانه را داشتم با گروه خانم ها کار می کردم. وقتی یکی از این بچه ها که از منزلش برای تمرین می آمد موقعیتی در ایران بود که دانشگاه به هم ریخته بود و شلوغ بود و گاز اشک آور و تیرهای هوایی می زدند و این دخترک در این وضعیت از جلوی دانشگاه می آمد که با هم تمرین کنیم و می دیدم که حالش خراب و پریشان است. از طرفی همه مردم همین وضعیت پریشانی را داشتند. من از محمد ابراهیم جعفری، دوستی که با هم کلام بعضی شعرها را با هم عوض می کنیم خواستم که شعرش را عوض کنیم. چون پری جان را من نمی خواستم که بخوانم. تا نوار را برایش گذاشتم آقای جعفری گفت که من اصلاً پری جان نمی شنوم و در این موقعیت او می گوید پریشان. گفتیم پس ما هم پریشان می خوانیم و این آهنگ بصورت پریشان شد.

چون پریشان روزگاران است، پریشان جمع یاران است، همه این پریشانی ها هست. خود شما که آمدید یک ولایت و مملکت دیگر، همه ایرانی ها چه در ایران و چه در خارج از ایران، یک طوری دراین جمع پریشانی هستند.

الان وضعیت خوانندگان زن در ایران چگونه است ؟

الان وضع کمی بهتر شده بخاطر اینکه اصولا خانم ها در هر زمینه ای مقاومت، استقامت و پشتکار به خرج می دهند تا اینکه حداقل حقوقی که تازه آن حقوق کامل نیست بتوانند با چنگ و دندان بدست بیاورند.

از نظر موسیقی هم این پشتکار را خانم ها داشتند. دلیلش هم این است که هر چیزی را که آدم از آن محروم می شود بیشتر به صرافت می افتد که آن را بدست بیاورد . شاید وقتی چیزی را به فراوانی در اختیار دارید به فکرش هم نمی افتید که بخواهید برای آن مجاهدت و سعی و تلاش بیشتر کنید.

خود من شخصاً زمانی که ممنوع شد که بخوانم خیلی حرفه ای تر و جدی تر به موسیقی پرداختم ... قبل از آن موسیقی برای من همیشه یک سرگرمی و چاشنی زندگی بود ولی از وقتی که صدای زن در قانون ایران ممنوع شد... من حریص تر و بیشتر کنجکاو شدم که بخوانم.

بعد از اینکه نتوانستم در ایران بخوانم من کلاسهای آواز ردیف را برای خانم هایی که ذوقی برای موسیقی داشتند ترتیب دادم. چقدر خانم ها مشتاق بودند که به این کلاسها بیایند و پس از اینکه از آنها می خواستم که بخوانند متوجه می شدم که برخی صدای خوبی هم نداشتند ولی عاشق یادگیری ردیف موسیقی ایرانی هستند و این پشتکار و کلاسها خیلی از هنرمندان زن ایرانی را رشد داد و پرواند.

به طوری که الان بسیاری آواز می خوانند و هنرمندان قدیمی ما، در جمع خصوصی کنسرت هایی برای خانم ها در ایران تشکیل می دهند. منتها این جماعت همه باید خانم باشند و برای آقایان هم باید حالتی سرود وار ترانه ها را اجرا کنند و تک صدایی وجود نداشته باشد.

نظرتان راجع به موسیقی پاپ چیست ؟

من موسیقی پاپ را خیلی دوست دارم و موسیقی هر نوعش می تواند زیبا و عالی باشد. کما اینکه بسیار موسیقی های عالی پاپ می شنویم که چه تنظیم ها و چه اشعار خوب دارد. چه صداهایی دارد. ولی به هرحال هر موسیقی را انسان یک زمانی دوست دارد که به آن گوش کند. احوالات مختلف طی روز می تواند موسیقی های مختلف بطلبد. موسیقی جزو جریان زندگی است. یک وقت هایی واقعاً موسیقی پاپ دلنشین است. من یک زمانی آهنگ های شادروان ویگن را می خواندم و خیلی هم دوست داشتم.

آهنگ های خوانندگان پاپ را گوش می کنید؟

من صداها و خوانندگان پاپ را نمی شناسم ولی گاهی اوقات در ماشین و تاکسی به آهنگ ها گوش می کنم. در ایران یک دفعه اجازه داده شد که این موسیقی هم باشد و بنابراین به وفور موسیقی پاپ زیاد شد. پسر خود من آرش، ضمن اینکه با موسیقی محلی و سنتی ما بخوبی آشنایی پیدا کرده، در ابتدا سازی که می زد سه تار بود بعد به پیانو رسید و بعد از آن علاقه مند به گیتار شد و الان واقعا در موسیقی جاز و موسیقی پاپ شناخت کاملی پیدا کرده.

شما چند تا فرزند دارید و به چه کاری اشتغال دارند؟

من دو تا فرزند دارم. یک دختر و یک پسر. دخترم ازدواج کرده و در کار طراحی مد فعالیت داشت و الان در اسپانیا زندگی می کند و دارای یک فرزند است به همین خاطر فعلاً کار نمی کند. ولی یک دوره ای با هم همکاری داشتیم و در گروه من ریتم و پرکاشن و دهل محلی می زد.

آرش هم در زمینه موسیقی و صدا برداری کار کرده است و صدا برداری را بطور کامل یاد گرفت. استودیوی خانگی درست کرد و الان هم یک استودیوی خوب دارد که هم برای دیگران کار می کند و هم تمام مجموعه لالایی ها را من در استودیوی آرش کار کردم.

بچه ها را بیشتر دوست دارید یا موسیقی سنتی را؟

بچه ها را. در تمام افت و خیزهای زندگیم در درجه اول بچه های من بوده اند من با موسیقی خودم را ویتامینه و تقویت می کنم که بتوانم انسان خوبی چه برای دوستان و چه برای بچه هایم باشم. حالا نمی دانم چقدر موفق شدم ولی موسیقی مرا در مسائل اجتماعی و زندگی خیلی کمک کرده است.

شما وقتی دلتان می گیرید کدام آهنگ خود را زیر لب زمزمه می کنید ؟

این آوازهای فراقی و غریبی جنوب را ....(می خواند:) خداوندا دلم غم داره امشو ..آی که یاروم رفته ناپیدایه امشو .. این آوازهای دو بیتی را

به نظر من غم یک احساس خیلی عمیق و انسانی است و می تواند خیلی انسان را به تفکر وادارد بهمین دلیل موسیقی کویری ها و آدم های سختی کشیده را می بینید که چقدر تفکر و عمق بیشتری در آن وجود دارد ...

در یک موسیقی سنگین و ریتم آهسته تفکر عرفان و معنا وجود دارد. شما وقتی فقط بخندید ،‌بدوید یا برقصید نمی توانید آن موقع خیلی عمیق فکر بکنید. آن موقع فقط شادید و پای کوبی می کنید. ولی وقتی موضوعی شما را در خود فرو می برد این لزوما غمی نیست که برایش اشک بریزید ، بلکه تاثری برای فکر و چاره اندیشی است.

من خیلی وقتها در حالت غم عمیقی که می رم و حتی اشک می ریزم یک حال خوشی دارم. به نظرم نمی توان روی این جنبه از حس انسان خط کشید. موسیقی ما ضمن اینکه متاثر از عوامل زندگی است اما غصه نیست بلکه اعتراض و فریاد است و این عیبی ندارد و ما باید مشکلاتمان را فریاد بکشیم.

به نظر شما درونی ترین لایه زندگی انسان ها غم است یا شادی؟

درونی ترین همان غم است .. غمت در نهان خانه دل نشیند !

آیا شما اصالتا کرد هستید؟

حقیقتش وقتی با موسیقی کردها کار می کنم دقیقا یک کردم. با همان علاقه ای که شدیدا به کردها دارم و می دانم که این ارتباط متقابل است.

     

از کجا می شود آهنگ های شما به خصوص آهنگ های قدیمی شما را دانلود کرد؟ آیا سایت اختصاصی دارید؟

سایت اختصاصی دارم، آدرسش www.sima-bina.com است و من خودم گاهی اسم سیما بینا را جستجو می کنم و خیلی از سایت ها موسیقی مرا دارند و می توانید از آنجا دانلود کنید. همچنین می توانند در سایت من خرید کنند و برای خریدار،‌ سی دی ها را پست کنیم اما به ایران نمی شود پست کرد. اگر دوست یا آشنایی در اروپا دارند از طریق آنها خرید کنند و سپس برایشان به ایران ببرند.

نظرتان در مورد استاد شجریان و پسرشان همایون چیست؟

خوب معلومه که نظر خیلی خوبی دارم . استاد شجریان تنها هنرمند آواز هستند که در زمانه ما بیشترین اساتید را دیده اندو واقعاً آگاهی و تسلط خیلی زیادی روی ردیف موسیقی ایران دارند و روی ردیف کار کردند و خودشان صاحب سبک شدند و صدای خیلی زیبا و رسایی دارند و با توجه به تمامی این عوامل می توان گفت که استاد شجریان یک خواننده مسلط بر صدا هستند که هر کاری را می توانند با صدای خودشان انجام بدهند و تمام دانسته هایشان را می توانند با صدایشان ارائه دهند.

همایون که مثل فرزند خود من هست و با بچه های من بزرگ شده و خیلی دوستش دارم، ضمن اینکه این صدا را از پدر به ارث برده شانس این را پیدا کرده که بخشی از زحماتی را که پدر در ره آموخته ها و دیدن استاد ها کشیده ، همایون می تواند در محضر پدر، تمامی آن دانسته ها را بیاموزد، چون یک سری از دانسته ها را انسان حتماً با گذشت زمان به دست می آورد و اگر این زمان هم از روی کارهای هنری و آگاهی ها و اطلاعات همایون بگذرد آنوقت الحمد الله ما باز هم یک شجریان در آینده خواهیم داشت.

آیا بار دیگر برای افغانستان می خوانید؟

حتما. اتفاقا یکی از پروژه های من این است که آهنگ های قدیم افغانی را که خواندم می خواهم بازخوانی کنم و در یک مجموعه بر روی سی دی یا دی وی دی ارائه دهم. من موسیقی آن منطقه را خیلی دوست دارم و در واقع موسیقی خودمان است. برادرها و خواهران افغان، برادران و خواهرهای خودمان هستند.

     

 

آیا "لیلا خانوم" یک آهنگ اصیل بیرجندی است؟

بله. لیلا خانم یکی از اصیل ترین و قدیمی ترین آهنگ های بیرجندی است که اصلاً نمی دانم از کجا آمده. خاصیت ترانه های محلی این است که نه زمان ساخته شدن آن معلوم است و نه سازنده و شاعر آن مشخص است.

البته در همه جای ایران در موسیقی محلی لیلا خانم وجود دارد چون لیلا خودش کلمه ای آهنگین است. بنظرم لیلا خانم یکی از قشنگترین آهنگ های محلی بیرجند است که آن را اجرا کردم. البته من قبلاً یک اجرا با گروه ارکستر آقای جواد معروفی داشتم که از آن زیاد راضی نیستم چون در آن زمان ریتم لنگ میان هنرمندان شناخته شده نبود. اجرای بعدی من با آقای فرامرز پایور بود که در تالار رودکی اجرا کردیم که سی دی آن هم هست. ولی زیباترین اجرای لیلا با آقای محمد علی کیانی نژاد است که خود استاد نی و همشهری بیرجندی ماست.   منبع :BBC فارسي

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 16:28  توسط حجت ملائی چافی   | 

    

 پيش از اين ‌كه با پرويز مشكاتيان ديدار داشته باشم، همگان من را از گفت‌وگو با وي بر حذر مي‌كردند.دلا‌يل مختلفي داشتند، عمدتاً تندخويي، عصبيت، كم حوصلگي و ... را بهانه مي‌كردند. گفت‌گوهاي نخستين هم (كه تلفني بود) همين را نشان مي‌داد. غير از اين دلا‌يل، همواره در ذهن خود وي را فردي غير قابل دسترس قلمداد مي‌كردم. اما برخورد نخستم كه در ويلا‌يش صورت گرفت، تمام پيش ذهنيات خود و ديگران را نقش بر آب كرد.

هر چه بود سادگي و صداقت، اما با محتوايي بسيار ديرياب. چهره‌اي عميق كه هر لحظه تو را به فكر وا مي‌دارد. چهره‌اش همواره نشانگر ذهني پر آشوب و آشوب‌ناك است. چهره‌اي متفكرانه كه همواره به فكر است و به فكر وا مي‌دارد؛ در حالي‌كه وقتي در پذيرايي ويلا‌يش در آن مبلمان آرامش‌بخشش چهره به چهره وي در مي‌اندازي، آرامش به تو باز مي‌گردد. آن قدر آرام مي‌شوي كه پرسش‌ها را فراموش مي‌كني و غرق در چهره آرامش‌بخش وي مي‌شوي. نمي‌دانم! ولي شايد خود به عمد ذهن آشوب‌گر خود را نهان مي‌دارد و چهره آرامش‌گرايش را عيان مي‌دارد. هر چه است براي مشكاتيان دو روي يك سكه است. اما پا را از ويلا‌ بيرون مي‌گذاري و سرازيري منزل را به سمت ميدان تجريش طي مي‌كني، پرسش‌هاي قبلي و جديد، يكايك سرازير مي‌شوند. هنوز كه از ويلا‌ بيرون نيامدي، دوباره هوس گفت‌وگوي تازه تو را نيش مي‌زند! فضاي ذهني و زيستي مشكاتيان خيلي متفاوت با فضاي جاري است. شايد همين تفاوت، موجب اهميت بيش از حد آثارش شده است. كسي كه بيش و پيش از آن‌كه بسازد، مي‌جوشد و مي‌انديشد. از سر اين انديشه و جوشش، اندكي هم عرضه مي‌دارد. به همين خاطر شايد آثارش گوياي تمام آن يافته‌‌ و داده‌هاي ذهني‌اش نباشد. حداقل وقتي كه وي را ببيني چنين به نظر مي‌رسد. گفت‌وگو با وي البته سخت هم هست، چون برخي مواقع جامعيت وي در ابعاد گوناگون، موضوع نشست را يادت مي‌برد؛ يادت مي‌رود كه وي همان ويرتوئز سنتور و آهنگساز بي‌بديل معاصر است. اما دو چيز هميشه از وي به يادت مي‌ماند: سادگي و بي پيرايگي و از طرفي انديشمندي و اديب بودنش. در موضع اولي همين بس كه به سادگي زنگ مي‌زند و مانند يك دوست حالت را مي‌پرسد و حتي به سادگي تو را در جريان امور خود مي‌كند. در موضع دومي چنان است كه گويي با يك انديشمند و اديب درجه يك نشسته‌اي. ‌ گفت‌و‌گوي حاضر، شايد بخشي از گفت‌وگوهاي ما باشد، زيرا به عقيده خود بسياري از پرسش‌ها بي‌پاسخ مانده و بسياري هم اساساً طرح نشده و به عبارتي حكايت همچنان باقي است ... !   

سياست هنري ‌

‌شما سال 1382 براي مصاحبه‌اي به صداوسيما رفتيد. با توجه به انتقادهاي شما به اين رسانه در سنوات گذشته، آيا اين مصاحبه به معناي تغيير سياست هنري شما است، يا اين‌كه صدا وسيما در كار خود موفق عمل كرده است؟

من به صدا وسيما نرفتم، بلكه آنها به اينجا آمدند. لا‌اقل تصاويركلكسيون سازها و كتاب‌ها به خوبي به اين مساله گواهي مي‌دهد. اما دليل عمده اين گفت‌و‌گو اتفاق زلزله بم و از دست دادن ايرج بسطامي بود؛ چرا كه احساس مي‌شد، عمده نظرياتي كه درباره وي داده بودند، درخورشخصيت او نبود. زماني كه صدا وسيما قصد داشت درباره زندگي هنري <ايرج بسطامي>، رپرتاژي تهيه كند، گفتم بياييد در خانه در خدمتم. بنابراين من نه به راديو و نه به تلويزيون نرفتم.

گفتيد نظرات نه چندان درستي درباره شخصيت مرحوم بسطامي مطرح شده بود، مي‌شود بفرماييد چه نظرياتي!

من البته بعد از جدايي از ايرج چندان شناختي از همكاران هنري وي نداشتم. اما پس از فوت ايرج، خانواده وي پيش من آمدند و گفتند هر نظري كه قراراست، درباره زندگي ايرج بسطامي داده شود، بايد پرويز مشكاتيان آن ‌را تاييد كند.از طرف ديگر، من نسبت به ايرج ديني داشتم كه بايد درباره زندگي، اخلا‌ق، خصوصيات و توانايي‌هاي حنجره‌اش صحبت مي‌كردم.

پس شما هنوز بر نظرهاي خود پافشاري مي‌كنيد و در سياست خود تجديد نظر نكرده‌ايد! در چه شرايطي مي‌توان اميدوار بود كه در اين سياست‌ها تجديد نظر خواهيد كرد؟ صدا وسيما بايد چه مؤلفه‌هايي را رعايت كند، تا هنرمند با خيال آسوده بتواند با اين رسانه وارد تعاملا‌ت فرهنگي و ارتباطي شود؟ 

‌ تمامي اين تعاملا‌ت به نگاه هنرمند و نگاه سياستمداران رسانه يا ارگان عظيمي مانند صدا وسيما برمي گردد. تمام بزرگان ادب، فرهنگ و دلسوختگان بشريت گفته‌اند: <هدف هنر تعالي تبار انسان است.> هدف هنر متعالي كردن انسان است نه متواري كردن انسان، هدف هنر وارستگي بخشيدن به انسان است نه وابستگي، هدف هنر ايثار است نه اغفال و ... . زماني كه هنرمند مي‌بيند كه شرايط اين‌گونه نيست، تنها راه اين است كه كنار بنشيند.

آيا مي‌توان بين نگاه هنرمند و سياستمدار يك رابطه برقرار كرد. يا اين‌كه اين تفاوت به نوع نگاه اين دوقشر بر مي‌گردد؟

‌تا زماني كه مؤلفه‌ها يك‌صدايي و تك‌صدايي باشد، اصولا‌ً هنرمند نه مي‌تواند كار كند ونه شرايط كاري برايش فراهم است. بين نگاه هنرمند و سياستمدار تفاوت زياد است. يعني اگر سياستمدار به اقتضاي زمانه و روزمر‌گي به حقيقتي برسد، آن حقيقت باز براي حركت كردن در فضاي ديگر درآينده است؛ در صورتي كه هنرمند اين‌گونه نيست، هنرمند توقعي ندارد. هنرمند نه رياست، نه كياست. فقط مي‌خواهد در راستاي <شورزدايي> انسان حركت كند. بي‌ترديد آزادي و آبادي ميهن‌اش را به وزارت، وكالت و صدارت ترجيح مي‌دهد.

 

     

در گفت‌وگويي اعلا‌م كرده بوديد كه <دل و دماغي> براي كار كردن نداريد. اوج كار شما در آلبوم <بيداد> بود و زماني كه اين اثر منتشر شد، جنجال‌هاي زيادي به پا شد. بنابراين در مقايسه با زمان فعلي فضا خيلي بازتر شده است. مي‌توان نتيجه گرفت كه دل و دماغ نداشتن شما ربطي به اوضاع ندارد و كاملا‌ شخصي است؟ نمونه حاضر آن كنسرت شما با گروه <عارف> بود. احتمالا‌ً فضا باز شده است كه شما دوباره پا به صحنه گذاشتيد ...

خيلي شخصي نيست. ببينيد، زماني كه آثار منتشر شده در اين سوي آب، با آن سوي آب غير از تفاوت در اشعار، فرق چنداني نمي‌كند (البته اگر بتوان اسم آنها را شعر گذاشت)، جاي خالي موسيقي جدي يا موسيقي اصيل، يا به عقيده بچه‌هاي موسيقيدان جاي يك نوع موسيقي بالنده‌تر‌ با نگاهي عميق‌تر، يا اجتماعي‌تر خالي است. يا اينكه يكي از انگيزه‌هاي حركت همين بود. من هم تغيير كرده‌ام‌

تاثيرگذاري شما به دهه پنجاه و شصت بر مي‌گردد كه با خوانندگاني چون شجريان، فاطمه واعظي (پريسا) و ... كار كرده‌ايد؛ چرا ديگر از جنس اين كارها در آثار اخير شما ديده نمي‌شود؟ چه در كارهاي اركستراسيون، گروه‌نوازي و چه تكنوازي! ‌

كنسرت اخير (1383) من در نگاه منتقدان و صاحبنظرها در ادامه همان ديدگاه بود. اگر نگاه من فرقي كرده، ناآگاهانه بوده است. يعني گذشت و گذار زمان بر روي من تأثير مستقيم نداشته است.اما نمي‌توانيم بگوييم كه من همان پرويزمشكاتيان دهه پنجاه و شصت هستم. به هر حال من هم تغيير كرده‌ام، اما تغييرات آگاهانه نبوده است [زيرا خود مصمم به تغيير آن‌چناني نبودم.] به عبارتي اگر براي جذب مخاطب مصمم به تغيير شكل يا محتوا و سبك و سياق كار خود شويد، مي‌توانيد عنوان <آگاهانه> بر كار خود بگذاريد. اما اگر خود به خود تغييرات اتفاق بيفتد، نمي‌توانيم بگوييم، آگاهانه بوده، يعني شرايط اجتماعي و زمان، ناخودآگاه منجر به تغيير هنرمند مي‌شود.

يك شبهه براي اهالي موسيقي به‌وجود آمده است. همه مي‌دانند، اوج كار شما و محمدرضا شجريان به زماني برمي‌گردد كه شما با هم كارمي‌كرديد. اما به محض جدايي در بعد از آلبوم <قاصدك>، ديگر نه شجريان، آن شجريان سابق شد و نه شما، پرويز مشكاتيان سابق. شجريان دليل اين جدايي را عوض شدن سليقه خود دانسته است. شما خود چگونه اين خلا‌ء و جدايي را ارزيابي مي‌كنيد؟

‌ يك وقت هست كه شما در سال‌هايي انگيزه داريد و پركارهستيد. برعكس در زماني سكوت مي‌كنيد. اين دلا‌يل صرفاً شخصي نيست. يك هنرمند كه نمي‌تواند در يك جامعه زندگي كند و جدا از جامعه باشد. اين بدين معنا نيست كه مي‌گفتند: هنر براي مردم يا هنر توده‌اي، يا به گفته مايكوفسكي <هنر سفارش جامعه است.> چون راه مايكوفسكي را خيلي‌ها رفتند و نامي از آنها نماند. بنابراين نمي‌توان گفت كه هنر از جامعه سفارش مي‌گيرد، اما به عقيده من از جامعه آبستن مي‌شود. يعني انگيزه‌ها، موتيف‌هاي سرايش، بينش و گزينش در فضايي است كه زندگي مي‌كند. براي همين هنر تابعي از زمان و مكان و صد البته در بستر تاريخ است!

خلايي كه بين شما و استاد شجريان پيش آمد چه تاثيري بر آثارتان گذاشته است؟

‌ اگر من تغيير كرده‌ام، شجريان هم تغيير كرده است. يعني نمي‌شود گفت كه اين وسط فقط يك نفر تغيير كرده است. يك زمان تغيير آگاهانه است كه شما مي‌توانيد آن تغيير را تحليل كنيد و يك وقت ديگر تغييري است كه شامل مرور زمان مي‌شود .يعني در شما اتفاق‌هاي جديد رخ داده كه نگاه شما عوض شده است. اين مثل اين است كه بگوييم كه چرا در عكس 20 سال پيش اين‌گونه لباس پوشيده‌ايم. اگر صادقانه بين دهه‌هاي پنجاه، شصت، هفتاد، اتفاقاتي بين مشكاتيان و شجريان افتاده كه كارهايشان تأثيرگذار بوده، بايد آن را در ريشه‌هاي اجتماعي و تاريخي جست‌وجو كرد. باز هم تاكيد مي‌كنم كه مسائل شخصي در آن زمان كه شما با يك جامعه هنري سروكارداريد، نمي‌تواند به گونه‌اي جدي و پررنگ باشد كه اساس مولفه‌ها را تغيير دهد.به قولي كه مي‌گويند: خاكي بيخته / نم آبي بر آن ريخته / نه كف پاي را از آن دردي / نه پشت پاي را از آن گردي.

بعد ازاستاد  شجريان، شما با خواننده‌هاي زيادي چون شهرام ناظري، افتخاري، علي جهاندار، نوربخش و رستميان كار كرده‌ايد. هدف شما از اين تنوع چه بوده؟ آيا به دنبال تجربه و نوع خاصي از موسيقي هستيد؟

اگر خواننده‌اي باشد كه از زوايايي كه من به موسيقي نگاه مي‌كنم، به موسيقي نگاه كند و به زوايايي كه من براي خواننده قائلم ، قائل باشد، بنابراين كاركردن با وي حق اوست. بالا‌خره هر خواننده‌اي از يك جا شروع مي‌كند. من هم با توجه به حنجره‌اش براي وي آهنگ مي‌سازم.

اگر كسي صدايش استانداردهاي لا‌زم را داشته باشد. اما با شما تفاوت ديدگاهي داشته باشد، با وي كار نمي‌كنيد؟؟

‌نه! چون هنر خيلي حساس است و مي‌تواند پسند جوان‌ها و جامعه را به سادگي به ابتذال يا تعالي بكشاند. هنرمانند اسلحه‌اي است كه اگر به دست كسي مي‌دهيد، بايد در راستاي تعالي انساني استفاده شود و نه درجهت عكس آن!

فكر نمي‌كنيد خيلي آرماني نگاه مي‌كنيد. چون همدلي كه شما دنبال آن هستيد، به دوراني برمي‌گردد كه وسايل ارتباطي مانند الا‌ن نبود.

خيلي از خوانندگان را داريم كه خودشان را حفظ مي‌كنند. خود ايرج بسطامي با نهايت سختي زيست، اما به دنبال انبوه‌سازي نرفت. پيشنهادهاي زيادي هم داشت؛ به همين خاطر با وي چند كار كردم. اتفاقاً چون از دل برآمد بر دل هم نشست. ‌

اگر عكس مطلب شما پيش بيايد. يعني اگر تفاهم بين خواننده و آهنگساز نباشد، چقدر از آن تأثيرگذاري كه شما مي‌گوييد، كاسته مي‌شود؟

‌نيروهاي متفاهم و توانمند بايد كنار همديگر قرار بگيرند، تا يك كار با شكوه صورت بگيرد. هر كدام ازاين نيروها لنگ بزند، كل كار زير سوال مي‌رود. نهايت مخاطب است كه تحليل و تفسير مي‌كند.

 

     

از سبك تا سياق!

‌سبك كار شما يك سبك بديع است. نه كاملا‌ً سنتي و نه مدرن خالص است. مثلا‌ً شما در بازسازي كه در آلبوم <دستان> از <دخترك ژوليده > (وزيري) داشتيد (بگذريم كه وزيري اين قطعه را به عنوان اتود براي تار تنظيم كرده و تنظيم آن براي سنتور و اركستر كاري دشوار است)، با وجود اينكه < دخترك ژوليده > از جمله آهنگ‌هاي مدرن است، اما باز شما در بازخواني پا را فراتر از آن گذاشته‌ايد. يا قطعه چكاد در همين آلبوم دستان چندان سنخيتي با فضاي موسيقي دستگاهي - رديفي ندارد. بازخواني شما از <پيش درآمد> بيات ترك <درويش خان> به گونه‌اي آزاد و رها است. يا شكل تصنيف‌سازي، يا جواب‌آوازهاي شما بسيار بديع است. اما برخي مواقع آنچنان سبك و سياق سنتي پيدا مي‌كنيد كه حتي به تعبير برخي صاحب نظران حتي از كوچكترين شعر فلا‌ن شاعر قرن پنجمي هم نمي‌گذريد (عده‌اي تئورسين‌ها ردپاي اشعار كلا‌سيك را در آثار شما جست‌وجو مي‌كنند)، خود شما سبك خود را برگرفته از تركيب كدام نوع موسيقي مي‌دانيد؟

اگر من را صاحب سبك بدانيد. نگاهم در سازندگي مانند اتفاقاتي بود كه در شعر ما افتاد و استبداد عروضي برداشته شد؛ من هم ازتسلسل رديفي گذشته‌ام. يعني هيچ‌كدام از كارهاي من در يك دستگاه نيست. بعضي كارها مثل آلبوم <بيداد> حتي در يك گوشه است. چون آن لحظه گوشه بيداد گوياي ضربان زبان من بوده است. ولي در ديگر موارد دنبال آن نبوده‌ام كه بايد تسلسل رديفي و دستگاهي حفظ شود و زماني كه در شعرشنا مي‌كنم .اگر لا‌زم شد از 12 دستگاه موسيقي هم مي‌گذرم. در آلبوم <قاصدك> و يا قطعه <چكاد> شش دستگاه عوض شده است كه همين جا بگويم به هيچ روي با تصميم قبلي نبوده است.

آيا كارهايي با اين سبك و سياق تا قبل از شما مرسوم بوده است؟ ‌

اگر شده باشد، من نشنيده بودم. اولين باراين اتفاق در<آستان جانان> افتاد كه باز در دستگاه شور و متعلقات آن رخ داد. دومي در قطعه چكاد آلبوم <دستان> بود.

‌چه عواملي شما را رهنمون به خلق چنين سبك و روشي كرد؟

نياز دروني. نمي‌توانستم تنها در يك دستگاه احساسم را بيان كنم.

چه عواملي باعث شد كه به سمت چنين سبكي برويد؟ آيا ضعفي در موسيقي رديفي و دستگاهي احساس كرديد كه به اين سمت كشيده شده‌ايد؟

‌من به ادبيات ايران خيلي علا‌قه‌مندم. بيان روح كلمه براي من خيلي مهم است. يعني اگريك غزل با اينكه داراي انسجام روحي است را براي آهنگسازي انتخاب كنم، اگر ببينم كه در بيت سوم با اولي فرق مي‌كند، آن‌را به بيان بهتر نزديك مي‌كنم. من خودم را در شعر رها مي‌كنم. در آلبوم <قاصدك> و كارهايي كه بر روي اشعار نيما شده، بيشتر به روح شعر فكر مي‌كنم. من با شاملوي بزرگ موافقم كه كلمات رنگ، بو و طعم دارند. بار ويژه دارند. سرد، گرم، بزدل، شجاع، ابله و فرزانه‌اند. بعد از اينكه خودم را در عالم شعر رها كردم؛ ديگر برايم ريتم و تسلسل گوشه و رديف مهم نيست.‌

چرا از اين جنس كارها كم و نادر است؟

حفظ موضع هنري موسيقيدانان در اين شرايط، خيلي سخت است، زيرا در اين شرايط خيلي سخت است كه‌‌ هم موضوع‌مند بود و هم به انبوه‌سازي تن نداد. بنوئل يك جمله زيبا دارد كه مي‌گويد: نياز به نان، بهانه‌اي براي هرزه‌سازي هنر نيست.

‌يعني هنرمندان چه كنند؟

‌توقع خود را پايين بياورند و صبوري خود را بالا‌ ببرند. البته فكر نمي‌كنم داشتن يك زندگي كاملا‌ معمولي و برآوردن مايحتاج اوليه زندگي، نشان از توقع بالا‌ داشته باشد! ‌كار ساده‌اي نيست. همه كودكان هنرمنداند اما مشكل بزرگ هنرمند ماندن است.

‌شما از جنس سختي‌هايي كه مي‌گوييد، كشيده‌ايد؟

به طور يقين اگر نمي‌كشيدم، چنين نمي‌شد. اي كه از كوچه معشوقه ما مي‌گذري / برحذرباش كه سر مي‌شكند ديوارش ...

البته زماني كه با همين دوستان صحبت مي‌شود، مي‌گويند كه طبيعي است كه فلا‌ني (يعني پرويز مشكاتيان) از اين دست نصيحت‌ها كند؛ ويلا‌ي كلا‌ردشت، خانه آنچناني‌ در بالا‌ شهر را كه دارد! شهرت هم به اندازه كافي دارد ... ‌ دوستان از ويلا‌ي لب آب و جزيره آلبا خبرندارند، از اين صحبت‌ها كه زياد زده مي‌شود. اگرمن ويلا‌ي كلا‌ردشت خود را از قبل پرداختن به موسيقي بدست آورده باشم، قضيه فرق مي‌كند و بايد ازمنظري ديگر به آن نگاه كرد، تا اينكه <حسن مشكاتيان>[ پدر مرحومم] چيزي براي من به ارث گذاشته باشد و با آن كلبه‌اي بخرم كه اتفاقاً به كارهاي موسيقي برسم و متأسفانه براي همين دوستان چيزي بنويسم و دلي بسوزانم - از اين بابت تأسف بايد خورد كه مي‌توانستم دنبال حال خودم باشم و نرفتم.

حال كه بحث به اين‌جا كشيد، بهتر است اين بحث مطرح شود كه اساساً التزام در هنر تا چه حد جايز است. كسي كه در ايران مي‌خواهد موسيقيدان شود، آيا ايجابا بايد موسيقي را به عنوان شغل و پيشينه خود انتخاب كند، يا موسيقي را در كنار شغل ديگري پيگيرد؟

زبان نيما را مگر چند درصد از جامعه آن زمان فهميده‌اند.اما او ايستاد و حرفش را زد و كم سختي نكشيد. اما اين باعث نمي‌شود كه بگوييم زبان نيما به حقيقت نرسيده است. بستر جامعه نمي‌تواند نيما را در زمان خودش جذب كند. اما بعد از آن <خسروگلسرخي‌> و <ميم آزرم‌ها> مي‌آيند و آن را با قائده مربوط مي‌كنند. نيما در زمان خودش در رأس خودش است و سختي‌ها خود را براي مردم تعريف نمي‌كند، زيرا در راهي كه پاي نهاده، سختي نمي‌بيند. وي پاي اعتقادش ايستاده است. حال اگر به جاي آبگوشت، نان و پنير بخورد، برايش مهم نيست و نيازي هم نيست كه مردم بدانند.

اما هميشه هر اتفاقي، مانند هنر (كه هنرخود يك اتفاق است)،هر اعتلا‌يي، هر شكوهي كه باري از روي بشريت بر مي‌دارد يا انسان را به تعالي مي‌رساند يا از شوربختي انسان مي‌كاهد، هميشه در زمان خودش كمتر جذب مي‌شود. ولي رهروان ديگر هستند كه آن را به جريان و بستر جامعه متصل مي‌كنند. همان‌گونه كه در شعر ما اين اتفاق افتاده است. اكنون اگر مادر بزرگ براي بچه بخواند <جمجك برگ خزون> مي‌فهمد كه شعر است. اما اگر بگويد <يكي بود ،يكي نبود> مي‌فهمد كه قصه است. در اين راه مرارت‌هاي زيادي كشيده شده است. نيماها، شاملوها، اخوان‌ها، شفيع كدكني‌ها آمدند و گفتند: نظم با شعر فرق مي‌كند. خواهمت كز بام افتي / چهار عضوت بشكند.... نظم است و شعر نيست. ‌

ببينيد كتاب <باغ بي برگي> به همت دوست نازنين و فرزانه‌ام مرتضي كاخي كه اخوان عزيز در گوشه غزل مولا‌نا با چه دردي فريادش را به نوشته آورده است كه آي شمس قيس رازي‌ها، آي رشيد وطواطي‌ها؛ شعر از اين نوتر! همچنين درآنجا كه مولا‌نا توصيه مي‌كند كه زلف نشاط شانه كن.

ارتباط شعر و موسيقي

شكافي بين موسيقي ايراني و شعر معاصر است. به غير از چند اثر كه بر روي اشعار سهراب، نيما، اخوان و فريدون مشيري .... شده، آثار ديگري در اين عرصه خلق نشده است. تفاوت آهنگسازي روي اين اشعار با اشعار سعدي ، حافظ و ديگر شعراي كلا‌سيك چگونه است؟

زماني كه مي‌خواهيد، آهنگي روي شعر بگذاريد، دو حالت دارد؛ يكي اينكه شاعر شعر را گفته است واكنون در قيد حيات نيست. ديگر اينكه شاعر زنده است و با شما هم نفس و دم خور است. درد دل شما را شنيده و با يكديگر تفاهم معاصر داريد. زماني شعري در ذهن شما نيست كه معرف آهنگ درونتان باشد، بنابراين آهنگ را به شاعر مي‌دهيد كه روي آن شعر بسازد كه باز هم با شما متفاهم است. چون اين مؤلفه شرط اول خوب شدن اثر يا به خوب نزديكتر شدن است. هر كدام از اين اركان‌ها بلنگد، كار از درخشاني فاصله مي‌گيرد.

حافظ هم غزل‌هايي دارد كه اكنون پس از اينكه 800 سال از آن گذشته، چهره تابان آن را مي‌بينيم. بنابراين حافظ هم درزمان ما جاري است و غزل‌هايي دارد كه مي‌تواند بيان‌كننده آهنگساز معاصر باشد. زماني كه حافظ را براي آهنگ ساختن انتخاب مي‌كنيم، زبان خاص خودش را مي‌طلبد. اما زماني كه شعر شاملو، نيما و اخوان را برمي‌گزينيم، به زبان ديگري احتياج است.

اما آنهايي كه گفته‌اند :موسيقي ايراني گوياي شعر نو نيست، از ندانستگي است؛ چرا كه موسيقي هنراول است و از شعر نو انتزاعي‌تر است. در شعر بايد هر كلا‌م را در محتوايي بريزيم كه شاعرانگي داشته باشد. اما در موسيقي آزاد هستيم و هيچ قالبي وجود ندارد. ريتم، مد و ... در اختيارتان است.

به فرض مثال آلبوم <آستان جانان> به طور كامل ابيات سنتي سعدي، حافظ و باباطاهر است. آهنگساز،خواننده و شكل ارائه دو آلبوم <قاصدك> و <آستان جان> يكي است (سنتور، آواز و تمبك)، ولي شما هرگز نمي‌توانيد بگوييد كه <آستان جانان > و <قاصدك> يك بيان دارد. بنابراين محتوا چيزي است كه شما بايد زبان و بيان حال را در آن جاري كنيد؛ حال ممكن است شكل آن فرق كند. آنچه شيوه بيان را تشكيل مي‌دهد، صداقتي است كه شما در بيان تغزل 800 سال قبل و شعر معاصر امروز داشته باشيد و البته حتماً شناخت.

‌شرايط اجتماعي - سياسي در اشعار معاصر بيشتر نمايان است؛ به گونه‌اي كه قالب شعر نو بيانگر بسياري از وقايع جامعه است. اما موسيقي سنتي نتوانسته بيانگر اين وقايع باشد يا حداقل در ظاهر اينگونه نمايان است؟

شروع و ختم زبان موسيقي است. شما در شعر، كلا‌م صريح و روشن داريد. مي‌توانيد با مخاطبان با زبان همزباني كه داريد و دردهاي اجتماعي كه داشتيد، راحت صحبت كنيد. <پريا> بعد از كودتاي 1332 كه بوسيله شاملوي بزرگ بوجود آمد، با زبان توده بود و مردم آن را لا‌زم داشتند. وي هم حس كرد، با گوشت و پوستش گفت.موسيقي كلا‌م صريح نيست. يعني شناخت آن يك ذره ابزار مي‌خواهد. شما اگر با <استراوينسكي> ارتباط برقرار نمي‌كنيد، گناه از او نيست، گناه از عدم شناخت ما است. شما بايد به طور دقيق يك چيزهايي را بشناسيد. همان‌گونه كه هنگامي كه مي‌ايستيد و يك تابلو <مونه> و <سالوادردالي> را مي‌بينيد. اگر شناخت كافي نداشته باشيد، پيام آن را نمي‌گيريد. اورتورآلبوم <بيداد> كلا‌م ندارد، اما تا آنجا كه گفته‌اند: زمزمه تاريخ ايران است.

‌ چرا آثاري نمي‌سازيد كه راحت‌تر با مردم ارتباط برقرار كند؟

ما ساخته ايم. اگر كم ساخته‌ايم به خاطر تفاوت هنر و صنعت است. هنر در يگانگي مي‌كوشد، صنعت در انبوه. توقع زيادي است كه بگوييم چرا شاملو 10 <كويري> نساخته است. شما با يك بيت شاعريد با يك ديوان ناظم!

     

باز هم سياست، باز هم اجتماع

در عصري زندگي مي‌كنيم كه به عصرارتباطات و فناوري معروف است و همه چيز به سمت ساده‌پسندي پيش مي‌رود. تغييرات اين عصر بايد چگونه در هنرمند و مخاطب منعكس شود؟

‌ بايد دو قشر درخود تغييرات عمده بوجود آورند. در اين ميان عامل مهمي است كه بين هنرمند و مخاطب ارتباط برقرار مي‌كند. مي‌توان يك مثلث فرض كرد؛ اگر هنرمند را در رأس بگيريم، دو رأس اين قاعده يكي هنرپذيراست و ديگري سياستمداران. زمينه ارتباط اين دو را هرچه بيشتر فراهم كنيم، امكان باروري، ارتباط و در نتيجه پسند متعالي بيشتر مي‌شود .هزار و اندي سال پيش يك پريكلس آمد و امپراتور يونان شد. كمترين نشانه آن ظهورسقراط،افلا‌طون و ارسطو بود. يعني فلسفه هرچه بودجه خواست، دادند. فيلسوف در رأس جامعه بود.

‌ يك بحثي در حال حاضر مطرح است. اين‌كه موسيقي سنتي ما نمي‌تواند با جوانان ارتباط برقرار كند؛ به همين خاطر روز به روز از تعداد مخاطبان موسيقي سنتي ما كمتر مي‌شود ...

‌ نه! اينگونه نيست. اكنون مسائل ارتباط جمعي نظير ماهواره، اينترنت و ... به گونه‌اي است كه مردم را نسبت به خريد آثار موسيقي بي‌نياز كرده است و ديگر اينكه تاب و توان مردم براي خريد اثر كمتر شده است، در حالي‌كه اگر شما يك كنسرت با بليت 20 هزار تومان بگذاريد، مردم به صف مي‌ايستند البته به شرط اينكه به مخاطب اهميت داده شود و آنها شما را به عنوان يك هنرمند دردآشنا و درد شنو پذيرفته باشند.

به عنوان آخرين سوال‌ چه مؤلفه‌هايي مي‌تواند براي بالا‌ رفتن سطح شنيداري مردم مؤثر واقع شود؟

رسانه ملي به نام صدا وسيما اصلا‌ً موسيقي ايراني پخش نمي‌كند. مگر هر چيزي كه كلا‌م فارسي برآن بگذاريم، موسيقي ايراني است؟ بچه‌اي كه در انقلا‌ب دو ساله بوده و اكنون 28 سال دارد، فرق سه‌تار و آكاردئون را نمي‌داند. چون نديده است، گناهي هم ندارد. اما اگر در شرايط مكفي قرار بگيرد، مي‌تواند. طبيعي است كه شما براي چيزي دلتان تنگ مي‌شود كه حداقل آن را ديده باشيد. حال اگر شنيده و بوييده باشيد و به آن حرمت گذاشته باشيد. منبع:اعتماد ملی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 21:33  توسط حجت ملائی چافی   | 

 
     
 

شهرام ناظري جوان و خندان پهلو به پهلوي احمد عبادي، شهرام ناظري با موهاي بلند کنار جليل شهناز نشسته در قاب عکس. شهرام ناظري پا به سن گذاشته امروز اما تنها. اميدوار به اجراي کنسرت در خارج و بي انگيزه از اجراي کنسرت در اينجا. آوازخوان چمدانش را براي سفر آماده مي کند، در اين شب بهاري که پاي کوه خنکاي پاييز دارد. و بادي که در مبل هاي قديمي، عکس ها و سازهاي قديمي مي پيچد. در ظروف نقره و گلداني با گل هاي نرگس که عطرش را از دست داده. در خانه اي که موسيقي جاري در آن آواز زير لب صاحبخانه در رفت و آمدهايش است، از گوشه اي به گوشه اي ديگر. آوازخواني که با خود مي گويد کاش در روستا زندگي مي کرد اما امروز چقدر براي گفتن اين حرف دير است و چقدر دور و چقدر همه بيگانه با هم؛ «متاسفانه ما اهالي موسيقي سنتي با هم بد هستيم و هيچ کس، هيچ کس را قبول ندارد. اين حرف ها را نمي توانم به آنها بگويم. همه هاج و واج نگاهم مي کنند وقتي مي گويم رشته آواز در اين سال ها گسسته شده، آواز از شور و حرکت بازايستاده . الحان عربي در آواز خواننده ها جا باز کرده و آموزش آن در چارچوب محدود استادسالاري پيش مي رود.» شهرام ناظري امشب تنها به سفر مي رود. بي خبر از محمدرضا لطفي، کامکارها، پرويز مشکاتيان، جليل عندليبي، گروه شمس، گروه دستان، جلال ذوالفنون و بقيه که زماني حلقه دوستان او را تشکيل مي دادند و حالا همگي به راه خود رفته اند، جدا از راه ديگري.امروز اگر آنها بودند و اگر حلقه اي بود، شايد دوباره در گلستانه اي ديگر روي پيشخوان نوارفروشي ها قرار مي گرفت، آتش در نيستاني ديگر، گل صدبرگي ديگر و شهرام ناظري دوباره همان آوازخواني مي شد که صداي گرمش و تحريرهاي متفاوتش آتش به جانمان مي انداخت.

آقاي ناظري، از موسيقي چه خبر؟

ما در موسيقي جوان بوديم و حالا داريم پيرمرد مي شويم اما هنوز تکليفمان روشن نشده است. تلاش ها به جايي نرسيده چون کارهاي هنري در يک مسير درست حرکت نمي کنند و در نتيجه هرچند وقت يک بار به نقطه صفر مي رسيم. بنابراين بايد همه چيز را از نو شروع کرد، حرف زد و جنگيد.طاقت هنر هم ديگر جايي سر مي آيد. هنرمند نياز دارد برود و از اين فضا دور شود تا دوباره انرژي بگيرد، در محيطي که مجبور به جنگيدن نباشد.

 مثل اينکه براي برگزاري کنسرت هم اين مشکلات وجود دارد.

مساله اصلاً برگزاري کنسرت نيست. هدفي که ما پيش از انقلاب به اين طرف دنبالش بوديم، خيلي وقت است که گم شده. اين هدف داشتن محيط سالم هنري و آموزشي بود. محيطي که بتواند هنر صحيح را بين مردم اشاعه دهد و در ضمن هنرمند هم بهره ببرد و هنرمندان نسل نو به صورت اصولي و ريشه اي پرورش پيدا کنند اما نشد.

 آقاي ناظري، اوايل انقلاب که شرايط متفاوت تر از حالا بود اما شما و هنرمندان ديگر پيگيرتر بوديد و مرتب تر کنسرت برگزار مي کرديد و هرچند ماه يک بار کار تازه اي از شما منتشر مي شد.

شما نمي توانيد اول انقلاب را با امروز مقايسه کنيد. امروز بسياري از باورها از دست رفته و آن حال و هواي گذشته ديگر وجود ندارد. همبستگي و عشقي که بين مردم و هنرمندان وجود داشت ديگر نيست. همبستگي اي که آن روزها وجود داشت و عشقي که در ما جوش مي زد، داستان ديگري بود. هنرمندان ديگر خسته شده اند. هنر زاييده عشق است و وقتي آن عشق وجود ندارد، هنر مي ميرد. اوايل انقلاب ما و هنرمنداني که امروز بسيار شاخص هستند، هر روز که از خواب بيدار مي شديم براي ساخت آهنگ جديد آماده بوديم. اما حالا شايد همان آدم ها نتوانند پنج سال يک بار هم آهنگ تازه اي بسازند.

خب علت اين پس رفت و از بين رفتن باورها چيست؟

وقتي کسي مدام دنبال هدفي است و به آن نمي رسد خسته مي شود و از طرفي بالا رفتن سن اين خستگي را بيشتر مي کند. در نتيجه خيلي از هنرمندان بريده اند. اول انقلاب همه پر از شور و خلاقيت بودند. اما حالا اسمي از آنها نيست. نمونه اش من هستم، تعداد کارها و فعاليت هايم کمتر شده است. به دليل اينکه عشق گذشته ديگر در من وجود ندارد. اين اتفاقات دلايل متعددي دارد که بايد از نظر جامعه شناسي و روانشناسي بررسي شود تا مشخص شود که چرا فلان هنرمند برجسته زماني فعال بوده و امروز نمي تواند آهنگي بسازد يا اگر بسازد ديگر به زيبايي و تاثير گذاري گذشته نيست.

 تعدادي از کارهاي جذاب و شنيدني شما متعلق به دوران جنگ است. در زمان جنگ معمولاً حس و حال کار هنري کمتر است، اما شما در آن دوران کارهاي ماندگاري خلق کرديد.

آن زمان، زماني بود که ما با طراوت، با احساس و اميدي بزرگ حرکت مي کرديم اما امروز فهميده ايم انجام بسياري از آن آمال و آرزو ها در بخش هنري امکان پذير نيست. خيلي سخت است که زماني با جديت هدفتان را پيگيري کنيد و بعد بفهميد به آن هدف نمي رسيد.

 آيا بخشي از اين کم کاري به اين دليل نبوده که مي خواستيد کار متفاوت و نويي خلق کنيد؟

نه، البته يک هنرمند خلاق نيازمند خلوت و شرايط مناسب براي مطالعه و کار است اما آدم مقلد مواد زيادي در اختيار دارد و آن چه را که از يک قرن اخير به اين طرف خوانده شده متعلق به خود مي داند. آثار ماندگاري که او بدون هيچ مانع و مشکلي مي تواند دوباره اجرا کند.

آيا زماني که تهران بمباران مي شد، آن خلوت وجود داشت و حالا نيست؟

آن زمان ما در اوج شور و عشق بوديم. از عشقي که از اول انقلاب به وجود آمده بود و همچنان وجود داشت مست بوديم. «يادگار دوست» متعلق به دوره جنگ است. يادم مي آيد مدتي به شمال سفر کرده بودم، به تهران مي آمدم، يکي دو روز مي ماندم و براي ضبط اين کار به استوديو مي رفتم. در راه رفتن به استوديو فکر مي کردم که ممکن است ديگر برنگردم.

به خاطر بمباران به شمال رفته بوديد؟

به خاطر بمباران نبود. چند نفر از دوستانم آنجا بودند و ما مدام در رفت و آمد بوديم. به کرمانشاه هم مي رفتم.

?آن موقع خيلي پيش مي آمد که کنسرت ها نيمه کاره مي ماند و ناگهان همه چيز به هم مي ريخت.

بله. آن موقع شرايط خاصي حکمفرما بود. نيروي عشق وجود داشت و چيزي جلودارش نبود. وقتي به تهران مي آمدم و شبانه به استوديو مي رفتم دائم به اين فکر مي کردم که ممکن است يک بمب همه چيز را نابود کند اما به کارم ادامه مي دادم.

زماني که مشغول کار بوديد صداي بمب در استوديو مي آمد؟

اگر بمباران در آن نزديکي بود، صدايش مي آمد.

بعد مجبور مي شديد دوباره کار را تکرار کنيد؟

بله. «در گلستانه» با اين شرايط ضبط شد و مشکلات زيادي هم البته به وجود آمد که داستانش مفصل است. ما آن را با ارکستر بزرگ روي دو نوار 16 باندي در استوديو بل ضبط کرديم و زمان ميکس فهميديم هر دو نوار را پاک کرده اند. علت اين کار گفتني نيست.

يعني دوباره کار را ضبط کرديد؟

بله از صفر. البته اين مسائل هنوز هم وجود دارد. مسائل اجتماعي و سياسي يک طرف و مسائلي مثل اين که هنرمند با آن درگير است، باعث مي شود خيلي چيزها در مسير صحيح حرکت نکند. باندبازي ها، حسادت ها و مافياي بازار موانعي هستند که هيچ وقت از سر راه هنرمند کنار نمي روند.

اين مافياي بازار آن موقع هم وجود داشت؟

بله.

به هر حال آن موقع نگاه هاي صرف اقتصادي به موسيقي کمتر بود.

مافيا هميشه هست. دزدان تمام دنيا با هم همدست اند. بالاخره تا وقتي عرضه و تقاضا هست مافيا هم وجود دارد و اين وسط حق هنرمند ضايع مي شود.

فکر نمي کنيد دلسردي شما باعث شده دانش گذشته به نسل امروز منتقل نشود و همين بين آواز اوايل انقلاب و امروز گسست ايجاد کرده است؟ در حال حاضر نسل جوان هيچ چهره شاخصي در موسيقي ايران ندارد. نه خواننده، نه نوازنده و نه آهنگسازي که تبديل به پديده شده باشد. همه چيز يا خنثي است يا تقليدي از گذشته.

مساله اين است که انتقال اين دانش به خوبي هدايت نشده. اگر خط مشي درستي برايش تعيين مي شد به اينجا نمي رسيديم.

در دو دهه گذشته هنرمندان خيلي فردي عمل کردند. اوايل انقلاب مرکز حفظ و اشاعه را داشتيم که هنرمندان بزرگي در آن رشد کردند. اما هرچه گذشت راه آنها از هم جدا شد.

شما مي خواهيد مرکز حفظ و اشاعه آن زمان را با حالا مقايسه کنيد؟

نه. به هر حال هنرمنداني که در آن مرکز تعليم ديدند، راه استادان خود را ادامه ندادند.

به دليل اينکه اين مرکز حرکتي عظيم بود که تمام استادان بزرگ به آنجا رفت و آمد داشتند. استادي مثل داريوش صفوت آنجا را پايه گذاري کرد که خود يک متخصص واقعي بود. بيشتر بزرگان موسيقي از نوعلي برومند، سعيد هرمزي، فروتن، عبدالله دوامي، اصغر بهاري و ديگران آنجا بودند. مرکز حفظ و اشاعه خط مشي درستي داشت و به همين دليل هر آدمي که از آنجا بيرون مي آمد، در موسيقي پديده اي بود.

چه شد تعداد بزرگاني که با حضورشان در موسيقي تحول ايجاد مي کردند رفته رفته کمتر و کمتر شد؟

مسائل مختلفي وجود دارد، به نظر من دوره غول ها ديگر تمام شده است. آن موقع اين غول ها در تمام زمينه ها وجود داشتند، مثلاً در شعر نيما را داشتيم مهدي اخوان ثالث، فروغ، شاملو و... الان هم خيلي ها شعر مي گويند اما نوآموزند. در موسيقي وقتي به راديو مي رفتيد حسين تهراني، کلنل وزيري، محجوبي، خالقي و علي اکبرخان شهنازي را يک جا با هم مي ديديد. همه دور هم جمع بودند. اما الان همه در مرحله ابتدايي، دانشجو و هنرآموز هستند و کسي نمي تواند به مرحله عالي برسد. شايد دوره اش سرآمده يا اين جريان به درستي هدايت نشده است.

شما در آواز شاگردان زيادي داشته ايد. فکر مي کنيد نسل امروز چه چيز در موسيقي کم دارد که نمي تواند به پاي استادان گذشته برسد؟

اولاً هنر بايد در ذات يک آدم باشد و بعد فرصتي براي کار کردن در سطح وسيع به وجود بيايد. من پيش استادان مختلفي کار کرده ام و به شاگردانم مي گويم نبايد راه مرا برويد و مرا تکرار کنيد. متاسفانه موقعيتي به وجود آمده که استادان فقط در چارچوب استادسالاري خود درس مي دهند، اما استادان قديم طوري آموزش مي دادند که شاگرد خود را پيدا کند.

شما چطور به هنرجويان تان آموزش داده ايد؟

من مثل استادان فعلي نيستم. زماني هم خانه اي داشتم که دوست داشت آواز بخواند و من از او خواستم علاوه بر من براي آموزش پيش استادي برود که هم دوره من بود. او سماجت مي کرد و مي گفت از صداي آن استاد بدم مي آيد. من مي گفتم بايد پيش او بروي. اگر بخواهي فقط مرا الگوي خودت کني محدود مي شوي. اين صحيح نيست که يک نفر بت شود اما امروز مي بينيد همه مقلد شده اند، به خصوص در آواز. اينها همه نتيجه آن است که شاگردان در محدوده استادسالاري آموزش مي بينند.

در اين بين تنوع چنداني هم وجود ندارد.

شايد اصول يکي باشد اما هر ذهن حال و هواي متفاوتي دارد.

پس چرا نتيجه يکي است و شاگرداني که پرورش پيدا مي کنند مثل هم هستند؟

قبلاً اين طور نبوده. حالا همان طور که گفتم روش ها متفاوت است اما در چارچوب استادسالارانه انجام مي شود.

هنرمنداني که پيش آن استادان بزرگ آموزش ديدند، استادسالاري را باب کردند؟

لابد بعضي از آنها دچار توهم شده اند.

بين شاگردان شما کسي هست که فکر کنيد استعداد درخشاني دارد و هنرمند بزرگي در آواز خواهد شد؟

چند نفري بوده اند اما به صورت جدي کار نکرده اند. شغل هاي ديگري دارند يا عجله اي براي حضور جدي در موسيقي نداشته اند و به ميدان نيامده اند. شايد به فکر اين هستند که يک کار عالي از خود ارائه دهند نه کاري متوسط.

     


شما در مصاحبه ها و سخنراني هاي خود گفته ايد آواز ايراني به سمت نوحه خواني پيش مي رود. اگر مي شود در اين باره بيشتر توضيح دهيد.

اگر آواز را از بيش از صد سال پيش به اين طرف بررسي کنيم، مي فهميم هرچه به دوره حاضر نزديک تر شده، تنوع الحان خود را از دست داده و لحن حماسي آن کمتر شده است. لحن قدماي ما هنگام آواز خواندن حماسي بود اما حالا از شور، حرکت و ديوانگي گذشته در آن خبري نيست و در عوض تزئيني تر، گلخانه اي و ويتريني شده است. اين تغييرات حتي در آواز استادان رديف دان هم مشهود است. عبدالله دوامي استاد مسلم در آواز بود که شاگردي پرورش داد به اسم محمود کريمي. آنها يک نسل با هم فاصله داشتند و کريمي با همان شعرها و حالت هاي استاد خود آواز مي خواند اما چون دوامي متعلق به نسل قبل است، لنگرها و فضاهاي حماسي بيشتري در آوازش دارد در حالي که آواز محمود کريمي صاف تر است. نمي دانم شايد اين خاصيت نسل کريمي و نسل بعد از او است. يا مي توانم علي اکبر شهنازي را مثال بزنم. حرکت و شوري که در پنجه او هنگام نواختن تار وجود دارد در نسل هاي بعد از بين رفته است. البته به دلايل مختلف تاريخي موسيقي از ادبيات خروشان فارسي عقب افتاده، نتوانسته همپاي آن حرکت کند و بيان هاي حماسي به بوته فراموشي سپرده شده است. در حقيقت آواز جنبه ها و فرم هاي مختلف و حالات حماسي اي را که درگذشته داشت، از دست داده و تغزلي شده است. شايد دليل آن مسائلي است که از صفويه به اين طرف اتفاق افتاد. مثل اينکه آواز مخصوص غزل خواندن شده است. به خصوص غزل سعدي که فکر مي کنم بخش قابل توجهي از آواز فقط شامل غزل هاي او است، بخش کوچکي به حافظ و ديگران اختصاص دارد و فردوسي و مولوي در اين بين جايي ندارند. اينکه چرا آواز تمام نيروي خود را روي غزل گذاشته و چرا از اشعار فردوسي و مولانا در موسيقي سنتي استفاده نشده است، قابل بررسي است.

در هنرهاي تجسمي و نقاشي بعد از دوره صفويه و قاجاريه ورود نقاشي کلاسيک غربي باعث مي شود نگارگري از بين برود. نقاشان اسلوبي را به کار مي گيرند که غربي ها پس از قرن ها به آن رسيده اند. فکر نمي کنيد دليل تغيير در موسيقي ايراني هم ورود موسيقي با برنامه و تميز و منظم اروپا باشد که باعث شده آن شور و حماسه در موسيقي ما از بين برود؟

من نمي گويم بي تاثير است اما به طور کلي از بين رفتن لحن حماسه را نمي توان به گردن موسيقي کلاسيک انداخت. چرا اين اتفاق در شعر ما نيفتاد؟ چرا اخوان ثالث از ادبيات و شعر اروپا تاثير نگرفت؟

خب به هرحال بعد از اخوان ثالث ديگر شاعري به قدرت او نمي بينيم.

مقصر فقط ورود فرهنگ اروپا نيست. اندروني دربار شاهزادگان که هنر هم در خدمت آنها بود، شعر عاشقانه دوست داشت و شعر مولوي که پردست انداز است به دردش نمي خورد. مسايل ديگري هم هست که بايد بررسي شود. در ربع قرن اخير وقتي شور و حماسه در آواز کم شد، آواز بيشتر حالت نوحه خواني و گريه و زاري به خود گرفته است.

شايد يکي از دلايل عدم تغيير در طول ربع قرن در آواز ايران اين باشد که هنرمندان ترجيح دادند تا به تجربه هاي تازه کمتر دست بزنند، ريسک نکنند تا مجبور نباشند بار انتقاد را به دوش بکشند.

بله اين قضيه هم بي تاثير نيست.

شما چقدر سعي کرديد از اين فضا دور باشيد و شيوه قدما را در همان بيان حماسي به کار بگيريد؟

من به دليل کرد بودنم و اينکه از بچگي با شاهنامه بزرگ شدم به استفاده از لحن حماسه در آواز وفادار مانده ام. يکي از دغدغه هاي فکري من اين بود که چرا فضايي که به دنبال آنها هستم در موسيقي سنتي وجود ندارد. بعدها که با نورعلي برومند و داريوش صفوت آشنا شدم، فهميدم اين فضاها در گذشته وجود داشته و با گذشت زمان از بين رفته است. پس به دنبال آواز حماسي رفتم و روي آن کار کردم.

اين را به شاگردان تان هم انتقال داده ايد؟

تا حدودي. اما نخواستم آنها مثل من شوند. من به شيوه اي متفاوت فکر و روي آن کار کردم. خيلي مهم است به چيزي فکر کني حتي اگر انجامش ندهي. عده اي هستند که خارج از ايران تحصيل کرده اند و فکر مي کنند موسيقي سنتي ايران، تک صدايي و قرون وسطايي است. يا کسان ديگري که تک بعدي هستند و موسيقي سنتي را فقط در رديف مي بينند. شناختن و آگاه بودن خيلي مهم است. تو رديف را ياد بگير و ديگر به آن مراجعه نکن. اما رديف در وجودت است. براي کساني که پيش من کار مي کردند خيلي صحبت کردم و آنها به اين مساله آگاه هستند.

در قديم هنر و اقتصاد مثل امروز با هم درگير نبودند اما حالا به هنر بيشتر از بعد اقتصادي آن توجه مي شود. هنرمندان فکر مي کنند اگر مثل فلان خواننده محبوب بخوانند در بازار موفق تر هستند و طرفدار بيشتري پيدا مي کنند.

اين به دليل کم کاري هنرمندان هم هست. اولاً تمام استادان خوب آواز و کساني که براي ما در حد اسطوره بودند، اوايل انقلاب فوت کردند و اين خيلي عجيب بود. در نتيجه وقتي موسيقي ايران به نسل بعدي سپرده شد، همه چيز تغيير کرد. مدرسان مثل استادان قديم آموزش ندادند و در چارچوب خود ماندند. مساله بعدي از بين رفتن مراکز و پايگاه هاي بسيار مهم آموزش موسيقي است. مرکز حفظ و اشاعه و توليد راديو ايران که آدم بزرگي مثل سايه سرپرست آن بود، منحل شدند. وقتي وارد اين مراکز مي شدي بيشتر استادان بزرگ را آنجا مي ديدي و همه چيز سطح بالا بود. برعکس امروز که آموزشگاه ها و مراکز هنري بسيار سطحي شده اند که همين روح هنرمند را متاثر مي کند. وقتي در محيطي زندگي مي کني که سطحش از نظر هنري پايين است ناخودآگاه سقوط مي کني. در آن سال ها هم پايگاه هاي مهم از بين رفت. بعد از استعفاي دسته جمعي ما از راديو و تلويزيون کانون چاووش تشکيل شد که من يکي از اعضايش بودم و آواز درس مي دادم که متاسفانه بعد از مدتي متلاشي شد. از آن تاريخ تا امروز يک پايگاه بزرگ براي موسيقي درست نشده تا صاحب نظران درجه يک در آن جمع شوند. الان همه چيز فردي شده است و هنرآموزان هم يا عشق نسل قبل را ندارند يا نمي توانند از مسائل اقتصادي چشم پوشي کنند. در حالي که ما سال ها کار کرديم تا هنرمند شديم. آن زمان مواقعي پيش مي آمد که براي کنسرت به شهر ديگري مي رفتيم و پول بليت قطار را هم خودمان مي داديم. خيلي وقت ها از جيب پول مي گذاشتيم، حتي پول دستگاه صوتي را خودمان مي داديم. آن قدر عاشق بوديم که به مسائل اقتصادي فکر نمي کرديم.

خيلي از هنرجويان هستند که از نحوه تدريس استادان شان گله مندند. مي گويند استادان همه آن چيزي را که ياد گرفته اند به ما منتقل نمي کنند و در آموزش خست به خرج مي دهند يا دوست ندارند شاگردشان در جايگاهي بالاتر از خودشان قرار بگيرد.

اسمش خست نيست. استادان دوست دارند شاگردان از پله آنها بالا بيايند و در حقيقت زيردست آنها باشند. البته لازم نيست استاد به شاگرد مطالب زيادي بگويد يا تمام گوشه هاي موسيقي را به او ياد دهد. مهم حس و «آني» است که منتقل مي کند. مهم چگونه منتقل کردن اين دانش است. پنج جلسه تعليم ديدن پيش نورعلي برومند مثل رفتن به دانشگاه بود. من شايد 10 جلسه نزد داريوش صفوت رفتم اما خيلي چيزها ياد گرفتم در حالي که پيش استادان ديگري هم رفتم که هيچ چيز ياد نگرفتم.

پس «آن» هنرمندانه براي شما اهميت بيشتري دارد؟

همين طور است.

فکر نمي کنيد يکي از علت هاي افت سطحي کيفي کارهاي موسيقي و خوانندگان اين باشد که نوازندگان هم ديگر به قدرت گذشته نيستند؟

در موسيقي همه چيز در جمع شکل مي گيرد. اگر خواننده و نوازنده فکر کنند از هم جدا هستند، لطمه مي خورند. موسيقي مثل سفري است که همه يک مقصد دارند. عالي ترين گروه با خواننده ضعيف راه به جايي نمي برد و بالعکس. هر کدام لازم و ملزوم يکديگرند. مدتي هم بحث خواننده سالاري مطرح شد که بحثي کودکانه است. مهم اين است چه کساني در کنار هم بنشينند. به هر حال سطح نوازندگان هم مثل سطح خوانندگان پايين آمده است. تعدادي نوازنده داريم که پيش بيشتر استادان آواز هم کار کرده اند. اما فعاليتشان فردي و جدا از يکديگر است. قبلاً همدلي ها خيلي عميق بود و آوازي که با تار ميرزا حسين قلي يا علي اکبر شهنازي خوانده مي شد آواز ديگري بود.

حالا همه خود را از هم پنهان مي کنند.

بله هنرمندان از يکديگر فرار مي کنند. جوي به وجود آمده که موسيقيدانان تحمل کار گروهي را ندارند. منم و فرديت حرف اول را مي زند. در صورتي که قبلاً درست عکس اين قضيه وجود داشت. آخرين تجربيات متعلق به دوره چاووش بود. من کرد بودم و در طبيعت بزرگ شده بودم. به آثار باستاني و اسطوره اي علاقه داشتم و يکي از سوال هايم اين بود که چرا لحن حماسي در آواز کمرنگ شده است. براي همين منحصر به فرد ماندم و تنها کسي هستم که در آواز تقليد نکردم و هميشه از آن وحشت داشتم. استادان هم فراوان توصيه مي کردند. آقاي صفوت يکي از کساني بود که بيش از 30 سال پيش به من گفت در صداي تو حسي است که بايد مراقبش باشي. امواج صاف در صداي تو وجود ندارد و بايد بگذاري همين طور باقي بماند. چون اين ويژگي ها در آواز ما بوده و بعد از بين رفته است.

و از آن به بعد شما از اين ويژگي آگاهانه مراقبت کرديد.

به دنبال لحن ها و فرم هاي گمشده آواز رفتم. به دنبال مولوي رفتم که شعرهايش مي توانست با آواز من همگام باشد. 30 سال پيش که شعر مولوي را مي خواندم خيلي ها خوششان نمي آمد چون همه عاشق شعر سعدي بودند. اولين برخوردم با استاد بنان هيچ وقت يادم نمي رود. در منزل يکي از آشنايان به اسم دکتر نظام زاده نائيني بوديم. آقاي نائيني از من که آن موقع سنم خيلي کم بود تعريف کرد. گفت استاد اين جوانک را مي بيني؟ خيلي بااستعداد است. رديف مي داند، با آواز آشنا است و ساز مي زند. آنقدر از من تعريف کرد که استاد بنان گفت بخوان ببينم، چطور مي خواني. من براي اولين بار شعري از مولوي را که سال هاي بعد هم اجرا کردم، خواندم؛ من چه دانستم که اين سودا، مرا زين سان کند مجنون/ دلم را دوزخي سازد دو چشمم را کند پرخون/ زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد/ که هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون/ نهنگي هم برآرد سر خورد کان آب دريا را... گفت؛ «اين چيزها که مي خواني چيست؟ نهنگ، تخته پاره، کشتي. اين کلمات خشن صدايش را خراب مي کند. تو بايد دنبال کلمات و اشعار ظريف باشي.» خب آن موقع سليقه اين طور بود و استاد بنان گفت مثل اين است که جاده آسفالت را بگذاري و در جاده خاکي رانندگي کني. من هم گفتم درست است که کلمات تزئيني هم وجود دارند اما من اين شعرها را دوست دارم. من دلم نمي خواهد در استخر شنا کنم. دوست دارم در درياي پرموج باشم. بايد به من ايراد بگيرند؟ اين بود که به دنبال فضاهاي سوررئال در شعر مولوي رفتم و به اسطوره هاي باستاني علاقه مند شدم.

در کدام اثر شما اين تفاوت لحن مشهود است؟

در «سفر به ديگر سو» يا «آواز اساطير» اين لحن متفاوت است و شما نشانه اي از نوحه خواني و گريه و زاري در آن نمي بينيد. هميشه فکر مي کنم اگر ابوعلي سينا آواز مي خواند در همان فضايي مي خواند که من سفر به ديگر سو را خواندم. فکر مي کنيد در گل صدبرگ چند ساله بودم؟ اما حس مولوي را منتقل کرده ام.

استادان از شما راضي بودند؟ سرزنشتان نمي کردند؟

ذهن آنها به اين صورت وسيع نبود و فقط خودشان را مي ديدند. اما داريوش صفوت، نورعلي برومند و استادان درجه يک تشويقم مي کردند و استادان متوسط خوششان نمي آمد.

هم نسلان خودتان چطور؟

آنها هم بدشان مي آمد. بعضي از هم دوره اي هاي من وقتي آواز مي خواندم به نشانه اعتراض مجلس را ترک کردند. حدود 33 سال پيش شعر نيما را با سه تار اجرا کردم و يکي دو نفر از دوستاني که الان آواز مي خوانند قهر کردند. اما من خوشحالم کساني که خودشان مخالف بودند بعدها هم شعر مولوي خواندند و هم شعر نو را به صورت آواز اجرا کردند.

فکر مي کنيد چرا کسي در آواز از شما تقليد نمي کند؟

چون من روي بيان ها کار کرده ام. لحن آوازي مشکلي دارم که معمولي نيست.

آقاي ناظري، پسر شما هم آواز مي خواند. درست است؟

بله. ولي مثل من نمي خواند. به او گفته ام نبايد مثل من بخواند. او از سه سالگي آواز را شروع کرد و پيش استادان ديگر هم تعليم ديده است. خودش مي داند اگر مثل من بخواند، فتوکپي من مي شود و اين ظلم به خودش است. البته حالاحالاها بايد کار کند تا خودش را پيدا کند.

مرضيه رسولي؛روزنامه شرق

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 18:4  توسط حجت ملائی چافی   |