|
|
|
|
|
استاد محمدرضا لطفي آهنگساز و نوازنده صاحب نام كه دوسال قبل به ايران آمد، و با انتشار آلبوم خموشانه فضايي انتقادي در موسيقي ايران را سبب شد، به تازگي دو سي دي از اجراهاي خود را از سوي انتشارات آواي شيدا به بازار موسيقي عرضه كردهاست.
اين دو اثر كه چهار گاه و هميشه در ميان نام دارند، نزديك به سه ساعت از بداههنوازيهاي لطفي در دستگاه شور متعلقات آن و نيز دستگاه چهار گاه است. در آلبوم چهار گاه كه حاصل همنوازي وي با تنبك هومان پور مهدي است، لطفي چهار گاه اجرا شده را در چارچوب يك اثر تجربي ارزيابي كرده و معتقد است كه نگاهي تازه را تعميم داده است و اين سؤال را در اذهان مينشاند كه آيا ميشود ساختار رديفهاي كنوني را كرسيبندي جديد نمود، و چرا بعضي از حركت گوشهها در حاشيه و ضربيهاي رديف، مانند رفتن از شور به اصفهان در قطعه گريلي در رديف آوازي شور، وجود ندارد. آيا ميشود اصفهان را در جايي از آواز شور گنجانيد يا نه. بر چنين بنيادياست كه لطفي در اين اثر بر خلاف معمول،ازچهارگاه به دلكش ماهور رفته و سپس در ماهور از مويه به چهار گاه فرود آمده است. آلبوم چهار گاه سال 1990 در واشنگتن در منزلي باهمراهي تنبك مهدي پور ضبط شدهاست. همين گزارش حاكياست آلبوم دوم كه هميشه در ميان نام دارد، در دوسي دي عرضه شده است،حاصل نخستين اجراي لطفي در بعد انقلاب در آلمان است. اين آلبوم با تنبك زنده ياد ناصر فرهنگفر و نيز محمد هاشمي همراهي شده است.
لطفي در اين اثر علاوه بر نواختن با صداي گرم و پختهاش اشعاري ازهوشنگ ابتهاج سايه و حافظ راميخواند. استاد لطفي اين آلبوم را در دستگاه شور و نيز آواز دشتي نواخته است و حاصل اجراي زنده در شهر كلن آلمان است. محمدرضا لطفي كه سالها در ايران حضور نداشت از زمستان 84 وارد تهران شد و با جديتي وصف ناپذير به احياي و باز انتشار آلبومهاي گذشته خود پرداخت و همزمان مكتب خانه ميزراعبدالله را راه اندازي كرد و در تداو م اين فعاليتها آلبومهاي تازهاي را هم به بازار موسيقي عرضه کرد.منبع : همشهري |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 9:7 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
بخش اصلی تربیت فرزندان معمولا به عهده مادر است . مادر چگونه باعث گرایش فرزندان به سمت هنر میشود؟ هنر، زیبایی است که ازنهاد هنرمند سرچشمه گرفته و با نهادهای دیگران پیوند میخورد . ذات هنرمند هم سرچشمه ای جز دامان پدر و مادر ندارد که خود آنها نیز ثمره دودمان و فراتر از همه سرزمینی هستند که بدان تعلق دارند ، پس می بینید که آنچه باعث گرایش یک فرد به هنر میشود فقط اصول تربیتی نیست .بلکه فرمان خون و سرشت و نهاد هنرمند است که از آب و خاک و آسمان سرزمینش ، فرهنگ مردمانش گرفته ، نقش دارد و خاندان و سرانجام مادر و پدری که این امانت ها را به او می سپارند ؛ حال چه خود آگاه و چه نا خود آگاه . این کلی بود . شما چه کار کردید؟ من هم سعی کردم تا جایی که توانستم امانتدار خوبی برای فرزندم باشم. خودتان قبل از ازدواج به چه هنر هایی گرایش داشتید؟ به هنر گل سازی می پرداختم ولی بعد از ازدواج به دلیل مسئولیت کار و زندگی نتوانستم به آن ادامه بدهم . آیا خانواده با آن مشکل داشتند ؟ خیر به هیچ وجه. چرا ادامه ندادید؟؟ به دلیل اینکه در متن زندگی فرار گرفتن وظایفی را به دوش همسر یا مادر می گذارد که شاید انجام آن و رسیدن به نتیجه اش فراتر از همه ی هنرها باشد . به هر حال هنر یک مادر ، انسان سازیست. می خواهم زمینه ها ی خانوادگی که آقا همایون در آن رشد کرد را بررسی کنم و به نقش خانواده و بخصوص مادر برسم . بعد از آنکه با آقای شجریان ازدواج کردید در گرایش های هنری تان چه تغییراتی ایجاد شد؟ آنچه بایسته است بگویم این است که گرایشهای هنری من دراین زمینه آنقدر نقش نداشته که عشق و مهر ورزیدنم به عنوان یک مادر به همایون ، توانسته ام نقش داشته باشم. همایون دارای ژن هنری از سوی پدرش است ، من سعی کردم با عشق و مهر مادریم ، این ژن را بارورتر کنم. در بلند پروازی های دوران جوانی تان شما آرزو میکردید همایون چه کاری را انتخاب کند؟ آنکه همایون به عنوان یک هنرمند بتواند وامش را به هستی بپردازد افتخاری برای من و پدرش بوده و باعث سربلندی مردمان ایران باشد. فکر می کنم آقا همایون تنها پسر شماست. شما دختر دوست داشتید یا پسر؟ فکر نمی کنم برای هیچ مادری پسر یا دختر بودن فرزندش توفیری داشته باشد ولی به هرحال حال پس از داشتن سه دختر ، جای خالی داشتن فرزند پسر را احساس میکردم. اولین بارقه های توجه به هنر کی در همایون پیدا شد؟ اولین تجلی هنر همایون به صورت ریتم نوازی در سن ۴ یا ۵ سالگی بود که از آن پس نزد استاد زنده ياد فرهنگ فر به شاگردی پذیرفته شد . تصنیفهایی را نیز در کلاسهای استاد دادبه و شاگردانشان یاد می گرفت که زیر نظر پدرش آنها را به خوبی اجرا میکرد . حتی من و پدرش چند نمونه از آنها را ضبط کردیم . همایون به هرگونه ای که بود در میان شیطنت های کودکانه ، استعدادش را در موسیقی و تقلید صداها نشان می داد.خواهران همایون هم همگی استعداد داشتند و پیش پدرشان آواز کار میکردند ولی هیچ وقت کاری ارائه نکردند . چه کسی این بارقه ها را کشف کرد؟ کشف آنها زیاد مشکل نبود . علاقه به ریتم و موسیقی کاملا در رفتار و کردار همایون قوی تر میشد . پدرش در اولین گام برای او تنبکی تهیه کرد و او را تشویق به اصولی کار کردن کرد . در آن زمان آواز را خود به همایون تعلیم می داد. عکس العمل شما چه بود ؟ بسیار خوشحال می شدم و احساس می کردم هر آنچه میتوانم بابد برای رسیدن او به هدفش انجام دهم . فکر می کنم برحسب شرایط گرایش اولشان موسیقی بود . شاید شما ترجیح نمیدادید آقا همایون در رشته ی دیگر هنری فعالیت کند؟ آیا فرزند باید به راهی که پدر و مادر ترجیح میدهند کشیده شود یا آنچه استعداد یا علاقه اش را دارد؟! همایون برحسب شرایط ، راه پدرش را دنبال نکرد ، همچنان که خیلی از پسران راه پدرشان را دنبال نمیکنند ، آنچه همایون را به این راه فرامیخواند فرمان نهادش بوده . هنر تزریقی نیست. همایون سالها می توانست بخواند و نخواند و فقط ساز زد . شما به ایشان اصرارنمیکردید که خواننده شود؟ خیر همانطور که عرض کردم درتمام این سالها اونرد پدرش تعلیم میدیده و تمرین میکرد طبیعتا تشخیص ارائه آواز برعهده ی خود او و پدرش بود. آیا در کنسرتهای ایشان شرکت کرده اید؟ بله در تمام کنسرتهایی که میتوانستم ،حضور داشتم . کدام آهنگ همایون را دوست دارید؟ همگی آنها را . آیا برای همایون نگفته اید آهنگی هم برای مقام مادر بخواند؟ وقتی او می خواند ، برای همه می خواند، چه برای من ، چه برای تمام مردم. گاهی هم اختصاصی برای دل من . هنر سفارشی نیست .و من هرگز نمی خواهم به خاطر شخص من بخواند. او ارزش مادر را به خوبی میداند . شاید روزی آن را به زبان بیاورد. آیا دوست دارید نوه شما (از همایون) موسیقی دان شود؟ دوست دارم بتواند چه در چهره یک موزیسین و یا در هر مقام دیگر ،در کارش موفق و تاثیر گذار باشد. از همسرش چه توقعی دارید؟ آیا براورده اش می کند؟ از او سپاسگذارم که با آرامش و مهربانی اش برای او همسری شايسته است. توقع من از هردوی آنهاست که در این راه به واقع همدل و همسر و پشتیبان یکدیگر باشند. ارتباط بین مادر و پسر مستحکم تر است و حتی بعضی اوقات بعضی مادرها از اینکه پسرشان بعد از ازدواج به همسرش توجه زیادی داشته باشند حسادت مي کنند . وقتی پسر رعنای یک مادر در مسیر شهرت قرار میگیرد مادر چه احساسی دارد؟ احساس غرور نه حسادت. آیا نگران کم رنگ شدن احساسات عاطفی فی مابین نمی شوید؟ خیر، او هر نفسش برای من زندگی ست . هر وقت صدایش را میشنوم در دل من است و مهر من در دل او ، این پیوند مهر و عشق مادر و فرزند رنگی دارد که هیچ گاه کمرنگ نمی شود . همایون چند روز یکبار به شما سر میزند؟ اگر بتواند هر روز و گرنه هر فرصتی که دست دهد. خوشحالم از اینکه به آرزوهایم رسیده ام.آرزویی که داشتم،افتخار کردن به فرزندانم. آرش نصيري : مجله مادران |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 20:22 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
ازقديم و نديم گفته اند: سالي که نکوست ازبهارش پيداست ،....... ترجمه تحت الفظي اين ضرب المثل از زبان فارسي به پارسي مي شود،اگربهار يک سالي چيزدندان گيري نداشته باشد آن سال سال نمي شود، عکس اين مساله هم البته صادق است وتا خلاف آن ثابت نشود کماکان مامي توانيم با خيال راحت ازاين ضرب المثل و ديگرضرب المثل هاي شيرين ايراني استفاده کنيم . آنقدرمشغول اين طنازي زبان پارسي شدم که پاک داشت يادم مي رفت بعد اين همه تعطيلي خدادادي بايد يک چهره هفته پيداکنم براي اين صفحه اي که شما مي خواهيد بخوانيد وچه کسي بهتر ازاستاد آواز ايران محمدرضا شجريان ، کسي که اگرهيچ کاري نمي کرد وفقط همان ربنا را مي خواند، کلي کارانجام داده بود چه برسد به اين که پس از چندين وچنددهه فعاليت هنري دراين مملکت همچنان نامبر و آن آواز ايران باشد. اگرفکر ميکنيد ضرب المثلي که آن بالا آمد هيچ ربطي به استاد ندارد کاملا" دراشتباه هستيد ، چراکه اين ضرب المثل بيش از هرچيز براي امسال استادمصداق داردو بس . استاد آواز ايران امسال راميخواهد طوفاني شروع کند واين شروع طوفاني يعني هماني که نوشتم : سالي که نکوست از بهارش پيداست. استاد شجريان دراولين برنامه بهاري اش مي خواهد درکشورهاي اسکانديناوي ،انگلستان ، نروژ ، آلمان ، سوئد، هلند و دبي کنسرت اجرا کند . شجريان وپسرش همين چندماه پش خيلي بي سروصدا وآرام به همراه حسين عليزاده وکيهان کلهر تصميم گرفتند به عمر يکي ازکم تعدادترين ودرعين حال مفيدترين گروههاي موسيقي پايان دهند. گروهي که همين چهار نفراعضاي آن را تشکيل ميدادند وچند سالي بود که درخارج وداخل کشور برنامه هاي زيبايي رااجرا کرده بودند که يادگاري اين برنامه ها آلبوم هايي چون بي تو به سر نمي شود، فرياد ،هم نوا با بم .... است. اين چهارنفر ازآن جا که آدم هاي بسيار نوگرايي هستند هنوز هم دراين سن وسال ( منظور عليزاده و شجريان پدر است وهيچ ربطي به همايون وکلهر که تازه اول چل چلي شان هست ندارد ) به فکرتجربه هاي جديد هستند وبه همين خاطر از هم جدا شده اند تا تجربه هاي تازه اي راپشت سربگذارند. شجريان پدر وپسر بعداز جدايي يک گروه جديد تشکيل داده اند که باهمين گروه قرار است راهي کشورهايي شوند که اسمشان راخوانده ايد . يکي ازاعضاي اين گروه همنواز جوان سالهاي دور کانون چاووش وآهنگساز ونوازنده گرم وسرد چشيده اين روزها يعني مجيد درخشاني است.کسي که يکي از کارهايش موسيقي آلبومي است که دربرگيرنده شعر وصداي مهدي اخوان ثالث است ( قاصدک ) . مجيد درخشاني که نوازنده تار وسه تار است گفته که اين کنسرت ها ازهشتم ارديبهشت ماه سال جاري درکشورهاي نامبرده آغاز مي شود.اين شروع قرار است به اجراي برنامه استاد درشهرهاي مختلف کشور هم ختم بشود تاهمان ضرب المثلي که گفتيم سطر به سطر مصداقش رابيشتر نشان بدهد. درخشاني مي گويد ، احتمال اجراي اين کنسرت ها درشهرستانهاي کشورهم وجوددارد .مجيد درخشاني که چند سالي درخارج ازکشور به سرمي برد، بعداز بازگشت از اروپا گروه موسيقي خورشيد را راه اندازي کرد و بااين گروه برنامه هاي موفق ومتعددي رادرداخل وخارج از ايران اجرا کرد که يکي از اين برنامه ها، کنسرت اين گروه به دعوت يونسکو درفرانسه بود . با اين حال خبرهاي مربوط به استاد آواز ايران به همين تور اروپايي آسيايي ختم نمي شود ؛ مستند"رازمانا " با موضوع استاد محمدرضا شجريان ساخته کليد خورده ومراحل فيلمبرداري را طي ميکند . اين مستند درراستاي کارگاههاي آموزشي استاد شجريان ونحوه آموزش آواز ايشان به علاقمندان در حال ساخت است که خاطرات وتجربيات ايشان را در زمينه آواز شامل مي شود . اين جملات را نقاشي کارگردان مستند راز مانا مي گويد و ادامه ميدهد : راز مانا ، با مستند 2 ساعته اي که از کلاس هاي آموزشي شجريان تهيه مي شود ، فرق دارد و قرار است درآينده از طريق موسسه رسانه هاي تصويري دراختيار علاقمندان به آواز ايراني قرار بگيرد . نقاشي مي گويد: دراين مستند علاوه بر گزارشي که ازکارگاه آموزشي ايشان داده ميشود به جزييات زندگي ونحوه کارايشان نيز پرداخته مي شود. اين مستند اولين فيلمي است که درمورد استاد شجريان ساخته ميشود. مستند رازمانا حدودا" 20 دقيقه خواهد بود، با اين شروع بايد منتظر ادامه سال و ساير اخباري که به استاد مربوط مي شود هم بود چرا که از قديم گفته اند سالي که نکوست از بهارش پيداست . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 17:0 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
کنسرت آذر 84 استاد شجریان در قالب دو آلبوم "ساز خاموش" درمایه دشتی و "سرود مهر" در مایه بیات ترک و افشاری منتشر می شود. علاقه مندان برای تهیه آثار مذکور می توانند از روز دوشنبه 20 فروردین ماه به فروشگاه های معتبر و نمایندگی های فروش محصولات شرکت دل آواز مراجعه نمایند. در آلبوم ساز خاموش قطعاتی چون "پیش درآمد دشتی از یوسف فروتن" ،"تصنیف قدیمی مرا رها کن" و "تصنیف ساز خاموش" گنجانده شده است . همچنین در آلبوم سرود مهر قطعاتی نظیر "آواز بر روی قطعه ضربی نجوا"،"چهار مضراب همراه با آواز"،"تصنیف قدیمی ای سلسله مو"،"آواز بر روی قطعه ضربی رخس زار" و "تصنیف نیایش" شنیده می شود. لازم به ذکر است که این آلبوم ها در قالب سی دی صوتی و کاست توسط شرکت فرهنگی هنری دل آواز منتشر می شوند. علاقه مندان برای تهیه آثار مذکور می توانند از روز دوشنبه 20 فروردین ماه به فروشگاه های معتبر و نمایندگی های فروش محصولات شرکت دل آواز مراجعه نمایند. منبع : دل آواز |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 11:5 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
احمد عاشورپور، نغمهخوان خلاق (نغمهساز و ترانهسرا و خواننده) و نخستين صداي گيلكي پخش شده از راديو تهران سالهاي 1320، به عنوان كهنسالترين خواننده ايران در سن 90 سالگي، هنوز هم فعال و سالم و پرانرژي است و روي صحنه آواز، توانمند و پرقدرت ميخواند. از صداي زيباي او دهها صفحه گرامافون و نوار كاست پر شده و بين دوستداران موسيقي، دست به دست گشته است. زماني كه عاشورپور جوان وارد صحنه موسيقي شد، با برخورداري از غريزه زبده هنري و نيروي پرشور زندگي، خيلي زود جايگاه خود را به عنوان يكي از پرچمداران جريان نوسازي تثبيت كرد و در نحوه مواجهه با ساختارهاي صوتي، بومي، محلي و منطقهاي، جايگاه نخست را از آن خود نمود. درست از همين روست كه موسيقي عاشورپور رنگينكماني از مواد موسيقايي گوناگون است. عاشورپور جوان، خواه به فراست هنري و خواه به يمن شم هنري و يا آميزه هر دو، صداي زندگي پيرامون خود را شنيد و آن را در ساختاري واحد جمع كرد. عاشورپور از همينرو عاشقانه از زندگي ميگويد؛ عاشق كوه و دشت و دريا، عاشق روي زيبا، عاشق دوستي و صفا، عاشق لحظهها و از آرمان اقدام براي بهبود زندگي. براي نيل به اين منظور بايد صميمي و ساده و بيپيرايه سخن گفت: راحت و روان خواندن تا بيشترين همراهان را كنار خود ببيني. عاشورپور در اين مسير دشوار، در جامعه هفتاد سال پيش ايران به موفقيتي تحسينبرانگيز دست يافته است. اما اين توفيق به همان اندازه كه زاييده زيرساخت روحي و انديشگي اوست، معلول يك غريزه زبده و نيز تسلط فني او بر ابزارهاي موسيقايي موردنياز هم هست. عاشورپور نه فقط نغمات محلي را درست ميشناسد و ميخواند، نه فقط با نحوه اداي سنتي كلام آشنا است، نه فقط دقيق و «كوك» ميخواند، بلكه علاوه بر همه اينها شايد از اولين نمونه خوانندگاني است كه با بهكارگيري نوعي كيفيت دراماتيك و تئاترال در خوانندگي، به قدرت تأثيرگذاري نغمات ميافزايد. منبع :همشهري |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 11:2 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز و هميشه مى خوانم به بغض هم رسيديم. نمى دانم بغض آيا رابطه خيلى خاصى با نوستالژى دارد يا نه. لابد رابطه دارد كه وقتى صحبت از خاطرات تاريخى يك مرد مى شود، بغض اضافه مى شود به فضاى گفت وگو و تو مجبور مى شوى جمع و جورش كنى گفت وگويت را و حرف هايت را و حرف هايش را كه مى شود دو نوار كاست. مثل فرو خوردن بغض. مثل وقتى كه سكوت مى كنى و چشم هايت حرف مى زند. مثل وقتى كه همان مرد در هشتاد و شش سالگى دارد در تالار انديشه كنسرت مى دهد و آنقدر با صلابت مى خواند كه اشك در چشمان رهبر جوان اركستر جمع مى شود و اشاره مى كند به استاد و تمام سالن براى نكوداشت اين مرد سليم النفس و باصلابت برمى خيزند و چند دقيقه پشت سر هم برايش كف مى زنند. گفت وگو با استاد احمد عاشورپور به جاهاى ديگر هم كشيد. از غازيان بندر انزلى شروع شد، آمد تهران، رفت كرج، رفت اهواز، رفت جنوب خراسان، رفت شيراز، رفت مغان كه او در همه اين جاها مدير بود و خدمت مى كرد به مردم فقيرى كه هميشه خدا دوستشان داشت. حالا او در هشتاد و هشت سالگى همچنان مى خواند و اين لابد از همان عشقى است كه دارد. همان عشقى كه هميشه به بغض ختم مى شود.
- نمى دانم چرا، ولى همين طورى به ذهنم زد كه از تهران شروع كنم. براى شما كه در تهران بوديد، ولى بيشتر به خواندن موسيقى به زبان گيلكى مشهور هستيد شايد شروع كردن مصاحبه به اين صورت جالبتر باشد. قبل از اينكه تشريف بياوريد تهران فضاى ذهنى شما از اين شهر به چه صورت بود؟ حقيقت اين است كه من خيلى دير آمدم به تهران. من تا ديپلم در انزلى بودم، در قسمت شبه جزيره غازيان كه برادر تنى انزلى است. من متولد سال ۱۲۹۶ هستم. حافظه زمان بچگى ام خيلى بهتر از حالا بوده. خيلى چيزها از آن موقع الآن يادم مى آيد. كارهاى بد كرديم، كارهاى خوب كرديم. هيچ مخلوقى نيست كه همه اش حسن باشد. چنين چيزى پيدا نمى شود. همه نقاط ضعف و نقاط قوتى دارند. به هر حال داشتم از خودم مى گفتم. سه سال اول را در ملاخانه درس خواندم. يك ملاخانه داشتيم و بعد يك آميرزا داشتيم و در آنجا درس خواندم. ديپلم گرفته بودم كه آمدم تهران. فضاى ذهنى اى كه داشتم يادم نيست. تازه، از كجا مى دانستم پايتخت چه شكلى است. ولى من حداكثر رشت را ديده بودم كه حدود سى چهل كيلومتر با ما فاصله داشت. - پس لابد در دانشگاه قبول شده بوديد و آمديد تهران... بله. اول آمده بودم طب بخوانم، اما وضع مالى پدرم طورى نبود كه بتوانم اين رشته را بخوانم. آمدم در دانشكده فنى اسم نوشتم، در رشته معدن. بعد همان وقت يك نفر آشنا آمد به من گفت كه شنيدى رضاشاه دستور داده كه هر چقدر داوطلب براى تحصيل در دانشكده كشاورزى هست، بپذيرند؟ من اين را نشنيده بودم. سال قبل از آن فقط دوازده نفر داوطلب شركت در آن كلاس بودند و ما پنجاه و يك نفر بوديم. من در دانشكده فنى در رشته معدن اسم نوشته بودم. دوستم تشويقم كرد كه بهتر است بروى دانشكده كشاورزى كه شبانه روزى است، رايگان است و شام و ناهار و صبحانه و محل سكونت دارى و اينطور بود كه من رفتم از دانشكده فنى مداركم را مطالبه كردم. گفتند: نه، نمى دهيم. گفتم: نمى دهيد چيه؟ من يك جاى ديگر پيدا كردم كه بهتر است و خرجم هم كم است و آن هم دانشكده كشاورزى است. با اكراه مدارك من را دادند و من رفتم به كرج. اول در دانشكده فنى تهران بودم. آن موقع هنوز دانشگاه ساخته نشده بود. در دارالفنون كلاس هايش تشكيل شد. سال ۱۳۱۹ بود كه آمده بودم.در دوره ما دانشكده سه سال طول مى كشيد. - در اين مرحله كه آمده بوديد به كرج، در چه مرحله اى از كار هنرى قرار داشتيد؟ حدود دو سال بود كه در بندر انزلى كار هنرى را شروع كرده بودم. آن موقع هم از فولكلور و ترانه هاى عاميانه گيلان اصلاً اثرى در قطعاتى كه مى خواندم نبود. فرنگى مآبى مد شده بود و من از روى اين آهنگ هايى كه صفحاتش را از خارج مى آوردند مثل تانگو، والس، دومبا و فوكستروت، من يك ترانه به خاطر عشق يك مهاجر ساختم و احساس كردم كه ترانه سازى مثل اينكه ممكن هست، آن ترانه را در سر كلاس براى همكلاسى هايم خواندم. كلاس يازده بوديم. آن ساعت خاص ما معلم نداشتيم. من داشتم آن ترانه را براى يك همكلاسى كه ويولن مى زد زمزمه مى كردم، گفت: «احمد تو صدات خوبه كه؟! بچه ها ساكت!» اين را خطاب به همكلاسى ها گفت: «احمد صداش خيلى خوبه، من خواهش مى كنم اين قطعه اى را كه الآن براى من يواش خوانده، به صداى بلند براى همه بخواند.» من بلند شدم و با صداى بلند براى همه خواندم. - فارسى بود يا گيلكى؟ فارسى بود. آهنگى بود كه روح انگيز خوانده بود و من از روى آن آهنگ اين ترانه را ساخته بودم براى آن دختر مهاجر. مهاجرين آن زمان از باكو مى آمدند و اول در مسجد غازيان ساكن مى شدند. خلاصه بچه ها خيلى خوششان آمد و دوباره و دوباره و دوباره. آمدند و بلندم كردند، انداختند هوا، گرفتند، انداختند هوا، گرفتند و... من از آنجا فهميدم مثل اينكه صدايى دارم كه خوششان مى آيد، چه بهتر كه بخوانم. ديدم استعداد ترانه سازى هم دارم چه بهتر كه كار كنم. حالا چرا؟ - چرا؟ من از مكتب كه شروع كردم، كلاس فارسى مدرسه و اينها را كه نمى شناختيم، پدرم هم نمى شناخت. پدربزرگم هم نمى شناخت. كتابى را كه من بردم مدرسه تا با آن خواندن را ياد بگيرم، ديوان شمس تبريزى بود. آن كتاب به من ايده داد، به من راه نشان داد. بدون آنكه من در جست وجو باشم كه راه پيدا كنم، براى آنكه شعر بشناسم، براى آنكه وزن و قافيه بشناسم. اين موجب شد كه من يك مقدار زيادى با شعر سر و كار پيدا كردم و همان باعث شد كه توانستم اولين ترانه ام را بسازم و اولين ترانه را كه ساختم، ديدم استعداد ترانه سازى دارم و بعد از آن ديگر روى اين آهنگ هاى جديد ترانه مى گذاشتم و مى خواندم. بسيار هم مورد استقبال قرار مى گرفت از طرف همكلاسى هايم. - آن موقعى كه آمده بوديد دانشكده هنر هنوز چيزى از شما پخش نشده بود؟ هيچ چيز ، آن موقع كه من آمدم دانشكده تازه يكى دو سال بود كه راديو راه افتاده بود. خريدن راديو در آن زمان براى ما خيلى سهل نبود. صفحاتى داشتيم كه با اين گرامافون هاى كوكى گوش مى كرديم. صفحات هم صفحات ۷۸ دور بود. بعداً صفحات ۳۳ دور و ۴۵ دور و اينها پيدا شدند. من از روى اينها ياد مى گرفتم. از روى آنها مى ساختم. خيلى مورد استقبال قرار مى گرفت. واقعاً بايد بگويم كه همكلاسى هاى دبيرستان من بسيار در انداختن من به اين راه مؤثر بودند. - هيچ كدام از آنها خودشان در فضاى هنرى نيفتادند؟ نه. فقط يك نفرشان همان طورى كه گفتم از قبل ويولن مى زد. در دانشكده دو نفر داشتيم كه يكى شان ويولن مى زد و ديگرى تار مى زد. اين دو نفر هر وقت در آنجا كنسرتى داشتيم مرا همراهى مى كردند. - ساز كوبه اى اصلاً نداشتيد؟ نه، نه. - اولين صفحه اى كه از شما منتشر شد، چه سالى بود؟ سال ،۲۶ وقتى سى سالم بود رفتم چند صفحه پر كردم. آن موقع حدود چهار سالى بود كه من در راديو مى خواندم. البته از سال ۲۲ در راديو خواندم. - بعد از دانشكده چه كار كرديد؟ استخدام شدم در وزارت كشاورزى و ساكن تهران شدم. يك خواهر داشتم كه چهار سال و نيم از من كوچكتر بود. او شوهر كرده بود و ساكن تهران شده بود و من هم پهلوى آنها بودم. در اطراف ميدان حسن آباد. بعد خودم خانه اجاره كردم، در حوالى سال ۲۲ كه گفتم و قبل از آن در كلوپ مى خواندم. يك دكتر كشاورز بود كه برادرش جمشيد كشاورز هم بود كه ويولن مى زد و با ما همراهى مى كرد. او به من گفت كه مى خواهى تو را به صبا معرفى كنم؟ من دانشكده را تازه تمام كرده بودم. خلاصه آنكه مرا معرفى كرد به صبا. ايشان هم از من امتحان گرفت و خوشش آمد و مرا به راديو معرفى كرد و من از همان سال ۲۲ خواندن در راديو را شروع كردم و در سال ۲۵ از راديو قهر كردم. انجمنى بود به نام انجمن موسيقى ملى كه بزرگان موسيقى مملكت در آنجا جمع شده بودند. صبا و خالقى و منصورى و بسيارى از نوازندگان تار، ويولن و... وقت، دو تا خواننده هم داشتند. سه خواننده داشت انجمن موسيقى ملى. بنان بود و يحيى معتمد وزيرى كه كردى مى خواند و من هم ترانه هاى گيلكى مى خواندم. البته گاهى هم فارسى مى خواندم. آن موقع ما اهالى بندر پهلوى كه بسيار هم با آذربايجانى ها محشور هستيم، تركى هم مى دانستيم، از ترانه هاى تركى هم خوشم مى آمد. بخصوص ترانه هايى كه از باكو مى آمد. از روى آنها من به كمك يك دوست ترك زبان كه مهاجر بود و قهوه خانه اى داشت، كار مى كردم و ايشان كلمه ها را درست به من ياد مى داد و بعد توجهم را به اين مسأله جلب كردم و ترانه هاى تركى هم مى خواندم. حتى قطعاتى را كه مال اپراى كوراوغلى بود هم مى خواندم. بعضى از ترانه هاى قبلى خودم را هم مى خواندم. همان طورى كه گفتم سال ۲۵ راديو را ترك كردم. - چرا؟ براى اينكه ترانه خاصى را خوانده بودند. يحيى كردى خواند، من گيلكى خواندم و بنان كه جاى عبدالعلى وزيرى را گرفته بود يك ترانه اى خواند عليه فرقه دموكرات آذربايجان بود و من از آنجا از راديو آمدم بيرون. - خودتان راديو داشتيد؟ البته قبلاً از چند نفر پرسيدم و آنها با وجود آنكه خودشان در راديو مى خواندند، ولى راديو نداشتند... نه، من راديو نداشتم. بعداً خريدم البته. ولى وقتى اولين ترانه ام را در راديو مى خواندم، راديو نداشتم. - كسى از افراد خانواده تان هم صدايتان را نمى شنيد؟ نه، آنها هم نداشتند. آن موقع راديو به ندرت پيدا مى شد. راديو چيز خيلى نويى بود. آن موقع بعضى از خانواده هاى اعيانى مملكت راديو داشتند. - موسيقى فولك همخونى بيشترى با نوستالژى دارد. شما پرداختن به موسيقى فولك را بيشتر از تهران شروع كرديد. آيا اين مسأله به خاطر بيدار شدن يك نوستالژى خاصى در شما بود كه باعث شد به سمت اين نوع از موسيقى گرايش پيدا كنيد؟ من در خود رشت آهنگى شنيدم كه خيلى از آن خوشم آمد. مردم شهر در آن زمان ترانه هاى عاميانه نمى خواندند. من وقتى به دانشكده رفتم و داشتم روى سن ترانه اى را مى خواندم، تمام گيلانى ها از خجالت سرشان پايين بود كه من مى توانم والس و تانگو بسازم و بخوانم اين چيست كه دارم براى مردم مى خوانم؟ فكر مى كردند كه دارم مسخره مى كنم مثلاً. غيرگيلك بشدت از آن استقبال كرده بود. در جاهاى ديگر هم همين طور. اولين ترانه را هم كه گفتم ماجرايش اين طورى بود. من جزو تيم فوتبال بندر انزلى بودم. رفته بودم رشت براى مسابقه. در يك رستورانى رفتم غذا بخورم، يك چلوكبابى بود. يك افسرى آنجا بود به نام سروان نوشين. با دو تا از دوستانش نشسته بودند . ديدم يك جمع شاد دارند. من نزديك ترين ميز به آن ها را انتخاب كردم و نشستم. آن سروان آدم خيلى شادى بود و در بين مردم هم محبوب بود. داشت يك آهنگ شاد و جالب مى خواند. يواش داشت اين ترانه را براى آن دو نفر زمزمه مى كرد. هنوز رستوران خيلى شلوغ نبود. من جسته گريخته گاهگاهى يك ترانه گيلكى مى شنيد ولى نه اينكه يك قصه كامل باشد، جدى نبود خيلى. او داشت ترانه اى گيلكى مى خواند كه خيلى برايم جالب بود. من با تمام هوش و حواسم جلب شدم به طرف اين آهنگ يواشكى يك كاغذ و قلم را هم گذاشتم جلويم كه اول هر بند را يادداشت مى كردم، بدون اينكه آن ها بفهمند. بعد بلافاصله كه آمدم بيرون سعى كردم كه آنچه از شعرش يادم مانده روى كاغذ بياورم كه يادم نرود. اين ترانه را من هيچ جا نخواندم و اولين بار آن را در دانشكده خواندم كه همانطورى كه گفتم گيلك ها استقبال نكردند. به هر حال دانشجو بودند و آن موقع فرنگى مآبى مد بود. ديگران يعنى دانشجويان ساير نقاط ايران، تماماً شيفته اين آهنگ شدند. البته بعد از چندى خود همين دانشجويان گيلك هم ديدند، همه اين را مى پسندند، آن ها هم آمدند طرف من. يكى مى گفت آقاى عاشور پور، من يك آهنگ مى دانم ولى شعرش را نمى دانم. مى گفتم بگو. آن موقع هنوز نت نمى دانستم كه نت آن را روى كاغذ بياورم. در حافظه ام مى سپردم. شعرهاى پيش پا افتاده اى كه خيلى معنى نداشت مى گفتم روى آن ها كه آهنگ يادم بماند. بعداً خودم روى آن ترانه مى ساختم. ـ در تهران كه بوديد از اهالى هنر، بيشتر با چه كسانى محشور بوديد؟ هوشنگ ابتهاج دوستم بود كه بعدها در راديو هم مسؤوليتى پيدا كرد. با شعراى ديگر هم كمابيش آشنايى داشتيم. داشتم مى گفتم كه بعد از آن ماجراها دانشجويان گيلانى مى آمدند و مى گفتند كه ما آهنگ هاى ديگرى را از حفظ هستيم ولى شعر را كامل نمى دانيم مى گفتم مضمون آن چيست و خلاصه اين آهنگ مثلاً مى شد: «اوهوى مار» كه ماجراى يك دختر است كه مادرش از او مى خواهد به او كمك كند و او كمك نمى كند و خلاصه مادر قربان صدقه اش مى رود كه برايت اين را مى خرم، آن را مى خرم و خلاصه مادر راضى اش مى كند. من خودم در اين شعر دخالت كردم و مثلاً اين طور مى شد كه مادر به او وعده مى دهد كه تو را شوهرت مى دهم. تو را مثلاً به گل على مى دهم كه اسم تيپيك گيلان است. خلاصه اين كه به من مراجعه مى كردند و آهنگ مى دادند. كارم گرفت و در راديو هم فارسى، هم آذرى و هم گيلكى مى خواندم و خيلى مطلوب همه بود. ـ راستى، بگذاريد جهت صحبت را فعلاً كمى عوض كنم. وقتى استخدام شديد چقدر حقوق مى گرفتيد؟ حقوق ليسانسيه آن موقع هفتاد و هشت تومان و دوزار بود يعنى هفت صد و هشتاد و دو ريال كه بعد چون بلافاصله جنگ اتفاق افتاد يكى از سناتورها يك صد تومان حق مهندسى براى ما به تصويب رساند شد صد و هفتاد و هشت تومان و دوزار. اداره محل كار ما هم اول در نزديكى حسن آباد بود و بعد آمد نزديك تى بى تى سابق خيابان سپهبد قرنى. نزديك آنجا. بعدها منتقل شديم به اهواز. ـ چرا اهواز؟ سال ۲۹ خانمم فارغ التحصيل شده بود و تمام فارغ التحصيلان بايد سال هاى اول را مى رفتند در شهرستان. ما هم رفتيم در اهواز كه خودش ماجراهايى دارد كه فكر كنم به درد مصاحبه تان نمى خورد (البته ما در مورد آن ماجراها هم صحبت كرديم) يك سه سالى اهواز بوديم. سال سى و دو از آن جا رفتيم به فستيوال جهانى جوانان در بخارست از آن جا كه برگشتيم خدابيامرز مصدق سرنگون شده بود و ما را هم وقتى از كشتى پياده شديم گرفتند. نود و نه نفر بوديم. همه آزاد شدند، چهار نفر از ماها محاكمه و محكوم شديم به مدت دو سال زندانى بودم. دادگاه اول يكسال. هر چه از من خواستند كه اظهار وفادارى نسبت به شاه بكنم نكردم. تنفرنامه دادم و درآمدم. ـ باز هم بگذريم و بپردازيم به كار خودتان. تاكنون چند آهنگ اجرا كرده ايد؟ چندان به خاطرم نمانده ولى فكر مى كنم حدود هشتاد تا نود آهنگ مى شود. چهار كاست داده ام. همه آنهايى را كه خوانده ام در كاست ضبط نكرديم. يعنى نمى شد. ـ از ترانه هاى شما كه ماندگار شده اند فكر مى كنيد غير گيلك ها كدام ترانه را بيشتر پسنديده اند؟ براى گيلك ها كه يك اسطوره هستيد در موسيقى و ترانه هاى شما حتى براى كسانى كه زبان گيلكى را نمى دانند هم جالب است اما از ترانه هاى فارسى كه خوانده ايد از كدام بيشتر راضى هستيد؟ آهنگى است به نام «عصيان براى همه و تو» كه آن را من روى اپراى كورواغلى ساختم. يك نفر بود كه عاشق بود اما خان مانع رسيدن او به عشقش بود. اين را قبلاً ساخته بودم يعنى قبل از سال ۲۷ و بارها و بار ها هم اجرا كرده بودم و بچه ها هم خيلى خوششان آمده بود. آن موقع البته تركى بود. بعد سال ۲۷ شد، مناسبتى پيش آمد و تصميم گرفتم كه اين را ترجمه كنم به فارسى. ـ شعرش يادتان هست؟ بله. اين طور بود. بردى دل من اى نگار من/ رعنا نگار گلعذارم، من در سوز حرمان / اندر پى درمان/ پايم بسته به زنجير نظام نارواى جهان/ مشكل بود از تو بريدن/ زان مشكل تر به تو رسيدن/ دل شد اندر اين ره/ خصم جانم اى مه/ پندارم به عبث/ بى مهر اين مجنون/ با تو اى يار/ با تو اى يار/ با تو/ عهد عصيان كردم/ زين ره برنگردم/ خوف از كس نكنم/ دل از جان و جهان بكنم/ تا به دوران بيفتد به هر حال جالب بود كه از يك مضمون عشقى پرداختيد به يك مضمون اجتماعى آن دوران... ... در مورد كاست هايم كه داشتم مى گفتم اين را هم اضافه كنم كه يك كاست هم اول انقلاب به كاست هايم اضافه شد. ـ شما علاوه بر كار هنرى يك مهندس موفق هم بوديد و گويا سمت هايى هم داشتيد. لطفاً از آن كارها برايمان بگوييد. در يك مقطعى من رئيس اداره آبيارى استان فارس و بنادر بودم. هر دو جا كارم خيلى موردپسند بود. ده سال بود كه سه تا استاندار نتوانسته بودند حق كشاورزان را از آب دزدها بگيرند من گرفتم. منتها زدم به سيم آخر كه خطر مردن برايم داشت. ديدند كه نمى ترسم. منتها اختلاف پيدا كردم با رئيس ساواك. آنجا يك نامه نادرست برايم نوشته بود و مرا متهم كرده بود كه كارمندانم آن جا از مردم پول مى گيرند و دروغ هم مى گفت. من هم به شدت به آن ها تاختم و بعد تصميم گرفتند كه ديگر به من پست ندهند. البته افسران درستكار آن جا بودند و تأييد مى كردند كه من كارم درست است و هم درستى دارم و هم مديريت. اين اولين پست من بود. تا سال ۴۷ در شيراز بودم. بعداً استاندار شيراز رفت به استان خراسان رضوى و شد استاندار آنجا و او مرا مى خواست و بعداً رفتم آن جا. من برحسب تصادف اين خانه را ساخته بودم و خيلى در قرض بودم و مى خواستم پول مردم را بدهم. تصميم گرفتم كه بروم به دفتر تهران پيرنيا و از او ديدن بكنم.شايد احتياج به كار داشته باشد. رفتم و اتفاقاً خيلى استقبال كرد. گفت كجا هستى؟ گفتم: هيچ عاطل و باطل. او هم مرا مى شناخت و خيلى از من راضى بود. به هر حال من كارشناس آبيارى وزارت آب و برق آن زمان بودم ولى بيكار بودم. خانه ام را اجاره داده بودم و رفته بودم در يك خانه كوچك زندگى مى كردم. او گفت ميل دارى بيايى مشهد. من گفتم آقاى پيرنيا شما هر جا كه بگويى مى آيم با شما كار مى كنم. گفت دو روز ديگر بيا پيش من. آنجامثل اين كه دو سال بود كه خشك سالى شده بود و مرگ و مير افتاده بود. علف نبود. غذا نداشتن گله ها و مرگ و مير شديد افتاده بود. خيلى نگران بودند. خلاصه به من گفتند و من گفتم كه كشاورزى و دامپرورى مثل جسم و روح همديگر هستند. من از خدا مى خواهم كه بتوانم كارى براى مردم بكنم. آن جا يك مزرعه بود مال آستان قدس رضوى به وسعت پنج هزار هكتار كه سالى سه ميليون تومان ضرر مى داد. مى خواستند بخشى از گوسفندان مردم را بخرند تا آنها از هستى ساقط نشوند. قرار شده بود كه بانك عمران يك ميليون تومان به من وام بدهد. يك ميليون تومان آن زمان خيلى پول بود. سال حدود چهل و يك و دو بود. مى توانستيم حدود دو سه هزار تا گوسفند را بخريم تا مردم بيچاره نشوند. منتظر شدند كه مأمور خريد من كه يك كارشناس مشهور در مشهد بود برود سراغشان. مى ريختند داخل كاميون ها و مى آوردند. شنيده بودند كه يك عاشور پور آمده كه زندانى بوده و قبلاً خيلى كارها كرده. خلاصه اين كه بعد از سه ماه شد حدود هجده هزار گوسفند. ـ يعنى هجده هزار گوسفند خريده بوديد؟ نه پول نداشتيم اما مى آوردند و من مى گفتم كه به جاى آن به شما سفته مى دهم و سفته ما را در بازار خوب مى خرند. چون مى دانستند كه خوش حساب هستيم. بعد از چهار ماه و نيم شد بيست و هشت هزار تا. بعد از آن از خراسان آمدند و وزارت آب و برق پستى به من داد و شدم سرپرست شركت هاى زراعى منطقه گرمسار و آن طرفها. تازه آن شركت ها راه افتاده بود. ماجرايش طولانى است. بعداً هم رفتم كشت و صنعت مغان كه چهل و هشت هزار هكتار زمين بود كه خودش يك ماجراى طولانى دارد كه بماند. آنجا چهار هزار كارمند و كارگر و راننده تراكتور اينها داشتيم. بعد از آن جاى ديگر كار مى كردم و سال ۵۹ هم بازنشسته شدم. ـ جالب است كه شما در همين كار هنرى كار مديريتى سطح بالا هم مى كرديد و اينقدر موفق هم بوديد. بچه هايتان چه كار مى كنند؟ من دو دختر دارم كه يكيشان در همين جاست. شوهر و دو فرزند دارد. يك دختر ديگر من هم يك پسر و يك دختر دارد كه دانشجو هستند. يك پسرخوانده دارم كه آن پسر در يك درمانگاه جنوب خراسان بود و وقتى يك ساله بود من او را به فرزندى قبول كردم . الآن چهل و سه سال دارد و در سوئداست. گاهگاهى با دخترانم تلفنى صحبت مى كند و من دوست ندارم با او صحبت كنم با كسى كه اين قدر بى عاطفه باشد كه دو دختر هشت ماهه و پنج ساله خود را بين زمين و آسمان رها كند. اين ها را گذاشت و رفت و من خيلى از او ناراحتم (خيلى ناراحت است.) الله اكبر.(آرش نصيرى )روزنامه ايران |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 10:14 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین بار که با شنیدن لحن و صدا و حرکت خاصی دچار شعف خاصی شدم بخاطر نمیآورم اما می دانم که همیشه با صدای حیران حیرانه، رعنای، عجب لاکو و ... قلبم به تپش افتاده و با دیدن نحوه راه رفتن آدمی در خیابان، یاد رقص "مش فرمان" در زادگاهم افتادم که می رقصید و می خواند و برخی از خواندههایش هم گیلکی بود.
پیش از این درباره فریدون پوررضا و ناصر وحدتی نوشتهام و تردیدی نیست که مردم گیل و دیلم - که زادگاه من بخشی از دیلم به شمار می رود- با هم قرابت خاصی دارند و برای همین بسیاری از خواستههایشان هم شبیه به هم است مثل صداهایی که شنیده و ترانههایی که خواندهاند. مثل صدای عاشورپور و مسعودی و پوررضا و وحدتی. بیش از یک ماه است که داریم خانه را بازسازی می کنیم و تمام ارتباطم با دنیای بیرون قطع شده، چون تلفن، خانه است و ما به قول الموتی ها "خانهبهکجا". دیروز صبح که رفته بودم تا ببینم کاشیکار آمده یا نه، دیدم آمده و تازه میخواهد مشغول شود. گفت: آقای وحدتی با شما کار داشت. زنگ زدم به موبایل آقای وحدتی. - سلام - سلام. امروز بعدازظهر تشریف بیاور. مراسمی هست. من هم می خوانم. بعدازظهر که دیگر کارگرها رفته بودند، کلنگ برداشتم تا به برقکش کمک کنم. تمام کف دستم تاول زده بود. خسته بودم. در واقع جنازه بودم اما به هر ترتیبی بود راه افتادم و با نیم ساعت تاخیر رسیدم. تاخیر من نیم ساعته بود و تاخیر آنها برای برگزاری یک ساعت و نیمه، چرا که برنامه ساعت یک ربع به هشت شب تازه شروع شد. نمیدانستم دقیقا مراسم چیست. فقط میدیدم آدمهای بزرگ آمده اند؛ محمدعلی عمویی، حسین علیزاده، شمس لنگرودی، حافظ موسوی، ناصر وحدتی، طاهری، دکتر فریبرز رئیس دانا، علیرضا رئیس دانا، سیروس علینژاد و ...پرسوجو که کردم فهمیدم مراسم به افتخار 90 سالگی احمد عاشورپور، خواننده معروف گیلک برگزار می شود. برنامه در دو بخش برگزار شد که در بخش اول، محمدعلي عمویی و حسین علیزاده درباره مهندس عاشورپور سخنرانی کردند. بعد شمس لنگرودی چند شعر از کتاب عاشقانه هایش خواند و پس از آن عاشورپور برای مردم حرف زد. "احمد عاشورپور خواننده گیلانی در 18 بهمن 1296 در غازيان ، بندرانزلی متولد شد. وی فارغ التحصیل مهندسی کشاورزی از دانشکده کشاورزی کرج دانشگاه تهران است. عاشورپور خواندن را از زمان تحصیل در انزلی به صورت غیرحرفه ای آغاز کرد ولی هنگامی که در يکی از برنامه های هنری دانشکده کشاورزی کرج ترانه گيلکی خواند به فکر خواندن حرفه ای افتاد.در این زمان راديو در ايران تازه تأسيس شده بود. در سال 1322 وی به ابوالحسن صبا معرفی شد. صبا صدای عاشور پور را آزمود و پسنديد و او را به راديو معرفی کرد.نخستين بار در سال 1322 صدايش از راديو پخش شد. وی بین سالهای 1325 تا 1327 و 1336 تا سال 1338 به همکاری با رادیو پرداخت.عاشور پور از خوانندگان کلاسیک و فولکلور به حساب می آید که گرچه به زبان گیلکی می خواندند ولی به آموزش و تحصیل علمی موسیقی نیز پرداخت. اشعار و ترانه هایی که خوانده برگرفته از فرهنگ گیلان و بازتاب زندگی ، شادی ها ، غم ها ، آمال و آرزوهای مردم گیلان است. " (به نقل از ویکیپدیا) باورنکردنی بود مردی در نودمین سال تولدش اینطور قبراق و سرحال باشد اما زمان صحبت کردنش و تکرار بیش از اندازه یک موضوع متوجه شدم باید تمرکزش را از دست داده باشد. به اصرار علاقمندان، چند قطعه از آثارش از جمله "امید" را بدون تمرین اجرا کرد. معرفی آثار عاشورپور و بررسی مردمشناسانه ترانه های او نیز در بخش اول صورت گرفت. پس از نیم ساعت استراحت و پذیرایی، بخش دوم آغاز شد. در این بخش طاهری، شاعر و دندانپزشک و حافظ موسوی شعر خواندند. شعرهای موسوی عجیب مناسب حال و هوای جلسه بود؛ محکم و در دفاع از مردم. چقدر هم امروزی بود. کاش ضبط می کردم شعرهایش را تا اینجا بگذارم مخصوصا شعری که درباره خاورمیانه خواند. وقتی هم نوبت ناصر وحدتی، نویسنده و خواننده گیلک رسید، سالن شور دیگری پیدا کرد. وحدتی چشمهایش را بسته بود و میخواند. بعد از وحدتی هم یکی از خوانندگان گیلکی، ترانهای را که با الهام از یکی از ترانههای عزیز و نگار ساخته شده، برای حاضران خواند. نوشتن درباره جلسه دیشب فکر نمیکنم به اندازه دیدن عکسها لذتبخش باشد. پس شما را هم به این جلسه دعوت میکنم:
(برگرفته از وبلاگ تاديانه ) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 10:6 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
برنامه کنسرتهای جدید استاد شجریان در اروپا اعلام شد.این سلسله کنسرتها در تاریخ 8 و 9 اردیبهشت ماه و از شهر لندن آغاز می شود. در این کنسرتها مجید درخشانی نوازنده تار، سعید فرج پوری نوازنده کمانچه، محمد فیروزی نوازنده عود و همایون شجریان نوازنده تنبک و همخوان آواز، استاد شجریان را همراهی خواهند کرد. در ادامه شهر اسلو در تاریخ 12 اردیبهشت میزبان این گروه خواهد بود.شهرهای استکهلم و گوتنبرگ نیز در تاریخهای 14 و 15 اردیبهشت ماه میزبان استاد شجریان و گروه جدید وی خواهند بود. این گروه روز 29 اردیبهشت ماه در آمستردام به اجرای برنامه خواهند پرداخت و در تاریخهای 4و6و8 خرداد نیز به ترتیب شهرهای فرانکفورت ،کلن ،برلین میزبان استاد آواز ایران خواهد بود. شنبه و یکشنبه 8,9 اردیبهشت لندن چهارشنبه 12 اردیبهشت اسلو جمعه 14 اردیبهشت استکهلم شنبه 15 اردیبهشت گوتنبرگ شنبه 29 اردیبهشت آمستردام جمعه 4 خرداد فرانکفورت یکشنبه 6 خرداد فیلارمونیک کلن سه شنبه 8 خرداد برلین منبع :دل آواز |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 8:34 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
مستند «رازمانا» درباره محمدرضا شجريان، استاد آواز موسيقي ايران، مراحل فيلمبرداري را طي ميكند. حسن نقاشي كارگردان اين مستند گفت،مستند راز مانا در راستاي كارگاه هاي آموزشي استاد شجريان و نحوه آموزش آواز ايشان به علاقهمندان در حال ساخت است كه خاطرات و تجربيات ايشان را در زمينه آواز شامل مي شود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 17:55 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
ازخداوند می خواهم سال 1386 سالی پر از موفقیت و شادکامی برای مردم ایران باشد و هر کسی در هر زمینه ای به اهداف متعالی خودش برسد. به گزارش سایت خانه موسیقی ، استاد محمدرضا شجریان در پیامی سال نو و نوروز را به همه ایرانیان در تمامی نقاط دنیا تبریک گفت. استاد شجريان در گفتگوی کوتاه خود با سایت خانه موسيقي ابراز امیدواری کرد که در سال جديد از سوی دولت محیط مناسب تری برای فعالیت جوانان در عرصه موسیقی فراهم شود. استاد شجریان در بخش دیگری از سخنانش به برنامه های خود اشاره کرد و گفت : در سال 86 با گروه جدید، سلسله کنسرت هایی را در تهران،برخی شهرستان ها و همچنین در خارج از کشور برگزار خواهد کرد . استاد آواز ايران همچنين درباره کارگاه های آوازش گفت ، پیگیری و ادامه برگزاری کارگاه آواز از جمله وظایف و مسئولیت هایی است که به طور جدی دنبال خواهد کرد و ابراز امیدواري کرد در سال آتی وقت کافی برای ادامه کارگاه آواز داشته باشد . استاد شجریان با اشاره به اینکه کارگاه آواز شاید در ده سال آینده بازدهی داشته باشد گفت ،" من در این کارگاه ها به دنبال استعداد های درخشان می گردم چرا که اگر به یک فرد با استعداد یک کلید بدهید او می تواند دهها در را بگشاید و این بذری که اینک پاشیده می شود در آینده میوه خواهد داد." استاد شجريان در پایان گفت ، نهایت سعی من این است که مجموعه تجربیات خودم را به نسل های بعدی انتقال بدهم ودر نظر دارم تا این دانسته ها را در بخش تکنیک آواز و صدا سازی که قسمت عمده آن به صورت تمرینات عملی است همراه با توضیحات تئوری تدوین و منتشر کنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 20:32 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||