تبليغاتX
به گیله لو خوش آمدید هر چقدر زمان پیش می رود و ایران عزیزمان از تموجات گونه گون به گونه ای اندک به آرامی می گراید، ارج و منزلت اعزه ای که نگهدار موسیقی چند صد ساله ما بوده اند و نیز باعث آرایش و پیرایش آن تاکنون، برایمان بیشتر و بیشتر به روشنائی می گراید. گیله لو را به تمامی دوستداران موسیقی تقدیم می کنم گیـله لـو

    تجليل جليل و اشک شهناز
آيين نکوداشت استاد جليل شهناز و زنده ياد درويش خان - نوازندگان برجسته تار عصر روز چهارشنبه ۲۵مردادباحضور جمعي از بزرگان هنر موسيقي در فرهنگسراي هنر برگزار شد . 
اين آئين با پخش يک کليپ از استاد جليل شهناز آغاز شد و در ادامه مجري جلسه با قرائت غزلي از  نوذر پرنگ  ياد اين شاعر تازه از دست رفته را گرامي داشت .

             

نخستين اجراي موسيقي به دو نوازي  هوشنگ اميرحشمتي - نوازنده تارو شاگرد استاد شهناز- و  سعيد رودباري - نوازنده تمبک-در دستگاه سه گاه اختصاص داشت.

درادامه مدير امور موسيقي سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران درسخناني درباره استاد جليل شهناز گفت : در اوج حکومت مکتب تهران در موسيقي ايراني جواني اصفهاني ، برآمده از مکتب اصفهان گوش ها و جان ها را مسحور صداي ساز خود مي کند و آن گونه مي شود که اين هنرمند اصفهاني در عرصه بداهه و بداهه نوازي يکه تاز روزگار خود مي شود . بسياري معتقدند که در دو يا چند نوازي ، استاد جليل شهناز همواره گامي پيش تر از ديگران بوده است .

سيدعباس سجادي افزود : هنر راهي است که ميان برندارد . کسي يک شبه و حتي يک ساله و چند ساله هنرمند نمي شود. معيار در هنر دهه است يا دهه هايي فراوان آن هم با پشتکار و تلاش . عبارات خنده داري چون  آموزش فشرده فلان ساز در 15 جلسه و  کلاس تضميني موسيقي در سه ماه هم خنده دار است و هم گريه آور. اميدوارم که جوانان برومند اين سرزمين پيروان راستين بزرگ مرداني چون درويش خان ، استاد جليل شهناز ، استاد حسن کسايي و استاد محمدرضا شجريان باشند .

اجراي قطعاتي از درويش خان توسط پاشا هنجني (ني)علي پژوهشگر(بربط) رضادرخشاني (تار) وعلي رحيمي(تمبک)قست ديگري از اين برنامه بود تا مقدمه اي شود براي سخنراني داريوش پيرنياکان درباره شيوه تار نوازي درويش و استاد جليل شهناز.

                     

داريوش پيرنياکان با اشاره به اينکه صحبت ازاين دو مرد (درويش خان و شهناز)کمي دشوار است ، نوآوري را نقطه اشتراک اين نوازنده هاي برجسته تار دانست و خاطر نشان کرد : هم درويش خان ،هم استاد شهناز در دوره خود نوازندگاني بودند که ضمن در نظر گرفتن شيوه پيشينيان شيوه اي جدي را بنيان گذاشتند . درويش خان قالب هاي موسيقي ايراني را گسترش داد و باعث تنوع حال ها در آن شد .

پير نياکان افزود:امروزه عده اي بر طبل رديف مي کوبند و عده اي به طبل نبودن رديف که هر دو راه غلط است . رديف شوه آموزش موسيقي ايراني است و هرکس بخواهد نوازنده شود بايد انرا بياموزد . در تار نوازي شهناز با توجه به تمام نوانديشي ها يش مي توان ردپاي رديف و احاطه ايشان به رديف را ديد همين طور در نوازندگي درويش خان .

اين نوازنده تار با اشاره زيبايي در نوازندگي استاد شهناز درباره جمله بندي هاي موسيقايي وي گفت : جمله بندي استاد شهناز به تمام معنا آوازي است ، انگار که يک خواننده آواز مي خواند و شما مي توانيد دنبالش کنيد . نوانس ها در جمله بندي هاي استاد شهناز کاملا به هم مرتبط است و از قاعده خاصي پيروي مي کند که در شنونده اثر بسياري مي گذارد .

وي درباره چهارمضراب هاي شهناز و جواب آوازهاي وي تصريح کرد : اگر چه چهار مضراب هاي استادان گذشته بسيار با ارزش است اما چهار مضراب هاي استاد شهناز چيز ديگري است . علاوه بر آن جواب آوازهاي شهناز از شاهکارهاي جواب آواز در موسيقي ايراني است . او از تمامي امکانات ساز بهره مي گيرد و با قرينه سازي و سوال و جواب هاي زيبا ، قدرت و تکنيک را در خدمت زيبايي مي آورد . من با ساز ايشان به تارنوازي علاقمند شدم و به کارم ادامه دادم .

                  

در ادامه اين جلسه پيام صوتي استاد حسن کسايي - نوازنده ني و يار ديرين جليل شهناز- پخش شد. استاد حسن کسايي گفت : شناخت موسيقي کار هرکسي نيست. همه موسيقي را گوش مي دهند و دوست مي دارند اما کسي که سره را از ناسره تشخيص بدهد و بتواند درک مقاماتي را که استاد شهناز نواخته اند داشته باشد بسيار نادر است . همه ساز مي زنند و همه خوب ساز مي زنند ولي قدرت نوازندگي و محفوظات و لحظات موسيقي که آقاي شهناز مي دانند و اجرا کرده اند،چيزي که در دست همگان باشد نيست . يعني رديف موسيقي ايران نيست.  قدرت آقاي شهناز در جواب دادن و دونوازي خارق العاده است . من 60 سال با ايشان همنوازي کرده ام و ساز بنده با ساز شهناز گره خورده است .

پس از پخش اين پيام صوتي  امين عطايي  - نوجوان تار نواز اصفهاني - به همراهي افتخاري سعيد رودباري دو نوازي کرد که  قدرت نوازندگي او موجب تعجب و تشويق بسيار حاضرين در جلسه شد به نحوي که اکثر اساتيد رديف اول از جمله استاد محمد رضا شجريان،همايون خرم و...اورا در آغوش کشيدند .

            

بهروز رضوي - مجري ثابت سلسله برنامه هاي آواي دوست- با ذکر مقدمه اي از سابقه  محمدرضا شجريان درباره حضور در مجالس ، وي را براي سخنراني و اجراي قطعه اي دعوت کرد .

                       استاد شجریان واستاد جلیل شهناز - عکس میراث خبر

استاد محمد رضا شجريان با اشاره به اينکه درباره ساز شهناز نمي توان صحبت کرد ، گفت : من با ساز شهناز زندگي مي کنم و صداي ساز او در من جاري است . فکر من يک فکر آوازي است و تنها سازي که خاصيت آوازي دارد ساز شهناز است . شهناز براي من دنياي ديگري است و دوست دارم ساز او را به تنهايي بشنوم ، بدون تمبک. تنها حسن کسايي است که در کنار شهناز يگانه است .

                  

استاد شجريان افزود،صرف نظر از خلاقيت در ابداع موتيف ها و قرينه پردازي ها جمله بندي شهناز استثنايي است و نوانس هايش نت به نت فرق مي کند . در هيچ سازي اين همه حالت وجود ندارد . بايد بگويم که بيش از 60 درصد ساز شهناز در آواز من است و من خودم را شاگرد شهناز مي دانم.

                    

سپس محمد رضا شجريان با يادي اززنده ياد استاد تجويدي تصنيف  مرا عاشقي شيدا توکردي  از ساخته هاي وي با شعر  منير طه  را براي حاضرين اجرا کرد که با استقبال و تشويق بيش از حد روبرو شد .

                      

در ادامه جلسه علي جهاندار- خواننده - شهرام ميرجلالي - نوازنده تار- و بهروز يغمايي - نوازنده تمبک- قطعاتي در دستگاه سه گاه اجرا کردند .

          

محمد حقوقي - شاعر و منتقدادبي - نيز به ذکر خاطراتي از همنشيني هايش با استاد جليل شهناز و حسن کسايي پرداخت .

در پايان اين مراسم از دکتر محمد سرير(نماينده خانه موسيقي)، يوسف پوريا(تارساز)، علي رستميان(ناشرآثاراستاد شهناز) ، حسن عسگري(صدابردار موسيقي) ، جهانگير نصري اشرفي( پژوهشگر و نويسنده) و استاد جليل شهناز تجليل به عمل آمد . در همين بخش از امين عطايي نيز تقدير شد .منبع :مهر

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 20:47  توسط حجت ملائی چافی   | 

شناخت گوهر زیبای موسیقی                                            

     آغاز آشنایی و ارادت

حدود سال ۱۳۵۰ بود که یک روز استاد بهاری تلفن کردند و پس از احوال پرسی گفتند : «چند شب پیش با نورعلی خان برومند بودیم و صحبت شما به میان آمد. آقای برومند گفت : بدم نمی آید که شجریان را از نزدیک ببینم. در ضمن خیلی حرف با او دارم.» آقای بهاری ادامه دادند :«ولی من آنجا چیزی نگفتم بد نیست که قراری بگذاری و بروی نزد برومند. چون می دانم که خیلی دوست داری که چیری یاد بگیری. او هم که استاد خوبیست و می تواند چیزهای زیادی به شما یاد دهد.» از پیشنهاد استاد بهاری استقبال کردم و ضمن ابراز خوشوقتی به ایشان گفتم : «حتما قراری خواهیم گذاشت تا برویم پیش ایشان».دقیقا نمی دانم ولی مدت زیادی از صحبت ما گذشت.استاد بهاری دو سه بار تلفنی با منزل ما تماس گرفته بودند. یا در مسافرت و یا گرفتار کارهای گوناگون خودم بودم و راستش یادم رفته بود به آقای بهاری تلفن کنم. باز یک روز که در خانه بودم آقای بهاری تلفن کردند و گفتند : «فلانی! کجایی؟ هر چه می گردم تو را پیدا نمی کنم. مگر قرار نبود با هم برویم پیش نور علی خان؟ برای اطلاعتت بگویم که الآن چند وقت است که مرکز حفظ و اشاعه ی موسیقی تشکیل شده و زیر نظر برومند عده ای جوان با استعداد هنر جو در آن جا تعلیم می گیرند تا بعدها در دانشگاهها و جاهای حساس دیگر درس بدهند. من هم در آنجا درس می دهم. حدود پانصد نفر عصرها تمرین ساز می کنند و درس می گیرند. البته همه اش روی ردیف های اصیل موسیقی و همان مکتب میرزا و شاگردانش ، با همان شیوه ی درستش کار می شود و می خواهند که موسیقی اصیل فراموش نشود. به همین خاظر است که اینجا زیر نظر نور علی خان برومند تأسیس شده است تا موسیقی خوب پیشرفت کند. چون نور علی خان نمی تواند به کارهای اداری اینجا رسیدگی کند شاگردش دکتر صفوت را پیشنهاد کرده. نورعلی خان می خواهد که آواز هم دوباره راه اصلی اش را پیدا کند. به شما خیلی توجه دارد که بیایی مرکز و ردیف ها را به شیوه ی طاهر زاده یاد بگیری و با انها برنامه اجرا کنی.» گفتم : «من دنبال این فرصتها می گردم ولی نمی دانم جوانهایی که می فرمایید انجا هستند در چه حدی اند و آیا اخلاق من با آنها جور می شود یا نه؟ برای اینکه از استاد برومند چیز یاد بگیرم خیلی مشتاقم ولی برای اجرای برنامه با جوانهایی که تازه به مرکز می آیند باید کمی فکر کنم.» آقای بهاری گفتند : «این جوانها همه شان خوب نوازندگان خوب و با استعدادی هستند و از نظر اخلاقی همه شان انتخاب شده و دست چین اند. اینطور نیست که هر کس به انجا آمد ساز به دستش بدهند. شما یکبار بیا و تمرینشان را ببین می دانم بدت نمی آید.» گفتم : «خیلی خوب ، یک روز قرار می گذاریم و می آیم.»

شب جمعه به همراه استاد بهاری به منزل دوست استاد برومند که در خیابان صاحبقرانیه (پاسداران امروز) بود رفتیم. شش - هفت نفر بیشتر نبودیم. آشنایی ها آغاز شد و از هر دری سخنی به میان آمد تا نوبت به ساز و آواز رسید. استاد فرمودند :«آقای بهاری! حالا یک چیزی بزنید آقای شجریان هم اگر حالش را دارد یک چیزی بخو.اند. صدایش را از رادیو شنیده ام حضوری اش را هم ببینم!» عرض کردم : «شرمنده ام. این جسارت از من نمی آید.» گفتند : «تعارف را کنر بگذار و بخوان!» گفتم : «به چشم.»

مانده بودم که چه بخوانم که بد نباشد و نورعلی خان بپسندد. چون کسی که آوازخوانهای خوب دیده و دوست نزدیک طاهر زاده بوده از هز آوازی خوشش نمی آید. در همین فکر بودم که استاد بهاری کمانچه را در افشاری کوک کرد و شروع به نواختن کرد. یکی دو غزل را از ذهن گذراندم و مردد بودم که کدام را بخوانم. به خودم گفتم بهتر است بی گدار به آب نزنم و درسی را که از یکی از استادانم گرفته ام بخوانم. شروع به خواندن کردم و با حساب خودم بد هم نخواندم. افشاری را با تمام پستی بلندی هایش خواندم. صدایم نیز همراهی کرد.

وقتی تمام شد کفی زدند و لحظاتی به سکوت گذشت. بعد استاد بهاری گفتند : «ماشاءلله آقای شجریان صدایت خیلی رساست ها!» بلافاصله نورعلی خان گفت: «آره ولی نمی دانم چرا اینقدر شعرها را گشاد گشاد می خواند! همه ی این آواز خوان ها عادت کرده اند که هی سیلاب ها را بکشند. فکر می کنند اگر کلمات را بشکنند می شود آواز! در حالی که درست برعکس است.»

در همین زمینه صحبتهای دیگری نیز پیش آمد. بعدا که هر یک از حاضران با هم به صحبت مشغول شدند نورعلی خان – بطور خصوصی – گفت : «دوست داری که آواز خواندن را طوری یاد بگیری که جایی در بین گل سرسبدهای آواز پیدا کنی؟» گفتم : «البته که می خواهم!» استاد سپس گفت:«کاری می کنم که در دانشگاه تدریس کنی. منتها باید دنبالش را بگیری.» عرض کردم:«به چشم.حتما.»

بعد از شام دوباره آقای بهاری – که موقع را مناسب دید- کمانچه را برداشت و بیات زند را شروع به نواختن کرد. این بار با آشنایی بیشتر به حال و هوای نورعلی خان غزلی را مناسب حال مجلس انتخاب و سعی کردم نکته ای را که استاد سر شب فرموده بود رعایت کنم. به این جهت کمی بهتر خواندم. وقتی تمام شد دیدم نورعلی خان می خواهد چیزی بگوید ولی حرفش را همینطور نگاه داشت و ضمن اینکه با سر انگشتان دو دستش روی فرش می زد و کمی هم صورتش سرخ شده بود با یکی دو سرفه ی کوچک سینه اش را صاف کرد. همه منتظر بودند. چون می دانستند که استاد می خواهد چیزی بگوید و دارد مرتب روی حرفش فکر می کند. بالاخره سکوت شکست و گفت : «این اقای شجریان اگر بیایند و کار کنند تمام خواننده ها را می گذارند توی جیبش! بیا.بیا و پشت این کار را بگیر. من هم هستم. همه را بهت یاد می دهم. ایرادهایت هم درست می شود. سعی کن دیگر با صدادزده نخوانی! تو صدا داری. ولش کن! جلو صدایت را نگیر.»

در حالی که خیلی خوشحال بودم از این که نورعلی خان این اطمینان را به من داده گفتم : «به چشم. با کمال میل.»

با استاد در مرکز حفظ و اشاعه

یکشنبه ی سه روز بعد با استاد بهاری به مرکز رفتم.لطفی و علیزاده و فرهنگ فر و ذوالفنون و طلایی و کیانی و گنجه ای و مقدسی و چند تن دیگر از بچه ها را در آنجا دیدم که بعدها هرکدام جایگاه خاصی در نوازندگی پیدا کردند. روز اول به آشنایی با یکایک دوستان گذشت. دکتر صفوت هم کلی راجع به هدف های مرکز و شیوه ی فعالیت آینده ی آن توضیح داد و از اینکه من هم به جمع مرکزیان اضافه شدم اظهار خوشحالی کرد.

از آن روز به بعد سه روز –مرتب- به مرکز می رفتم. وقتی به کلاس استاد برومند رفتمدیدم آقای رضوی سروستانی هم آنجاست و دستگاه سه گاه را – که تقریبا اواخرش بود – درس می گرفت. نورعلی خان که فقط با ما دو نفر می خواست کار کند گفت :«از امروز ماهور را به شیوه ی طاهر زاده کار می کنیم.» و درس را شروع کرد :

«باغبان ... باغبان ... باغبان ... باغبان حرامت باد زین چمن چو من رفتم»

هر کلمه را که می گفت من نیز تکرار کردم. گاهی می گفت «نشد» و دوباره تکرار می کرد. خلاصه اگر ده بار هم بود تکرا می کرد و تا مطابق میلش نمی گفتی سراغ کلمه ی بعد نمی رفت. بعد از حدود یک ساعت که درس را خوب یاد می داد یک بار هم برای ضبط کردن می خواند و می گفت :«بقیه اش را آنقدر باید بخوانی و اجرای خوب و درستش را تکرار کنی تا ملکه شود. در ضمن سعی کن کمتر در رادیو یا در جاهای دیگر به شیوه ی گذشه ات بخوانی. زیرا کار درست نمی شود. و شیوه را نمی توانی یاد بگیری.»

به همین خاطر در روزهای اول ، بیش از یک مصراع یا یک مجموعه ی تحریر ی را درس نمی داد. من هم برای اینکه درسها را بهتر یاد بگیرم آن قدر در منزل و اتومبیل و هرجا که بودم تکرار می کردم که حتی بچه هایم که کوچک بودند یاد گرفته بودند و با من می خواندند. بعد از ماهور و راک ها نوبت به دستگاه همایون رسید.

برنامه ی حافظیهدر همین ایام اصرار شده بود که بچه های مرکز در برنامه ی حافظیه ی شیراز شرکت کنند. آقای برومند و بچه ها مخالف بودند زیرا هنوز آنطور که باید،نوازندگی ها به پختگی قابل ملاحظه ای نرسیده بودند که بتوانند خوش بدرخشند. سرانجام نورعلی خان مجبور شد بچه ها را یک ماه مانده به برنامه هر روز بیاورند و تمرین کنند. قرار شد من و رضوی هر کدام آوازهایی را که کار کرده ایم – من ، ماهور و رضوی اصفهان را- قسمت به قسمت با اعضای گروه کار کنیم تا یکی کی یاد بگیرند و آواز را به درستی جواب دهند.

بچه های مرکز دو گروه شدند.یکی به سرپرستی محمد رضا لطفی و دیگری به سرپرستی جلال ذوالفنون مشغول تمرین شدند.. علیزاده ، فرهنگ فر ، مقدسی و یکی دو نفر دیگر در گروه لطفی بودند که من هم قرار شد با این گروه همکاری کنم. گنجه ای ، کیانی ، حدادیان و یکی دو تای دیگر با جلال ذوالفنون بودند که رضوی هم تمرینات خود را با آن گروه شروع کرد.آقای برومند نیز سر تمرین ها راهنمایی می کردند که چگونه می شود با ساز، جواب آواز را داد. بالاخره ایام کنسرتها فرا رسید و هر کدام از دو گروه در شبی خاص در حافظیه برنامه را اجرا کردیم.به نظر من اجراها خالی از اشکال و خامی نبود ولی چون اصیل ترین نمونه ی ساز و آواز ارائه می شدتا اندازه ای مورد توجه قرار گرفت.

در جلسه ای که پس از برنامه ها در تهران داشتیم نور علی خان گفت : «ما به این زودی نمی بایست خود را آفتابی می کردیم.حداقل سه سال وقت می خواست. ما سال دیگر در این برنامه یا برنامه های دیگر شرکت نخواهیم کرد،زیرا هنوز کاری که می خواهیم انجام دهیم جا نیافتده است.»

مبارزه با خودسری ها و ... اخراج از مرکز!

کلاسها و درسها ادامه پیدا کرد. گاهی یکی از اساتید موسیقی به مرکز می امد ، با اعضای مرکز دیدار می کرد، سازی نواخته می شد و درباره اش صحبت می شد. ناگفته نماند که طبق اساسنامه ی مرکز ، اعضای ان در استخدام رسمی بودند و هنرجویان ضمن اینکه درس فرا می گرفتند حقوق هم دریافت می کردند. صفوت رئیس مرکز ، در ان ایام با من صحبت کرد که همکاری ام را با رادیو و تلویزیون قطع کنم و برنامه ای نداشته باشم و مثل بقیه بیایم از مرکز حقوق بگیرم. در آن موقع من از رادیو حقوق مرتب ماهیانه دریافت نمی کردم ولی به شکل قرارداد و برای هر جلسه حق الزحمه ای می گرفتم که در آغاز کار در رادیو جلسه ای دویست تومان بود و در اواخر آن – حدود سال 1355- به جلسه ای هفتصد و پنجاه تومان رسیده بود. بین دو تا شش برنامه هم در ماه اجرا می کردم. به هر حال چیزی که به دستم می رسید کمک خرجی بیش نبود. من در اصل کارشناس رسمی وزارت کشاورزی بودم و آزادی ام را به هر چیز دیگری ترجیح می دادم. این بود که دیدم اگر به مرکز بیایم مثل بقیه بچه ها کاملا محدود می شوم. از این رو به پیشنهادهای صفوت اهمیتی ندادم ، ضمن اینکه وعده و وعیدهایی که بچه ها می دهد فقط حرف است. از طرفی رئیس مرکز شنیده بود گهگاهی با بچه ها دور هم هستیم گفته ام که همه ی این وعده ها دل خوش خنک کنک است و خیلی نباید خوش باور بود،چرا که سازمان رادیو و تلویزیون و مرکز وابسته بدان مرد عملِ مدینه ی فاضله ای که جنابشان تصویر می کنند و به بچه ها نوید می دهند نیستند. همچنان که همه ی بچه دیدند که پیش بینی های من درست بود.

نورعلی خان که هدفی جر تعلیم و پرورش بچه ها نداشت و دستش هم از کارها و تصمیم ها و روابط اداری کوتاه بود در این زمینه ها محلی از اعراب نداشت و در مقابل تصمیمات یک جابه ای که صفوت می گرفت جز ناراحتی درونی کاری از دستش برنمی آمد.

در یکی از روزها رئیس مرکز که علاقه به یکی از دودمان های متصوفه داشت جزو برنامه های بازدید اساتید از مرکز ، دیدار با یکی از دوستانش را – که گویا از دراوش بود – گذاشت. قرار بود ایشان پیرامون "عرفان و موسیقی" و "موسیقی عرفانی" سخن بگوید. جلسه با حضور نورعلی خان،صفوت و بقیه ی بچه های مرکز همراه با احترام شایسته ای نسبت به آن مهمان شتکیل شد که ایشان هم در سکوت مطلق حضار نزدیک به دو ساعت سخن گفتند.

بعد از پایان این نشست که شاید زمان پرسش و پاسخ فرا رسیده بود نورعلی خان که حوصله اش کاملا سر رفته بود با حالتی نزدیک به اعتراض گفت :«امروز راجع به همه چیز صحبت شد جز موسیقی که قرار بود در موردش صحبت شود! پس موسیقی جایش کجاست؟» صفوت با دستپاچگی-مثل همیشه مچ مچ کنان- گفت :«قرار شده که در جلسات بعدی راجع به موسیقی صحبت بفرمایند.»

من که سالهای زیادی از دوران کودکی و نوجوانی – و حتی جوانی – ام را در لسات دینی فراگیری مسایل شرع گذرانده بودم مهر همیگی را از دهان برداشته و گفتم :«ما برای فراگیری موسیقی و شناخت بیشتر عرفان موسیقی و استفاده از اساتید این هنر آمده ایم.برایمان مغتنم است که در این جلسات پیرامون موسیقی و مسائل اجتماعی و شالوده ی این کار صحبت شود نه چیز دیگر!» بچه نیز تقریبا همین نظر را داشتند.لطفی هم سخت معترض بود. بعضی که آزاده تر یودند به طریقی موافقتشان را با اعتراض آقای برومند و من و لطفی ابراز کردند ، ولی چند نفر که خیلی از صفوت چشم می زندند سرها را به زیر انداخته و هیچگونه واکنشی در جهت موافق یا مخالف نشان ندادند.

جلسه آن روز تمام شد.پس از چند روز که به مرکز رفتم داوود گنجه ای مرا به گوشه ای خواند و گفت :«آقای شجریان! با عرض شرمندگی و معذرت نمی دانم چرا صفوت این ماموریت را به من داده و گفته به تو بگویم که دیگر به مرکز نیایی.» بعد با خنئه و تمسخر گفت :«لابد چون من از همه پر رو تر بودم این ماموریت را به من داده!» گفتم : «چرا خودش نگفت.چرا از آن روز خودش را از بچه ها پنهان نگاه می دارد و هر وقت که به مرکز می رود فورا به اتاقش می رود و مثل سابق به میان بچه ها نمی آید؟» داود در حالی که لحنش مثل همیشه پر از شیطنت های خاص خودش بود گفت : «از بس اخمو و بد عنقی. مثل اینکه ازت می ترسد! از اولش هم تو را دوست نداشت.حالا تو یک چند وقتی نیا تا آبها از آسیاب بیافتد.چون خود برومند هم از این مساله ناراحت است.» گفتم :«به درک که دوست ندارد! مگر من به خاطر اون اینجا آمده ام؟ من فقط برای استفاده از برومند می آیم و به همین جهت هم از ابتدا نخواستم حقوقی از اینجا بگیرم و گول حرفهای این آدم را هم نخوردم. می روم در جای دیگر از نورعلی خان درس می گیرم. اینجا را هم که دوست دارم فقط به خاطر شما بچه هاست.ناراحت نباشید و فکر نکنین که من کوچکترین ناراحتی از این مساله دارم.ابداً.»

بعد از ساعتی استاد برومند برای تدریس وارد مرکز شد ، با بچه ها احوال پرسی کرد و به اتاقش رفت. نزد ایشان رفتم و گفتم : «آقا! صفوت به بچه ها گفته که من دیگر به مرکز نیایم. درست است؟» گفت :«آره. صفوت معتقد است که تو ذهن بچه ها را خراب می کنی و نمی گذاری که حرفهایش را باور کنند. برای همین است که پایش را در یک کفش کرده که یا تو به مرکز بیایی یا او. حالا تو چند وقتی به اینجا نیا.بیا خانه تا کارمان را ادامه دهیم و ببینیم چه پیش می آید.» گفتم :«من برای استفاده از شما هر جا بفرمایید می آیم.»

ادامه آموزش در خانه استاد

از آن روز دیگر به مرکز نرفتم و هفته ای یک یک جلسه،روزهای چهارشنبه به منزل نورعلی خان می رفتم و درس می گرفتم.از همیان موقع بود که صمیمیت من با نورعلی خان بیشتر شد و اغلب در جلسات خصوصی که با دوستانش داشت،من هم بودم. ضمنا تکالیف درسی مرا هم بیشتر کرده بود. دو ماه بیشتر از بیرون آمدنم از مرکز نمی گذشت که لطفی و فرهنگ فر و کیانی هم با صفوت مسئله پیدا کردند. آنها هم دیگر به مرکز نرفتند و فعالیتشان را در ساختمان مرکزی تلویزیون با خانم فوزیه مجد برای تحقیق در موسیقی فولکلوریک و روستایی ادامه دادند. چند ماه بعد یکی دو تا از بچه های دیگر هم از مرکز بیرون آمدند.خلاصه اینکه در طول دو سال اغلب بچه ها از مرکز استعفا کردند،ازجمله حسین علیزاده ، داریوش طلایی و چند نفر دیگر.

من و لطفی همچنان به منزل برومند می رفتیم و هر کدام جداگانه درس می گرفتیم لطفی برای اینکه با شیوه ی جواب آواز بیشتر آشنا شود اغلب روزهایی هم که من درس می گرفتم حاضر می شد و در گوشه ای با سه تار – به طور زمزمه – درس ها را دنبال می کرد. نورعلی خان وقتی می دید بچه ها یکی کی از مرکز استعفا می دهند و ضمنا خودش هم ناراحتی هایی از صفوت داشت دیگر علاقه ای به مرکز نشان نداد و کم کم رابطه اش را با مرکز قطعه کرد و سرانجام استعفا داد و نرفت.

استاد به رادیو هم نرفت

چندی بعد قطبی اصرار داشت که آقای برومند به رادیو برود و موسیقی رادیو و تلویزیون را زیر نظر بگیرد. وقتی استاد ماجرا را به من گفت ، گفتم : «آقا! مبادا این کار را بکنید.هیچ وقت تن به چنین اشتباه بزرگی ندهید.» گفت:«چرا؟» عرض کردم : «فکر می کنید اگر شما الان به رادیو بروید میدان ارگ را برای شما چراغانی و سر راه تان را قالی فرش می کنند و هنرمندان هم همگی به پیشوار می آیند،اظهار شادمانی می کنند و از فردا هر طرحی که بدهید بی چون و چرا به اجرا می گذارند؟» گفت : «نه.من این توقع را ندارم ولی بالاخره باید کار را از یک جایی شروع کرد تا درست بشود.»

در اینجا بود که با تفصیل بیشتری استاد را در جریان گذاشتم و گفتم :«آقا! در مرکز که همهی بچه ها جانشان را برای شما می دادند و رئیس آنجا هم یک وقت شاگرد شما بوده اینطور شد. شما در رادیو چکار می توانید بکنید؟ در آنجا غیر از من و لطفی و ابتهاج دوست دیگری ندارید . بقیه یا خوشحال نیستند و بی اعتنایی می کنند یا دشمنی را با شما آغاز خواهند کرد و نخواهند گذاشت شما کار کنید. همچنان که وقتی هوشنگ ابتهاج به رادیو آمد با کارشکنی و توطئه و بدگویی و تهمت ، بلایی به روزگارش آورده بودند که یک روز وقتی مرا در راهروی رادیو دید بدون جواب سلام و در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود با یک دنیا ناراحتی و عقده در گلو به من گفت :«آقای شجریان! من برای خدمت به موسیقی اصیل و شما هنرمندانی که وارث آن هستید آمده ام. چرا همه – حتی هنرمندان طراز اوا و اساتید- با من جبهه چیری می کنند و هیچ کس حاضر به همکاری نست؟ اصلا چرا چنین مسئولیتی را قبول کردم؟ اصلا چرا به رادیو آمده ام؟ به من چه که بیایم و خودم را سپر بلای هنرمندانی کنم که خوب هایشان با من به این شکل رفتار کنند و با لحنی که از آنها توقع نمی رود با آدم صحبت کنند. و در حالی که سعی داشت اشکهایش را از من پنهان بدارد فرا صورتش را برگرداند و رفت. با شما هم همین رفتار را خواهند کرد بلکه بدتر. من صلاح نمی دانم که آرامشتان را برای کاری که بی نتیجه است از دست بدهید.»

خلاصه، از این دست مطالب و آنچه که خود تجربه کرده بودم به نورعلی خان گفتم. استاد در حالی هم که کمی هم عصبانی و نارحت شده بود گفت :«اگر اینطور است غلط می کنم که پایم را در رادیو بگذارم. از همین جا هم می توانم کارم را بکنم.» و حاضر نشد به رادیو برود.

برادرم جواد در محضر استاد

هفته ی بعد به آقای برومند تلفن کردم و اجازه گرفتم تا برادرم جواد را که برای تحصیل عازم آمریکا بود و دوست داشت پیش از رفتنش آقای برومند را ببیند نزد ایشان ببرم.رفتیم و نور علی خان پرسید :«برادرت هم می خواند؟» گفتم:«گاهی اوقات» گفت :«صدایش چطور است؟» گفتم :«باید بشنوید» استاد رو به جواد کرد و گفت :«بخوان ببینم.» جواد هم گفت :«پس لطفا با سه تار راهنمایی بفرمایید.» نورعلی خان به من گفت:«سه تار را بده.» سه تار را به دستش دادم. سه گاه کوک کرد و درآمدی شروع کرد.جواد هم به خواندن آغاز کرد. دیدم لبخندی به گوشه ی لب نورعلی خان آمد. خط اول را که جواد خواند استاد به من گفت :«تو بخوان ببینم.» یک خط هم من خواندم. دوباره به جواد گفت :«بخوان.» او هم خواند. استاد زیر لب گفت :«عجیبه!» بعد به من گفت : «تو بخوان.» و من هم خواندم. رو به جواد کرد و گفت : «مویه را بخوان.» جواد خواند. در اینجا استاد به من گفت :«تو بخوان ببینم.» خواندم. خنده اش بالاتر شد و گفت «عجیب است. مگر می شود دو تا صدا اینقدر به هم شبیه باشند؟»

این را اضافه کنم که گوش نورعلی خان در شناخت صدا به شکل معجزه آسایی قوی بود و اگر فی المثل ده تا سه تار را که قبلا صدای شان را شنیده بود یکی یکی برایش می زدند فورا می گفت که هر کدام اسمش چیست یا ساخت چه کسی ست.این تشخیص را تا به حال در کسی جز ایشان نداده ام.

به جواد گفت :«حالا مخالفش را بخوان.» مخالف یکی از مقامهای بزرگ سه گاه است که در قسمت اوج آواز سه گاه اجرا می شود. جواد خواند و استاد به من گفت : «حالا تو بخوان.» تا من شروع به خواندن کردم لبخندی به لبش آمد ، سرش را بالا آورد ، ابروهایش را بالاکشید و گفت :«ها ... فرق این جاست!» وقتی آواز تمام شد به جواد گفت :«اگر کار کنی خوب می شوی.اوج بیشتر بخوان تا صدایت روان شود.حیف که داری به آمریکا می روی والا فکری برایت می کردم.به هر حال، سفرت به خیر.»

طرح ناکام موسیقی برای کودکان

جلسات درس همچنان ادامه داشت.روزی به نورعلی خان پیشنهاد کردم:«آقا! آدم بزرگ ها را رها کنید و بیایید طرحی پیاده کنیم و تعلیمات موسیقی خوب ایرانی را از مدارس کودکان شروع کنیم.معلمان موسیقی برای مدارس فراوان اند.کافیست ان نوع موسیقی که باید به کودکان داده شود به معلمان یاد دهند تا نت کنند و در مدرسه ها آموزش دهند.این همه رنگ های خوب ردیف و رنگ هایی که قدما ساخته اند و مقدار زیادی هم آهنگهای شاد قدیمی داریم که می شود شعرش را عوض کرد و مطابق میل کودکان درآورد. مقداری هم موسیقی برای کودکان زیر نظر شما ساخته شود تا مورد استفاده قرار گیرد. یقین می دانم این قطعات با دقت و سلیقه ای که شما دارید انتخاب شوند مورد توجه کودکان قرار خواهد گرفت.» به هر حال آنچه از پیش در این زمینه درباره اش اندیشه کرده بودم پیشنهاد دادم.استاد پس از کمی فکر گفت :«باید درباره اش بیشتر فکر کنم.همین طوری نمی شود.» گفتم :«همه هستند. کمک می کنند.منتها باید شالوده ی کار را درست ریخت.» استاد گفت:«من با کسی که کار در دست اوست صحبت می کنم تا ببینم مرد این کار هست یا نه.چون این طرح بودجه ی زیادی می خواهد و بالاخره معلمین باید حقوق بگیرند.ممکن است از نظر تامین بودجه به اشکال برخورد کند.» آن روز و یک جلسه ی دیگر هم باز پیرامون این موضوع صحبت شد و ... سرانجام در بایکانی خاطره ها دفن گردید.

آخرین رنج استاد... و واپسین دیدار

سه یا چهار هفته ی بعد طبق معمول روزهای چهارشنبه که ساعت پنج به خانه ی استاد می رفتم وقتی وارد اتاق کوجک درس شدم نورعلی خان گفت:«امروز درس نداریم.خانم افشار مرا برای شنیدن کنسرت به کاخ گلستان دعوت کرده. گویا ارکستر سمفونیک می خواهد قطعه ای را که روی شعر حافظ گذاشته اند کنسرت بدهد. حسین سرشار هم می خواند.چایی ات بخور تا برویم ببینیم چه گلی به سر حافظ زده اند.»

غروب 29 دی 1355 که هوا خیلی سرد و برف سنگینی تمام تهران را در خود گرفته بود به سوی کاخ حرکت کردیم. موقعی که از پله های کاخ بالا می رفتیم و من زیر بغل نورعلی خان را گرفته بودم در پاگرد پله ها لحظه ای ایساد، نفس عمیقی کشید و گفت :«پیری رسید و نوبت طبع جوانی گذشت.» بعد با خوشحالی و اظهار رضایتی که در چهره اش بود گفت:«نه! ولی چند وقت است حالم خیلی خوب است.» بقیه ی پله ها را بالا رفتیم و در سالن انتظار که نزدیک صد نفر انجا بودند نشستیم. بعضی ها عکس می گرفتند اما نه از ما، از این طرف و آنطرف. بعدا یکی دو عکس هم از من و نورعلی خان گرفتند.استاد که کمی ناراحت شده بود گفت:«چقدر عکس می گیرند این ها!»

نیم ساعت بعد برنامه شروع شد. ابتدا گروه کر خانم گلنوش خالقی کنسرت دادند.کار خیلی خوبی بود.نورعلی خان عم نسبتا خوشش آمده بود، چون یکبار به من گفته بود:«مثل اینکه دختر خالقی خیلی زحمت کشیده.»

بعد ارکستر سمفونیک به صحنه آمد و رهبر همیشگی اش (که الحمدلله از بس خوش حافظه ام امش را هیچ وقت به یاد نمی آورم!) برنامه را آغاز کردند.حسین سرشار هم مثل همیشه صدایش گوش نواز و پر غرور بود اما... یکی چیز در این میان لنگ بود و آن اینکه موسیقی برای شعر حافظ نبود و نمی بایست این کار را با شعر حافظ می کردند،زیرا زبان اپرا زبان دیگریست و موسیقی حافظ و سعدی هم موسیقی دیگر.

سکوت فراخور حال کنسرت بر سالن حکم فرما بود. نورعلی خان با دقتی که به نظر می آمد از همه ی دنیا و خودش بی خبر است گوش می داد،چون می بایست به این کار نظر بدهد. الحق والانصاف در قضاوت قاضی بسیار خوبی بود و به اصطلاح ما بی رودربایستی و رک نظر می داد و از نظر سلیقه و شناخت گوهر زیبای موسیقی سرآمد زمانش بود. بعدها که حرفها و نظراتش را دربارهی موسیقی به یاد می آورم می دیدم سلیقه و نظرش دقیقا مفید و درست بودند.

به هر حال او را زیر نظر داشتم و حالاتش را کنجکاوانه دنبال می کردم.گاهی سخت برافروخته می شد و زمانی هم رنگ می باخت.معلوم بود متلاطم است و در وجودش انقلابی است. چیزی نمی گفت و با دقت گوش می کرد. بعد از آن چند قطعه ی دیگر هم اجرا شد که شنیدنی بودند. برنامه که تمام شد هنگام خروج از سالن ، خانم افشار که در سراسری سالن سر راه برومند ایستاده بود پیش آمد و گفت:«استاد! خیلی ممنون که تشریف آوردید.دلم می خواهد نظرتان را در مورد این برنامه بشنوم.» برومند که همیشه صاف و مرتب می ایستاد و هنگام صحبت سرش را نیز بالا می گرفت و شمرده و متین صحبت می کرد درحالی که از فرط ناراحتی کمی صدایش می لرزید گفت:«در این باره خیلی حارفها با شما دارم.باشد برای بعد.فعلا وقتش نیست.شب بخیر.خداحافظ.»

از پله ها پایین آمدیم.استاد را سوار اتومبیلم کردم و به سوی منزل ایشان به راه افتادیم. لحظاتی با سکوت می گذشت. معلوم بود که نور علی خان هنوز سخت در فکر این برنامه و حرفی ست که بعدا باید به تهیه کننده ی آن بگوید. از این رو ساکت بود و من نیز چیزی نمی گفتم. بعد از بیست دقیقه که نزدیک منزل رسیده بودیم سکوت را شکست و گفت:«این ها حالا کارشان به جایی رسیده که شعر حافظ را مسخره می کنند» و ساکت شد.

به منزل که رسیدیم نورعلی خان ساکت شد و با کلید، در بزرگ چوب یباغی را که ساختمان مسکونی در انتهای آن بود گشود و من استاد را در حالیکه زیر بغلش را گرفته بودم که مبادا زمین یخ زده و پر از برف مزاحمتی برایش ایجاد کند تا دم در ساختمان همراهی کردم. ساعت حدود ده و نیم شب بود.استاد موقع خداحافظی گفت : آقای شجریان!پیر شی الهی.خیلی ممنون.شب بخیر.» من هم شب بخیر گفتم و خداحافظی کردم.

دی 1355 ... ماه ماتم و عزا

صبح روز بعد ساعت نه بود که ابتهاج تلفن کرد و با تاسف گفت:«آقای شجریان! خبر بدی برایت دارم.» گفتم:«چه شده؟» گفت:«دیشب رضا ورزنده فوت کرد.» برایم باور کردنی نبود. چون روز پیش در رادیو به ابتهاج گفته بودم :«آقا چند سال است که برنامه ای با ورزنده نداشته ام. لطفا اولین برنامه ام را با ایشان بگذارید.» ابتهاج هم استقبال کرد و گفت:«بله. راستی در گل های تازه اصلا با ورزنده برنامه نداشته ای. یکشنبه عصر که قرار ضبط داریم ورزنده را دعوت خواهم کرد.» از ابتهاج پرسیدم:«به چه علتی فوت شده؟» گفت :«در یک مهمانی سکته کرده.» بعد اضافه کرد:«همه را باید خبر کنیم و فردا جنازه اش را تشییع کنیم و به خاک بسپاریم.با هم در تماس باشیم.من به سراغ خانواده اش می روم تا ببینم کجا می خواهند ذفنش کنند.»

آن روز خیلی پکر بودم.تمام خاطراتی که با ورزنده داشتم همه جلو چشمانم رژه می رفت. ورزنده پنجاو چهار سال بیشتر نداشت. در نوازندگی سنتور هم خیلی توانا و سریع الانتقال بود و در همکاری و همنوازی و بداهه نوازی مطلب را زود می گرفت و هماهنگ می شد. من شیوه ی نوازندگی اش را خیلی دوست داشتم. از همه مهمتر اینکه انسان خوب و بی آزاری بود.آن روز دلم می خواست گریه کنم. ساعت هشت شب به اتاقم رفتم، سنتور را پیش کشیدم و به یاد او مقداری زدم و گریستم.بعدا تا نیمه های شب با یاد او و تاملات روحی ام بیتوته کردم و خوابیدم.

فردای آن روز دوباره تلفن زنگ زد.باورتان نمی شود که ابتهاج با چه نگرانی و عجله ای گفت:«آقای شجریان! برایت خبر بد دیگری دارم.برومند مرد!» مات و مبهوت مانده بودم. زبانم بند آمده بود. گیج شده بودم. به تته پته افتاده بودم. گفتم :«آقا! شوخی نکنید.» گفت:«شوخی ام چیست آقا ! نور علی خان مرد! تمام شد!» گفتم:«آخر چه شده ؟ من پریشب تا ساعت ده ونیم باهاش بودم. حالش خیلی خوب بود. از همیشه هم بهتر بود!» گفت :«دیشب ساعت هفت و نیم در منزل به خانمش می گوید : تشنمه ام. یک لیوان آب بده. خانمش می رود از آشپزخانه آب بیاورد و برمی گردد می بیند نورعلی خان سرش پایین افتاده و دارد خِر خِر می کند. بلندش می کند و می بیند حالش خیلی بد است. سراسیمه دیگران را خبر می کند. به دکتر و اورژانس هم تلفن می زند. وقتی دکتر می آید می بیند نورعلی خان تمام کرده!» گفتم:«عجب بد بختی ست! عجب فاجعه ای ! دیروز خبر مرگ ورزنده، امروز هم برومند! دی ماه امسال چه دشگون و لعنتی بود. این پنجمین ضایعه ی این ماه است! پنج هنرمند و موسیقی دان در یک ماه مردند و رفتند! چه باید کرد؟» گفت :«فردا تشییع جنازه از منزل برومند خواهد بود.»

روز بعد که جمعه بود برومند در گورستان ظهیدالدوله ، جایی که بیشترین استادان و هنرمندان صاحب نام گذشته در آن آرمیده بودند،به آرامش ابدی سپرده شد.من هم از شدت تاثر، هنگام خاک سپاری ، عنانم از دست رفت و یکی دو بیت بدرقه ی راه او که بهترین مربی و معلمم بود کردم:

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران   کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

او مرد بزرگ موسیقی ما و استاد شایسته ای بود که حقی بزرگ بر گردن همه ی شاگردانش دارد. اگر برومند زنده بود،به یقین، وضع موسیقی ما از این بهتر بود. روانش شاد و یادش همیشه زنده باد.همشهری،5 و 6 بهمن 1373 (به نقل از کتاب لطیفه ی نهانی - صص : ۱۸۹-۱۹۹ برگرفته از وبلاگ کرشمه  

                                                                                                                   
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 16:6  توسط حجت ملائی چافی   | 

                                           202674.jpg

استاد محمدرضا لطفي پيش و بيش از آن كه نوازنده و آهنگسازي چيره‌دست باشد، پيري است راهنما و مرشدي قديم. بيش از بيست سال از ايران دور بود و سرانجام در واپسين روزهاي سال 84 به ايران بازگشت و بازگشت او، رخدادي پرسروصدا بود. او خود هرگز اهل جنجال نبوده و نيست، اهل كنج صبوري گرفتن و گوشه عزلت گزيدن هم نيست و پس از سال‌ها با كوهي از تجربه بازگشته است تا دوباره به آموختن شاگردان بپردازد و... آواي شيدا اين روزها هر روز شلوغ است و گاه پاتوق آنها كه مي‌خواهند حرف تازه‌اي از موسيقي بشنوند. ماه گذشته در يك روز سه‌شنبه به دانشگاه هنر رفت تا در تالار فارابي و در حضور خيل دانشجويان و علاقه‌مندان موسيقي ايراني سخن بگويد. سخنراني او بسيار مورد استقبال قرار گرفت و مشتاقانه به پرسش‌هاي دانشجويان پاسخ گفت. شايد بتوان گفت در اين متن، بخشي از مانيفست لطفي در زمينه آموزش و پيوند اجزاي موسيقي ايراني كه شكل ويراسته آن سخنراني است نهفته باشد.
هنگامي كه ما از ملتي يا كشوري واحد سخن مي‌گوييم، در اصل از حفظ تماميت ارضي و جغرافيايي، حفظ و حراست ذخائر كشور، و نگاهداري از هنر و فرهنگ مرز وبومي كه ميراث تاريخي و قومي ما است، سخن به ميان آورده‌ايم.
امروزه وقتي از اروپاي واحد يا آمريكاي واحد با (بيش از 50 ايالت) صحبت مي‌كنيم، منظور ما دربرگرفتن منافع همه آحاد كشور و رعايت تمامي يك ملت در همه وجوه آن است.

                    محمدرضا لطفی در 23 سالگی
ايران به عنوان يكي از بزرگترين كشورهاي منطقه نيز كه دربرگيرنده گروه‌هاي قومي نژاد آريايي به شمار مي‌آيد، نمي‌تواند بيرون از تعريف داده شده بالا باشد. با اين تفاوت كه درجه رشد تاريخي هر يك از اين كشورها با يكديگر، بنا به دلايل مختلف متفاوت و سطح رشد هر يك، تابعي از عوامل گوناگون است.

اختلاف سطح رشد استان‌هاي گوناگون ايران در بعضي از بخش‌ها چنان است كه تفاوت‌هاي فرهنگي عمده‌اي را پديد آورده است. اين تابعيت رشد كه مبتني بر اقتصاد و شرايط جغرافيايي و حوادث تاريخي و پاره‌اي فاكتورهاي ديگر مي‌شود، تفاوت فاحشي را بين ما ملت ايران بوجود آورده است. امروز با گذشت هزاران سال براي هر يك از استان‌هاي ما سنتي، آئيني، پيشينه‌اي، گويشي، زباني، فرهنگي و هنري و در بعضي از مناطق مذهبي و اعتقادي وجود دارد كه مردم اين مناطق از آن پاسداري مي‌كنند و اين پاسداري كه تابعي از دريافت‌هاي هر استان به شمار مي‌آيد، مسلما حق طبيعي مردماني است كه در آن زندگي مي‌كنند. اگر بخواهيم براي همه اين استان‌ها يك مشخصه بارز را در نظر بگيريم، بايد بگوييم حفظ تماميت ارضي بزرگترين دستاورد مردم غيور و سلحشور ايران است.
سوال اين است: آيا حفظ تماميت ارضي ايران، بدون اعتقاد به ملت يعني مذهب، آئين، زبان، تفكر، هنر، فرهنگ و عرفان امكانپذير است؟ و آيا رعايت و احترام به يكديگر؛ در يك كلمه بدون همدلي و همفكري مشترك و شور و مشورت وجود خواهد داشت؟ مسلما خير.
امروز اگر تازه اروپا مي‌رود تا رسما واحد شود، بدين خاطر است كه از تمامي اين محسنات مشترك برخوردار است و همه كشورهاي اروپايي در فاصله كمتر از 50 سال با كمك نيروهاي مولد، اين كشورها و كمك مستقيم كشورهاي مرفه‌تر، همگي در صنعتي شدن و بعدها در تعاريف علمي و هنري و حتي فرهنگي به همگوني رسيدند كه اين عامل خود وحدت اقتصادي و سياسي و هنري و فرهنگي و حتي وحدت مذهبي تمامي كشورهاي قاره اروپا را رقم زده است.
رسيدن به وحدت ملي تابعي از درجه رشد و دريافت درست مردمي است كه در يك پهنه جغرافيايي خاص زندگي مي‌كنند و با يكديگر در هارموني هستند. اولين دستاورد اين هارموني، دوستي و صلحي است كه ميان آنها رخ مي‌دهد و اجازه نمي‌دهد تا به خاطر تفاوت‌هايشان، درگيري خصمانه‌اي رخ دهد و علاوه بر آن خرد جمعي و رهبري مركزي و شركت مستقيم آنها در اين رهبري نمي‌گذارد روابط مردم مسلحانه شود.
در اين هارموني چند عامل مهم وجود دارد؛ وحدت مذهبي كه بر پايه احترام متقابل اعتقادات شكل مي‌گيرد، فرهنگ و هنر و احترام گذاشتن به هر يك از آنها را مي‌توان بارزترين و پررنگ‌ترين آنها دانست.
اگرچه مذهب رسمي ما شيعه است، اما احترام به اهل تسنن، ارامنه، يهوديان، آسوريان، زرتشتيان، سلسله‌هاي مختلف عرفاني و همه و همه، عوامل مهم وحدت ملي ما و حفظ تماميت ارضي ما محسوب شده و مي‌شود. اينكه تركمن‌ها، بلوچ‌ها و گيلاني‌ها، مازندراني‌ها، فارس‌ها متفاوتند، نبايد بگذارد كه وحدت عمل ما تضعيف شود. اينكه هنر هر يك در چارچوب اعتقادات ملي‌شان گوناگون است، نبايد بگذارد كه اكثريت، حقوق آنها را خداي ناكرده ضايع كند. اينكه زبان بعضي از استان‌ها متفاوت است نبايد رنجشي براي ما مركزنشين‌ها پديد آورد، اينكه رنگ مردم بعضي از استان‌هاي ما تيره‌تر از گيلاني‌هاست نبايد باعث تقابل مردم اين مرز و بوم شود، اينكه در مذهب رسمي ما بنا به سنت جهان انسان در بعضي از عرصه‌هاي فرهنگي و هنري متفاوت ارزيابي و تبيين ديني، فلسفي مي‌شود، نبايد گذاشت كه مراسم زار بندرعباس تعطيل شود. مي‌خواهم بگويم كه ما، در چارچوب تاريخ كشورمان هميشه با هم متفاوت بوده‌ايم. اما عشق به هنر و فرهنگ ايران به وحدت كمك شاياني كرده است. بين ما تقابلي نبوده و نبايد باشد. در يك جمله كوتاه، ما تنها در همين تماميت ارضي متفاوت بوده‌ايم و همين تفاوت است كه هنر و فرهنگ ايران را چنين رنگين، غني، پرمحتوا و زيبا كرده است.

                  004584.jpg


برايتان مثال مي‌زنم، نگاه كنيد به فرش ايران و گليم‌هاي زيباي آن. فرش تبريز، اصفهان، كرمان، قم، بيرجند، سبزوار، كردستان، بلوچستان، همه اين نمونه‌ها، بخاطر سليقه هنري و فرهنگي و گاهي حتي سليقه مذهبي و عرفاني با هم بسيار متفاوتند، اما ما با فرهنگ‌هاي گوناگون آنها را خريداري و خانه‌هايمان را فرش مي‌كنيم.
اگر چنين است پس چرا در عرصه‌هاي ديگر هنري، گاهي تنگ‌نظر، بحران‌زده و نگران مي‌شويم و در يك كلمه، مي‌ترسيم. از شروع انقلاب 57 قرار بود ملت ما با وحدت كلمه و با وجود همه تفاوت‌هايشان كه در اين مقدمه قيد شد، كشور را بسازند. در سال اول انقلاب مگر ما براي موسيقي جدي (از همه دست) منعي داشتيم. راديو از همه نوع موسيقي خوب با كيفيت استفاده مي‌كرد. حتي <راديو دريا> موسيقي پاپ خوب هم پخش مي كرد. مگر نه اين است كه فرهاد، خواننده معروف و متعهد پاپ، بر پايه شعري از شادروان سياوش كسرائي كه درباره پيامبر اسلام محمد رسول‌ا... سروده بود، به آن زيبايي نخواند، آيا كسي در حكومت آن را منع كرد. حتي صداي خانم‌هايي كه در روند موسيقي از احترام هنري بيشتري برخوردار بودند، ممنوع شد.
شعار انقلاب، سازندگي، وحدت عمل، مهرباني، صلح و دوستي و عدالت اجتماعي بود و بر اين اساس مي‌رفت تا ايران به موقعيت شكوفاتري دست يابد. رابطه با كيفيت ميان آدميان در خيابان‌ها و دانشگاه‌ها در جريان بود و اين اولين تقابل فكر با فكر و احساس با احساس بود اگرچه در بعضي از عرصه‌ها درگيري‌هايي بود اما صبوري و تحمل نظر ديگران به خصومت كشيده نمي‌شد. متاسفانه بنا به دلايل زياد كه بحث آن در اين مجلس لزومي ندارد و موضوع من در اين گفت‌وگو نيست، همه چيز به رودخانه‌هايي رفت كه انتهايش به درياي معرفت ختم نمي‌شد، در نتيجه آب زندگي در زمين‌هاي باير فرو نشست و شريان زنده زندگي را در بعضي از عرصه‌ها دستخوش غم و اندوه زيادي كرد.
اينكه من مي‌گويم فرهنگ‌ها مي‌توانند در يك كشور متفاوت باشند اما منجر به تخاصم يا رويارويي نشود، به بيراهه نرفته‌ام. ايران كشوري است پرنگار، زيبا و هر بخش از اين كشور با توجه به ساختار اصلي آن با ديگر بخش‌ها تفاوت‌هايي دارند. حال بايد ديد چگونه بايد آن را تعريف كرد كه پايه‌ريزي براي آن آسان و تداومش رسيدن به ديالوگ غيرخصمانه و اصولي باشد كه حاصل آن بالطبع رشد كشور خواهد بود و بر اين اساس حكومت يا حداقل بخش عمده‌اي از حكومت و دولت بايد بدان سمت در حركت باشند.
ابتدا بايد بتوانيم با اين مقدمه اين تعريف را در مورد استان بپذيريم كه: هر يك از استان‌هاي ايران با حفظ تماميت ارضي، احترام به مذهب شيعه و فرهنگ اكثريت بايد بتوانند هنر و فرهنگ خودشان را حفظ و حراست كنند. هر يك از افراد استان‌ها به عنوان يك شهروند ايراني بايد بتوانند به حفظ ميراث ايران زمين از هنر و فرهنگ و سنت‌هايشان دفاع و از آن نيز حراست كنند. انسان ابتدا از خانواده‌اش بايد دفاع كند و بعد فاميل، ده، قصبه، شهر و كشورش. نمي‌شود از كشور دفاع كرد در حالي كه خانواده امنيت اجتماعي ندارد و فقر با سطح نابرابرش در ايالت‌هاي دورافتاده از مركز غوغا مي‌كند.
بايد بلوچي، سيستاني، خراساني، شيرازي و گيلاني باشند تا ايراني نمايان شود: يعني همه آحاد ملت.
اما در اين تعريف چه مشكلي پديد مي‌آيد؟ اولين مشكل تفاوت سنت‌ها،‌آئين‌ها، زبان و حتي مذهب و سلسله‌هاي عرفاني و سازمان‌يافتگي انديشه‌ها و نحوه برخورد آنها به جهان عيني است، كه از طريق ذهنيت تاريخي تجزيه و تحليل مي‌شود و همان‌گونه كه يادآور شديم تابعي است از تاريخ و سطح رشد هر منطقه. براي مثال در بلوچستان يا كردستان، موسيقي به عنوان بزرگترين دستاورد تاريخ انسان منع مذهبي ندارد و اين موسيقي در فرهنگ نهادي اين دو قوم با روح و روان انسان‌ها تنيده شده و كسي ياراي نفي آن را ندارد و امروزه نيز آنها به اين دليل از موسيقي‌شان بيشتر از حاشيه كوير استفاده مي‌كنند. در اينجا، خط بطلان كشيدن و جلوگيري و سدكردن آن به هر دليل ابتدا، تماميت ارضي، آنگاه تقابل فرهنگي و خصومت قومي را به‌دنبال مي‌آورد چنانكه تاكنون تاحدودي به وجود آورده است. اين مثال درست مانند آن است كه ما بگوييم فارس‌هاي حاشيه كوير به جاي لباس سفيد ضد نور و گرماي زياد از پارچه‌هاي مشكي استفاده كنند. اين دستور از مركز بدين معني است كه مردم همه مي‌توانند به خاطر گرما از دست بروند. اينكه باز اشاره كردم كه جغرافيا و سنت، تابعي از اقليم و مختصات ما است به همين دليل است.

                            
مثال ديگري مي‌زنم. در كردستان ساليان دراز است كه موسيقي خانقاهي وجود دارد و اين نوع موسيقي به صورت رسمي در تكيه‌ها و گاهي به صورت خصوصي در منازلي خاص به اجرا در مي‌آيد. در مذهب شيعه بنا به سنت و دستورات ديني اين سنت شنيداري چندان معمول نيست. اگر در بعضي از اين فرقه‌ها سازي زده مي‌شود بسيار خصوصي است. اين سنت طي نزديك به 400 سال جا افتاده و تاكنون هم نه پيران طريقت و نه دراويش با آن مشكل چنداني نداشته‌اند و در غايت به مثنوي خواني و گاهي غزل خواني عرفاني اكتفا مي‌كردند. حال ما مي‌آييم و سنت دراويش مثلا كردستان يا تركمنستان ايران را تعطيل كنيم و نمي‌گذاريم گروهي از مردم اين ايالت‌هاي بزرگ ايران مراسمشان را تداوم بخشند. اين اولين قدم در تعدي به حقوق تاريخي ملت ايران است كه مسلما منجر به نفاق، ازبين رفتن وحدت كلمه مي‌شود .گيلاني‌ها در مراتع برنج به هنگام شالي‌كاري مي‌خوانند و با آن لباس‌هاي رنگي خاص كه يا لباس ملي آنها است به توليد كشور كمك مي‌كنند. حال اگر ما بياييم و بنا به هر دليلي جلوي اين سنت را سد كنيم نتيجه‌اش مسلما صلح و دوستي بين مردم ايالت‌هاي ما را تقويت نمي‌كند. بلكه شرايط نابودي آن را فراهم مي‌سازد. من تلاش مي‌كنم كه بگويم ما كشوري هستيم مانند يك پارچه رنگين زيبا كه دست خداوندي تكه‌هاي ما را بهم دوخته است. اگرچه چهل تكه هستيم در يك هارموني بي‌نظير جلوه كرده‌ايم و تاكنون با سختي‌ها، ستيز‌ها، تعدي‌هاي بيگانگان چه مغول‌ها، تيموريان، افغان‌ها و [در دوران مدرن] آلمان‌ها، انگليسي‌ها، روس‌ها و حتي در مراحلي عرب‌ها و عراقي‌ها جنگيده‌ايم و از تماميت ارضي ايران دفاع كرده‌ايم. من مي‌گويم اگر همه ملت را به دفاع از ايران فرامي‌خوانيم بايد در سود و زيان و احترام به آنها نيز آنها را شركت دهيم. ما نمي‌توانيم شركت سهامي درست كنيم كه تنها در زيان در آن باشيم اما در سود كنار زده شويم. منظور من تنها سود مادي نيست بلكه سود هنري و فرهنگي و احترام گذاردن به آن است. اگر همه جوانان ما به سربازي احضار مي‌شوند پس در سازندگي نيز بايد همه شركت داشته باشند. اگر بگوييم ارامنه نبايد در اين سازندگي شركت كنند، پس بايد به سربازي هم احضار نشوند. اين موضوع‌براي كردها و بلوچ‌ها، خوزستاني‌ها و غيره نيز صدق مي‌كند. دفاع از هنر و فرهنگ هر ايالتي به جرات مي‌تواند جانمايه اتصال و وحدت مردم ايران زمين باشد كه من به عنوان يك هنرمند موسيقي نواز متعهد، آرزومند آن هستم.

با اين مقدمه است كه ما مي‌توانيم وارد تقسيم‌بندي موسيقي‌هاي ايالتي شويم و اين بدان معنا است كه احترام به ارزش‌هاي مردم همه ايالت‌ها، تابع سنت‌هاي قومي است و عدم دخالت مركز. در هر استاني موجب توليد برنامه ‌هنري و فرهنگي تحت نظر متخصصان خواهد شد و اگر اين را بر برنامه و بودجه استاني براي اين منظور در نظر گرفته شود و مركز نيز براي كمبود‌ها، بودجه‌اي كشوري تعيين كند، هنر و فرهنگ نيز احتياج به حمايت مركزي دارد برپايه استقلال استاني كه تابعي است از قانون اساسي كشور به رشد و بالندگي خواهد رسيد. با اين توضيح پس هر ايالتي مانند ايالت‌هاي فارس مي‌تواند همان تقسيماتي را داشته باشد كه ما در مركز داريم كه اهم آنها عبارتند از:
1-‌موسيقي دستگاهي رسمي 2- موسيقي شهري كه تابع سنت هنري و فرهنگي در هر ايالت و شهر مي‌شود. 3- موسيقي حاشيه‌اي 4- موسيقي ده و روستا 5- موسيقي مذهبي 6- موسيقي خانقاهي 7- موسيقي آييني 8- موسيقي زهي - 9- موسيقي بزمي 10- موسيقي روز و پاپ ايراني و منطقه‌اي. هر استاني موسيقي رسمي كشوري دارد مانند زبان فارسي كه همه ايرانيان در مدارس آن را فرا مي‌گيرند. و اين مساله باعث پيوند همه ملت‌ها مي شود. موسيقي رسمي، موسيقي دستگاهي رديف شده‌اي است كه ريشه در تاريخ قومي همه ملت‌ايران بخصوص فارس‌ها دارد. موسيقي رسمي دوم، موسيقي رسمي مردم گيلان است كه تابعي است از زبان و گويش گيلاني، يا در كردستان زبان كردي. اگر فرض را بر اين بگذاريم كه گيلان خود يك استان مستقل است مانند يك كشور (گفتم فرضا) اين استان مسلما يك زبان رسمي كشور دارد پس يك موسيقي رسمي كشوري هم بايد داشته باشد كه اروپايي‌ها بدان موسيقي كلاسيك مي‌گويند و اين موسيقي در همه كشورهايشان با مكاتب مختلف در جريان است. حال در آلمان در موسيقي بتهوون جلوه‌گر مي‌شود، در فرانسه دبوسي و راول، در ايتاليا وردي و پالسترينا و ويوالدي و در آمريكا دورژاك و استراوينسكي و ارون كوپلند و شوئنبرگ.
پس از اين موسيقي رسمي كشوري گيلاني‌ها يك زبان رسمي براي خودشان دارند كه زبان مادري‌شان است و مسلما بخاطر گويش زباني و مخرج‌هاي صوتي‌شان يك <موسيقي رسمي گيلان> هم دارند با سازهاي متفاوت و نحوه اجرا و زيباشناسي متفاوت. در گيلان نيز مانند موسيقي رسمي ما، موسيقي شهري - قصبه‌اي و روستايي (مانند فارس‌ها) نيز وجود دارد. جالب اينجا است كه اين قوم مانند مكاتب‌هنري فارس، شيوه‌هاي گوناگوني هم دارند مانند مكتب موسيقي گيلان بخش ديلمان. اگرچه هنوز اين استان‌ها صورت‌بندي تعريف شده‌اي را رقم نزده‌اند اما به صورت شفاهي و تاريخي، خود مردم اين ديار تفكيك‌هايي براي آن قائلند. مانند موسيقي حاشيه‌درياي خزر يا كوهپايه‌هاي گيلان.
هريك از اين استان‌ها نيز موسيقي مذهبي، آييني، رقص‌هاي روستايي و شهري داشته و اگرچه لباسشان براي ما فارس‌ها و بقيه استان‌ها يك شكل و يكرنگ به نظر مي‌آيد اما در واقع اين‌گونه نيست. آنها در اين زمينه تقسيم‌بندي خودشان را دارند و از طريق لهجه، نوع لباس پوشيدن و موسيقي‌شان خيلي سريع قابل شناسايي هستند.
ديگر استان‌هاي غيرفارس ايران نيز تابع همين موضوع هستند. حال ما فارس‌ها كه در اكثريت هستيم و حكومت مركزي و اكثريت در دست ما است چه بايد بكنيم؟ نحوه برخورد ما مي‌تواند دربرگيرنده نكات زير باشد:
1-‌احترام گذاشتن به آنها 2- در نظر گرفتن بودجه كشوري براي رشد آنها در زمينه فرهنگ و هنر رسمي‌شان البته در درجه اول و حمايت و كمك به آنها براي احياي زبان، فرهنگ و هنر قومي استاني آنها 3- سازماندهي و رابطه‌درست حكومت مركزي با آنها و بالعكس. 4- دادن سرويس عمومي براي رشد فرهنگي به آنها از طريق برنامه‌هاي راديويي و تلويزيوني (يعني راديو و تلويزيون بايد برنامه‌اي مستقل براي استان هاي ايران تهيه كند كه مردم استان‌هاي مقيم تهران مي‌توانند در اين زمينه كمك شاياني به اين امر بكنند. خود مردم گيلان هم بايد راديو و تلويزيون خودشان را داشته و برپايه سنت و رشد تاريخي‌شان برنامه‌هاي ويژه‌اي را طراحي كنند تا اين برنامه‌ها در چارچوب قانون اساسي و رعايت حقوقي از شبكه‌هاي استاني پخش شود.)

                         000795.jpg

مسلما هيچ برنامه استاني نبايد در جهتي باشد كه نزديكي ما و آنها را با فرهنگ و هنر ايران زمين به عنوان يك كشور بهم بريزد و گلوباليزم كشوري و در آينده، منطقه‌اي و به دنبالش جهاني را مخدوش و سد كند. اين‌گونه هر جزء هنر و فرهنگ و انديشه ايراني مي‌تواند با فرهنگ جهاني (منظورم تنها فرهنگ اروپايي و آمريكايي نيست يعني آمريكاي لاتين، چين، روسي، آفريقايي، ژاپني) در ارتباط باشد. ‌
دنياي امروز دنياي گلوبال است. اما به قول ژاك سران بلژيك خطاب به فرانسه، منظور از اروپاي واحد، دنباله روي بي‌قيد و شرط از فرانسه نيست. يا به قول ژاك شيراك، رهبر فرانسه هدف از گلوباليزم، دنباله روي از سياست‌هاي آمريكا نيست. بدين ترتيب بايد هر تصميم گيري كه رشد كشور را به‌دنبال مي‌آورد تابعي از ورودي و خروجي‌هايي باشد كه منافع ملي هر كشوري را در چارچوب منافع جهاني تامين كند. متاسفانه وقتي حكومت‌ها صرفا مركزي مي‌شوند و رابطه گلوبال خود را در كشور با استان‌ها و به دنبالش با منطقه و قاره و جهان از دست مي‌دهند، با شكست بزرگي روبرو مي‌شوند و وحدت عمل و نظر را از دست مي‌دهند.

              165657.jpg
من مي‌خواهم [يا سعي دارم] بگويم: ما در برخورد با موسيقي و هنرهاي استاني در اين 28 سال خيلي ضعيف بوده‌ايم. بايد تعريف درستي براي همه انواع موسيقي داشته باشيم و بايد اين تعاريف تدوين و در اختيار جامعه موسيقي گذارده ‌شود. خستگي كه امروزه پيش آمده به خاطر نداشتن تعاريف علمي درست در عرصه موسيقي است. امروز ما نه از موسيقي رسمي، استاني، روستايي، بومي، آييني، سنتي، مدرن، التقاطي، روز و پاپ، خانقاهي، عرفاني، روحاني، مذهبي، رديفي، دستگاهي و ... تعريف درستي داريم و نه درصدد هستيم به تعريفي نسبتا درست برسيم. به همين خاطر نه حكومت تكليفش روشن است و نه موسيقي دانان و نه جامعه. در تداوم نبود اين تعريف‌ها، دانشكده‌هاي موسيقي و هنر مانند قارچ در هر كوي و برزن و دهات و قصبه‌ها داير شده و اكثرا هم نمي‌دانند كه دارند چه مي‌كنند. امروزه بيشتر استانداردهاي دانشكده‌ها و مراكز علمي هنر سطح‌شان به هم ريخته. اكثر كشورهاي پيشرفته كه سيستم دانشگاهي متعلق به آنها است، با مداركي كه در ايران صادر مي شود مشكل دارند. اكثر ليسانسه‌‌ها در خارج بايد دوباره در سال دوم بنشينند و ليسانس دوباره بگيرند. اين بهم ريختگي و نبود مسووليت و توجه به تخصص‌ها در عرصه‌هاي علمي و هنري كيفيت‌ها را به شدت پايين آورده است.

                           
28 سال از سال 57 مي‌گذرد و ما امروزه مي‌خواهيم با دنياي بين‌الملل يعني جهان پيوسته در سرمايه و تا حدودي در تكنولوژي و هنر و فرهنگ به گفت‌وگو بنشينيم. تا دير نشده همه با هم بايد تلاش كنيم نداشتن سيستم در جايي كه همه دنياي صنعتي از آن به عنوان بزرگترين دستاورد انرژي و ذخيره كردن نيروها و جهت‌يابي حرفه سخن مي‌گويند ما نبايد خودمان را درگير ندانم كاري كنيم. اين كشور متعلق به همه ما است. ايران را بايد ساخت، بايد انتقاد پذير بود و نبايد ترسيد. ترس يعني از دست دادن نفس مطمئنه. دانشجويان ما بايد نيروي فعال علم و هنر باشند.
احترام به استاد كه ما شرقي‌ها مدعي آن بوديم نبايد فراموش شود اين شرق است كه سنت احترام به پير و بزرگتر، استاد و آموزگاران رسيده را تا به امروز با فرهنگ خود حمل كرده است. سره و ناسره را بر مدار علم، منطق، و فكر بايد تشخيص داد. مي‌دانم تعدادي مدرس كم سواد در شريان‌هاي آموزشي به ناچار و به ضرورت در اين 28 سال بر پيكره آموزش عالي دميده شده‌اند كه بايد با احترام و حفظ حقوق مادي و انساني‌‌شان يا در حاشيه قرار گيرند و يا با ارزش‌يابي مجدد به موسسات ديگري انتقال يابند، يا بازخريد و بازنشست شوند. اما با اين هرج و مرج آموزش عالي و دادن دكتراي معادل و افتخاري نمي‌شود در جهان عظيم سرمايه‌وارد شد. من با اميد به رشد، آينده، استقلال و هارموني در ايران بزرگ، منطقه و جهان به كشورم برگشته‌ام و اميدوارم با ياري و همكاري ديگر موسيقي‌دانان متعهد، راه جوانان براي رسيدن به تعالي هموارتر شود. ميدان كار دشوار است، اما بايد تلاش كرد.

 منبع : اعتماد ملی  18تیر1385

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 18:10  توسط حجت ملائی چافی   |