آغاز آشنایی و ارادت
حدود سال ۱۳۵۰ بود که یک روز استاد بهاری تلفن کردند و پس از احوال پرسی گفتند : «چند شب پیش با نورعلی خان برومند بودیم و صحبت شما به میان آمد. آقای برومند گفت : بدم نمی آید که شجریان را از نزدیک ببینم. در ضمن خیلی حرف با او دارم.» آقای بهاری ادامه دادند :«ولی من آنجا چیزی نگفتم بد نیست که قراری بگذاری و بروی نزد برومند. چون می دانم که خیلی دوست داری که چیری یاد بگیری. او هم که استاد خوبیست و می تواند چیزهای زیادی به شما یاد دهد.» از پیشنهاد استاد بهاری استقبال کردم و ضمن ابراز خوشوقتی به ایشان گفتم : «حتما قراری خواهیم گذاشت تا برویم پیش ایشان».دقیقا نمی دانم ولی مدت زیادی از صحبت ما گذشت.استاد بهاری دو سه بار تلفنی با منزل ما تماس گرفته بودند. یا در مسافرت و یا گرفتار کارهای گوناگون خودم بودم و راستش یادم رفته بود به آقای بهاری تلفن کنم. باز یک روز که در خانه بودم آقای بهاری تلفن کردند و گفتند : «فلانی! کجایی؟ هر چه می گردم تو را پیدا نمی کنم. مگر قرار نبود با هم برویم پیش نور علی خان؟ برای اطلاعتت بگویم که الآن چند وقت است که مرکز حفظ و اشاعه ی موسیقی تشکیل شده و زیر نظر برومند عده ای جوان با استعداد هنر جو در آن جا تعلیم می گیرند تا بعدها در دانشگاهها و جاهای حساس دیگر درس بدهند. من هم در آنجا درس می دهم. حدود پانصد نفر عصرها تمرین ساز می کنند و درس می گیرند. البته همه اش روی ردیف های اصیل موسیقی و همان مکتب میرزا و شاگردانش ، با همان شیوه ی درستش کار می شود و می خواهند که موسیقی اصیل فراموش نشود. به همین خاظر است که اینجا زیر نظر نور علی خان برومند تأسیس شده است تا موسیقی خوب پیشرفت کند. چون نور علی خان نمی تواند به کارهای اداری اینجا رسیدگی کند شاگردش دکتر صفوت را پیشنهاد کرده. نورعلی خان می خواهد که آواز هم دوباره راه اصلی اش را پیدا کند. به شما خیلی توجه دارد که بیایی مرکز و ردیف ها را به شیوه ی طاهر زاده یاد بگیری و با انها برنامه اجرا کنی.» گفتم : «من دنبال این فرصتها می گردم ولی نمی دانم جوانهایی که می فرمایید انجا هستند در چه حدی اند و آیا اخلاق من با آنها جور می شود یا نه؟ برای اینکه از استاد برومند چیز یاد بگیرم خیلی مشتاقم ولی برای اجرای برنامه با جوانهایی که تازه به مرکز می آیند باید کمی فکر کنم.» آقای بهاری گفتند : «این جوانها همه شان خوب نوازندگان خوب و با استعدادی هستند و از نظر اخلاقی همه شان انتخاب شده و دست چین اند. اینطور نیست که هر کس به انجا آمد ساز به دستش بدهند. شما یکبار بیا و تمرینشان را ببین می دانم بدت نمی آید.» گفتم : «خیلی خوب ، یک روز قرار می گذاریم و می آیم.»
شب جمعه به همراه استاد بهاری به منزل دوست استاد برومند که در خیابان صاحبقرانیه (پاسداران امروز) بود رفتیم. شش - هفت نفر بیشتر نبودیم. آشنایی ها آغاز شد و از هر دری سخنی به میان آمد تا نوبت به ساز و آواز رسید. استاد فرمودند :«آقای بهاری! حالا یک چیزی بزنید آقای شجریان هم اگر حالش را دارد یک چیزی بخو.اند. صدایش را از رادیو شنیده ام حضوری اش را هم ببینم!» عرض کردم : «شرمنده ام. این جسارت از من نمی آید.» گفتند : «تعارف را کنر بگذار و بخوان!» گفتم : «به چشم.»
مانده بودم که چه بخوانم که بد نباشد و نورعلی خان بپسندد. چون کسی که آوازخوانهای خوب دیده و دوست نزدیک طاهر زاده بوده از هز آوازی خوشش نمی آید. در همین فکر بودم که استاد بهاری کمانچه را در افشاری کوک کرد و شروع به نواختن کرد. یکی دو غزل را از ذهن گذراندم و مردد بودم که کدام را بخوانم. به خودم گفتم بهتر است بی گدار به آب نزنم و درسی را که از یکی از استادانم گرفته ام بخوانم. شروع به خواندن کردم و با حساب خودم بد هم نخواندم. افشاری را با تمام پستی بلندی هایش خواندم. صدایم نیز همراهی کرد.
وقتی تمام شد کفی زدند و لحظاتی به سکوت گذشت. بعد استاد بهاری گفتند : «ماشاءلله آقای شجریان صدایت خیلی رساست ها!» بلافاصله نورعلی خان گفت: «آره ولی نمی دانم چرا اینقدر شعرها را گشاد گشاد می خواند! همه ی این آواز خوان ها عادت کرده اند که هی سیلاب ها را بکشند. فکر می کنند اگر کلمات را بشکنند می شود آواز! در حالی که درست برعکس است.»
در همین زمینه صحبتهای دیگری نیز پیش آمد. بعدا که هر یک از حاضران با هم به صحبت مشغول شدند نورعلی خان – بطور خصوصی – گفت : «دوست داری که آواز خواندن را طوری یاد بگیری که جایی در بین گل سرسبدهای آواز پیدا کنی؟» گفتم : «البته که می خواهم!» استاد سپس گفت:«کاری می کنم که در دانشگاه تدریس کنی. منتها باید دنبالش را بگیری.» عرض کردم:«به چشم.حتما.»
بعد از شام دوباره آقای بهاری – که موقع را مناسب دید- کمانچه را برداشت و بیات زند را شروع به نواختن کرد. این بار با آشنایی بیشتر به حال و هوای نورعلی خان غزلی را مناسب حال مجلس انتخاب و سعی کردم نکته ای را که استاد سر شب فرموده بود رعایت کنم. به این جهت کمی بهتر خواندم. وقتی تمام شد دیدم نورعلی خان می خواهد چیزی بگوید ولی حرفش را همینطور نگاه داشت و ضمن اینکه با سر انگشتان دو دستش روی فرش می زد و کمی هم صورتش سرخ شده بود با یکی دو سرفه ی کوچک سینه اش را صاف کرد. همه منتظر بودند. چون می دانستند که استاد می خواهد چیزی بگوید و دارد مرتب روی حرفش فکر می کند. بالاخره سکوت شکست و گفت : «این اقای شجریان اگر بیایند و کار کنند تمام خواننده ها را می گذارند توی جیبش! بیا.بیا و پشت این کار را بگیر. من هم هستم. همه را بهت یاد می دهم. ایرادهایت هم درست می شود. سعی کن دیگر با صدادزده نخوانی! تو صدا داری. ولش کن! جلو صدایت را نگیر.»
در حالی که خیلی خوشحال بودم از این که نورعلی خان این اطمینان را به من داده گفتم : «به چشم. با کمال میل.»
با استاد در مرکز حفظ و اشاعه
یکشنبه ی سه روز بعد با استاد بهاری به مرکز رفتم.لطفی و علیزاده و فرهنگ فر و ذوالفنون و طلایی و کیانی و گنجه ای و مقدسی و چند تن دیگر از بچه ها را در آنجا دیدم که بعدها هرکدام جایگاه خاصی در نوازندگی پیدا کردند. روز اول به آشنایی با یکایک دوستان گذشت. دکتر صفوت هم کلی راجع به هدف های مرکز و شیوه ی فعالیت آینده ی آن توضیح داد و از اینکه من هم به جمع مرکزیان اضافه شدم اظهار خوشحالی کرد.
از آن روز به بعد سه روز –مرتب- به مرکز می رفتم. وقتی به کلاس استاد برومند رفتمدیدم آقای رضوی سروستانی هم آنجاست و دستگاه سه گاه را – که تقریبا اواخرش بود – درس می گرفت. نورعلی خان که فقط با ما دو نفر می خواست کار کند گفت :«از امروز ماهور را به شیوه ی طاهر زاده کار می کنیم.» و درس را شروع کرد :
«باغبان ... باغبان ... باغبان ... باغبان حرامت باد زین چمن چو من رفتم»
هر کلمه را که می گفت من نیز تکرار کردم. گاهی می گفت «نشد» و دوباره تکرار می کرد. خلاصه اگر ده بار هم بود تکرا می کرد و تا مطابق میلش نمی گفتی سراغ کلمه ی بعد نمی رفت. بعد از حدود یک ساعت که درس را خوب یاد می داد یک بار هم برای ضبط کردن می خواند و می گفت :«بقیه اش را آنقدر باید بخوانی و اجرای خوب و درستش را تکرار کنی تا ملکه شود. در ضمن سعی کن کمتر در رادیو یا در جاهای دیگر به شیوه ی گذشه ات بخوانی. زیرا کار درست نمی شود. و شیوه را نمی توانی یاد بگیری.»
به همین خاطر در روزهای اول ، بیش از یک مصراع یا یک مجموعه ی تحریر ی را درس نمی داد. من هم برای اینکه درسها را بهتر یاد بگیرم آن قدر در منزل و اتومبیل و هرجا که بودم تکرار می کردم که حتی بچه هایم که کوچک بودند یاد گرفته بودند و با من می خواندند. بعد از ماهور و راک ها نوبت به دستگاه همایون رسید.
برنامه ی حافظیهدر همین ایام اصرار شده بود که بچه های مرکز در برنامه ی حافظیه ی شیراز شرکت کنند. آقای برومند و بچه ها مخالف بودند زیرا هنوز آنطور که باید،نوازندگی ها به پختگی قابل ملاحظه ای نرسیده بودند که بتوانند خوش بدرخشند. سرانجام نورعلی خان مجبور شد بچه ها را یک ماه مانده به برنامه هر روز بیاورند و تمرین کنند. قرار شد من و رضوی هر کدام آوازهایی را که کار کرده ایم – من ، ماهور و رضوی اصفهان را- قسمت به قسمت با اعضای گروه کار کنیم تا یکی کی یاد بگیرند و آواز را به درستی جواب دهند.
بچه های مرکز دو گروه شدند.یکی به سرپرستی محمد رضا لطفی و دیگری به سرپرستی جلال ذوالفنون مشغول تمرین شدند.. علیزاده ، فرهنگ فر ، مقدسی و یکی دو نفر دیگر در گروه لطفی بودند که من هم قرار شد با این گروه همکاری کنم. گنجه ای ، کیانی ، حدادیان و یکی دو تای دیگر با جلال ذوالفنون بودند که رضوی هم تمرینات خود را با آن گروه شروع کرد.آقای برومند نیز سر تمرین ها راهنمایی می کردند که چگونه می شود با ساز، جواب آواز را داد. بالاخره ایام کنسرتها فرا رسید و هر کدام از دو گروه در شبی خاص در حافظیه برنامه را اجرا کردیم.به نظر من اجراها خالی از اشکال و خامی نبود ولی چون اصیل ترین نمونه ی ساز و آواز ارائه می شدتا اندازه ای مورد توجه قرار گرفت.
در جلسه ای که پس از برنامه ها در تهران داشتیم نور علی خان گفت : «ما به این زودی نمی بایست خود را آفتابی می کردیم.حداقل سه سال وقت می خواست. ما سال دیگر در این برنامه یا برنامه های دیگر شرکت نخواهیم کرد،زیرا هنوز کاری که می خواهیم انجام دهیم جا نیافتده است.»
مبارزه با خودسری ها و ... اخراج از مرکز!
کلاسها و درسها ادامه پیدا کرد. گاهی یکی از اساتید موسیقی به مرکز می امد ، با اعضای مرکز دیدار می کرد، سازی نواخته می شد و درباره اش صحبت می شد. ناگفته نماند که طبق اساسنامه ی مرکز ، اعضای ان در استخدام رسمی بودند و هنرجویان ضمن اینکه درس فرا می گرفتند حقوق هم دریافت می کردند. صفوت رئیس مرکز ، در ان ایام با من صحبت کرد که همکاری ام را با رادیو و تلویزیون قطع کنم و برنامه ای نداشته باشم و مثل بقیه بیایم از مرکز حقوق بگیرم. در آن موقع من از رادیو حقوق مرتب ماهیانه دریافت نمی کردم ولی به شکل قرارداد و برای هر جلسه حق الزحمه ای می گرفتم که در آغاز کار در رادیو جلسه ای دویست تومان بود و در اواخر آن – حدود سال 1355- به جلسه ای هفتصد و پنجاه تومان رسیده بود. بین دو تا شش برنامه هم در ماه اجرا می کردم. به هر حال چیزی که به دستم می رسید کمک خرجی بیش نبود. من در اصل کارشناس رسمی وزارت کشاورزی بودم و آزادی ام را به هر چیز دیگری ترجیح می دادم. این بود که دیدم اگر به مرکز بیایم مثل بقیه بچه ها کاملا محدود می شوم. از این رو به پیشنهادهای صفوت اهمیتی ندادم ، ضمن اینکه وعده و وعیدهایی که بچه ها می دهد فقط حرف است. از طرفی رئیس مرکز شنیده بود گهگاهی با بچه ها دور هم هستیم گفته ام که همه ی این وعده ها دل خوش خنک کنک است و خیلی نباید خوش باور بود،چرا که سازمان رادیو و تلویزیون و مرکز وابسته بدان مرد عملِ مدینه ی فاضله ای که جنابشان تصویر می کنند و به بچه ها نوید می دهند نیستند. همچنان که همه ی بچه دیدند که پیش بینی های من درست بود.
نورعلی خان که هدفی جر تعلیم و پرورش بچه ها نداشت و دستش هم از کارها و تصمیم ها و روابط اداری کوتاه بود در این زمینه ها محلی از اعراب نداشت و در مقابل تصمیمات یک جابه ای که صفوت می گرفت جز ناراحتی درونی کاری از دستش برنمی آمد.
در یکی از روزها رئیس مرکز که علاقه به یکی از دودمان های متصوفه داشت جزو برنامه های بازدید اساتید از مرکز ، دیدار با یکی از دوستانش را – که گویا از دراوش بود – گذاشت. قرار بود ایشان پیرامون "عرفان و موسیقی" و "موسیقی عرفانی" سخن بگوید. جلسه با حضور نورعلی خان،صفوت و بقیه ی بچه های مرکز همراه با احترام شایسته ای نسبت به آن مهمان شتکیل شد که ایشان هم در سکوت مطلق حضار نزدیک به دو ساعت سخن گفتند.
بعد از پایان این نشست که شاید زمان پرسش و پاسخ فرا رسیده بود نورعلی خان که حوصله اش کاملا سر رفته بود با حالتی نزدیک به اعتراض گفت :«امروز راجع به همه چیز صحبت شد جز موسیقی که قرار بود در موردش صحبت شود! پس موسیقی جایش کجاست؟» صفوت با دستپاچگی-مثل همیشه مچ مچ کنان- گفت :«قرار شده که در جلسات بعدی راجع به موسیقی صحبت بفرمایند.»
من که سالهای زیادی از دوران کودکی و نوجوانی – و حتی جوانی – ام را در لسات دینی فراگیری مسایل شرع گذرانده بودم مهر همیگی را از دهان برداشته و گفتم :«ما برای فراگیری موسیقی و شناخت بیشتر عرفان موسیقی و استفاده از اساتید این هنر آمده ایم.برایمان مغتنم است که در این جلسات پیرامون موسیقی و مسائل اجتماعی و شالوده ی این کار صحبت شود نه چیز دیگر!» بچه نیز تقریبا همین نظر را داشتند.لطفی هم سخت معترض بود. بعضی که آزاده تر یودند به طریقی موافقتشان را با اعتراض آقای برومند و من و لطفی ابراز کردند ، ولی چند نفر که خیلی از صفوت چشم می زندند سرها را به زیر انداخته و هیچگونه واکنشی در جهت موافق یا مخالف نشان ندادند.
جلسه آن روز تمام شد.پس از چند روز که به مرکز رفتم داوود گنجه ای مرا به گوشه ای خواند و گفت :«آقای شجریان! با عرض شرمندگی و معذرت نمی دانم چرا صفوت این ماموریت را به من داده و گفته به تو بگویم که دیگر به مرکز نیایی.» بعد با خنئه و تمسخر گفت :«لابد چون من از همه پر رو تر بودم این ماموریت را به من داده!» گفتم : «چرا خودش نگفت.چرا از آن روز خودش را از بچه ها پنهان نگاه می دارد و هر وقت که به مرکز می رود فورا به اتاقش می رود و مثل سابق به میان بچه ها نمی آید؟» داود در حالی که لحنش مثل همیشه پر از شیطنت های خاص خودش بود گفت : «از بس اخمو و بد عنقی. مثل اینکه ازت می ترسد! از اولش هم تو را دوست نداشت.حالا تو یک چند وقتی نیا تا آبها از آسیاب بیافتد.چون خود برومند هم از این مساله ناراحت است.» گفتم :«به درک که دوست ندارد! مگر من به خاطر اون اینجا آمده ام؟ من فقط برای استفاده از برومند می آیم و به همین جهت هم از ابتدا نخواستم حقوقی از اینجا بگیرم و گول حرفهای این آدم را هم نخوردم. می روم در جای دیگر از نورعلی خان درس می گیرم. اینجا را هم که دوست دارم فقط به خاطر شما بچه هاست.ناراحت نباشید و فکر نکنین که من کوچکترین ناراحتی از این مساله دارم.ابداً.»
بعد از ساعتی استاد برومند برای تدریس وارد مرکز شد ، با بچه ها احوال پرسی کرد و به اتاقش رفت. نزد ایشان رفتم و گفتم : «آقا! صفوت به بچه ها گفته که من دیگر به مرکز نیایم. درست است؟» گفت :«آره. صفوت معتقد است که تو ذهن بچه ها را خراب می کنی و نمی گذاری که حرفهایش را باور کنند. برای همین است که پایش را در یک کفش کرده که یا تو به مرکز بیایی یا او. حالا تو چند وقتی به اینجا نیا.بیا خانه تا کارمان را ادامه دهیم و ببینیم چه پیش می آید.» گفتم :«من برای استفاده از شما هر جا بفرمایید می آیم.»
ادامه آموزش در خانه استاد
از آن روز دیگر به مرکز نرفتم و هفته ای یک یک جلسه،روزهای چهارشنبه به منزل نورعلی خان می رفتم و درس می گرفتم.از همیان موقع بود که صمیمیت من با نورعلی خان بیشتر شد و اغلب در جلسات خصوصی که با دوستانش داشت،من هم بودم. ضمنا تکالیف درسی مرا هم بیشتر کرده بود. دو ماه بیشتر از بیرون آمدنم از مرکز نمی گذشت که لطفی و فرهنگ فر و کیانی هم با صفوت مسئله پیدا کردند. آنها هم دیگر به مرکز نرفتند و فعالیتشان را در ساختمان مرکزی تلویزیون با خانم فوزیه مجد برای تحقیق در موسیقی فولکلوریک و روستایی ادامه دادند. چند ماه بعد یکی دو تا از بچه های دیگر هم از مرکز بیرون آمدند.خلاصه اینکه در طول دو سال اغلب بچه ها از مرکز استعفا کردند،ازجمله حسین علیزاده ، داریوش طلایی و چند نفر دیگر.
من و لطفی همچنان به منزل برومند می رفتیم و هر کدام جداگانه درس می گرفتیم لطفی برای اینکه با شیوه ی جواب آواز بیشتر آشنا شود اغلب روزهایی هم که من درس می گرفتم حاضر می شد و در گوشه ای با سه تار – به طور زمزمه – درس ها را دنبال می کرد. نورعلی خان وقتی می دید بچه ها یکی کی از مرکز استعفا می دهند و ضمنا خودش هم ناراحتی هایی از صفوت داشت دیگر علاقه ای به مرکز نشان نداد و کم کم رابطه اش را با مرکز قطعه کرد و سرانجام استعفا داد و نرفت.
استاد به رادیو هم نرفت
چندی بعد قطبی اصرار داشت که آقای برومند به رادیو برود و موسیقی رادیو و تلویزیون را زیر نظر بگیرد. وقتی استاد ماجرا را به من گفت ، گفتم : «آقا! مبادا این کار را بکنید.هیچ وقت تن به چنین اشتباه بزرگی ندهید.» گفت:«چرا؟» عرض کردم : «فکر می کنید اگر شما الان به رادیو بروید میدان ارگ را برای شما چراغانی و سر راه تان را قالی فرش می کنند و هنرمندان هم همگی به پیشوار می آیند،اظهار شادمانی می کنند و از فردا هر طرحی که بدهید بی چون و چرا به اجرا می گذارند؟» گفت : «نه.من این توقع را ندارم ولی بالاخره باید کار را از یک جایی شروع کرد تا درست بشود.»
در اینجا بود که با تفصیل بیشتری استاد را در جریان گذاشتم و گفتم :«آقا! در مرکز که همهی بچه ها جانشان را برای شما می دادند و رئیس آنجا هم یک وقت شاگرد شما بوده اینطور شد. شما در رادیو چکار می توانید بکنید؟ در آنجا غیر از من و لطفی و ابتهاج دوست دیگری ندارید . بقیه یا خوشحال نیستند و بی اعتنایی می کنند یا دشمنی را با شما آغاز خواهند کرد و نخواهند گذاشت شما کار کنید. همچنان که وقتی هوشنگ ابتهاج به رادیو آمد با کارشکنی و توطئه و بدگویی و تهمت ، بلایی به روزگارش آورده بودند که یک روز وقتی مرا در راهروی رادیو دید بدون جواب سلام و در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود با یک دنیا ناراحتی و عقده در گلو به من گفت :«آقای شجریان! من برای خدمت به موسیقی اصیل و شما هنرمندانی که وارث آن هستید آمده ام. چرا همه – حتی هنرمندان طراز اوا و اساتید- با من جبهه چیری می کنند و هیچ کس حاضر به همکاری نست؟ اصلا چرا چنین مسئولیتی را قبول کردم؟ اصلا چرا به رادیو آمده ام؟ به من چه که بیایم و خودم را سپر بلای هنرمندانی کنم که خوب هایشان با من به این شکل رفتار کنند و با لحنی که از آنها توقع نمی رود با آدم صحبت کنند. و در حالی که سعی داشت اشکهایش را از من پنهان بدارد فرا صورتش را برگرداند و رفت. با شما هم همین رفتار را خواهند کرد بلکه بدتر. من صلاح نمی دانم که آرامشتان را برای کاری که بی نتیجه است از دست بدهید.»
خلاصه، از این دست مطالب و آنچه که خود تجربه کرده بودم به نورعلی خان گفتم. استاد در حالی هم که کمی هم عصبانی و نارحت شده بود گفت :«اگر اینطور است غلط می کنم که پایم را در رادیو بگذارم. از همین جا هم می توانم کارم را بکنم.» و حاضر نشد به رادیو برود.
برادرم جواد در محضر استاد
هفته ی بعد به آقای برومند تلفن کردم و اجازه گرفتم تا برادرم جواد را که برای تحصیل عازم آمریکا بود و دوست داشت پیش از رفتنش آقای برومند را ببیند نزد ایشان ببرم.رفتیم و نور علی خان پرسید :«برادرت هم می خواند؟» گفتم:«گاهی اوقات» گفت :«صدایش چطور است؟» گفتم :«باید بشنوید» استاد رو به جواد کرد و گفت :«بخوان ببینم.» جواد هم گفت :«پس لطفا با سه تار راهنمایی بفرمایید.» نورعلی خان به من گفت:«سه تار را بده.» سه تار را به دستش دادم. سه گاه کوک کرد و درآمدی شروع کرد.جواد هم به خواندن آغاز کرد. دیدم لبخندی به گوشه ی لب نورعلی خان آمد. خط اول را که جواد خواند استاد به من گفت :«تو بخوان ببینم.» یک خط هم من خواندم. دوباره به جواد گفت :«بخوان.» او هم خواند. استاد زیر لب گفت :«عجیبه!» بعد به من گفت : «تو بخوان.» و من هم خواندم. رو به جواد کرد و گفت : «مویه را بخوان.» جواد خواند. در اینجا استاد به من گفت :«تو بخوان ببینم.» خواندم. خنده اش بالاتر شد و گفت «عجیب است. مگر می شود دو تا صدا اینقدر به هم شبیه باشند؟»
این را اضافه کنم که گوش نورعلی خان در شناخت صدا به شکل معجزه آسایی قوی بود و اگر فی المثل ده تا سه تار را که قبلا صدای شان را شنیده بود یکی یکی برایش می زدند فورا می گفت که هر کدام اسمش چیست یا ساخت چه کسی ست.این تشخیص را تا به حال در کسی جز ایشان نداده ام.
به جواد گفت :«حالا مخالفش را بخوان.» مخالف یکی از مقامهای بزرگ سه گاه است که در قسمت اوج آواز سه گاه اجرا می شود. جواد خواند و استاد به من گفت : «حالا تو بخوان.» تا من شروع به خواندن کردم لبخندی به لبش آمد ، سرش را بالا آورد ، ابروهایش را بالاکشید و گفت :«ها ... فرق این جاست!» وقتی آواز تمام شد به جواد گفت :«اگر کار کنی خوب می شوی.اوج بیشتر بخوان تا صدایت روان شود.حیف که داری به آمریکا می روی والا فکری برایت می کردم.به هر حال، سفرت به خیر.»
طرح ناکام موسیقی برای کودکان
جلسات درس همچنان ادامه داشت.روزی به نورعلی خان پیشنهاد کردم:«آقا! آدم بزرگ ها را رها کنید و بیایید طرحی پیاده کنیم و تعلیمات موسیقی خوب ایرانی را از مدارس کودکان شروع کنیم.معلمان موسیقی برای مدارس فراوان اند.کافیست ان نوع موسیقی که باید به کودکان داده شود به معلمان یاد دهند تا نت کنند و در مدرسه ها آموزش دهند.این همه رنگ های خوب ردیف و رنگ هایی که قدما ساخته اند و مقدار زیادی هم آهنگهای شاد قدیمی داریم که می شود شعرش را عوض کرد و مطابق میل کودکان درآورد. مقداری هم موسیقی برای کودکان زیر نظر شما ساخته شود تا مورد استفاده قرار گیرد. یقین می دانم این قطعات با دقت و سلیقه ای که شما دارید انتخاب شوند مورد توجه کودکان قرار خواهد گرفت.» به هر حال آنچه از پیش در این زمینه درباره اش اندیشه کرده بودم پیشنهاد دادم.استاد پس از کمی فکر گفت :«باید درباره اش بیشتر فکر کنم.همین طوری نمی شود.» گفتم :«همه هستند. کمک می کنند.منتها باید شالوده ی کار را درست ریخت.» استاد گفت:«من با کسی که کار در دست اوست صحبت می کنم تا ببینم مرد این کار هست یا نه.چون این طرح بودجه ی زیادی می خواهد و بالاخره معلمین باید حقوق بگیرند.ممکن است از نظر تامین بودجه به اشکال برخورد کند.» آن روز و یک جلسه ی دیگر هم باز پیرامون این موضوع صحبت شد و ... سرانجام در بایکانی خاطره ها دفن گردید.
آخرین رنج استاد... و واپسین دیدار
سه یا چهار هفته ی بعد طبق معمول روزهای چهارشنبه که ساعت پنج به خانه ی استاد می رفتم وقتی وارد اتاق کوجک درس شدم نورعلی خان گفت:«امروز درس نداریم.خانم افشار مرا برای شنیدن کنسرت به کاخ گلستان دعوت کرده. گویا ارکستر سمفونیک می خواهد قطعه ای را که روی شعر حافظ گذاشته اند کنسرت بدهد. حسین سرشار هم می خواند.چایی ات بخور تا برویم ببینیم چه گلی به سر حافظ زده اند.»
غروب 29 دی 1355 که هوا خیلی سرد و برف سنگینی تمام تهران را در خود گرفته بود به سوی کاخ حرکت کردیم. موقعی که از پله های کاخ بالا می رفتیم و من زیر بغل نورعلی خان را گرفته بودم در پاگرد پله ها لحظه ای ایساد، نفس عمیقی کشید و گفت :«پیری رسید و نوبت طبع جوانی گذشت.» بعد با خوشحالی و اظهار رضایتی که در چهره اش بود گفت:«نه! ولی چند وقت است حالم خیلی خوب است.» بقیه ی پله ها را بالا رفتیم و در سالن انتظار که نزدیک صد نفر انجا بودند نشستیم. بعضی ها عکس می گرفتند اما نه از ما، از این طرف و آنطرف. بعدا یکی دو عکس هم از من و نورعلی خان گرفتند.استاد که کمی ناراحت شده بود گفت:«چقدر عکس می گیرند این ها!»
نیم ساعت بعد برنامه شروع شد. ابتدا گروه کر خانم گلنوش خالقی کنسرت دادند.کار خیلی خوبی بود.نورعلی خان عم نسبتا خوشش آمده بود، چون یکبار به من گفته بود:«مثل اینکه دختر خالقی خیلی زحمت کشیده.»
بعد ارکستر سمفونیک به صحنه آمد و رهبر همیشگی اش (که الحمدلله از بس خوش حافظه ام امش را هیچ وقت به یاد نمی آورم!) برنامه را آغاز کردند.حسین سرشار هم مثل همیشه صدایش گوش نواز و پر غرور بود اما... یکی چیز در این میان لنگ بود و آن اینکه موسیقی برای شعر حافظ نبود و نمی بایست این کار را با شعر حافظ می کردند،زیرا زبان اپرا زبان دیگریست و موسیقی حافظ و سعدی هم موسیقی دیگر.
سکوت فراخور حال کنسرت بر سالن حکم فرما بود. نورعلی خان با دقتی که به نظر می آمد از همه ی دنیا و خودش بی خبر است گوش می داد،چون می بایست به این کار نظر بدهد. الحق والانصاف در قضاوت قاضی بسیار خوبی بود و به اصطلاح ما بی رودربایستی و رک نظر می داد و از نظر سلیقه و شناخت گوهر زیبای موسیقی سرآمد زمانش بود. بعدها که حرفها و نظراتش را دربارهی موسیقی به یاد می آورم می دیدم سلیقه و نظرش دقیقا مفید و درست بودند.
به هر حال او را زیر نظر داشتم و حالاتش را کنجکاوانه دنبال می کردم.گاهی سخت برافروخته می شد و زمانی هم رنگ می باخت.معلوم بود متلاطم است و در وجودش انقلابی است. چیزی نمی گفت و با دقت گوش می کرد. بعد از آن چند قطعه ی دیگر هم اجرا شد که شنیدنی بودند. برنامه که تمام شد هنگام خروج از سالن ، خانم افشار که در سراسری سالن سر راه برومند ایستاده بود پیش آمد و گفت:«استاد! خیلی ممنون که تشریف آوردید.دلم می خواهد نظرتان را در مورد این برنامه بشنوم.» برومند که همیشه صاف و مرتب می ایستاد و هنگام صحبت سرش را نیز بالا می گرفت و شمرده و متین صحبت می کرد درحالی که از فرط ناراحتی کمی صدایش می لرزید گفت:«در این باره خیلی حارفها با شما دارم.باشد برای بعد.فعلا وقتش نیست.شب بخیر.خداحافظ.»
از پله ها پایین آمدیم.استاد را سوار اتومبیلم کردم و به سوی منزل ایشان به راه افتادیم. لحظاتی با سکوت می گذشت. معلوم بود که نور علی خان هنوز سخت در فکر این برنامه و حرفی ست که بعدا باید به تهیه کننده ی آن بگوید. از این رو ساکت بود و من نیز چیزی نمی گفتم. بعد از بیست دقیقه که نزدیک منزل رسیده بودیم سکوت را شکست و گفت:«این ها حالا کارشان به جایی رسیده که شعر حافظ را مسخره می کنند» و ساکت شد.
به منزل که رسیدیم نورعلی خان ساکت شد و با کلید، در بزرگ چوب یباغی را که ساختمان مسکونی در انتهای آن بود گشود و من استاد را در حالیکه زیر بغلش را گرفته بودم که مبادا زمین یخ زده و پر از برف مزاحمتی برایش ایجاد کند تا دم در ساختمان همراهی کردم. ساعت حدود ده و نیم شب بود.استاد موقع خداحافظی گفت : آقای شجریان!پیر شی الهی.خیلی ممنون.شب بخیر.» من هم شب بخیر گفتم و خداحافظی کردم.
دی 1355 ... ماه ماتم و عزا
صبح روز بعد ساعت نه بود که ابتهاج تلفن کرد و با تاسف گفت:«آقای شجریان! خبر بدی برایت دارم.» گفتم:«چه شده؟» گفت:«دیشب رضا ورزنده فوت کرد.» برایم باور کردنی نبود. چون روز پیش در رادیو به ابتهاج گفته بودم :«آقا چند سال است که برنامه ای با ورزنده نداشته ام. لطفا اولین برنامه ام را با ایشان بگذارید.» ابتهاج هم استقبال کرد و گفت:«بله. راستی در گل های تازه اصلا با ورزنده برنامه نداشته ای. یکشنبه عصر که قرار ضبط داریم ورزنده را دعوت خواهم کرد.» از ابتهاج پرسیدم:«به چه علتی فوت شده؟» گفت :«در یک مهمانی سکته کرده.» بعد اضافه کرد:«همه را باید خبر کنیم و فردا جنازه اش را تشییع کنیم و به خاک بسپاریم.با هم در تماس باشیم.من به سراغ خانواده اش می روم تا ببینم کجا می خواهند ذفنش کنند.»
آن روز خیلی پکر بودم.تمام خاطراتی که با ورزنده داشتم همه جلو چشمانم رژه می رفت. ورزنده پنجاو چهار سال بیشتر نداشت. در نوازندگی سنتور هم خیلی توانا و سریع الانتقال بود و در همکاری و همنوازی و بداهه نوازی مطلب را زود می گرفت و هماهنگ می شد. من شیوه ی نوازندگی اش را خیلی دوست داشتم. از همه مهمتر اینکه انسان خوب و بی آزاری بود.آن روز دلم می خواست گریه کنم. ساعت هشت شب به اتاقم رفتم، سنتور را پیش کشیدم و به یاد او مقداری زدم و گریستم.بعدا تا نیمه های شب با یاد او و تاملات روحی ام بیتوته کردم و خوابیدم.
فردای آن روز دوباره تلفن زنگ زد.باورتان نمی شود که ابتهاج با چه نگرانی و عجله ای گفت:«آقای شجریان! برایت خبر بد دیگری دارم.برومند مرد!» مات و مبهوت مانده بودم. زبانم بند آمده بود. گیج شده بودم. به تته پته افتاده بودم. گفتم :«آقا! شوخی نکنید.» گفت:«شوخی ام چیست آقا ! نور علی خان مرد! تمام شد!» گفتم:«آخر چه شده ؟ من پریشب تا ساعت ده ونیم باهاش بودم. حالش خیلی خوب بود. از همیشه هم بهتر بود!» گفت :«دیشب ساعت هفت و نیم در منزل به خانمش می گوید : تشنمه ام. یک لیوان آب بده. خانمش می رود از آشپزخانه آب بیاورد و برمی گردد می بیند نورعلی خان سرش پایین افتاده و دارد خِر خِر می کند. بلندش می کند و می بیند حالش خیلی بد است. سراسیمه دیگران را خبر می کند. به دکتر و اورژانس هم تلفن می زند. وقتی دکتر می آید می بیند نورعلی خان تمام کرده!» گفتم:«عجب بد بختی ست! عجب فاجعه ای ! دیروز خبر مرگ ورزنده، امروز هم برومند! دی ماه امسال چه دشگون و لعنتی بود. این پنجمین ضایعه ی این ماه است! پنج هنرمند و موسیقی دان در یک ماه مردند و رفتند! چه باید کرد؟» گفت :«فردا تشییع جنازه از منزل برومند خواهد بود.»
روز بعد که جمعه بود برومند در گورستان ظهیدالدوله ، جایی که بیشترین استادان و هنرمندان صاحب نام گذشته در آن آرمیده بودند،به آرامش ابدی سپرده شد.من هم از شدت تاثر، هنگام خاک سپاری ، عنانم از دست رفت و یکی دو بیت بدرقه ی راه او که بهترین مربی و معلمم بود کردم:
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
او مرد بزرگ موسیقی ما و استاد شایسته ای بود که حقی بزرگ بر گردن همه ی شاگردانش دارد. اگر برومند زنده بود،به یقین، وضع موسیقی ما از این بهتر بود. روانش شاد و یادش همیشه زنده باد.همشهری،5 و 6 بهمن 1373 (به نقل از کتاب لطیفه ی نهانی - صص : ۱۸۹-۱۹۹ برگرفته از وبلاگ کرشمه 

