|
|
|
|
|
حسين تهرانی, استاد یگانه ضرب
این روال به همین صورت ادامه داشت تا وقتی که «حسین تهرانی» پا به عرصه موسیقی گذاشت. تا جایی که توانست سرنوشت این ساز را تغییر دهد. حسین تهرانی در سال ۱۲۹۰ خورشیدی در تهران دیده به جهان گشود. از نوجوانی به تمبک علاقمند شد ولی چون در خانواده ای متعصب زندگی می کرد, نمی توانست عشق خود را به تمبک آشکار سازد. به همین دلیل به یادگیری تمبک به صورت مخفیانه و آنهم در نزد خود پرداخت. یعنی اولین استادش, خودش بود! اولین تمبک وی نیز, گلدانی بود که ته آن را سوراخ کرده بود و روی آن را پوست کشیده بود. تهرانی با وجود چنین مشکلاتی به یادگیری تمبک پرداخت و در کنار آن, به دلیل وضع اقتصادی بد خانواده, به کار کردن نیز مشغول شد. وی ابتدا نزد حسین خان اسماعیل زاده (نوازنده مشهور کمانچه) رفت و ردیف موسیقی را از وی آموخت.
در همان دوران بود که تهرانی برای اولین بار, اقدام به ساخت قطعاتی مستقل مخصوص تمبک از جمله «دیزل» و «قطار» کرد که اجرای آن بر روی تمبک بسیار مشکل بود. اقدام نوین و مفید دیگر تهرانی در زمینه تمبک, تشکیل یک گروه تمبک بود. وی در این گروه, قطعات مختلف ساخته خود را برای دو یا سه گروه تنظیم کرده و سپس آن را اجرا می نمود, که بسیار نیز مورد استقبال قرار گرفت. شهرت و معروفیت وی به آن حد رسید که بارها از وی دعوت شد تا در خارج از کشور به تکنوازی ضرب بپردازد.
اقدامات هنری استاد تهرانی, آنقدر گسترده است که بیان آن در این مجال نمی گنجد ولی همین بس که اگر تلاشهای وی نبود, معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظار تمبک و موسیقی ایرانی بود. در غم فراق او, شعرها سرودند و آهنگها ساختند, اما کمتر اثری است که به زیبایی قطعه «به یاد حسین تهرانی» برسد که استاد فرامرز پایور آن را برای ارکستر سازهای ملی و گروه تمبک ساخت و اجرا نمود. به یاد دورانی که با هم بودند...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 10:53 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
کوه از اين قصه پر غصه به فرياد امد آه و آه از دل سنگ تو صداي تو كجاست ؟
![]() براي استاد محمدرضا شجريان :
غزلي كه خوانديد ، بخشي از شعري است كه هوشنگ ابتهاج براي محمدرضا شجريان سروده است . برگزفته از وبلاگ دل آواز |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385ساعت 14:21 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 6:56 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|||||
|
زير سايه او
پرويز مشكاتيان
سايه ام، ديوار بودم كاشكى
تكيه گاه يار بودم كاشكى سايه، در ايام شباب، اين چُنين مرواريدگونه، كلمات را كنار هم مى نشاند، حالا كه ديگر مگو و مپرس. زندگى زيباست اى زيباپسند زنده انديشان به زيبايى رسند آنقدر زيباست اين بى بازگشت كز برايش مى توان از جان گذشت مردن عاشق نمى ميراندش در چراغ تازه مى گيراندش باغ ها را گرچه ديوار و درست از هواشان راه با يكديگر است شاخه ها را از جدايى گر غم است ريشه هاشان دست در دست هم است و در همين مثنوى كه الوانى است و بى بديل، پير رند ما ادامه مى دهد: سال ها بگريستم با چشم جان تا نگريد هيچ چشمى در جهان وين جهان دردمند تيره روز مى تپد در اشك و خون خود هنوز سايه در تغزل بى ترديد حافظ زمان است، زبان او به بيان رسيده و زيبايى به سادگى هرچه تمام تر در كلام او به بار نشسته است. از روى تو دل كندنم آموخت زمانه اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است دردا و دريغا كه در اين بازى خونين بازيچه ايام دل آدميان است خون مى چكد از ديده در اين كنج صبورى اين صبر كه من مى كنم افشردن جان است از دوران كودكى با سروده هاى او آشنا بودم، يادم هست كه گاليا كه سروده شده بود من در نيشابور چندم دبيرستان خيام بودم. دبيرستان خيام رياضى مى آموخت و البته نيشابور هميشه علاقه مندان پروپاقرص ادبى نيز داشت. نمى دانم دبير ادبيات مان هنوز زنده است يا نه، ولى گاليا را يك روز در كلاس برايمان خواند. بى اندازه تحت تاثير قرار گرفتم و از آقاى ادبيات خواهش كردم اجازه دهد از روى آن نسخه اى يادداشت بردارم. وقتى به خانه رفتم و براى پدرم خواندم، مژگانش به گونه هايش دويدن گرفت. ![]() سال هاى بعد كه به هنرهاى زيبا آمدم، از طرف مركز حفظ و اشاعه موسيقى كه مديريتش را استاد نازنينم دكتر داريوش صفوت عهده دار بودند به جشن هنر شيراز رفتم و در مهمانسراى شيراز براى اولين بار سايه را از نزديك ديدم. در نگاه هاى اول بسيار مغرور، بسيار به خويش مطمئن و نيز كم حوصله به نظر مى آمد. ولى بعدها كه افتخار هميارى و همگامى را در راديو با او داشتم، دريافتم كه در پشت آن نگاه مغرور، روحى به غايت و نهايت لطيف و آرام و پاك نهفته است. گروه شيدا و گروه عارف دو گروهى بودند كه به اصطلاح از بچه هاى ما تشكيل شده بودند. نام عارف را به ياد و خاطره عارف قزوينى، آهنگساز و شاعر ميهنى دوران مشروطيت، سايه براى گروه ما برگزيد.
بعد از آن در گلچين هفته در كنارش و زير سايه اش بوديم، سايه، خانه اى در خيابان كوشك داشت كه اغلب اوقات در آنجا دور هم جمع مى شديم. مى توانم گفت كه مامن هنرمندان بود خانه اش.
طرح خانه را هم خودش داده بود و تا آنجا كه به ياد دارم از طرح زيبايى برخوردار بود. در حياط خلوت خانه ارغوان كوچكى با دستان خودش كاشته بود كه اكنون ديگر درخت تناورى بايد شده باشد. بعد از اينكه بچه هاى سايه آهنگ رفتن را از اين ديار كردند، سايه و آلما (همسرش) نيز به دنبال آنان روانه آلمان شدند، خانه را نيز فروختند، سايه مى گفت، روزى براى تسويه حساب به آنجا رفتم شركتى شده بود. همين طور كه نگاهم به حياط خلوت رفت، ارغوان را ديدم، پيش از آنكه نگاهمان تلاقى كند صندلى را جابه جا كردم، چون اگر مرا مى ديد بى گمان گلايه مى كرد كه چرا تنهايش گذاشته ام. حالا هم گاهى مى رود به خيابان كوشك و از گوشه و كنار، ارغوان را نگاه مى كند، مى بايست با سايه زندگى كرد تا به ظرافت هايش پى برد. ظرافت هايى كه بسيارند و البته او براى نماياندن آنها هيچ اصرارى ندارد. ما اعضاى گروه عارف و شيدا، روز ۱۸ شهريور،۵۷ از راديو استعفا كرديم به خاطر اعتراض به كشتار ۱۷ شهريور ميدان ژاله. سايه با ما استعفا كرد. او رياست موسيقى راديو را كه عهده دار بود. همگى كانون چاووش را پى افكنديم كه سال ها هم در آنجا زير سايه اش بوديم و مى آموختيم تا آنجا نيز مهر و موم شد و هر كدام به راهى و ديارى رفتيم تا اكنون. به گذشته كه بازمى گردم، خيلى دلم مى گيرد. چه آرمان ها و چه آرزوهايى داشتيم. مدينه فاضله را در چندقدمى مان مى ديديم. يك روز در آلمان (دوسلدورف) در بوگا (باغ گل)، اركسترى بزرگ از جوانان را ديدم كه از همان محله بودند. با چه لباس هاى زيبايى، چهار فصل ويوالدى را مى نواختند، چقدر باشكوه بود، گفتند موزيسين ها از مهدكودك كه موسيقى مى آموزند در دوران دبستان، دبيرستان، دانشگاه، اركسترهايى كه در محله شان برپاست روزهاى يكشنبه در پارك محله خودشان مى نوازند و مردم محله هم آنان را مى شنوند، اين گونه هست كه استعدادها نمودار مى شوند، خود مى نمايانند و بهترين ها به اركسترهاى بزرگ رهنمون مى شوند. من هم عين حسن مشكاتيان آن روز كه گاليا را برايش مى خواندم، مژه هايم به گونه ام مى دويد، به ايران كه آمدم به چاووش رفتم كه فيلم آن روز را براى چاووشيان بگذارم كه ببينند، ولى با يك در بسته مهر و موم شده رو به رو شدم. گناه ما اين بود كه با شهريه بسيار اندك، به بچه هاى بااستعداد اين سرزمين، موسيقى مادرى شان را مى آموختيم، در جريان انقلاب هم، كم اذيت و آزار نشده بوديم. الان كه سال ها از آن تاريخ مى گذرد هنوز همه مان در حيرت به سر مى بريم. حالت سيلى خورده اى را داريم كه هنوز به جرم خود واقف نشده ايم. به قول سايه: گذشت عمر و به دل عشوه مى خريم هنوز كه هست در پى شام سياه صبح سپيد از صميم دل دوستش داريم، او پدر معنوى گروه عارف است. الان كه در ايران است مى بينمش ولى هميشه هر كجاست خدايا به سلامت دارش. منبع : روزنامه شرق |
||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 8:32 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||||||
|
|
|
|||||
|
تقديم به سايه عزيزم كه بدون او موسيقى هنرى ايران كم جان حركت مى كرد
تا تو با منى
محمدرضا لطفى
نوشتن در مورد سايه بزرگ ترين شاعر غزل سرا و شعر نو ايران كارى است بس دشوار. يك عمر زندگى اجتماعى و سياسى پربار در كنار حوادث ناگوار تاريخ معاصر كشورمان، خونبارى اين رودخانه عظيم زندگى از سال هاى نوجوانى، ياس ها و اميدها و در يك كلمه ناهموارى و نابرابرى و بى عدالتى همه و همه لياقتى را مى طلبد كه سايه و ديگر متفكرين متعهد اين مرز و بوم را به قهرمانان ملى تبديل كرده است. ماندن و روشن نگاه داشتن چراغ زندگى حاصل تمامى تلاش هاى اين عزيزان بود و سايه را بحق مى توان يكى از ستون هاى پرفروغ اين روشنايى دانست. مردى كه جز خدمت به خلق و رشد كشور كارى نداشت و خود مى گويد:
«تا تو با منى زمانه با من است بخت و كام صد جوانه با من است»
اما تنها انسان عاشق كه غرورهاى كاذب و منيت هاى فردى در عرصه خدمت را كنار گذاشته قادر به انجام اين همه كار و وظيفه انسانى است. نه افرادى كه با شتابى تخريبى مى آيند و مى روند و در نهايت در گوشه عزلت مى مانند تا دستى برآيد و آنها را دوباره به جريان عظيم رودخانه خداوندى سوق دهد. ابتهاج عزيز را كه من عاشقانه مى ستايم و دوستش دارم در رشد من بزرگ ترين تاثير را داشته و من خوشبختانه اين شانس بزرگ را داشتم تا در آغوش پرمهر اين عزيزان نفس هاى حق طلب آنها را به جان دريافت دارم. براى من هرگز مهم نبود كه ايده ها و نگرش اين دوستان و ديگر انديشه ورزان در كجاى فصل هاى ارزش گذارى شده يا نشده قرار مى گرفت، براى من مهم اين بود كه چقدر اين متفكرين عاشق تر، خدمتگزارتر و صادق تر بودند. خوشبختانه من اين افتخار بزرگ را داشتم كه در نوجوانى با كسانى همزيستى كنم كه دردها و رنج ها و توانايى ها را تجربه كرده بودند و هميشه به من درس هايى داده اند كه ديروز را بشناسم و امروز را زندگى كنم و فردا را حقيقى تر تصوير نمايم. من سايه را در پيوند شعر و موسيقى يافتم، نه در سايه سياست و حزب و نه در مدار پراقتدار زور و سرمايه، خيلى اتفاقى من با ايشان آشنا شدم و بنا به ضرورت، برخلاف ميل باطنى ام به پيشنهاد شادروان جواد معروفى كه به من يك ترم درس آهنگسازى در فرم هاى ايرانى ياد مى داد به راديو ايران ميدان ارگ رفتم. آلودگى فضاى بيمار روابط بين نوازندگان، به خصوص خوانندگان و سكانداران راديو به عنوان بزرگ ترين مركز تبليغات رژيم تحميق كننده مردم پاى مرا به اين محيط بريده بود اما هنگامى كه استادى مرا به سويى سوق مى دهد حتماً حكمتى در آن است كه بايد به جان پذيرفت، آن هم استاد والايى همچون جواد معروفى كه پدرى چون استاد كامل موسى معروفى داشت. روزى را كه به راديو رفتم هرگز فراموش نمى كنم. آن زمان ايشان مسئول موسيقى گل ها بودند و من از برنامه هاى گل ها و تغييراتى كه در آن شده بود نه لذت مى بردم و نه كيفيت موسيقايى توليدات از ارزش هنرى كه حداقل من به آن عادت داشتم برخوردار بود. برنامه ها بيشتر ساز و آواز شده بود و گردونه كار به دست ويولن ها و سنتورهاى آنچنانى بود و در لابه لاى آن برنامه هاى بسيار خوب نيز گاهى توليد مى شد كه ماندگار و ارزشمند بود. شعر برنامه هاى گل هاى زمان سايه بسيار پربارتر شده بود و گويندگان شعر اشعار را با معنى و تاكيد درست ترى مى خواندند و در قياس با برنامه هاى گل هاى دوره مرحوم پيرنيا كه بيشتر اشعار عرفانى بود، سايه به شعرهاى اجتماعى تر توجه بيشترى مى نمود. هنگامى كه از سايه علت كم بضاعتى موسيقى را پرس وجو شدم، ايشان فرمودند كه : «هنگامى كه من مسئول برنامه گل ها شدم بيشتر موسيقيدانان و بخشى از مديران وقت سر مخالفت و ناسازگارى را شروع كردند و مى توان گفت كار با من را به نوعى منع نموده بودند و من به ناچار طرح ارائه برنامه هاى گل ها را عوض كردم تا كار توليد موسيقى متوقف نشود!» بايد اشاره كنم كه اين تغيير مديريت مصادف بود با ادغام راديو كه تحت مديريت سياسى وزارت اطلاعات انجام وظيفه مى كرد كه با تلويزيون قطبى كه خود به عنوان مهندس متخصص ابتدا در بندر عباس (بنا به ضرورت سياسى) آن را با توانايى تخصصى خود راه انداخته بود، ادغام گرديد. ادغام راديو و تلويزيون كه سكاندار آن از شرافت كارى و حرفه اى برخوردار بود، همه چهره موسيقى و همه چهره برنامه هاى فردى و هنرى را نسبتاً تغيير داد كه اگر بخواهيم منصفانه برخورد كنيم من همواره گفته ام كه اگر رژيم گذشته تعداد بيشترى مانند قطبى ها داشت سير حوادث تاريخ معاصر ايران به خصوص بعد از انقلاب بهتر و ارزشمندتر رقم مى خورد. هنوز بعد از سال ها راديو و تلويزيون از نظر فنى، ادارى با همه نارسايى ها و بلاهايى كه مديران گذشته بر سر آن آورده اند در عرصه تكنولوژى تصويرى و صوتى با زحماتى كه مسئولان و گردانندگان كنونى در اين ساليان كشيده اند بهتر از بقيه سازمان ها كار مى كند. به هر حال ه.الف. سايه در چارچوب ادغام راديو و تلويزيون اين مسئوليت خطير را پذيرفته بود. آن روز كه به ديدن ايشان به راديو رفتم خيلى عبوس اما محترم ورود مرا استقبال كرد، فريدون شهبازيان روى صندلى پيانو نشسته بود. من اظهار داشتم كه آقاى معروفى از من خواهش كردند كه به ديدن شما بيايم تا راجع به تصنيف «بميريد، بميريد» مولانا صحبت كنيم. محافظه كارى و هوشيارى سياسى ايشان در يك لحظه مرا شوك كرد كه بعدها متوجه شدم كه اين اخلاق ذاتى اوست. پس از سئوالاتى كه ايشان از من نمودند او را انسانى مستحكم، دقيق و با وسواس ديدم و اين نقطه اميدى بود كه دل مرا در جهت كار با ايشان محكم نمود. طى ضبط اين تصنيف كه خواننده اى آن را مى خواند دوستى و الفت ما محكم تر شد و اين گونه رابطه ما شروع شد و پس از گذشت حدوداً ۳۰ سال است كه ادامه دارد به قول حافظ: «از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستى و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود» چرا اهميت سايه در مديريت موسيقى راديو ايران اين گونه پررنگ و تاثيرگذار شد؟ با اينكه بعضى از موسيقى نوازان راديويى بر اين باورند كه سايه بخش توليد راديو را «شجريان خانه» نموده بود و تقريباً ۷۰ درصد برنامه ها را به عهده اين هنرمند گرامى مى گذارد و اين خود رنجى در دل بعضى از همكاران آن زمان ايجاد نموده بود اما سايه اين كار را آگاهانه انجام مى داد چرا كه مى انديشيد شجريان پرچمدار موسيقى اى خواهد شد كه ما امروزه بدان موسيقى هنرى دستگاهى يا رسمى خطاب مى كنيم. متاسفانه در شرايطى كه موسيقى راديو داشت تغيير بنيادى مى كرد و مى رفت، تا با حضور اين خواننده زحمت كش رونق جاودانه ترى پيدا كند، ايشان سر ناسازگارى گذاشت و به خاطر ازدياد دستمزد مالى كه به تازگى با تلاش سايه افزايش غيرمترقبه يافته بود همكارى با واحد موسيقى را تقريباً متوقف كرد و گه گاه در برنامه هاى ويژه مخصوص شركت مى جست. سايه با افزايش توليدات در بخش موسيقى اركسترى و سنتى و به خصوص تهيه برنامه «گلچين هفته» در فاصله چند سال اثر زيادى در روند پيشرفت موسيقى گذارد. چند روز قبل از اينكه پست مديريت توليد موسيقى را قبول كنند با من صحبت كردند و فرمودند اگر شماها كمك كنيد اين مسئوليت مى تواند به پيشرفت موسيقى ايرانى از هر دست كمك شايانى نمايد. من نيز اين قول را به ايشان دادم و با تشكيل گروه شيدا و بازسازى آثار قدما و نزديك نمودن استاد نورعلى برومند و استاد عبدالله دوامى به ايشان سرفصل جديدى براى اين گونه از موسيقى ها هم فراهم آمد كه انقلاب، تداوم اين حركت را به سمت نوع ديگرى از موسيقى تغيير داد. با آمدن من به راديو و تشكيل گروه شيدا و كار ممتد، ابتدا عليزاده و سپس مشكاتيان و شكارچى از مركز حفظ و اشاعه كه ديگر بدان مركز حبس و افاده موسيقى لقب داده بودند استعفا كرده و به راديو آمدند و گروه عارف را تاسيس كردند و اين گونه تيم كارى ما در اين نوع از موسيقى كامل تر شد كه همه اين اتفاقات بى نظير تحت سياست هاى فرهنگى مدير توليد موسيقى يعنى سايه رخ مى داد. شجريان يكه تاز آواز ايران، ناظرى اميد آينده اين هنر به همراه خانم اخوان، سيما بينا، رضوى سروستانى و استاد بى بديل تنبك ناصرخان فرهنگ فر به همراه اعضاى عاشق گروه شيدا و عارف تركيبى را به سرپرستى اميرهوشنگ ابتهاج (سايه) فراهم آوردند كه مى توانست يا بهتر بگويم توانست حداقل تا سال هاى شصت سكاندار حركت مترقى موسيقى گردد. مديريت، احترام به موسيقيدانان، نگرش اجتماعى، علو طبع و منش خانوادگى ابتهاج به ما كمك كرد تا از سامان و دقت بيشترى برخوردار شويم. سايه همچون پدرى است كه همه ما را به هم متصل مى كند و از آن زمان كه اين نقش را بنا به ضرورت هايى از دست داد اين دو گروه از هم پاشيده شدند. اگرچه در مراحلى ايشان تلاش كرد تا چاووشيان اوليه را سرجمع نموده و تشويق به كار كند اما جلاى وطن دو يار دبستانى (من و حسين عليزاده) و مركزيت دستگاه سپر اقتدار، شجريان به همراه پرويز مشكاتيان كه بستگى فاميلى هم پيدا كرده بودند و تشكيل گروه كامكارها كه بيشترشان عضو چاووش بودند، عوامل تعيين كننده عدم تداوم دو گروه شيدا و عارف شد. دلسوزى آنگاه كه خرد نقش روشنى دارد مى تواند به هر جريان هنرى و فرهنگى كمك شايانى بنمايد. با اينكه سايه در آن زمان به عنوان مدير كارگزينى سيمان تهران از حقوق و مزاياى زيادى برخوردار بود اما به خاطر عشق به موسيقى آن را رها كرد و دلسوزانه و پر كار موسيقى را كه در كشتى نسبتاً كهنه اى در امواج اجتماعى سرگردان بود به ساحل مطمئنى هدايت كرد. پنج سال فعاليت ممتد يعنى از سال ۵۳ تا ۵۷ زمان كوتاهى بود اما گروه كارى واحد توليد موسيقى با بودن هنرمندانى مانند فرهاد فخرالدينى، فريدون شهبازيان، شادروان فريدون مشيرى كه بيشتر برنامه هاى گلچين هفته را با سايه به نظم در مى آورد و همچنين با حضور صدابردارانى چون جهان فرد، حقيقى، امينى، فخيمى و عسگرى و به دنبالش شوراى شعر، با وجود شاعرانى بزرگ همچون سيمين بهبهانى و موسيقيدانان ارزنده شوراى موسيقى مانند حنانه، تجويدى، ملاح و ديگر همكاران ادارى، جريانى را هدايت كردند كه تا به امروز هنوز خاطره آن دوره فوق العاده بوده و هست. بعد از انقلاب ۵۷ نيز سايه و تيم هجده نفره موسيقى موج نو راديو، چاووش را به وجود آوردند و باز نقش خردمندانه و انسانى و مديريت دوستانه ايشان توانست به وحدت همه ما كمك كند كه متاسفانه اين جريان سازنده به دلايل واهى و بيشتر عامه پسندانه ضربه ديد و بسته شد و اين گونه همه مرغان هم آوا پراكنده شدند. سايه هر روز غريب تر و دل شكسته تر شد و در مقابل درخت ارغوان حياط خانه اش كه بيش از چند متر با ايوان خانه فاصله نداشت سال ها در انتظار نشست. در شعرى كه به پاس دوستى و عشق مان به بهانه من سروده مى گويد: «چه غريبانه تو با ياد وطن مى نالى من چه مى گويم كه غريب است دلم در وطنم» خوشبختانه با تغييرات اجتماعى و باز شدن فضاى هنرى و فرهنگى پس از خاتمه جنگ ويرانگر عراق با ايران، سايه نيز در زمينه كارهاى تخصصى خود فعال تر شد و در مشاوره هاى خصوصى و گاهى ادارى در رابطه با موسيقى، نقش پررنگ ترى يافت. من متاسفم كه خيلى از اين عزيزان و هنرمندان توانمند ما نتوانستند با حداكثر ظرفيت و آرامش فكرى و روحى كارشان را تداوم دهند. سختى ها و گاهى بى مهرى ها چنان روح هنرمند را آغشته درد مى كند كه توان و قدرت انجام و پايان را از او مى گيرد. به نظر امروز افراد بيشترى در حكومت متوجه اين نارسايى هاى فرساينده شده اند و اميدوارم اين نظر درست باشد و متفكران هنرمند و كليه انديشه ورزان و دلسو زان به كشور ايران از هر گروه بتوانند در چارچوب مليت، عشق به حفظ تماميت ارضى ايران عزيز نقش و جايگاه درست ترى بيابند. امروزه اگر افسردگى كه جان هنرمندان خالق را گرفته و كارهاى خلاقه در ماشين اماها و احتياط ها گير كرده بتواند به حركت در آيد مجدداً كارستانى مى شود. هنرمند نمى تواند به خاطر كاغذ بازى ها و امور بوروكراتيك (سلسله مراتب ادارى) گرفتار آيد. بيشتر تهيه كنندگان موسيقى يا كنار رفته اند يا ورشكست شده اند و موسيقى نوازان نيز خود به تنهايى نمى توانند سرمايه گذارى شخصى نمايند. به خصوص اينكه ديگر تاب و توانشان به حداقل كاهش يافته. اگر در نظامى هنرمندان كه هنرشان شور زندگى را به حركت مى اندازد و روان مردم را پالايش مى دهند، افسرده و ناتوان شوند بدانيد آسيب زيادى به نظام مى خورد. ۲۸ سال درد و رنج ممتد فيل را از پاى مى اندازد. اگر امروز هنوز هستند هنرمندانى كه جانى دارند، از بقاياى عشق باطنى و چشمه جوشان درونى آنها است و بس. تجربه هنرى، ذوق، دانش و ده ها فاكتور پيدا و پنهان بايد در عرصه تعليم و زندگى به جوانان منتقل شود. اگر سايه ها نتوانند فن دانش شان را به جوانان منتقل كنند مى دانيد چه خواهد شد؟ خانه از ذوق خالى، روح و روان دچار بيمارى و افسردگى و در يك كلام تداوم زندگى غيرقابل تحمل تر مى شود و جامعه اى كه از نظر روانى دچار چنين بحران هايى مى شود آينده روشنى را براى فرزندان خود رقم نمى زند. «بگذاريد سايه ها حقيقت را دنبال كنند و بالاخره روزى فرا رسد كه بين مجاز و حقيقت همچون افق ظهر كوير فاصله اى نباشد و اتحاد معنى دوباره خود را بيابد.» منبع: روزنامه شرق |
||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 8:27 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||||||
|
|
|
||||||
|
ساخت ۲۰ فيلم از ۲۰ شخصيت فرهنگي هنري
معاونت هنري سازمان فرهنگي- هنري شهرداري تهران، در يك پروژه گسترده سينمايي، بيست فيلم درباره بيست شخصيت فرهنگي- هنري برجسته كشور توليد مي كند.
مجري اين طرح، جواد نوروزبيگي و مدير پروژه آن نيز محمد داوودي خواهد بود. تاكنون نام بيست شخصيت و كارگرداناني كه فيلم هاي مربوط به آنها را خواهند ساخت به صورت زير اعلام شده است، اما احتمال تغيير اين فهرست به ويژه در كارگردان ها نيز وجود دارد. سيف الله داد/ دكتر حبيبي و سيمين دانشور سيف الله داد قرار است دو فيلم بسازد؛ يكي از اين دو فيلم به دكتر سيمين دانشور، نخستين زن داستان نويس ايران و همسر جلال آل احمد اختصاص دارد. دانشور دكتراي ادبيات فارسي است و در دانشگاه استنفورد آمريكا، زيبايي شناسي خوانده است. فيلم دوم داد نيز درباره دكتر حسن حبيبي، معاون رئيس جمهور در دوره هاشمي رفسنجاني و خاتمي است. محمد رضا هنرمند/ محمدرضا شجريان محمدرضا هنرمند، كارگردان فيلم هايي چون «موميايي ۳» و «مرد عوضي»، ساخت فيلم زندگي محمد رضا شجريان، خواننده شهير موسيقي سنتي را برعهده دارد. هنرمند پيش از اين، كارگردان هنري فيلم كنسرت شجريان در سالن وزارت كشور بود. محمدرضا شجريان پيش از انقلاب در اعتراض به آن چه كه موسيقي مبتذل حرامزاده و بي بنيان مي خواند، همكاري خود را با راديو و تلويزيون قطع كرد. منوچهر مصيري/ دكتر آشتياني، پروفسور رضا و دكتر شهيدي منوچهر مصيري، كارگردان فيلم هاي «دنيا» و «ازدواج صورتي» در اين پروژه سه فيلم خواهد ساخت. اين سه فيلم به زنده ياد دكتر سعيد كاظمي آشتياني، بنيانگذار و رئيس پژوهشكده «رويان» جهاد دانشگاهي، پروفسور رضا، از دانشمندان برجسته دنيا در رشته برق و مخابرات و دكتر سيد جعفر شهيدي، مورخ و پژوهشگر معاصر اختصاص دارند. بهرام توكلي/ بهاءالدين خرمشاهي زندگي و آثار بهاءالدين خرمشاهي، منتقد، حافظ شناس و قرآن پژوه معاصر، موضوع فيلم بهرام توكلي خواهد بود. از بهاءالدين خرمشاهي تاكنون ۳۲۰ نقد منتشر شده است. منوچهر طياب/ علي اكبر صنعتي منوچهر طياب، مستند ساز قديمي و كارگردان فيلم هاي «ريتم » و «همراه با باد در دل كوير» درباره مرحوم «علي اكبر صنعتي»، استاد مجسمه سازي كشور فيلم مي سازد. علي اكبر صنعتي كه در سال ،۱۳۸۱ از محمد خاتمي نشان درجه اول هنري را دريافت كرد، ۱۳ فروردين سال جاري درگذشت. محمد داوودي/ آيت الله جوادي آملي و حسن زاده آملي محمد داوودي، فيلمبردار «رنگ خدا» مجيد مجيدي و «تولد يك پروانه» مجتبي راعي كه رويكرد مذهبي و معناگرا در كارهايش نمود روشني دارد، زندگي آيت الله جوادي آملي و آيت الله حسن زاده آملي را به تصوير خواهد كشيد. حسين برزيده/ محمدرضا حكيمي حسين برزيده، كارگردان فيلم سينمايي «دكل» درباره محمدرضا حكيمي، نويسنده آثار مذهبي نظير حماسه مرزبانان جاويد و بعثت فيلم خواهد ساخت. محمدرضا حكيمي متولد ۱۳۱۴ است و در سال ۱۳۴۸ از شيخ آقا بزرگ تهراني اجازه اجتهاد گرفته است. مجيد مجيدي/ محمود فرشچيان ساخت فيلم از زندگي بزرگ ترين نگارگر ايراني به كارگردان مشهور سينماي ايران و خالق آثاري چون «بچه هاي آسمان» و «رنگ خدا» رسيده است. مجيد مجيدي كه با فيلم «بيد مجنون» دوباره در بين عامه مردم جايگاه خوبي پيدا كرده است، زندگي و آثار محمود فرشچيان، مينياتوريست مقيم آمريكا را به تصوير مي كشد. علي وزيريان/ علي معلم كارگردان فيلم «خدا نزديك است»، زندگي و آثار علي معلم دامغاني شاعر را سوژه فيلم خود قرار خواهد داد. علي وزيريان، كارگردان جوان سينماي ايران كه با فيلم خدا نزديك است به سينماي ايران معرفي شده است، درباره برگزيده اولين همايش چهره هاي ماندگار در رشته شعر فيلم مي سازد. علي معلم دامغاني ۵۵ ساله است. بهنام بهزادي/ حسين عليزاده زندگي و آثار «حسين عليزاده»، نوازنده، آهنگساز و موسيقيدان نيز توسط «بهنام بهزادي» فيلم مي شود. حسين عليزاده متولد ۱۳۳۰ تهران است. فرشاد فرشته حكمت/ طاهره صفارزاده فرشاد فرشته حكمت، مستند ساز پركار مسئول ساخت فيلم زندگي دكتر طاهره صفارزاده شده است. دكتر صفارزاده به تازگي به عنوان برترين زن مسلمان از سوي انجمن نويسندگان آفريقايي و آسيايي در مصر برگزيده شد. طاهره صفارزاده، شاعر و مترجم است. محسن عبدالوهاب/ حميد سمندريان محسن عبدالوهاب، همكار رخشان بني اعتماد در فيلم «گيلانه» به حميد سمندريان، كارگردان قديمي تئاتر خواهد پرداخت. حميد سمندريان ۷۵ ساله نخستين تئاتر خود را سال ۱۳۴۶ با نام «دربسته» به روي صحنه برد. ناهيد رضايي/ محمد احصايي فيلم زندگي و آثار سيد محمد احصايي، خطاط و گرافيست برجسته كشور نيز به ناهيد رضايي رسيده است. احصايي در رشته نقاشي- خط يكي از بزرگترين هنرمندان كشور محسوب مي شود. اجراي كار سفال نقش برجسته براي سفارتخانه ايران در شهر ابوظبي از جمله آثار اين هنرمند است. رزاق كريمي، فرزاد موتمن و بهروز افخمي اين سه كارگردان معروف سينماي مستند و داستاني ايران نيز به ترتيب زندگي مرحوم مرتضي مميز، پير گرافيك ايران، باستاني پاريزي، استاد تاريخ و رضا داوري، استاد فلسفه را به تصوير خواهند كشيد. منبع :روزنامه همشهري |
|||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 9:2 توسط حجت ملائی چافی
|
|
|||||||
|
|
|
|
|
نوشته اي در آسيب شناسي آواز ايراني
آخرين آواز
مردان هنر و صنعت از ديرباز علاوه بر عرضه هنر خود به مردم و هنر دوستان، تلاش كرده اند هنر خود را با تربيت شاگردان خود، زنده نگه دارند و اين شاگردان- به نوبه خود- پس از رسيدن به مقام استادي، چنان كرده اند كه استاد مي كرده است. اين چنين بوده كه هنر ماندگار شده و تا به امروز رسيده است.موسيقي و آواز ايراني، اين روزها به شدت از اين نقيصه رنج مي برد و بيم آن مي رود كه پس از فقدان برخي بزرگان صاحب سبك آواز ايراني، عرصه آواز، ديگر بزرگان را به خود نبيند و ميدان به دست متوسط ها بيفتد. نوشته اي كه پيش رو داريد دغدغه اي است از اتفاقي كه- متأسفانه- در حال رخ دادن است.
![]() آواز اصيل ايراني به تبع مجموعه موسيقي ملي ما، سال هاست كه با بحران هاي مختلفي دست و پنجه نرم مي كند، در اين شرايط بايد با واقع نگري ريشه هاي بحران ها را شناخت و در راه رفع آنها قدم برداشت. نگارنده در اين مطلب مي كوشد تا ضمن آسيب شناسي هنر آواز، از نگاهي ديگر جايگاه خواننده نامي استاد محمدرضا شجريان را بررسي كند. همواره بسياري از رويكردهاي مردم ايران در زمينه هاي مختلف هنري داراي محدوده زماني معين و به قول معروف «تاريخ مصرف» بوده است. بديهي است بيشتر اين رويكردها از شرايط فرهنگي، تاريخي، اجتماعي و حتي سياسي پيروي مي كند. همچنين براي بعضي از اين سليقه هاي متغير مي توان سمت و سو تعيين كرد و آنها را جهت داد. اما بعضي ديگر به كلي از حيطه كنترل افراد خارج است. به همين دليل تركيب رويكردهاي پيش بيني ناپذير و قابل پيش بيني همواره اتفاق هاي غيرمنتظره ديگري را رقم مي زند. مثلاً تا سال ۱۳۵۷ سينماي ايران بيشتر جولانگاه ستاره ها بود؛ اما در يكي دو دهه اول بعد از انقلاب، با حذف ستاره ها نقش كارگردان ها و جاذبه نام آنها بيشتر شد. در حيطه موسيقي نيز در سال هاي دور با پخش «برنامه گل ها» در راديو، ساز بين المللي ويولون، با شيوه نوازندگي ايراني اش طرفداران زيادي پيدا كرد. مردم حتي نوازندگاني چون بديعي و ياحقي را به اسم مي شناختند. از همين طريق ني استاد كسايي نيز به جايگاه و مرتبتي كه در ميان توده ها شايسته آن بود، رسيد. در دهه شصت هم ساز سه تار در ادامه تلاش هاي استاد عبادي رونق يافت. سه تار اين بار توسط جلال ذوالفنون و با آلبوم هايي از نوع گل صدبرگ و آتشي در نيستان فراگير شد. چه بسيار جواناني كه در آن دهه و نيمه اول دهه هفتاد اين ساز را بر دوش مي گرفتند و به آموختن و نواختن آن مشغول بودند (البته با آزادي موسيقي پاپ، سه تار جاي خود را به گيتار غربي داد.)آواز ايراني نيز سال هاست با نام شجريان پيوند خورده است. تقريباً از سال ۱۳۵۷ مردم ايران، اين هنر را با نام او مي شناسند. در اين سال ها بسيار ديده شده كه در كوچه و بازار صدايي در حال پخش است و به صرف سنتي بودن آن صدا مردم مي گويند اين شجريان است كه دارد مي خواند؛ حالا صاحب اين صدا مي خواهد خود شجريان باشد يا ناظري و يا حتي سراج! يعني اين كه شجريان، نماد و سمبل موسيقي آوازي ماست. به علاوه او ويژگي هاي- گاه منحصر به فرد- ديگري هم دارد: شجريان از بعضي لحاظ كامل ترين خواننده ايراني در صد سال اخير است. اين موضوع البته به معناي بهترين بودن او در ميان همه خوانندگان ايراني يك قرن گذشته نيست. هر چند كه عده اي- صحيح يا غلط- از او با اين صفت ياد مي برند. اما به دلايلي نمي توان با قاطعيت اين نظر را تأييد كرد.مثلاً اين كه سال هايي در حدود يك چهارم از اين يكصد سال، او واقعاً بي رقيب بوده است؛ چرا كه در سال ۱۳۵۷ تمامي خوانندگان پيشكسوت و هم دوره شجريان به يك باره سكوت كرده و كنار رفتند. يا اين كه چون او به دليل حضور و تنفس در بهترين برهه زماني از نظر پيشرفت تكنولوژي و ارتباط با مردم از نعمت پخش و حفظ آثارش در ميان علاقه مندان بهره مند بوده است. مثلاً از هيچ آوازخواني به جز او به اين تعداد اثر در تك تك دستگاه ها و مايه هاي موسيقي با كيفيت مطلوب موجود نيست. به همين دليل آوازهاي او به كرات توسط علاقه مندان و به ويژه هنرجويان شنيده شده است. به جز اينها صفت «كامل ترين» در مورد شجريان چند معني را در خود نهفته دارد: او از نظر مقطع هاي زماني زندگي هنري اش سه دوره را پشت سر گذاشته است: دوره اول از كودكي و نوجواني تا سال ۱۳۴۵ كه به خوبي با آثار موسيقي قديمي و صفحه هاي موجود آشنا مي شود و ضمن استفاده مستقيم و غيرمستقيم از هنر استادان قديمي و اجراي آواز در راديو مشهد، در پايان اين دوره به راديو ايران و برنامه گل ها راه مي يابد. دوره دوم از ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۷ كه شجريان به جز راديو گاه در تلويزيون حضور مي يابد. برگزاري موفق كنسرت هاي جشن هنر شيراز در اين دوره نام شجريان جوان را در كنار استاداني چون قوامي، بنان، اديب و تاج و آوازخوانان مردم پسندي چون گلپايگاني و ايرج مطرح مي كند. دوره سوم از زمان انقلاب تا امروز است كه شجريان با كنار رفتن تمامي آوازخوانان بزرگ و كوچك قبلي و به تبع آن سبك ها و شيوه هاي آوازي از صحنه موسيقي كشور به تدريج به شمايل آواز ايراني تبديل مي شود. ذكر اين نكته ضروري است كه شجريان در هر سه دوره مذكور هيچ گاه از يادگيري و مرور كار اساتيد زنده و از دست رفته آواز براي تكميل، بهبود و تعالي كار خويش دست نكشيده است. در شرايط فعلي و نبود، كناره گيري يا كم كاري آهنگسازان و نوازندگان بزرگ موسيقي و به دليل جايگاه ويژه خواننده در موسيقي حتي مي توان او را سمبل موسيقي سنتي ناميد. او احتمالاً تنها خواننده سنتي ايران است كه در قرن بيست ويكم مي تواند آدم هاي زيادي را به صحنه بكشاند و پي گير و علاقه مند ديدن كنسرت هايش بكند. ويژگي ديگر شجريان تداوم كار اوست، او علاوه بر بازنايستادن از آموختن و تلمذ و تشنگي بي پايان در پي بردن به نكات تازه هنري، از سلامت جسمي و روحي نيز برخوردار بوده و در اين راه رنج هاي زيادي را بر خود همواره كرده است مثلاً چه بسيار هم دوره اي هاي شجريان كه هنوز زنده اند و حتي نيمي از توانايي دوران اوج خود را حفظ نكرده اند. به علاوه هوشمندي نسبي او در واكنش نشان دادن- يا ندادن!- به مسايل و اتفاقات ريز و درشت تمامي اين سال ها باعث شده تا از نظر اجتماعي نيز وجاهت خود را حفظ كند. به جز اينها حضور در كنسرت هاي خارج از كشور و مجامع بين المللي- با كسب موفقيت هايي چون دريافت نشان پيكاسو- از او چهره اي جهاني ساخته است.اما مجموعه اين ويژگي ها باعث نمي شود تا نماد موسيقي و آواز ايراني را مثل هر انسان بزرگ يا كوچك ديگري از نقد مستثني بدانيم. او واجد مرتبت و جايگاهي است كه قطعاً اگر هر كس ديگري جاي او را اشغال مي كرد؛ آن حيطه را با خود به دنيايي ديگر رهنمون مي شد به همين دليل حتي اگر بزرگي و جايگاه او نسبت به تماميت موسيقي اصيل ايراني را چندان جدي نگيريم؛ نمي توانيم از كنار جايگاه نمادين او در رشته آواز به سادگي گذر كنيم.شجريان سال هاست بر قله هنري نشسته است كه هر اتفاق و پديده اي را با معيار او محك مي زنند. به علاوه با مقياس كار او صداي هر خواننده اي را مي سنجند. او همچنين بسيار هوشمندتر از آني بوده و هست كه بر تبعات و پيامدهاي اين مسأله آگاه نباشد.(اميد آن كه در اين بررسي از حد و مرزي كه خارج از حيطه اراده و اختيار شجريان است خارج نشويم. چرا كه مثلاً شرايط اجتماعي و سياسي روز و حتي سطح استعداد و توان آوازخوانان امروز نمي تواند ربطي به اين بزرگان داشته باشد. هر چند كه بزرگان همواره در بخشي از اتفاقات ريز و درشت مربوط به عرصه خود تأثيرگذار هستند) مثلاً شجريان با وقوع انقلاب مي دانست كه به لحاظ كيفي حداقل تا چند سال يكه تاز ميدان آواز ايراني خواهد شد. او ظرف مدت كوتاهي در حدود سال هاي ۱۳۵۰ توانسته بود نام خود را به سياهه آوازخوانان برجسته اضافه كند؛ همچنان كه استاد بنان در همان سال ها او را بنان آينده آواز خوانده بود. در ادامه و از ميان سه چهار نام همچنان فعال، تنها شهرام ناظري بود كه با آوازهاي «مجموعه چاووش» اميدهايي را برانگيخته بود. اما او نيز _ به هر دليل- نتوانست به قطب دوم آواز ايراني تبديل شود. نام شجريان به مرور و پس از انتشار سلسله كارهاي جديدترش نظير بيداد، آستان جانان،(نوا) مركب خواني، سرّ عشق و دستان بود كه به عنوان خواننده اول ايران مطرح شد. در آن زمان و با شرايط موجود، آموزشگاه هاي خصوصي امكان فعاليت چنداني نداشتند و در تهران فقط «هنرستان موسيقي» و «مركز حفظ و اشاعه موسيقي» در كلاس هاي عصرگاهي خود رشته آواز داير كرده بودند. عده زيادي از علاقه مندان شجريان نيز مي كوشيدند تا براي تلمذ به محضر ايشان راه بيابند؛ اما به دليل مشغله هاي فراوان و رسيدگي به امور تهيه و پخش آلبوم ها و برگزاري كنسرت هاي داخل و خارج فقط معدودي مي توانستند در كلاس درس ايشان حاضر شوند. با افزايش شهرت و اعتبار شجريان او نام چند تن از شاگردان قديمي و شاخص خود را به طور رسمي اعلام كرد. از آن پس هنرجويان زيادي راه كلاس هاي اين افراد را در پيش گرفتند و به مرور شيوه شجريان بيشترين راهرو، هنرجو، هنرآموز و خواننده را در ايران پيدا كرد. همچنان كه صاحب اين شيوه خود بيشترين مقبوليت را در ميان مردم و اهل فن يافته بود. نگارنده به خوبي به ياد دارد كه از همان سال ها به اين طرف، وقتي هنرجوي آواز يا خواننده اي براي فعاليت هر يك از سرپرستان گروه هاي موسيقي معرفي مي شد آنها صداي او را با متر و معيار صداي شجريان مي سنجيدند، حتي ديده مي شد كه به بعضي ها آدرس كلاس درس مدرسان شيوه شجريان را مي دادند تا آن اشخاص كم و كسري هاي خود را برطرف و به قولي بر اين شيوه تسلط پيدا كنند، غافل از آن كه همه اين افراد، آگاهانه يا ناخودآگاه پاي در مسيري گذاشته بودند كه امروز از آن تحت عنوان معضل تكرار و يكنواختي در آواز ايراني نام برده مي شود؛ اين كه بيشتر افراد سعي مي كنند صداي خود را شبيه فقط يك استاد توليد كنند، شعر را مانند او بخوانند، بافت و جنس تحريرهايشان مانند او باشد و در مجموع «او» را در اذهان تداعي كنند، اين معضل هنگامي به صورت تمام قد رخ نمود كه مشخص شد هيچ يك از اين رهروان ياراي گذشتن از مرحله تقليد و بضاعت فراتر رفتن از مرحله هنرجويي را ندارند، اين مسأله به تدريج به كاهش سطح سليقه عمومي منجر شد. چرا كه در هنر هر قدر هم سطح آثار عالي يا متعالي باشد پس از مدتي قواعد و قوانين آن به شكل فرمول در ناخودآگاه جمعي ثبت مي شود. در چنين مواقعي ديگر سطح كيفي آثار براي مخاطب مهم نيست، بلكه تنها متفاوت بودن مهم است. يعني اگر- برفرض متعالي بودن سبك يا شيوه- عده زيادي آن را با استادي تمام تقليد و تكرار كنند مردم به دليل عادت ناشي از اين تكرارها، هر اثر هنري ديگري را كه تفاوت كم يا زيادي با اين شيوه غالب داشته باشد برآن ترجيح خواهند داد. در خوش بينانه ترين وضع تنها اقبال عمومي به فرد مولد و مبدع شيوه حفظ خواهد شد. بدين ترتيب در اثر انباشت تكرار در اذهان خلائي شكل مي گيرد كه نوعي از «هنر سطحي» آن را پر خواهد كرد. با رويكرد مردم به هنر سطحي، سليقه آنها تنزل مي يابد و هنر به قهقرا مي رود. مثلاً كافي است آهنگ هاي «مبتذل» و لس آنجلسي امروز را با بسياري از ترانه هاي مهوع دو سه دهه پيش اعم از كوچه و بازاري، فيلمفارسي و... مقايسه كنيم، آنگاه مي بينيم كه آثار قديمي در مقابل ترانه هاي امروزي شاهكار به حساب مي آيند! امروز و در شرايط افزايش كانال هاي تلويزيوني ماهواره اي و معضلات و آسيب هاي موجود در عرصه هنري كشور، بهترين بستر براي گسترش ابتذال فراهم است، چرا كه هر قدر آن شبكه ها به خوراك شبانه روزي و توليد هنري نيازمند هستند؛ در اين جا نيز انواع مشكلات بر سر راه توليد هنري وجود دارد. در نهايت نيز آن چه قرباني خواهد شد؛ كيفيت آثار ارائه شده به بازار است...سال هاست كه شجريان مبدأ و مقصد آواز ايراني است. هنرجويان و حتي خوانندگان با تجربه، اين هنر را با او شروع و به او ختم مي كنند. واقعيت نيز چيزي جز اين را به ما نمي نماياند، چرا كه شجريان احتمالاً آخرين بازمانده از سلسله خوانندگان بزرگ ما و آخرين ميوه درخت تناور آواز ايراني خواهد بود. اما حيف است كه ريشه اين درخت بخشكد و پس از او ديگر ميوه شيريني ندهد. استاد شجريان به خوبي چهار دهه در كار هنر دوام آورده و سبك و شيوه خود را به كمال رسانده است. اما او براي جاودانگي هنوز چيزي كم دارد؛ همان كه امروز حلقه مفقوده آواز ايراني به شمار مي رود. به زعم نگارنده اين صعب ترين مسير زندگي هنري شجريان است. او يگانه اي است كه بايد با دست خود از خويشتن اسطوره زدايي كند. چرا كه هيچ كدام از پيروان و رهروان شيوه شجريان در طول او قرار ندارند. هيچ يك نيز ادامه منطقي او به شمار نمي روند. همه در عرض شجريان هستند و با فاصله اي بعيد به او اقتدا كرده و چشم دوخته اند. حتي همايون شاگرد ژنتيك و فرزند برومندي كه استاد، اميد زيادي به او بسته جز تكرار كار پدر تاكنون چيزي از خود نشان نداده است. در بهترين حالت مي توان كار همايون، وارث نَسَبي پدر، را به عنوان يادگاري از استاد- كه عمرش دراز باد- پذيرفت. اين هم بخش تراژيك كارنامه پربار شجريان است.به علاوه بيشتر افراد از ميان ده ها تن خواننده و هنرجويي كه به اين شيوه آواز مي خوانند نيز با كمال تأسف هريك داراي صداهاي مستعدي بوده اند، كه امروز در مدار بسته تقليد و تكرار در حال گردش هستند.متأسفانه در تمامي اين سال ها، خود استاد نيز با وجود اشاره هاي گذرا مبني بر نارضايتي از يكنواختي آوازها، در عمل بر خرسندي اش از اين وضعيت صحه گذاشته است. او خود بارها از نزديك اوضاع را زير نظر داشته است. از جمله در سال ۱۳۷۳ و فراخوان نوار كاست تست صدا براي انتخاب هنرجو در كلاس هايي كه هرگز تشكيل نشد و دو سه جلسه اي كه در دو سال ۱۳۷۷ و ۱۳۷۸ عده زيادي هنرجو در آنها آواز خواندند كه به سرانجامي نرسيد و البته استاد هم گزارشي ارائه نداد كه در اين آلبوم ها، كسي ظرفيت خوبي دارد يا نه. حالا در دهه هفتم زندگي، او بايد خود را براي اجراي مهم ترين آواز عمرش آماده كند. آوازي جاودانه كه بايد چون تيري از كمان آرش بر پيكر تقليد و يكنواختي فرود آيد؛ به موسيقي ايراني گستره اي نو عطا كند و آن را حياتي تازه ببخشد. شجريان مي تواند چنين كند مگر اين كه ايده آل او در خوانندگي براي نسل بعد، همايون شجريان باشد. علي شيرازي روزنامه همشهري |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 تیر1385ساعت 21:23 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||