تبليغاتX
به گیله لو خوش آمدید هر چقدر زمان پیش می رود و ایران عزیزمان از تموجات گونه گون به گونه ای اندک به آرامی می گراید، ارج و منزلت اعزه ای که نگهدار موسیقی چند صد ساله ما بوده اند و نیز باعث آرایش و پیرایش آن تاکنون، برایمان بیشتر و بیشتر به روشنائی می گراید. گیله لو را به تمامی دوستداران موسیقی تقدیم می کنم گیـله لـو

حسين تهرانی, استاد یگانه ضرب 

استاد حسین تهرانیضرب (تنبک یا تمبک) یکی از آلات موسیقی ایرانی است که هنوز هم در قرار دادن نام آن در گروه «ساز»ها, اختلاف نظر وجود دارد. وجهه این ساز در قدیم مانند اکنون نبود. شاید در حال حاضر ارزش یک تمبک نواز با یک تارنواز یا سنتورنواز برابر باشد, ولی این موضوع در گذشته (منظور دوره قاجار) کاملا متفاوت بود. در گذشته, تمبک, سازی بی ارزش و تمبک نواز آدمی حقیر شمرده می شد. در همنوازی ها به ندرت تمبک دیده می شد و اگر هم وجود داشت, در حاشیه بود. تا جایی که تمبک نواز تمام کارهای اعضای گروه را انجام می داد !

این روال به همین صورت ادامه داشت تا وقتی که «حسین تهرانی» پا به عرصه موسیقی گذاشت. تا جایی که توانست سرنوشت این ساز را تغییر دهد.

حسین تهرانی در سال ۱۲۹۰ خورشیدی در تهران دیده به جهان گشود. از نوجوانی به تمبک علاقمند شد ولی چون در خانواده ای متعصب زندگی می کرد, نمی توانست عشق خود را به تمبک آشکار سازد. به همین دلیل به یادگیری تمبک به صورت مخفیانه و آنهم در نزد خود پرداخت. یعنی اولین استادش, خودش بود! اولین تمبک وی نیز, گلدانی بود که ته آن را سوراخ کرده بود و روی آن را پوست کشیده بود.

     قطعات «قطار» و «دیزل» 

تهرانی با وجود چنین مشکلاتی به یادگیری تمبک پرداخت و در کنار آن, به دلیل وضع اقتصادی بد خانواده, به کار کردن نیز مشغول شد. وی ابتدا نزد حسین خان اسماعیل زاده (نوازنده مشهور کمانچه) رفت و ردیف موسیقی را از وی آموخت.

تصویر را با اندازه واقعی ببینیدحسین تهرانی در عکسی یادگاری در بین بزرگان موسیقیسپس در ۲۶ سالگی در مجلسی با استاد ابوالحسن صبا آشنا شد و بعد از آنکه, صبا به هنر وی در تمبک نوازی پی برد, از وی درخواست کرد تا اصول و فنون و علم تمبک نوازی و همینطور ضرب و ریتم را به تهرانی آموزش دهد و او نیز با کمال میل پذیرفت. این رابطه دوستی, همکاری و استاد و شاگردی, 28 سال (تا زمان مرگ صبا) به طول انجامید. البته تهرانی قبل از صبا, از اساتیدی چون رضا روانبخش و مهدی غیاثی نیز بهره برده بود ولی به گفته خودش, آنها چیز زیادی به او نیاموخته بودند. 

     گفتگو حسین تهرانی درباره استاد صبا به همراه اجرا

 تهرانی بعد از دو سال, به پیشنهاد صبا به رادیو رفت و در گروهها و ارکسترهای مختلف رادیو و بخصوص با استاد صبا, شروع به همکاری کرد. بدین ترتیب روز به روز بر شهرت وی و همینطور به اعتبار تمبک در موسیقی نیز افزوده می شد. تا جایی که کلنل وزیری از وی دعوت کرد تا در مدرسه عالی موسیقی اش, به آموزش تمبک بپردازد و همینطور بعدها نیز به هنرستان موسیقی ملی که به سرپرستی روح الله خالقی بود, رفت.

در همان دوران بود که تهرانی برای اولین بار, اقدام به ساخت قطعاتی مستقل مخصوص تمبک از جمله «دیزل» و «قطار» کرد که اجرای آن بر روی تمبک بسیار مشکل بود. اقدام نوین و مفید دیگر تهرانی در زمینه تمبک, تشکیل یک گروه تمبک بود. وی در این گروه, قطعات مختلف ساخته خود را برای دو یا سه گروه تنظیم کرده و سپس آن را اجرا می نمود, که بسیار نیز مورد استقبال قرار گرفت. شهرت و معروفیت وی به آن حد رسید که بارها از وی دعوت شد تا در خارج از کشور به تکنوازی ضرب بپردازد.

حسین تهرانی و گروه تمبک در حال اجرای قطعه فانتزی برای گروه تمبک و ارکستر 1337 خورشیدیحسین تهرانی از صدای دودانگی نیز بهره مند بود و چون به تصانیف قدیمی نیز آگاهی کامل داشت, اقدام به اجرا و ضبط تصانیف قدیمی با همکاری ابوالحسن صبا و جلیل شهناز کرد. علاوه بر آن, برنامه های زیادی نیز با سنتور فرامرز پایور ضبط کرد که در زمره بهترین آثار وی محسوب می شود. 

         تصنیف قدیمی «کیه کیه در میزنه...»: تمبک و آواز حسین تهرانی بهمراه تار جلیل شهناز

 وی در زمینه پرورش شاگرد و هنرجو نیز بسیار فعال بود. استاد محمد اسماعیلی از بهترین شاگردان وی محسوب می شود. حسین تهرانی پس از سالها تلاش و فعالیت برای احیای تمبک, سرانجام در ۲۹ اسفند ماه ۱۳۵۲ پس از یک بیماری طولانی, از دنیا رفت و موسیقی ایرانی از نعمت بزرگی چون او محروم شد.

فرامرز پایور و حسین تهرانیسبک و شیوه تمبک نوازی تهرانی, سبک کاملا جدید و به نوبه خود جالب بود. وی بسیاری از حرکات و فنون زیبا و کاربردی را به تمبک اضافه و برخی از حرکات زائد آن را نیز حذف کرد. وی بسیار سریع و چابک و در عین حال لطیف و نرم ساز می زد و به ندرت صدای اضافه از ساز وی به گوش می رسید. نکته قابل توجه دیگر اینکه, هرگز با افزایش مترونوم قطعه بوسیله نوازنده ای که در حال هموازی با وی بود, ضرب وی نامیزان نمی شد.

اقدامات هنری استاد تهرانی, آنقدر گسترده است که بیان آن در این مجال نمی گنجد ولی همین بس که اگر تلاشهای وی نبود, معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظار تمبک و موسیقی ایرانی بود.

در غم فراق او, شعرها سرودند و آهنگها ساختند, اما کمتر اثری است که به زیبایی قطعه «به یاد حسین تهرانی» برسد که استاد فرامرز پایور آن را برای ارکستر سازهای ملی و گروه تمبک ساخت و اجرا نمود. به یاد دورانی که با هم بودند...

     قسمتی از قطعه «به یاد حسین تهرانی»: آهنگ از فرامرز پایور. ضرب از محمد اسماعیلی

منبع :چهار مضراب  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 10:53  توسط حجت ملائی چافی   | 

 کوه از اين قصه پر غصه به فرياد امد              آه و آه از دل سنگ تو صداي تو كجاست ؟
   
                      
 
                    براي استاد محمدرضا شجريان :


رفتي اي جان و ندانيم كه جاي تو كجاست
مرغ شبخوان كـــجايي و نـواي تو كجاسـت

آن چه بيگانگي و اين چه غريبي است كه نيست
آشـــنايـــي كــه بپرســيم ســـراي تو كـــجاســت

چه پريشانم از اين فكر پريشان شب و روز
كه شـب و روز كجايي و كـجاي تو كجاست

هـــنر خـــويش به دنيا نــفروشــــي زنهار
گوهري در همه عالم به بهاي تو كجاست

كــــوه از اين قــصه پر غصه به فريـاد آمـــد
آه و آه از دل سنگ تو ، صداي تو كجاست

دل ز غم هاي گلوگــير گره در گره است
سايه آن زمزمه گريه گشاي تو كجاست

هوشنگ ابتهاج - ه.ا. سايه

محمدرضا شجريان


غزلي كه خوانديد ، بخشي از شعري است كه هوشنگ ابتهاج براي محمدرضا شجريان سروده است .
حتما مي دانيد كه ابتهاج يا همان سايه معروف ، ساليان سال دوست صميمي محمدرضا شجريان بوده است و اين دو با هم چه داستان ها و خاطره ها كه ندارند . غزل زيباي ابتهاج ، مانند همه غزل هاي ديگرش است . به راستي كه سايه در غزلسرايي در تعقيب حافظ است .

    هوشنگ ابتهاج  ه .ا . سايه

برگزفته از وبلاگ دل آواز 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 14:21  توسط حجت ملائی چافی   | 

دو پاسخ به يك گفته؛ كيوان ساكت و سياوش بيضايي به محمدرضا لطفي جواب دادند
            دامنه هنر و استنباط هاي شخصي
001245.jpg
استاد محمدرضا لطفي در مدتي كه در ايران حضور پيدا كرده است، يك اثر موسيقي انتشار داده و بيش از ۱۰ گفت وگوي بلند انجام داده است. اظهار نظرات آقاي لطفي به دليل جايگاهي كه در موسيقي ايراني دارد، حساسيت زا است و طبيعي است كه واكنش هايي هم به دنبال داشته باشد. تازه ترين گفت وگوي آقاي لطفي حاصل پرسش هاي علي صمدپور (موزيسين كمتر شناخته شده اما با مطالعه و بصير) با وي است كه واكنش دو هنرمند شناخته شده عرصه موسيقي را به دنبال داشته است. اول جناب كيوان ساكت؛ آهنگساز و نوازنده تار و سه تار و سپس سياوش بيضايي، استاد دانشگاه و آهنگساز خوش ذوق، كه هر دوي آنها متن را براي صفحه موسيقي روزنامه همشهري ارسال كرده و خواستار انتشار آن شده اند. خوانندگان همشهري از اوايل امسال كه در اين صفحه، مطلب آقاي لطفي و نيز پاسخ آقاي كلهر را منتشر كرده بوديم، با اين نزاع هاي فكري آشنا هستند. پاسخ هاي جناب سعيد فرج پوري و نيز آقاي مهدي آذر سينا نيز بخشي ديگر از اين جدلهاي قلمي بود كه در همين صفحه به چاپ رسيد. ضمن آن كه پس از اين كار همشهري، برخي از خبرگزاري ها و نيز سايت هاي خبري نيز وارد جرگه شدند و براين خاك، آب افشاندند و آن را با مصاحبه و نظرخواهي از ديگر دست اندركاران موسيقي بارورتر كردند. صفحه موسيقي همشهري همچنان آماده است تا نظرات دست اندركاران موسيقي، به خصوص اساتيدي كه دستي به قلم دارند و مي توانند با حفظ حرمت و قداست قلم و بحث بر اين درخت آب افشانند، را انعكاس دهد. همچنان كه پيشتر توضيح داده ايم، هنگامي كه سخنان و اظهار نظرات از پستوها به درآمده و در حيطه و حوزه اي عمومي طرح مي شود اين خاصيت را دارد كه نقدهاي آن سخنان را هم طرفين (از خواننده عادي تا اهل موسيقي و بزرگان آن) به داوري بنشينند و درباره آن قضاوت كنند. البته اين نكته را هم بايد در نظر داشت كه آقاي لطفي، در اين ميانه سهمي مبارك و مهم دارند، چرا كه جسارت و شجاعت ورزيده و به جاي طرح اين سخنان در پسله و پستو، آن را در منظري عمومي مطرح كردند و سبب شدند تا مناظره اي جدي و حاصلخيز دربگيرد. اميد كه اين بحث ها در سايه تامل و تحمل و شكيبايي و البته در پرتو خرد و عقل ثمراتي نيكو داشته باشد.
پاسخ اول كيوان ساكت؛ محمدرضا لطفي پس از بيست و يك سال دوري از ايران و فارغ از تحولاتي كه در عرصه موسيقي ايراني، چه مثبت و چه منفي، روي داده است و فارغ از تغيير سليقه هاي مردم و بخصوص جوانان، به ايران بازگشته است و در همان بدو ورود برخي از هنرمندان را كه مردم به آثار آنان دلبسته اند آماج انتقادهاي بي پرواي خود قرار داد؛ آن چنان كه باعث شگفتي همگان و اهل هنر شده است. آقاي لطفي پيش تر از آن، در نوشته هاي پيشين خود در كتاب «شيدا »و در مقاله «لغزش از كجا شروع شد»، نيز استاد علينقي وزيري را آماج اين انتقادهاي تند و به دور از واقعيت و غيرمنصفانه قرار داده بود و حتي از قول عبدالله خان دوامي حكايتي را نقل مي كند كه پس از بازگشت وزيري از فرنگ، وي روزي به منزل ميرزا عبدالله مي رود و بي اجازه شروع به نواختن مي كند و حاجي خان ضرب گير كه از اين حركت وزيري ناراحت شده بود، جلو آمده و چيزي مي نوازد كه وزيري درمانده و ناراحت مجلس را ترك مي كند و حاجي خان مي گويد: اين جوان از فرنگ آمده تا استاد ما را دست بيندازد كه البته اينجانب نادرست بودن اين واقعه را از جهت تاريخي اثبات كردم ، زيرا ۵ سال قبل از آمدن وزيري به ايران، ميرزا عبدالله فوت كرده بود. امروز، اما آقاي لطفي به نوعي ديگر اهل هنر را رنجانده است.
001248.jpg
هر چند كه هنرمنداني مانند استاد حسين دهلوي- استاد هوشنگ كامكار- كيهان كلهر- آذرسينا و فرج پوري نيز واكنش و ناخرسندي خود را ابراز كرده اند، اكنون نيز در مصاحبه اي ديگر در مجله هفت مطالبي را اظهار كرده اند كه به برخي اشاره مي كنم. يكي از آنها رد آموزش موسيقي به وسيله نت است. اين پر واضح است كه نه خط نوشتار كلام و نه خط موسيقي به تنهايي قادر به بيان تمام حالات موسيقي نيست و اين ها فقط علايمي هستند براي ثبت كردن چارچوب كلي يك آهنگ و امثالهم، چه اگر غير از اين بود هنرجويان و تشنگان اين هنر براي دستيابي به اساتيد فن اين همه راه هاي دور و دراز طي نمي كردند، ولي از طرفي نقش آن را در آموزش و گسترش اين هنر نديده گرفتن به كلي خطاست. اي بسا اگر تلاش هاي فارابي و يا ديگران براي نوشتن موسيقي در همان زمان به نتيجه مي رسيد، بسياري از آهنگ ها و نغمه هايي كه دستخوش جفاي روزگار شده و از بين رفته اند، امروزه جزء گنجينه موسيقي ايراني مي شد. چنان كه اگر خط نبود هزاران هزار بيت شعر از شعراي ايراني نظير فردوسي، حافظ، سعدي،مولوي و... امروزه يا وجود نداشت يا فقط ابياتي پراكنده در ذهن برخي مانده بود.
اين گونه نگاه كردن به موسيقي و آموزش آن باعث خواهد شد كه بسياري از هموطنان و فرزندان ايران گمراه شوند و پس از گذشت سال ها، افسوس سال هاي از دست شده را بخورند. تعبير ايشان از فلسفه موسيقي نيز نادر است. در ص ۴۴ همان مقاله ستون ۳ سطر ۸ از بالا مي نويسند: «... در ريتم شرقي از جزء به كل مي رويم و در غرب ريتم از كل به جزء مي رود، از گرد ريز مي شود. يك نخ فرش جزء ماست كه مي رويم به كل فرش مي رسيم و...»
آخر اين چه تعبيري است كه چون نت گرد قابل قسمت به واحدهاي كوچكتر است پس موسيقي غربي از كل به جز مي رود و چون بافتن قالي از يك رشته نخ شروع مي شود و سپس كل قالي بافته مي شود پس موسيقي ما از جزء به كل مي رود؟! دليل اين همه استدلال بي حاصل چيست؟ پر واضح است و آنان كه تاريخ هنرها را مطالعه كرده اند مي دانند كه هنر نيز تحت تأثير شرايط حاكم بر جامعه خود بوده و هست. در اروپا طي قرن ها، نگاه حاكمان و دربار و كليسا به موسيقي به گونه اي بود كه باعث پيشرفت موسيقي شد و نوابغ بسياري ظهور كردند.ولي در همان دوران در ايران موسيقي كمتر مورد توجه بوده و در نتيجه فرصت لازم براي رشد را پيدا نكرده و امروزه به مدد جريان فكري كه از زمان استاد وزيري شروع شد و تاكنون ادامه دارد ما هنوز در ابتداي راه رشد خود هستيم.
در جاي ديگر در ص ۴۴ ستون ۳ سطر ۳ از بالا مي نويسند: «... وقتي من مي خواهم چهار چهارم را ياد بگيرم چرا بايد چارداش را ياد بگيريم؟ چرا بايد بروم مثلاً سمفوني هندل را كه در كتاب وزيري نوشته شده است، با تار بزنم؟...» آقاي لطفي، هيچ كس براي ياد گرفتن چهار چهارم چارداش نمي زند، بلكه علاقه به آن و زيبايي خود آن انگيزه نواختن است و در ثاني آنقدر ساده نيست كه هنرجوي ابتدايي براي يادگرفتن چهار چهارم آن را مشق كند.
نكته ديگر اين كه هندل هم سمفوني نساخته، در آن دوره چيزهايي نظير آن مي ساختند ولي سمفوني بعداً رواج پيدا كرد و تازه چه اشكال دارد كه جوانان و هنرجويان ما غير از موسيقي ملي خودمان كه بسيار زيبا و با ارزش است، با گنجينه هاي موسيقي جهان نيز آشنا شوند؟ مگر دانشجوي ادبيات ما اشعار و نوشته هاي معروف جهان مانند آثار شكسپير، گوته، پابلو نرودا، ماركز، اينيا تسياسيلونه، داستايوفسكي، كوئيلو، آنتوان چخوف و.... را نمي خواند؟ آن هم ترجمه اش را و گاهي چند بار ترجمه شده از چند زبان را؟
هيچ گاه نبايد اين قدر بسته به هنر نگاه كرد. در جاي ديگر ص ۴۵ ستون اول سطر ۱۴ اين طور اظهار نظر كرده: «... مثلاً چه مي دانم همين آقاي كورساكف! آقا اين مال موقع ديگري بوده، امروز شما مي بينيد درس داده مي شود. اين ديگر رفته در زباله دان تاريخ...» آيا ايشان نمي توانند در فرهنگ لغات كلمه مناسب تري را پيدا كنند؟
ثانياً چه كسي گفته كه كورساكف و تجربيات او به زباله دان تاريخ رفته؟ هنوز هم در بسياري از مدارس و كنسرواتورها كتاب با ارزش «اركستراسيون كورساكف» به عنوان يك كتاب منبع تدريس مي شود (كه اين كتاب به وسيله هنرمند گرامي هوشنگ كامكار به فارسي برگردانده شده است).
پس در اين صورت آيا درباره غزليات حافظ و سعدي و... هم بايد گفت آنها مال موقع ديگري بوده اند و حالا رفته اند زباله دان تاريخ!؟ صد البته كه اين چنين نيست، بلكه همه آثار هنرمندان بنام، چه ايراني و چه غيرايراني، در همه ادوار مورد احترام مردم بوده و هست و تجربيات هنرمندان قبل همواره راهگشاي معاصرين بوده است.به هرحال از چندين مصاحبه و گفت وگو با اين هنرمند اين انديشه به ذهن خطور مي كند كه ايشان جز خود كسي را در موسيقي نمي شناسد زيرا حتي در كتاب سال شيدا شماره ۴ ص ۳۸ اينطور نوشته اند: «متاسفانه در اثر مدرن گرايي ميرزا عبدالله نيز كه با تئوري رديف آشنايي كافي نداشت...» حال چرا ايشان با اصرار رديف ميرزاعبدالله را درس مي دهند جاي بسي شگفتي است. در جاي ديگري در همان مقاله در ص ۴۵ سطر ۱۴ ستون ۳ نوشته است: «.... به عنوان يك ايراني كه اين همه زحمت كشيده ام، براي موسيقي كشورم تار زده ام...»
آقاي لطفي، تار نواختن و آموزش موسيقي، خدمت سربازي نيست كه بگويند براي وطنش و كشورش تار زده، بلكه علاقه مند بوده ايد و پاسخش را هم گرفته ايد كه همان شهرت و... بوده است.
در خدمت سربازي، طرف جانش را و يا سلامتي اش را از دست مي دهد و در بسياري موارد، نامش هم نمي ماند ولي در موسيقي شخص، به ويژه اگر شرايط تاريخي هم به ياريش بيايد شهرت و احترام و... هم به همراه مي آورد. بنابراين هر كس در ابتدا براي علاقه و نياز دروني خودش به موسيقي روي مي آورد. اين گونه سخن گفتن از هنرمندي كه به قول خودش اغلب كشورها را ديده بسيار بعيد است.در جاي ديگر مقاله فرصتي براي تاختن به وزيري پيدا مي كند كه اين آخري به قول استاد احمد ابراهيمي، شاگرد بنان، در ميان افرادي كه با تحول و پيشرفت در موسيقي ميانه اي ندارند و فقط نگاه به گذشته دارند چيز تازه اي نيست. سئوال من اين است: آيا مي توان دامنه هنر را محدود به استنباط شخصي كرد و از آن يك فرمول و دستورالعمل همگاني ساخت؟ و هر كه غير از آن بينديشد را طرد كرد؟ يا اين كه هنر مفهومي بسيار عميق تر و گسترده تر دارد؟
                                  001242.jpg 
 
پاسخ دوم سياوش بيضايي؛ چنين سخناني را قبلا هم شنيده بوديم. ظاهراً گفته هاي فرهنگي حساب شده است كه در مقاطع مشخصي از سوي كساني كه به جامه هاي رنگارنگ درمي آيند براي تمديد اعصاب دست اندركاران موسيقي به جامعه هنري ما تزريق مي شود. شايد هم براي اين كه به آنها بفهمانند كه آنها كيستند، از كجا آمده اند و جايگاه آنها كجاست و يك موقع امر به آنها مشتبه نشود كه موسيقي و موسيقيدان هم جزو هنرها و هنرمندان به شمار مي روند. يكي از ويژگي هاي اين سري مقالات و مصاحبه ها پريشان گويي هاي نظري و تاريخي است كه پاسخ به آنها مستلزم كتاب قطوري است كه واقعاً ارزش نوشتن را ندارد. طبيعتاً از كسي كه فكر مي كند نت گرد چهار ثانيه است و زمان هم ريتم است و سانتيمتر دو برابر ميليمتر و پس از دهها سال غور و تعمق در علوم مختلفه و عوالم ناسوتي و لاهوتي هنوز همان ها را تكرار مي كند نمي توان انتظار بيشتري داشت. كاش ايشان در مدت بيست و يك سالي كه به قول خودشان در غرب بودند به جاي مبارزه با غرب كمي زبان ياد مي گرفتند و با وجود منابع فراواني كه در آنجا وجود دارد، بيشتر درباره تئوري و تاريخ غرب مطالعه مي فرمودند و دانش ايشان تنها به چند اصطلاح دهن پركن فرنگي، كه معمولاً هم تنها به عنوان چماق از آن استفاده مي كنند، محدود نمي شد.در اين كه آموزش سينه به سينه بهترين شيوه براي فراگيري رشته هاي هنر است، هيچ شكي نيست و اين را در سراسر دنيا قبول دارند، وگرنه اين همه خواننده و نوازنده و آهنگساز در سراسر جهان براي استفاده از محضر اساتيد بزرگ از اين شهر به آن شهر، از اين كشور به آن كشور و از اين قاره به آن قاره سفر نمي كردند و همه به همان اصطلاح من درآوردي ايشان يعني «كتبي نوازي» اكتفا مي كردند. بديهي است هيچ نوشته يا نوار صوتي و تصويري جاي حضور يك استاد را نمي گيرد. موضوع تنها شكل و ميزان استفاده از روش هاي ديگر در آموزش است كه با وجود چنين مخالفت ها در ايران، هيچ گاه در بستر سازنده خود قرار نخواهد گرفت. هر اجرايي از روي نت، خلق جديد يك اثر است. حتي در غرب نيز يك نوازنده يك اثر را دوبار يكسان نمي نوازد چه رسد به نوازندگان مختلف و هنرمندان بزرگ. هر اجرا حتي اگر نت آن نوشته شده باشد، نوعي بداهه نوازي است. بداهه نوازي از دير باز در غرب نيز به اشكال گوناگون وجود داشته و هنوز هم وجود دارد و تنها به شرق محدود نمي شود.
نگارش موسيقي تنها يك ابزار كمكي است كه در غرب هم هميشه وجود نداشته و بسته به ضرورت تكامل يافته است. اين كه كسي با فراگيري شيوه هاي نگارشي خلاقيت و توانايي بداهه نوازي خود را از دست مي دهد يك نتيجه گيري نادرست و شخصي است. چنين كسي يا اصلاً خلاقيتي نداشته است كه بروز كند و يا در اثر آموزش نادرست فلج شده است. كسي كه از ريتم و تاريخ تحول آن در غرب آگاهي ندارد و هنوز فكر مي كند گرد چهار ثانيه است و نمي داند كه زمان در موسيقي نسبي است و تمام شيوه هاي نگارشي تقريبي و ناقص اند و تنها به عنوان ابزار كمك آموزشي به كار مي روند، چگونه مي تواند نتيجه تكامل بيش از دو هزار سال سيستم هاي نگارشي در موسيقي را انكار يا تكفير كند و يا حتي آن را آموزش و اشاعه دهد؟ يا نتيجه بگيرد كه در غرب ريتم از كل به جزء  مي رود؟
ايشان در جايي مي نويسند كه امروزه هارموني فردي است و دوره اش تمام شده است يا كتاب اركستراسيون ريمسكي كرساكف ديگر به زباله داني تاريخ رفته است. چنين اظهار نظرهايي تنها از عدم آگاهي ناشي مي شوند. با چنين شايعه پراكني هايي چگونه يك هنرجو بايد راه خود را بيابد. هارموني از همان زمان شكل گيري  اش هميشه فردي بوده است و قوانيني كه به عنوان درس هارموني آموزش داده مي شوند تنها براي همين است كه يك هنرجو يا آهنگساز آينده بتواند فرديت خود را بيابد. بدون اين آموزش چنين چيزي ممكن نيست. اين كه در موسيقي معاصر اشكال ديگري از هارموني نيز پديدار شده است بدين معني نيست كه هارموني كلاسيك اهميت خود را از دست داده است، يا ديگر به كار نمي رود. امروزه درصد كاربرد هارموني معاصر در توليد موسيقي بسيار پايين تر از هارموني كلاسيك است. حتي در موسيقي هنري معاصر نيز آهنگسازان نامداري هستند كه هنوز از شيوه هاي هارموني گذشته استفاده مي كنند و اين بخشي از سبك آهنگسازي آنها است. در هر صورت هر كسي كه دو واحد هارموني غربي را در هنرستان يا دانشگاه گذرانده باشد، صلاحيت قضاوت درباره آن و شيوه هاي آموزش آن را نخواهد داشت. مشكل بزرگ تر از جايي آغاز مي شود كه همين فرد بخواهد با دانش اندك خود موسيقي ايراني را نيز با همان دو واحد، هارموني گذاري كند.
در مورد «اركستراسيون» كافي است به مقاله «لغزش از كجا آغاز شد» مراجعه كرد تا روشن شود كه آقاي لطفي اصلا درك درستي از اركستراسيون ندارند و ظاهراً آن را با يك چيز ديگر اشتباه گرفته اند. كتاب اركستراسيون ريمسكي كرساكف داراي يك بينش ويژه اركستراسيوني بوده و هنوز داراي نكات فني بسيار باارزشي است كه در ديگر كتب اركستراسيون يافت نمي شود و هيچ موسيقيداني آن را به زباله داني تاريخ نمي سپارد. اگر قرار باشد چيزي به زباله داني تاريخ سپرده شود، تراوشات ذهني است كه ماهيت آن در جامعه ما ديگر آشكار شده است. ايشان در جايي ديگر به اين شايعه پراكني مي پردازند كه «تمام موسيقي كلاسيك اروپايي ورشكسته است، عزيز من! و تمام اركستر سمفوني ها ورشكسته شده اند.» اركستر، اپرا و همه گروه هاي بزرگ و پرخرج در سراسر جهان (حتي در ايران) همواره نياز به حمايت مالي داشته اند و شمار اركسترهاي مستقل در جهان به شمار انگشتان يك دست هم نمي رسد. تنها پذيرش ضرورت حضور چنين پيكره هاي اجرايي عظيمي در يك جامعه است كه به ايجاد و ادامه حيات آنها تحقق مي بخشد.در مورد ريشه هاي موسيقي مدرن و مدرنيزم در جهان و شكل هاي معاصر آن نيز بهتر است ايشان كمي بيشتر مطالعه كنند تا خنده شان نگيرد.
آقاي لطفي در نهايت حرف دلشان را مي  زنند و خود را «آخر زنجير» تكامل چندين هزار ساله موسيقي ايران مي دانند كه بسياري از ابهامات را در مورد ايشان براي ما روشن مي سازد. به هر حال اميدواريم به زودي «حلقه هاي مفقوده»  اين زنجير طلايي زنگاربسته را نيز پيدا كنيم.منبع :روزنامه همشهري
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 6:56  توسط حجت ملائی چافی   | 

       زير سايه او
پرويز مشكاتيان
202638.jpg
سايه ام، ديوار بودم كاشكى
تكيه گاه يار بودم كاشكى
سايه، در ايام شباب، اين چُنين مرواريدگونه، كلمات را كنار هم مى نشاند، حالا كه ديگر مگو و مپرس.
زندگى زيباست اى زيباپسند
زنده  انديشان به زيبايى رسند
آنقدر زيباست اين بى بازگشت
كز برايش مى توان از جان گذشت
مردن عاشق نمى ميراندش
در چراغ تازه مى گيراندش
باغ ها را گرچه ديوار و درست
از هواشان راه با يكديگر است
شاخه ها را از جدايى گر غم است
ريشه هاشان دست در دست هم است
و در همين مثنوى كه الوانى است و بى بديل، پير رند ما ادامه مى دهد:
سال ها بگريستم با چشم جان
تا نگريد هيچ چشمى در جهان
وين جهان دردمند تيره روز
مى تپد در اشك و خون خود هنوز
سايه در تغزل بى ترديد حافظ زمان است، زبان او به بيان رسيده و زيبايى به سادگى هرچه تمام تر در كلام او به بار نشسته است.
از روى تو دل كندنم آموخت زمانه
اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و دريغا كه در اين بازى خونين
بازيچه ايام دل آدميان است
خون مى چكد از ديده در اين كنج صبورى
اين صبر كه من مى كنم افشردن جان است
از دوران كودكى با سروده هاى او آشنا بودم، يادم هست كه گاليا كه سروده شده بود من در نيشابور چندم دبيرستان خيام بودم. دبيرستان خيام رياضى مى آموخت و البته نيشابور هميشه علاقه مندان پروپاقرص ادبى نيز داشت.
نمى دانم دبير ادبيات مان هنوز زنده است يا نه، ولى گاليا را يك روز در كلاس برايمان خواند. بى اندازه تحت تاثير قرار گرفتم و از آقاى ادبيات خواهش كردم اجازه دهد از روى آن نسخه اى يادداشت بردارم. وقتى به خانه رفتم و براى پدرم خواندم، مژگانش به گونه هايش دويدن گرفت.
                   202692.jpg
سال هاى بعد كه به هنرهاى زيبا آمدم، از طرف مركز حفظ و اشاعه موسيقى كه مديريتش را استاد نازنينم دكتر داريوش صفوت عهده دار بودند به جشن هنر شيراز رفتم و در مهمانسراى شيراز براى اولين بار سايه را از نزديك ديدم. در نگاه هاى اول بسيار مغرور، بسيار به خويش مطمئن و نيز كم حوصله به نظر مى آمد. ولى بعدها كه افتخار هميارى و همگامى را در راديو با او داشتم، دريافتم كه در پشت آن نگاه مغرور، روحى به غايت و نهايت لطيف و آرام و پاك نهفته است. گروه شيدا و گروه عارف دو گروهى بودند كه به اصطلاح از بچه هاى ما تشكيل شده بودند. نام عارف را به ياد و خاطره عارف قزوينى، آهنگساز و شاعر ميهنى دوران مشروطيت، سايه براى گروه ما برگزيد.
                         202680.jpg
بعد از آن در گلچين هفته در كنارش و زير سايه اش بوديم، سايه، خانه اى در خيابان كوشك داشت كه اغلب اوقات در آنجا دور هم جمع مى شديم. مى توانم گفت كه مامن هنرمندان بود خانه اش.
طرح خانه را هم خودش داده بود و تا آنجا كه به ياد دارم از طرح زيبايى برخوردار بود. در حياط خلوت خانه ارغوان كوچكى با دستان خودش كاشته بود كه اكنون ديگر درخت تناورى بايد شده باشد. بعد از اينكه بچه هاى سايه آهنگ رفتن را از اين ديار كردند، سايه و آلما (همسرش) نيز به دنبال آنان روانه آلمان شدند، خانه را نيز فروختند، سايه مى گفت، روزى براى تسويه حساب به آنجا رفتم شركتى شده بود. همين طور كه نگاهم به حياط  خلوت رفت، ارغوان را ديدم، پيش از آنكه نگاهمان تلاقى كند صندلى را جابه جا كردم، چون اگر مرا مى ديد بى گمان گلايه مى كرد كه چرا تنهايش گذاشته ام.
حالا هم گاهى مى رود به خيابان كوشك و از گوشه و كنار، ارغوان را نگاه مى كند، مى بايست با سايه زندگى كرد تا به ظرافت هايش پى برد.
ظرافت هايى كه بسيارند و البته او براى نماياندن آنها هيچ اصرارى ندارد.
ما اعضاى گروه عارف و شيدا، روز ۱۸ شهريور،۵۷ از راديو استعفا كرديم به خاطر اعتراض به كشتار ۱۷ شهريور ميدان ژاله.
سايه با ما استعفا كرد. او رياست موسيقى راديو را كه عهده دار بود.
همگى كانون چاووش را پى افكنديم كه سال   ها هم در آنجا زير سايه اش بوديم و مى آموختيم تا آنجا نيز مهر و موم شد و هر كدام به راهى و ديارى رفتيم تا اكنون. به گذشته كه بازمى گردم، خيلى دلم مى گيرد. چه آرمان ها و چه آرزوهايى داشتيم. مدينه فاضله را در چندقدمى مان مى ديديم.
يك روز در آلمان (دوسلدورف) در بوگا (باغ گل)، اركسترى بزرگ از جوانان را ديدم كه از همان محله بودند. با چه لباس هاى زيبايى، چهار فصل ويوالدى را مى نواختند، چقدر باشكوه بود، گفتند موزيسين ها از مهدكودك كه موسيقى مى آموزند در دوران دبستان، دبيرستان، دانشگاه، اركسترهايى كه در محله شان برپاست روزهاى يكشنبه در پارك محله خودشان مى نوازند و مردم محله هم آنان را مى شنوند، اين گونه هست كه استعدادها نمودار مى شوند، خود مى نمايانند و بهترين ها به اركسترهاى بزرگ رهنمون مى شوند.
من هم عين حسن مشكاتيان آن روز كه گاليا را برايش مى خواندم، مژه هايم به گونه ام مى دويد، به ايران كه آمدم به چاووش رفتم كه فيلم آن روز را براى چاووشيان بگذارم كه ببينند، ولى با يك در بسته مهر و موم شده رو به رو شدم.
گناه ما اين بود كه با شهريه بسيار اندك، به بچه هاى بااستعداد اين سرزمين، موسيقى  مادرى شان را مى آموختيم، در جريان انقلاب هم، كم اذيت  و آزار نشده بوديم. الان كه سال  ها از آن تاريخ مى گذرد هنوز همه مان در حيرت به سر مى بريم. حالت سيلى خورده اى را داريم كه هنوز به جرم خود واقف نشده ايم.
به قول سايه: گذشت عمر و به دل عشوه مى خريم هنوز
كه هست در پى شام سياه صبح سپيد
از صميم دل دوستش داريم، او پدر معنوى گروه عارف است. الان كه در ايران است مى بينمش ولى هميشه هر كجاست خدايا به سلامت دارش.
منبع : روزنامه شرق
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 8:32  توسط حجت ملائی چافی   | 

تقديم به سايه عزيزم كه بدون او موسيقى هنرى ايران كم جان حركت مى كرد       
                                  تا تو با منى
محمدرضا لطفى
202686.jpg
نوشتن در مورد سايه بزرگ ترين شاعر غزل سرا و شعر نو ايران كارى است بس دشوار. يك عمر زندگى اجتماعى و سياسى پربار در كنار حوادث ناگوار تاريخ معاصر كشورمان، خونبارى اين رودخانه عظيم زندگى از سال هاى نوجوانى، ياس ها و اميدها و در يك كلمه ناهموارى و نابرابرى و بى عدالتى همه و همه لياقتى را مى طلبد كه سايه و ديگر متفكرين متعهد اين مرز و بوم را به قهرمانان ملى تبديل كرده است. ماندن و روشن نگاه داشتن چراغ زندگى حاصل تمامى تلاش هاى اين عزيزان بود و سايه را بحق مى توان يكى از ستون هاى پرفروغ اين روشنايى دانست. مردى كه جز خدمت به خلق و رشد كشور كارى نداشت و خود مى گويد: 
«تا تو با منى زمانه با من است  
                                        بخت و كام صد جوانه با من است»

 
                        202674.jpg
 
اما تنها انسان عاشق كه غرورهاى كاذب و منيت هاى فردى در عرصه خدمت را كنار گذاشته قادر به انجام اين همه كار و وظيفه انسانى است. نه افرادى كه با شتابى تخريبى مى آيند و مى روند و در نهايت در گوشه عزلت مى مانند تا دستى برآيد و آنها را دوباره به جريان عظيم رودخانه خداوندى سوق دهد.
ابتهاج عزيز را كه من عاشقانه مى ستايم و دوستش دارم در رشد من بزرگ ترين تاثير را داشته و من خوشبختانه اين شانس بزرگ را داشتم تا در آغوش پرمهر اين عزيزان نفس هاى حق طلب آنها را به جان دريافت دارم. براى من هرگز مهم نبود كه ايده ها و نگرش اين دوستان و ديگر انديشه ورزان در كجاى فصل هاى ارزش گذارى شده يا نشده قرار مى گرفت، براى من مهم اين بود كه چقدر اين متفكرين عاشق تر، خدمتگزارتر و صادق تر بودند. خوشبختانه من اين افتخار بزرگ را داشتم كه در نوجوانى با كسانى همزيستى كنم كه دردها و رنج ها و توانايى ها را تجربه كرده بودند و هميشه به من درس هايى داده اند كه ديروز را بشناسم و امروز را زندگى كنم و فردا را حقيقى تر تصوير نمايم. من سايه را در پيوند شعر و موسيقى يافتم، نه در سايه سياست و حزب و نه در مدار پراقتدار زور و سرمايه، خيلى اتفاقى من با ايشان آشنا شدم و بنا به ضرورت، برخلاف ميل باطنى ام به پيشنهاد شادروان جواد معروفى كه به من يك ترم درس آهنگسازى در فرم هاى ايرانى ياد مى داد به راديو ايران ميدان ارگ رفتم. آلودگى فضاى بيمار روابط بين نوازندگان، به خصوص خوانندگان و سكانداران راديو به عنوان بزرگ ترين مركز تبليغات رژيم تحميق كننده مردم پاى مرا به اين محيط بريده بود اما هنگامى كه استادى مرا به سويى سوق مى دهد حتماً حكمتى در آن است كه بايد به جان پذيرفت، آن هم استاد والايى همچون جواد معروفى كه پدرى چون استاد كامل موسى معروفى داشت.
روزى را كه به راديو رفتم هرگز فراموش نمى كنم. آن زمان ايشان مسئول موسيقى گل ها بودند و من از برنامه هاى گل ها و تغييراتى كه در آن شده بود نه لذت مى بردم و نه كيفيت موسيقايى توليدات از ارزش هنرى كه حداقل من به آن عادت داشتم برخوردار بود. برنامه ها بيشتر ساز و آواز شده بود و گردونه كار به دست ويولن ها و سنتورهاى آنچنانى بود و در لابه لاى آن برنامه هاى بسيار خوب نيز گاهى توليد مى شد كه ماندگار و ارزشمند بود. شعر برنامه هاى گل هاى زمان سايه بسيار پربارتر شده بود و گويندگان شعر اشعار را با معنى و تاكيد درست ترى مى خواندند و در قياس با برنامه هاى گل هاى دوره مرحوم پيرنيا كه بيشتر اشعار عرفانى بود، سايه به شعرهاى اجتماعى تر توجه بيشترى مى نمود. هنگامى كه از سايه علت كم بضاعتى موسيقى را پرس وجو شدم، ايشان فرمودند كه : «هنگامى كه من مسئول برنامه گل ها شدم بيشتر موسيقيدانان و بخشى از مديران وقت سر مخالفت و ناسازگارى را شروع كردند و مى توان گفت كار با من را به نوعى منع نموده بودند و من به ناچار طرح ارائه برنامه هاى گل ها را عوض كردم تا كار توليد موسيقى متوقف نشود!»
بايد اشاره كنم كه اين تغيير مديريت مصادف بود با ادغام راديو كه تحت مديريت سياسى وزارت اطلاعات انجام وظيفه مى كرد كه با تلويزيون قطبى كه خود به عنوان مهندس متخصص ابتدا در بندر عباس (بنا به ضرورت سياسى) آن را با توانايى تخصصى خود راه انداخته بود، ادغام گرديد. ادغام راديو و تلويزيون كه سكاندار آن از شرافت كارى و حرفه اى برخوردار بود، همه چهره موسيقى و همه چهره  برنامه هاى فردى و هنرى را نسبتاً تغيير داد كه اگر بخواهيم منصفانه برخورد كنيم من همواره گفته ام كه اگر رژيم گذشته تعداد بيشترى مانند قطبى ها داشت سير حوادث تاريخ معاصر ايران به خصوص بعد از انقلاب بهتر و ارزشمندتر رقم مى خورد.
هنوز بعد از سال ها راديو و تلويزيون از نظر فنى، ادارى با همه نارسايى ها و بلاهايى كه مديران گذشته بر سر آن آورده اند در عرصه تكنولوژى تصويرى و صوتى با زحماتى كه مسئولان و گردانندگان كنونى در اين ساليان كشيده اند بهتر از بقيه سازمان ها كار مى كند.
به هر حال ه.الف. سايه در چارچوب ادغام راديو و تلويزيون اين مسئوليت خطير را پذيرفته بود. آن روز كه به ديدن ايشان به راديو رفتم خيلى عبوس اما محترم ورود مرا استقبال كرد، فريدون شهبازيان روى صندلى پيانو نشسته بود. من اظهار داشتم كه آقاى معروفى از من خواهش كردند كه به ديدن شما بيايم تا راجع به تصنيف «بميريد، بميريد» مولانا صحبت كنيم.
محافظه كارى و هوشيارى سياسى ايشان در يك لحظه مرا شوك كرد كه بعدها متوجه شدم كه اين اخلاق ذاتى اوست. پس از سئوالاتى كه ايشان از من نمودند او را انسانى مستحكم، دقيق و با وسواس ديدم و اين نقطه اميدى بود كه دل مرا در جهت كار با ايشان محكم نمود. طى ضبط اين تصنيف كه خواننده اى آن را مى خواند دوستى و الفت ما محكم تر شد و  اين گونه رابطه ما شروع شد و پس از گذشت حدوداً ۳۰ سال است كه ادامه دارد به قول حافظ:
«از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
                    دوستى و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود»
چرا اهميت سايه در مديريت موسيقى راديو ايران اين گونه پررنگ و تاثيرگذار شد؟ با اينكه بعضى از موسيقى نوازان راديويى بر اين باورند كه سايه بخش توليد راديو را «شجريان خانه» نموده بود و تقريباً ۷۰ درصد برنامه ها را به عهده اين هنرمند گرامى مى گذارد و اين خود رنجى در دل بعضى از همكاران آن زمان ايجاد نموده بود اما سايه اين كار را آگاهانه انجام مى داد چرا كه مى انديشيد شجريان پرچمدار موسيقى اى خواهد شد كه ما امروزه بدان موسيقى هنرى دستگاهى يا رسمى خطاب مى كنيم. متاسفانه در شرايطى كه موسيقى راديو داشت تغيير بنيادى مى كرد و مى رفت، تا با حضور اين خواننده زحمت كش رونق جاودانه ترى پيدا كند، ايشان سر ناسازگارى گذاشت و به خاطر ازدياد دستمزد مالى كه به تازگى با تلاش سايه افزايش غيرمترقبه يافته بود همكارى با واحد موسيقى را تقريباً متوقف كرد و گه گاه در برنامه هاى ويژه مخصوص شركت مى جست. سايه با افزايش توليدات در بخش موسيقى اركسترى و سنتى و به خصوص تهيه برنامه «گلچين هفته» در فاصله چند سال اثر زيادى در روند پيشرفت موسيقى گذارد. چند روز قبل از اينكه پست مديريت توليد موسيقى را قبول كنند با من صحبت كردند و فرمودند اگر شماها كمك كنيد اين مسئوليت مى تواند به پيشرفت موسيقى ايرانى از هر دست كمك شايانى نمايد. من نيز اين قول را به ايشان دادم و با تشكيل گروه شيدا و بازسازى آثار قدما و نزديك نمودن استاد نورعلى برومند و استاد عبدالله دوامى به ايشان سرفصل جديدى براى اين گونه از موسيقى ها هم فراهم آمد كه انقلاب، تداوم اين حركت را به سمت نوع ديگرى از موسيقى تغيير داد. با آمدن من به راديو و تشكيل گروه شيدا و كار ممتد، ابتدا عليزاده و سپس مشكاتيان و شكارچى از مركز حفظ و اشاعه كه ديگر بدان مركز حبس و افاده موسيقى لقب داده بودند استعفا كرده و به راديو آمدند و گروه عارف را تاسيس كردند و اين گونه تيم كارى ما در اين نوع از موسيقى كامل تر شد كه همه اين اتفاقات بى نظير تحت سياست هاى فرهنگى مدير توليد موسيقى يعنى سايه رخ مى داد. شجريان يكه تاز آواز ايران، ناظرى اميد آينده اين هنر به همراه خانم اخوان،  سيما بينا، رضوى سروستانى و استاد بى بديل تنبك ناصرخان فرهنگ فر به همراه اعضاى عاشق گروه شيدا و عارف تركيبى را به سرپرستى اميرهوشنگ ابتهاج (سايه) فراهم آوردند كه مى توانست يا بهتر بگويم توانست حداقل تا سال هاى شصت سكاندار حركت مترقى موسيقى گردد. مديريت، احترام به موسيقيدانان، نگرش اجتماعى، علو طبع و منش خانوادگى ابتهاج به ما كمك كرد تا از سامان و دقت بيشترى برخوردار شويم. سايه همچون پدرى است كه همه ما را به هم متصل مى كند و از آن زمان كه اين نقش را بنا به ضرورت هايى از دست داد اين دو گروه از هم پاشيده شدند. اگرچه در مراحلى ايشان تلاش كرد تا چاووشيان اوليه را سرجمع نموده و تشويق به كار كند اما جلاى وطن دو يار دبستانى (من و حسين عليزاده) و مركزيت دستگاه سپر اقتدار، شجريان به همراه پرويز مشكاتيان كه بستگى فاميلى هم پيدا كرده بودند و تشكيل گروه كامكارها كه بيشترشان عضو چاووش بودند، عوامل تعيين كننده عدم تداوم دو گروه شيدا و عارف شد. دلسوزى آنگاه كه خرد نقش روشنى دارد مى تواند به هر جريان هنرى و فرهنگى كمك شايانى بنمايد. با اينكه سايه در آن زمان به عنوان مدير كارگزينى سيمان تهران از حقوق و مزاياى زيادى برخوردار بود اما به خاطر عشق به موسيقى آن را رها كرد و دلسوزانه و پر كار موسيقى را كه در كشتى نسبتاً كهنه اى در امواج اجتماعى سرگردان بود به ساحل مطمئنى هدايت كرد. پنج سال فعاليت ممتد يعنى از سال ۵۳ تا ۵۷ زمان كوتاهى بود اما گروه كارى واحد توليد موسيقى با بودن هنرمندانى مانند فرهاد فخرالدينى، فريدون شهبازيان، شادروان فريدون مشيرى كه بيشتر برنامه هاى گلچين هفته را با سايه به نظم در مى آورد و همچنين با حضور صدابردارانى چون جهان فرد، حقيقى، امينى، فخيمى و عسگرى و به دنبالش شوراى شعر، با وجود شاعرانى بزرگ همچون سيمين بهبهانى و موسيقيدانان ارزنده شوراى موسيقى مانند حنانه، تجويدى، ملاح و ديگر همكاران ادارى، جريانى را هدايت كردند كه تا به امروز هنوز خاطره آن دوره فوق العاده بوده و هست. بعد از انقلاب ۵۷ نيز سايه و تيم هجده نفره موسيقى موج نو راديو، چاووش را به وجود آوردند و باز نقش خردمندانه و انسانى و مديريت دوستانه ايشان توانست به وحدت همه ما كمك كند كه متاسفانه اين جريان سازنده به دلايل واهى و بيشتر عامه پسندانه ضربه ديد و بسته شد و اين گونه همه مرغان هم آوا پراكنده شدند.
سايه هر روز غريب تر و دل شكسته تر شد و در مقابل درخت ارغوان حياط خانه اش كه بيش از چند متر با ايوان خانه فاصله نداشت سال ها در انتظار نشست. در شعرى كه به پاس دوستى و عشق مان به بهانه من سروده مى گويد: «چه غريبانه تو با ياد وطن مى نالى
من چه مى گويم كه غريب است دلم در وطنم»
خوشبختانه با تغييرات اجتماعى و باز شدن فضاى هنرى و فرهنگى پس از خاتمه جنگ ويرانگر عراق با ايران، سايه نيز در زمينه كارهاى تخصصى خود فعال تر شد و در مشاوره هاى خصوصى و گاهى ادارى در رابطه با موسيقى، نقش پررنگ ترى يافت. من متاسفم كه خيلى از اين عزيزان و هنرمندان توانمند ما نتوانستند با حداكثر ظرفيت و آرامش فكرى و روحى كارشان را تداوم دهند. سختى ها و گاهى بى مهرى ها چنان روح هنرمند را آغشته درد مى كند كه توان و قدرت انجام و پايان را از او مى گيرد. به نظر امروز افراد بيشترى در حكومت متوجه اين نارسايى هاى فرساينده شده اند و اميدوارم اين نظر درست باشد و متفكران هنرمند و كليه انديشه ورزان و دلسو زان به كشور ايران از هر گروه بتوانند در چارچوب مليت، عشق به حفظ تماميت ارضى ايران عزيز نقش و جايگاه درست ترى بيابند. امروزه اگر افسردگى كه جان هنرمندان خالق را گرفته و كارهاى خلاقه در ماشين اماها و احتياط ها گير كرده بتواند به حركت در آيد مجدداً كارستانى مى شود. هنرمند نمى تواند به خاطر كاغذ بازى ها و امور بوروكراتيك (سلسله مراتب ادارى) گرفتار آيد. بيشتر تهيه كنندگان موسيقى يا كنار رفته اند يا ورشكست شده اند و موسيقى نوازان نيز خود به تنهايى نمى توانند سرمايه گذارى شخصى نمايند. به خصوص اينكه ديگر تاب و توانشان به حداقل كاهش يافته. اگر در نظامى هنرمندان كه هنرشان شور زندگى را به حركت مى اندازد و روان مردم را پالايش مى دهند، افسرده و ناتوان شوند بدانيد آسيب زيادى به نظام مى خورد.
۲۸ سال درد و رنج ممتد فيل را از پاى مى اندازد. اگر امروز هنوز هستند هنرمندانى كه جانى دارند، از بقاياى عشق باطنى و چشمه جوشان درونى آنها است و بس. تجربه هنرى، ذوق، دانش و ده ها فاكتور پيدا و پنهان بايد در عرصه تعليم و زندگى به جوانان منتقل شود. اگر سايه ها نتوانند فن دانش شان را به جوانان منتقل كنند مى دانيد چه خواهد شد؟ خانه از ذوق خالى، روح و روان دچار بيمارى و افسردگى و در يك كلام تداوم زندگى غيرقابل تحمل  تر مى شود و جامعه اى كه از نظر روانى دچار چنين بحران هايى مى شود آينده روشنى را براى فرزندان خود رقم نمى زند. «بگذاريد سايه ها حقيقت را دنبال كنند و بالاخره روزى فرا رسد كه بين مجاز و حقيقت همچون افق ظهر كوير فاصله اى نباشد و اتحاد معنى دوباره خود را بيابد.»
منبع: روزنامه شرق
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 8:27  توسط حجت ملائی چافی   | 


     ساخت ۲۰ فيلم از ۲۰ شخصيت فرهنگي هنري
003582.jpg
 معاونت هنري سازمان فرهنگي- هنري شهرداري تهران، در يك پروژه گسترده سينمايي، بيست فيلم درباره بيست شخصيت فرهنگي- هنري برجسته كشور توليد مي  كند.
مجري اين طرح، جواد نوروزبيگي و مدير پروژه آن نيز محمد داوودي خواهد بود.
تاكنون نام بيست شخصيت و كارگرداناني كه فيلم هاي مربوط به آنها را خواهند ساخت به صورت زير اعلام شده است، اما احتمال تغيير اين فهرست به ويژه در كارگردان ها نيز وجود دارد.
سيف الله داد‎/ دكتر حبيبي و سيمين دانشور
سيف الله داد قرار است دو فيلم بسازد؛ يكي از اين دو فيلم به دكتر سيمين دانشور، نخستين زن داستان نويس ايران و همسر جلال  آل احمد اختصاص دارد. دانشور دكتراي ادبيات فارسي است و در دانشگاه استنفورد آمريكا، زيبايي شناسي خوانده است. فيلم دوم داد نيز درباره دكتر حسن حبيبي، معاون رئيس جمهور در دوره هاشمي رفسنجاني و خاتمي است.
محمد رضا هنرمند‎/ محمدرضا شجريان
محمدرضا هنرمند، كارگردان فيلم هايي چون «موميايي ۳» و «مرد عوضي»، ساخت فيلم زندگي محمد رضا شجريان، خواننده شهير موسيقي سنتي را برعهده دارد.
هنرمند پيش از اين، كارگردان هنري فيلم كنسرت شجريان در سالن وزارت كشور بود.
محمدرضا شجريان پيش از انقلاب در اعتراض به آن چه كه موسيقي مبتذل حرامزاده و بي بنيان مي خواند، همكاري خود را با راديو و تلويزيون قطع كرد.
منوچهر مصيري‎/ دكتر آشتياني، پروفسور رضا
و دكتر شهيدي
منوچهر مصيري، كارگردان فيلم هاي «دنيا» و «ازدواج صورتي» در اين پروژه سه فيلم خواهد ساخت. اين سه فيلم به زنده ياد دكتر سعيد كاظمي آشتياني، بنيانگذار و رئيس پژوهشكده «رويان» جهاد دانشگاهي، پروفسور رضا، از دانشمندان برجسته دنيا در رشته برق و مخابرات و دكتر سيد جعفر شهيدي، مورخ و پژوهشگر معاصر اختصاص دارند.
بهرام توكلي‎/ بهاءالدين خرمشاهي
زندگي و آثار بهاءالدين خرمشاهي، منتقد، حافظ شناس و قرآن پژوه معاصر، موضوع فيلم بهرام توكلي خواهد بود. از بهاءالدين خرمشاهي تاكنون ۳۲۰ نقد منتشر شده است.
منوچهر طياب‎/ علي اكبر صنعتي
منوچهر طياب، مستند ساز قديمي و كارگردان فيلم هاي «ريتم » و «همراه با باد در دل كوير» درباره مرحوم «علي اكبر صنعتي»، استاد مجسمه سازي كشور فيلم مي سازد. علي  اكبر صنعتي كه در سال ،۱۳۸۱ از محمد خاتمي نشان درجه اول هنري را دريافت كرد، ۱۳ فروردين سال جاري درگذشت.
محمد داوودي‎/ آيت الله جوادي آملي و حسن زاده آملي
محمد داوودي، فيلمبردار «رنگ خدا» مجيد مجيدي و «تولد يك پروانه» مجتبي راعي كه رويكرد مذهبي و معناگرا در كارهايش نمود روشني دارد، زندگي آيت الله جوادي آملي و آيت الله حسن زاده آملي را به تصوير خواهد كشيد.
حسين برزيده‎/ محمدرضا حكيمي
حسين برزيده، كارگردان فيلم سينمايي «دكل» درباره محمدرضا حكيمي، نويسنده آثار مذهبي نظير حماسه مرزبانان جاويد و بعثت فيلم خواهد ساخت. محمدرضا حكيمي متولد ۱۳۱۴ است و در سال ۱۳۴۸ از شيخ آقا بزرگ تهراني اجازه اجتهاد گرفته است.
مجيد مجيدي‎/ محمود فرشچيان
ساخت فيلم از زندگي بزرگ ترين نگارگر ايراني به كارگردان مشهور سينماي ايران و خالق آثاري چون «بچه هاي آسمان» و «رنگ خدا» رسيده است. مجيد مجيدي كه با فيلم «بيد مجنون» دوباره در بين عامه مردم جايگاه خوبي پيدا كرده است، زندگي و آثار محمود فرشچيان، مينياتوريست مقيم آمريكا را به تصوير مي كشد.
علي وزيريان‎/ علي معلم
كارگردان فيلم «خدا نزديك است»، زندگي و  آثار علي معلم دامغاني شاعر را سوژه فيلم خود قرار خواهد داد. علي وزيريان، كارگردان جوان سينماي ايران كه با فيلم خدا نزديك است به سينماي ايران معرفي شده است، درباره برگزيده اولين همايش چهره هاي ماندگار در رشته شعر فيلم مي سازد. علي معلم دامغاني ۵۵ ساله است.
بهنام بهزادي‎/ حسين عليزاده
زندگي و آثار «حسين عليزاده»، نوازنده، آهنگساز و موسيقيدان نيز توسط «بهنام بهزادي» فيلم مي شود. حسين عليزاده متولد ۱۳۳۰ تهران است.
فرشاد فرشته حكمت‎/ طاهره صفارزاده
فرشاد فرشته حكمت، مستند ساز پركار مسئول ساخت فيلم زندگي دكتر طاهره صفارزاده شده است. دكتر صفارزاده به تازگي به عنوان برترين زن مسلمان از سوي انجمن نويسندگان آفريقايي و آسيايي در مصر برگزيده شد. طاهره صفارزاده، شاعر و مترجم است.
محسن عبدالوهاب‎/ حميد سمندريان
محسن عبدالوهاب، همكار رخشان بني اعتماد در فيلم «گيلانه» به حميد سمندريان، كارگردان قديمي تئاتر خواهد پرداخت. حميد سمندريان ۷۵ ساله نخستين تئاتر خود را سال ۱۳۴۶ با نام «دربسته» به روي صحنه برد.
ناهيد رضايي‎/ محمد احصايي
فيلم زندگي و آثار سيد محمد احصايي، خطاط و گرافيست برجسته كشور نيز به ناهيد رضايي رسيده است. احصايي در رشته نقاشي- خط يكي از بزرگترين هنرمندان كشور محسوب مي شود. اجراي كار سفال نقش برجسته براي سفارتخانه ايران در شهر ابوظبي از جمله آثار اين هنرمند است.
رزاق كريمي، فرزاد موتمن و بهروز افخمي
اين سه كارگردان معروف سينماي مستند و داستاني ايران نيز به ترتيب زندگي مرحوم مرتضي مميز، پير گرافيك ايران، باستاني پاريزي، استاد تاريخ و رضا داوري، استاد فلسفه را به تصوير خواهند كشيد.
منبع :روزنامه همشهري
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 9:2  توسط حجت ملائی چافی   | 

نوشته اي در آسيب شناسي آواز ايراني
            آخرين آواز
مردان هنر و صنعت از ديرباز علاوه بر عرضه هنر خود به مردم و هنر دوستان، تلاش كرده اند هنر خود را با تربيت شاگردان خود، زنده  نگه دارند و اين شاگردان- به نوبه خود- پس از رسيدن به مقام استادي، چنان كرده اند كه استاد مي كرده است. اين چنين بوده كه هنر ماندگار شده و تا به امروز رسيده است.موسيقي و آواز ايراني، اين روزها به شدت از اين نقيصه رنج مي برد و بيم آن مي رود كه پس از فقدان برخي بزرگان صاحب سبك آواز ايراني، عرصه آواز، ديگر بزرگان را به خود نبيند و ميدان به دست متوسط ها بيفتد. نوشته اي كه پيش رو داريد دغدغه اي است از اتفاقي كه- متأسفانه- در حال رخ دادن است.
      عكس: دكتر يونس شكرخواه
آواز اصيل ايراني به تبع مجموعه موسيقي ملي ما، سال هاست كه با بحران هاي مختلفي دست و پنجه نرم مي كند، در اين شرايط بايد با واقع نگري ريشه هاي بحران ها را شناخت و در راه رفع آنها قدم برداشت. نگارنده در اين مطلب مي كوشد تا ضمن آسيب شناسي هنر آواز، از نگاهي ديگر جايگاه خواننده نامي استاد محمدرضا شجريان را بررسي كند.
همواره بسياري از رويكردهاي مردم ايران در زمينه هاي مختلف هنري داراي محدوده زماني معين و به قول معروف «تاريخ مصرف» بوده است. بديهي است بيشتر اين رويكردها از شرايط فرهنگي، تاريخي، اجتماعي و حتي سياسي پيروي مي كند. همچنين براي بعضي از اين سليقه هاي متغير مي توان سمت و سو تعيين كرد و آنها را جهت داد. اما بعضي ديگر به كلي از حيطه كنترل افراد خارج است. به همين دليل تركيب رويكردهاي پيش بيني ناپذير و قابل پيش بيني همواره اتفاق هاي غيرمنتظره ديگري را رقم مي زند. مثلاً تا سال ۱۳۵۷ سينماي ايران بيشتر جولانگاه ستاره ها بود؛ اما در يكي دو دهه اول بعد از انقلاب، با حذف ستاره ها نقش كارگردان ها و جاذبه  نام آنها بيشتر شد. در حيطه موسيقي نيز در سال هاي دور با پخش «برنامه گل ها» در راديو، ساز بين المللي ويولون، با شيوه نوازندگي ايراني اش طرفداران زيادي پيدا كرد. مردم حتي نوازندگاني چون بديعي و ياحقي را به اسم مي شناختند. از همين طريق ني استاد كسايي نيز به جايگاه و مرتبتي كه در ميان توده ها شايسته آن بود، رسيد.
در دهه شصت هم ساز سه تار در ادامه تلاش هاي استاد عبادي رونق يافت. سه تار اين بار توسط جلال ذوالفنون و با آلبوم هايي از نوع گل صدبرگ و آتشي در نيستان فراگير شد. چه بسيار جواناني كه در آن دهه و نيمه اول دهه هفتاد اين ساز را بر دوش مي گرفتند و به آموختن و نواختن آن مشغول بودند (البته با آزادي موسيقي پاپ، سه تار جاي خود را به گيتار غربي داد.)آواز ايراني نيز سال هاست با نام شجريان پيوند خورده است. تقريباً از سال ۱۳۵۷ مردم ايران، اين هنر را با نام او مي شناسند. در اين سال ها بسيار ديده شده كه در كوچه و بازار صدايي در حال پخش است و به صرف سنتي بودن آن صدا مردم مي گويند اين شجريان است كه دارد مي خواند؛ حالا صاحب اين صدا مي خواهد خود شجريان باشد يا ناظري و يا حتي سراج! يعني اين كه شجريان، نماد و سمبل موسيقي آوازي ماست. به علاوه او ويژگي هاي- گاه منحصر به فرد- ديگري هم دارد: شجريان از بعضي لحاظ كامل ترين خواننده ايراني در صد سال اخير است. اين موضوع البته به معناي بهترين بودن او در ميان همه خوانندگان ايراني يك قرن گذشته نيست. هر چند كه عده اي- صحيح يا غلط- از او با اين صفت ياد مي برند. اما به دلايلي نمي توان با قاطعيت اين نظر را تأييد كرد.مثلاً اين كه سال هايي در حدود يك چهارم از اين يكصد سال، او واقعاً بي رقيب بوده است؛ چرا كه در سال ۱۳۵۷ تمامي خوانندگان پيشكسوت و هم دوره شجريان به يك باره سكوت كرده و كنار رفتند. يا اين كه چون او به دليل حضور و تنفس در بهترين برهه زماني از نظر پيشرفت تكنولوژي و ارتباط با مردم از نعمت پخش و حفظ آثارش در ميان علاقه مندان بهره مند بوده است. مثلاً از هيچ آوازخواني به جز او به اين تعداد اثر در تك تك دستگاه ها و مايه هاي موسيقي با كيفيت مطلوب موجود نيست. به همين دليل آوازهاي او به كرات توسط علاقه مندان و به ويژه هنرجويان شنيده شده است.
به جز اينها صفت «كامل ترين» در مورد شجريان چند معني را در خود نهفته دارد: او از نظر مقطع هاي زماني زندگي هنري اش سه دوره را پشت سر گذاشته است: دوره اول از كودكي و نوجواني تا سال ۱۳۴۵ كه به خوبي با آثار موسيقي قديمي و صفحه هاي موجود آشنا مي شود و ضمن استفاده مستقيم و غيرمستقيم از هنر استادان قديمي و اجراي آواز در راديو مشهد، در پايان اين دوره به راديو ايران و برنامه گل ها راه مي يابد. دوره دوم از ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۷ كه شجريان به جز راديو گاه در تلويزيون حضور مي يابد. برگزاري موفق كنسرت هاي جشن هنر شيراز در اين دوره نام شجريان جوان را در كنار استاداني چون قوامي، بنان، اديب و تاج و آوازخوانان مردم پسندي چون گلپايگاني و ايرج مطرح مي كند.
دوره سوم از زمان انقلاب تا امروز است كه شجريان با كنار رفتن تمامي آوازخوانان بزرگ و كوچك قبلي و به تبع آن سبك ها و شيوه هاي آوازي از صحنه موسيقي كشور به تدريج به شمايل آواز ايراني تبديل مي شود. ذكر اين نكته ضروري است كه شجريان در هر سه دوره مذكور هيچ گاه از يادگيري و مرور كار اساتيد زنده و از دست رفته آواز براي تكميل، بهبود و تعالي كار خويش دست نكشيده است.
در شرايط فعلي و نبود، كناره گيري يا كم كاري آهنگسازان و نوازندگان بزرگ موسيقي و به دليل جايگاه ويژه خواننده در موسيقي حتي مي توان او را سمبل موسيقي سنتي ناميد. او احتمالاً تنها خواننده سنتي ايران است كه در قرن بيست ويكم مي تواند آدم هاي زيادي را به صحنه بكشاند و پي گير و علاقه مند ديدن كنسرت هايش بكند. ويژگي ديگر شجريان تداوم كار اوست، او علاوه بر بازنايستادن از آموختن و تلمذ و تشنگي بي پايان در پي بردن به نكات تازه هنري، از سلامت جسمي و روحي نيز برخوردار بوده و در اين راه رنج هاي زيادي را بر خود همواره كرده است مثلاً چه بسيار هم دوره اي هاي شجريان كه هنوز زنده اند و حتي نيمي از توانايي دوران اوج خود را حفظ نكرده اند. به علاوه هوشمندي نسبي او در واكنش نشان دادن- يا ندادن!- به مسايل و اتفاقات ريز و درشت تمامي اين سال ها باعث شده تا از نظر اجتماعي نيز وجاهت خود را حفظ كند. به جز اينها حضور در كنسرت هاي خارج از كشور و مجامع بين المللي- با كسب موفقيت هايي چون دريافت نشان پيكاسو- از او چهره اي جهاني ساخته است.اما مجموعه اين ويژگي ها باعث نمي شود تا نماد موسيقي و آواز ايراني را مثل هر انسان بزرگ يا كوچك ديگري از نقد مستثني بدانيم. او واجد مرتبت و جايگاهي است كه قطعاً اگر هر كس ديگري جاي او را اشغال مي كرد؛ آن حيطه را با خود به دنيايي ديگر رهنمون مي شد به همين دليل حتي اگر بزرگي و جايگاه او نسبت به تماميت موسيقي اصيل ايراني را چندان جدي نگيريم؛ نمي توانيم از كنار جايگاه نمادين او در رشته آواز به سادگي گذر كنيم.شجريان سال هاست بر قله هنري نشسته است كه هر اتفاق و پديده اي را با معيار او محك مي زنند. به علاوه با مقياس كار او صداي هر خواننده اي را مي سنجند. او همچنين بسيار هوشمندتر از آني بوده و هست كه بر تبعات و پيامدهاي اين مسأله آگاه نباشد.(اميد آن كه در اين بررسي از حد و مرزي كه خارج از حيطه اراده و اختيار شجريان است خارج نشويم. چرا كه مثلاً شرايط اجتماعي و سياسي روز و حتي سطح استعداد و توان آوازخوانان امروز نمي تواند ربطي به اين بزرگان داشته باشد. هر چند كه بزرگان همواره در بخشي از اتفاقات ريز و درشت مربوط به عرصه خود تأثيرگذار هستند)
مثلاً شجريان با وقوع انقلاب مي دانست كه به لحاظ كيفي حداقل تا چند سال يكه تاز ميدان آواز ايراني خواهد شد. او ظرف مدت كوتاهي در حدود سال هاي ۱۳۵۰ توانسته بود نام خود را به سياهه آوازخوانان برجسته اضافه كند؛ همچنان كه استاد بنان در همان سال ها او را بنان آينده آواز خوانده بود. در ادامه و از ميان سه چهار نام همچنان فعال، تنها شهرام ناظري بود كه با آوازهاي «مجموعه چاووش» اميدهايي را برانگيخته بود. اما او نيز _ به هر دليل- نتوانست به قطب دوم آواز ايراني تبديل شود.
نام شجريان به مرور و پس از انتشار سلسله كارهاي جديدترش نظير بيداد، آستان جانان،(نوا) مركب خواني، سرّ عشق و دستان بود كه به عنوان خواننده اول ايران مطرح شد. در آن زمان و با شرايط موجود، آموزشگاه هاي خصوصي امكان فعاليت چنداني نداشتند و در تهران فقط «هنرستان موسيقي» و «مركز حفظ و اشاعه موسيقي» در كلاس هاي عصرگاهي خود رشته آواز داير كرده بودند. عده زيادي از علاقه مندان شجريان نيز مي كوشيدند تا براي تلمذ به محضر ايشان راه بيابند؛ اما به دليل مشغله هاي فراوان و رسيدگي به امور تهيه و پخش آلبوم ها و برگزاري كنسرت هاي داخل و خارج فقط معدودي مي توانستند در كلاس درس ايشان حاضر شوند. با افزايش شهرت و اعتبار شجريان او نام چند تن از شاگردان قديمي و شاخص خود را به طور رسمي اعلام كرد. از آن پس هنرجويان زيادي راه كلاس هاي اين افراد را در پيش گرفتند و به مرور شيوه شجريان بيشترين راهرو، هنرجو، هنرآموز و خواننده را در ايران پيدا كرد. همچنان كه صاحب اين شيوه خود بيشترين مقبوليت را در ميان مردم و اهل فن يافته بود.
نگارنده به خوبي به ياد دارد كه از همان سال ها به اين طرف، وقتي هنرجوي آواز يا خواننده اي براي فعاليت هر يك از سرپرستان گروه هاي موسيقي معرفي مي شد آنها صداي او را با متر و معيار صداي شجريان مي سنجيدند، حتي ديده مي شد كه به بعضي ها آدرس كلاس درس مدرسان شيوه شجريان را مي دادند تا آن اشخاص كم و كسري هاي خود را برطرف و به قولي بر اين شيوه تسلط پيدا كنند، غافل از آن كه همه اين افراد، آگاهانه يا ناخودآگاه پاي در مسيري گذاشته بودند كه امروز از آن تحت عنوان معضل تكرار و يكنواختي در آواز ايراني نام برده مي شود؛ اين كه بيشتر افراد سعي مي كنند صداي خود را شبيه فقط يك استاد توليد كنند، شعر را مانند او بخوانند، بافت و جنس تحريرهايشان مانند او باشد و در مجموع «او» را در اذهان تداعي كنند، اين معضل هنگامي به صورت تمام قد رخ نمود كه مشخص شد هيچ يك از اين رهروان ياراي گذشتن از مرحله تقليد و بضاعت فراتر رفتن از مرحله هنرجويي را ندارند، اين مسأله به تدريج به كاهش سطح سليقه عمومي منجر شد. چرا كه در هنر هر قدر هم سطح آثار عالي يا متعالي باشد پس از مدتي قواعد و قوانين آن به شكل فرمول در ناخودآگاه جمعي ثبت مي شود. در چنين مواقعي ديگر سطح كيفي آثار براي مخاطب مهم نيست، بلكه تنها متفاوت بودن مهم است. يعني اگر- برفرض متعالي بودن سبك يا شيوه- عده زيادي آن را با استادي تمام تقليد و تكرار كنند مردم به دليل عادت ناشي از اين تكرارها، هر اثر هنري ديگري را كه تفاوت كم يا زيادي با اين شيوه غالب داشته باشد برآن ترجيح خواهند داد. در خوش بينانه ترين وضع تنها اقبال عمومي به فرد مولد و مبدع شيوه حفظ خواهد شد. بدين ترتيب در اثر انباشت تكرار در اذهان خلائي شكل مي گيرد كه نوعي از «هنر سطحي» آن را پر خواهد كرد. با رويكرد مردم به هنر سطحي، سليقه آنها تنزل مي يابد و هنر به قهقرا مي رود. مثلاً كافي است آهنگ هاي «مبتذل» و لس آنجلسي امروز را با بسياري از ترانه هاي مهوع دو سه دهه پيش اعم از كوچه و بازاري، فيلمفارسي و... مقايسه كنيم، آنگاه مي بينيم كه آثار قديمي در مقابل ترانه هاي امروزي شاهكار به حساب مي آيند!
امروز و در شرايط افزايش كانال هاي تلويزيوني ماهواره اي و معضلات و آسيب هاي موجود در عرصه هنري كشور، بهترين بستر براي گسترش ابتذال فراهم است، چرا كه هر قدر آن شبكه ها به خوراك شبانه روزي و توليد هنري نيازمند هستند؛ در اين جا نيز انواع مشكلات بر سر راه توليد هنري وجود دارد. در نهايت نيز آن چه قرباني خواهد شد؛ كيفيت آثار ارائه شده به بازار است...سال هاست كه شجريان مبدأ و مقصد آواز ايراني است. هنرجويان و حتي خوانندگان با تجربه، اين هنر را با او شروع و به او ختم مي كنند. واقعيت نيز چيزي جز اين را به ما نمي نماياند، چرا كه شجريان احتمالاً آخرين بازمانده از سلسله خوانندگان بزرگ ما و آخرين ميوه درخت تناور آواز ايراني خواهد بود. اما حيف است كه ريشه اين درخت بخشكد و پس از او ديگر ميوه شيريني ندهد.
استاد شجريان به خوبي چهار دهه در كار هنر دوام آورده و سبك و شيوه خود را به كمال رسانده است. اما او براي جاودانگي هنوز چيزي كم دارد؛ همان كه امروز حلقه مفقوده آواز ايراني به شمار مي رود. به زعم نگارنده اين صعب ترين مسير زندگي هنري شجريان است. او يگانه اي است كه بايد با دست خود از خويشتن اسطوره زدايي كند. چرا كه هيچ كدام از پيروان و رهروان شيوه شجريان در طول او قرار ندارند. هيچ يك نيز ادامه منطقي او به شمار نمي روند. همه در عرض شجريان هستند و با فاصله اي بعيد به او اقتدا كرده و چشم دوخته اند. حتي همايون شاگرد ژنتيك و فرزند برومندي كه استاد، اميد زيادي به او بسته جز تكرار كار پدر تاكنون چيزي از خود نشان نداده است. در بهترين حالت مي توان كار همايون، وارث نَسَبي پدر، را به عنوان يادگاري از استاد- كه عمرش دراز باد- پذيرفت. اين هم بخش تراژيك كارنامه پربار شجريان است.به علاوه بيشتر افراد از ميان ده ها تن خواننده و هنرجويي كه به اين شيوه آواز مي خوانند نيز با كمال تأسف هريك داراي صداهاي مستعدي بوده اند، كه امروز در مدار بسته تقليد و تكرار در حال گردش هستند.متأسفانه در تمامي اين سال ها، خود استاد نيز با وجود اشاره هاي گذرا مبني بر نارضايتي از يكنواختي آوازها، در عمل بر خرسندي اش از اين وضعيت صحه گذاشته است.
او خود بارها از نزديك اوضاع را زير نظر داشته است. از جمله در سال ۱۳۷۳ و فراخوان نوار كاست تست صدا براي انتخاب هنرجو در كلاس هايي كه هرگز تشكيل نشد و دو سه جلسه اي كه در دو سال ۱۳۷۷ و ۱۳۷۸ عده زيادي هنرجو در آنها آواز خواندند كه به سرانجامي نرسيد و البته استاد هم گزارشي ارائه نداد كه در اين آلبوم ها، كسي ظرفيت خوبي دارد يا نه. حالا در دهه هفتم زندگي، او بايد خود را براي اجراي مهم ترين آواز عمرش آماده كند. آوازي جاودانه كه بايد چون تيري از كمان آرش بر پيكر تقليد و يكنواختي فرود آيد؛ به موسيقي ايراني گستره اي نو عطا كند و آن را حياتي تازه ببخشد.
شجريان مي تواند چنين كند مگر اين كه ايده آل او در خوانندگي براي نسل بعد، همايون شجريان باشد.
علي شيرازي روزنامه همشهري 
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 21:23  توسط حجت ملائی چافی   |