|
|
|
|
|
او در پنج سالگی مادر خود را از دست می دهد و این حادثه غم انگیز در آن زمان تاثیر بدی بر روحیه وی که در آن زمان کودک پنج ساله ای بوده گذاشته بود.خود ایشان در خاطراتشان در این مورد می گویند، در آن زمان برای سلامتی مادرم اذان خواندم و تا یک ماه هر روز مناجات می خواندم.در سال 1318, گلپا وارد دبستان فرهنگ می شود ودر آنجا به عنوان قاری قرآن در کلاس، درس آوای دل انگیزش را با صوت ملکوتی قرآن معرفی می کند. پس از این فعالیتها, وی با آشنایی با تعدادی قاری قرآن و تعزیه خوان و کار کردن زیر نظر آنها اصول اولیه آوازخوانی را می آموزد.در سال 1320وی به طور جدی و منظم تعلیم موسیقی و دستگاه ها را نزد پدر آغاز می کند.در سال 1326 ایشان اولین تجربه شرکت در یک گروه ارکستر کر را پیدا می کند و در سال 1327 در انجمن موسیقی مدرسه نظام عضو می شود و اما از سال 1328 به بعد کم کم با اساتید طراز اول موسیقی آشنا می شود و تعلیم را زیر نظر این اساتید آغاز می کند. از استادان ایشان می توان به این اساتید اشاره کرد: مرحوم حسن یکرنگی (از شاگردان اقبال آذر) ، استاد دکتر نور علی خان برومند (از شاگردان درویش خان) ، استاد اسماعیل قهرمانی (از شاگردان میرزا عبدالله) ، استاد ابوالحسن صبا ، استاد یوسف فروتن ، استاد حاج محمد مجرد ایرانی ، استاد عبدالله دوامی ، استاد ادیب خوانساری ، استاد حسین طاهرزاده ، استاد سلیمان امیر قاسمی و ... جناب گلپا پس از سالها شاگردی این اساتید طراز اول و از طرف دیگر دوستی عمیق با هنرمندانی چون بنان ، قوامی ، محجوبی ، عبادی ، شهناز ، تجویدی ، بهاری ، کسایی و ... از لحاظ دستگاه ها و مایه ها و ردیف موسیقی ایرانی به بالاترین درجه ممکن دست می یابد. وی سپس در اثنای سالهای 1335 به بعد فقط در محافل خصوصی و با ساز اساتیدی چون صبا ، برومند ، قهرمانی ، فروتن و محجوبی آوازهایی با غزلهای ناب حافظ و سعدی اجرا می کرده است. تا اینکه در سال 1335 سازمان یونسکو از ایشان و استاد برومند و استاد بهاری برای اجرای آواز و موسیقی ایرانی دعوت به عمل می آورد و در این سال این 3 استاد بزرگوار به عنوان اولین هنرمندان ایرانی برای اجرای کنسرت به خارج از ایران دعوت می شوند که اجرای دو آواز گلپا در دستگاه سه گاه و مایه بیات اصفهان با تار نور علی برومند و کمانچه اصغر بهاری با دو غزل از سعدی بسیار جذاب و شنیدنی است. در سال 1337 وی از سوی زنده یاد داود پیرنیا (مبتکر برنامه وزین برنامه گلها) به رادیو و گلها دعوت می شود و از این سال به بعد آثار متععد ایشان در برنامه های گلها پرتو افشانی می کند. آوای ملکوتی و بی بدیل گلپا در اجرای آواز ایرانی به قدری جذاب و دلنشین بود که همه اساتید اذعان دارند که در آن سالها اکبر گلپایگانی مردم را با آواز آشتی داد و مردم شیفته آوای آوازهای وی با آن تحریرهای جذاب و بدیع و تکرار نشدنی می شدند که در ادامه به قسمتی از این محبوبیت و تاثیر به سزای ایشان در نقش اعتلای آواز اشاره می شود اما قبل از آن به تعدادی از کارهای پایه ای وی در زمینه گوشه ها و دستگاه های موسیقی ایرانی اشاره ای گذرا کنیم: آقای گلپایگانی علاوه بر اجرا کردن بی نقص و استادانه گوشه ها و دستگاه ها ،کارهای بسیار پایه ای و اجرایی در موسیقی ما انجام داده است که حق بسیار بزرگی بر گردن موسیقی ما دارد. وی در مصاحبه ای با روزنامه شرق چنین گفته است: من روی دستگاه راست پنج گاه خیلی کار کرده ام و قصد دارم چیزی نزدیک به 70 گوشه ناشناخته در این دستگاه را که پیدا کرده ام چاپ و منتشر کنم. در كتاب زمزمه های پايدار از جناب گلپا سوال شده است :كارشناسان موسیقی ايرانی معتقدند كه در بين خوانندگان شما تسلط بيشتری به مركب خوانی داريد. گلپا :.... یعنی با سبکی كه من روی خواندن راست پنجگاه پياده كردم می توانم به هر دستگاهی كه می خواهم بروم .اين همان كار مدلاسيون يا گدار و مركب خوانی است كه من آن را به نام خود به ثبت رسانيده ام.یعنی دراجرای راست پنجگاه خیلی راحت می توانم به شور،دشتی،سه گاه يا چهار گاه يا هر مايه و گوشه ديگر بروم... اما در مجله موسیقی قرن 21 نيز از گلپا چنين سوال شده است:نظرتان در مورد مركب خوانی چيست؟ امروزه هر كس آمده مثلا يك ماهور بخواند.داد و شكسته و هرچی كه بوده را می خواند و ماهور را تا آخر می رود.حالا من هم براي شما يك ماهور می خوانم.از ماهور به سلمك می روم بعد به شوشتری و از شوشتری به منصوری و از آنجا به چهارگاه و از اينجا به لیلی و مجنون و از اينجا دوباره به ماهور بر ميگردم.اين يك مركب خوانی است.ياد گرفتن اين كه كاری ندارد.اما من در اين ميان كار ديگر می كنم كه آن كار مشكل است.ببينيد وقتی من ماهور را شروع می كنم و می روم به شوشتری و چهارگاه و لیلی و مجنون و... آن وقت يك سه گاه می خوانم.اين مشكل است چرا برای اينكه آنچه كه قبلا خوانده بودم گوشه بودند اما وقتی كه وارد سه گاه شديم یعنی اينكه از يك دستگاهی وارد دستگاه ديگر شده ايم.در جای ديگر اين مجله، آقای گلپا می گويد : من هم يك لحظه بيكار ننشستم. چه در ايران و خارج دو دستگاه مهم را كه برای جوانان خیلی مشكل جلوه داده و بزرگ كرده اند را با مدلاسيونهای جديدی درست كردم.راست پنج گاه و نوا را می گويم.الان هم دارم آنها را درس می دهم.مدلاسيونهایی كه در سه گاه و شور و بيات اصفهان بود پايه ای درست كردم. راست پنج گاه را آنطور به هنر آموزان درس می دهم كه آنها با خواندن راست پنج گاه و نوا تمام دستگاههای موسیقی ايرانی و گوشه ها را فرا گيرند... اما بد نیست نگاهی گذرا به تعدادی از افتخارات جناب آقای گلپا داشته باشم: 1- اجرای آواز در سازمان یونسکو (سال 1335) به دعوت این سازمان و اولین خواننده ایرانی که در خارج از ایران کنسرت داشته است. 2- اجرای بیشترین آواز در برنامه گلها و تنها خواننده ای که در تمام سلسله برنامه های گلها شرکت داشته است. 3- تدریس موسیقی ایرانی و آواز بنا به دعوت دانشکده میوزیک بیلدینگ یوسی.ال.ا کالیفرنیا در سال 1340 5- اجرای برنامه در رویال دایان لندن در سال 1352 (اجرای برنامه در حضور و در کنار برترین خوانندگان جهان از هر کشوری - در این برنامه از هر کشور برترین خواننده برای اجرای برنامه اعزام شده بود که از ایران جناب آقای گلپایگانی دعوت شده بود) 6- دریافت دکترای افتخاری هنر در رشته آواز از دانشگاه کلمبیای آمریکا (استاد گلپا اولین ایرانی است که موفق به دریافت دکترای افتخاری هنر در زمینه موسیقی می باشد) 7- دریافت دکترای افتخاری اقتصاد و هنر از سازمان یونسکو در سال 1381 ، 8- دریافت دکترای افتخاری و اسکار هنر موسیقی در سال 1384 از دانشگاه بوداپست مجارستان. 9- دریافت دکترای افتخاری و مدال هنر در سال 1384 از سازمان ملل متحد و نماینده این سازمان پروفسور مازیتینی. 10- گنجاندن آوای آواز آقای گلپا در یک فیلم جهانی "مده آ" ساخته کارگردان مشهور ایتالیایی "پازولینی" (وی تنها خواننده ایرانی است که صدایش در یک فیلم جهانی گنجانده شده است.) 11- انتخاب به عنوان محبوبترین خواننده سال 1380 در بین تمام خوانندگان ایرانی داخل و خارج از کشور و انتخاب ترانه عشق پاک (من تو را آسان نیاوردم به دست) به عنوان برترین آهنگ سال. 12- شکست رکورد پرفروش ترین کاست (کاستهای ایشان در سال 1382 پر فروش ترین آثار سال شد و به رکوردی تکرار نشدنی دست یافت آن هم پس از 25 سال دوری ایشان ) اما در پایان اظهار نظر تعدادی از اساتید برتر موسیقی درباره آقای اکبر گلپایگانی. استاد غلامحسین بنان و استاد اسدا... ملک اسدا... ملك در كتاب مردان موسيقي ص 395 چنين مي گويد: من مي ديدم كه استاد صبا و برومند چه سوالهايي از گلپا در باره گوشه هاي سخت و مهجور آواز ايراني مي كردند و تا وي صحيح نمي خواند سراغ گوشه و آواز ديگر نمي رفتند.گلپا صدايي شش دانگ دارد.خاتمه صداي او يك لرزش بسيار زيبا دارد.وي در رديف شناسي و مدلاسيون (مركب خواني) با كمال قدرت اجرا مي كرد.و چنين ادمه مي دهد :یادم هست در منزل یکی از دوستان بنان و گلپا شروع کردند به خواندن در مایه افشاری.من هم که ویولون را برده بودم مشغول جواب دادن به آنها بودم.قریب دو ساعت این دو نفر مرکب خوانی کردند.تمام گوشه های نوا خوانده شد.با مدلاسیون بسیار زیبایی گلپا به راست پنجگاه رفت و بنان هم ادامه آنرا خواند.من دیدم که این دو نفر احتیاجی به ساز من ندارند.اکبر می خواند و بنان به جای من جواب او را با گوشه ای دیگر می داد.ساز را زمین گذاشتم.در اینجا زنده یاد بنان رو به گلپا کرد و گفت:نمی دانستم تا این حد به گوشه های موسیقی مسلط هستی و به مرکب خوانی تا این اندازه وسیع و گسترده تسلط داری. استاد علی تجویدی ایجاد سبک و شیوه ای نوین در اجرای آوازهای اصیل ایرانی همراه با صدایی رسا و تحریرهایی بدیع و استادانه در ردیف ها و گوشه های آن توسط شما (گلپا) از چنان جذابیت و دلنشینی برخوردار بود که لاجرم برگوش دلها نشسته و آواز ایرانی را که تا آن زمان عامه مردم کمتر بدان توجهی می کردند مورد توجه و اقبال عمومی قرار داد و...
آقای گلپایگانی از هنرمندانی است که دوستش دارم و علاوه براین که صدای کم نظیری دارد زحمت زیادی در راه اعتلای آواز ایران کشیده است و به طور خلاصه می توانم بگویم گلپا هنرمندی واقف، وارد مانند آقایان بنان، قوامی، تاج و ادیب صاحب سبک است.
استاد بیژن ترقی صدای گلپا به واقع تحولی عظیم و چشم گیر در سبک خوانندگی کشور ایجاد کرد.در ایامی که همه اعم از پیر و جوان بیشتر به ترانه های رادیو دل بسته بودند وچنان توجهی به آواز نداشتند صدای گلپا با چنان استقبال وشور و حال روبرو شد که از هر خیابان و جلوی هر میدان و مغازه ای که رد می شدیم طنین صدای گلپا عابرین را از حرکت باز می داشت و... استاد منصور نریمان:ساعت 6 عصر یکشنبه روزی درسال 1341 به بازار رفته بودم تا چیزی تهیه کنم که دیدم همه مغازه ها بسته اند.علت را پرسیدم گفتند مگر خبر نداری امشب گلپا می خواند.درست عین همین جمله را به کار بردند.دیدم همه از فقیر و غنی می دوند تا زودتر خودشان را به منزل برسانند تا صدای ایشان را از رادیو بشنوند.ایشان از همان اولین قدم به عنوان بهترین خواننده این مرز وبوم کارش را شروع کرد.چطور عرض کنم که به دیگران برنخورد همه خوب هستند ولی ایشان در آن زمان چنان خدمتی به احیای موسیقی ایران کردند که ما موزیسین ها مرتب تلاش می کنیم تا بتوانیم یک قدم ایشان را برداریم.از خصایص آقای گلپا تعلیم شاگردانی بود که مثل خود ایشان به تقلید اعتقادی نداشته اند. مثلا همین الان که دوست عزیزمان آقای ... شاگردانی دارند.همه دارند یک جور می خوانند .وقتی شما رادیو را روشن می کنید و صدای شاگردان ایشان را می شنوید ابتدا گمان می کنید خود ایشان هستند تابعد به اشتباه خودتان پی می برید.اما هیچ یک از شاگردان آقای گلپایگانی نمی توانند حتی 60 درصد از ایشان تقلید کنند.یکی دیگر ازخصایص گلپا این است که با یک گوشه یک برنامه را اجرا می کند.ببینید گوشه بختیاری شش هفت خط بیشتر نیست و در عرض چند ثانیه تمام میشود.شوشتری هم همین طور.ولی وقتی ایشان شوشتری را در همین اندازه است می خواند نیم ساعت طول می کشد بدون اینکه مطلبی تکرار شود.و... استاد پرویز یاحقی گلپا خواننده ای برجسته و دارای سبک است و مانند آقایان بنان،قوامی و ادیب خوانساری یکی از بهترین خوانندگان آواز ایران است.ایشان یکی از بهترین صداها را دارد.حالت و وضعیت خاص صدای ایشان همیشه مورد علاقه مردم بوده است.ایشان بیشترین برنامه هایش را با همکاری من،استاد مرتضی محجوبی و استاد حبیب اله بدیعی انجام داده است.کارهای ایشان در برنامه گلها بسیار شاخص است.به خاطر صاحب سبک بودن این هنرمند بود که مردم بهترین لقب ها مانند سلطان آواز ایران،مرد حنجره طلایی و گل سرسبد آواز ایران را به او دادند.صدای گلپا مثل طلا بود و... استاد فریدون حافظی از خصایص گلپا این است که علاوه بر قشنگ خواندن یک آرتیست به تمام معناست.من با خیلی از خوانندگان دوست بودم و برنامه اجرا کردم.افرادی مانند بنان و قوامی که روحشان شاد باد.ولی گلپا یکی از ستارگان برجسته آواز ایران است.سبکی که گلپا آورد سبک نویی بود.من متاسفم که در اوج خوانندگی اش یک مرتبه زمین زده شد و... استاد فرهنگ شریف هرچند که اساتید گرانقدری مانند بنان،قوامی،ادیب خوانساری وجود داشتند و از صدای خوشی برخوردار بودند اما آقای گلپایگانی آمد و با صدای گرم و زیبایش طوفانی به پا کرد.از اولین روزهایی که ایشان کارش را آغاز کرد،ساز من آن صدای گرم را همراهی کرد.به جرئت می توان گفت گلپا اولین خواننده ای بود که با گلها شروع کرد و مدت هفده سال تمام بر آن تکیه زد.خواننده ای که مردم را با آواز آشتی داد و سبب رونق آن شد.صدای گلپا در وهله اول به دل می نشیند و بعد بر روح انسان اثر می گذارد و همواره در یاد شنونده باقی می ماند و برای همین است که مردم آوازهای او را زمزمه می کنند.حدود چهار دهه است که نسل های متفاوت این مملکت او را به خاطر سپرده اند.این ماندگاری نزد مردم یک کشور به عمری نزدیک پنجاه سال کار ساده ای نیست و... منبع:مجله موسیقی قرن 21 شماره 1 صفحه 60 استاد امین اله رشیدی در مصاحبه با کتاب گشت و گذاری در موسیقی سنتی ایران - جلد دوم صفحه 331 ، از ایشان سوال شده آقای رشیدی در موسیقی سنتی ایران صدای کدام خواننده را بیشتر می پسندید؟ رشیدی:اکثرا قابل احترامند و دارای صدایی خوش و از ارزش والایی برخوردارند و در استادی و تسلطشان در اجرای دستگاه های موسیقی تردیدی نمی توان داشت.اما از میان همه این عزیزان و استادان از اولین ها تا این اواخر آوایی که به دلم نشست از آقای گلپایگانی بود. و بعد می گوید: شاهد آن نیست که موئی و میانی دارد بنــده طـلــعـت آن بـاش که آنـی دارد
اصولا در آن سالها اکبر گلپایگانی با درخشش فوق العاده چنان تمام نظرها را به سوی خود جلب کرده بود که با وجود او تصور این که کس دیگری بتواند مطرح شود تصوری محال به نظر می رسید.اهل موسیقی گمان می کردند که لااقل تا 50 سال دیگر هیچ خواننده ای مجال اظهار وجود نخواهد یافت.
استاد فضل الله توکل او گویی برای این آفریده شده تا برای دلش و خدایش بخواند.چنانچه توانست با ارائه سبک و شیوه خاص خود و اجراهای دلپذیر مردم را از موسیقی معمولی و پایین دوباره با آواز اصیل آشتی دهد.نمونه بارز این ادعا اجرای خوب او در آواز" مست مستم ساقیا دستم بگیر" است. گلپایگانی هنرمندی است دوست داشتنی، متواضع، با سواد، اهل مطالعه و با اخلاق که توانسته است با نسلهای بعد از خودش هم ارتباط برقرار کند.خاطره صدای گلپا هیچ گاه از ذهن مردم پاک نمی شود.
محمد گلریز (برادر جناب گلپا) او در سطح یک خواننده و مدرس در جهان شناخته شده و به دعوت کشورهایی مثل انگلیس ، آمریکا ، فرانسه، هلند ، چین و ژاپن برنامه هایی به شکل آموزشی اجرا می کند. در همین چند سال گذشته آوازی در راست پنج گاه در لس آنجلس اجرا کرد که در سازمان یونسکو تدرسی می شود ... در مورد استاد گلپا اساتید دیگری نیز اظهار نظر کرده اند که بیان آنها از حوصله این مقاله خارج است. برای استاد اکبر گلپایگانی از درگاه خداوند متعال آرزوی عمری طولانی و مستدام را خواهانیم و امیدواریم ایشان سالهای سال در نهایت صحت و سلامتی باشند تا جامعه هنر از وجود ایشان همچنان بهره مند باشد و امیدواریم حالا پس از گذشت بیش از ربع قرن، آوای ایشان از صدا و سیمای کشور عزیزمان ایران پخش شود.
[۱] مجله موسیقی قرن 21 شماره 1 [۲] مجله جدول ویژه موسیقی ، پاییز 1377 [۳] کتاب مرغ شباهنگ برگرفته از وبلاگ سنتور |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 19:53 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد حسين عليزاده استاد موسيقي ايراني ،موسيقي متن مجموعه ي تلويزيوني زير تيغ را مي سازد. گفتني است پرويز پرستويي با بازي در « زير تيغ» پس از مدتها حضور موفق در عرصه سينما مجددا به تلويزيون باز ميگردد. فاطمه معتمدآريا، ديگر بازيگر اين سريال از دي ماه ٨٤ همكاري با اين مجموعه تلويزيوني را آغاز كرد. وي در« زير تيغ» ايفاگر نقش « طاهره» است.زير تيغ مجموعه اي پر لوكيشن و پر بازيگراست و تمامي لوكيشنهاي اين سريال در تهران قرارداشته است. استاد حسين عليزاده، متولد ١٣٣٠ در تهران، كارش را در سال ١٣٤٧ با اركستر رودكي، به رهبري حسين دهلوي، آغاز كرد. طي چهار دهه، از او آثار شاخصي چون نينوا، سواران دشت اميد، حصار، شورانگيز و بسياري آثار دلانگيز و دلنشين ديگر منتشر شده است. او ضمن برگزاري كنسرتهاي متعد در داخل و خارج كشور و آموزش موسيقي به هنرجويان، كتابهايي نيز تأليف كرده كه در هنرستانهاي رسمي كشور تدريس ميشود. به گفته ي مسعود مهرابي مدير مسئول ماهنامه ي فيلم ،عليزاده تاكنون براي بيش از بيست فيلم كوتاه و بلند موسيقي ساخته كه فيلم بهنمايشدرنيامدهي چوپانان كوير (حسين محجوب، ١٣٥٩) نخستين آنهاست. تا پيش از لاكپشتها هم پرواز ميكنند، در نزد علاقهمندان سينما و موسيقي، دلشدگان و گبه (هر دو ١٣٧٠) و ايران سراي من است (١٣٧٧)، بهيادماندنيترين آثار او در اين زمينه محسوب ميشود. استاد محمدرضا شجريان در شمارهي ١٣٢ ماهنامه فيلم (آبان ١٣٧١) درباره حسين عليزاده گفته است: «عليزاده سالهاست كه در كار آهنگسازي سنتشكن است. هميشه نسبت به آهنگسازهاي ديگر و حتي همدورهايهاي خودش هم پيشتاز بوده است. نوع كارهايش، نشان از يك استعداد شگرف دارد، كه براي من بسيار قابل احترام بوده و به آن دلبستگي فراوان دارم. اين استعداد اگر فرصتي برايش فراهم شود ميتواند بسيار كارها در موسيقي ما انجام دهد و راهگشا باشد. عليزاده در آهنگسازي و گروهنوازي، هنرمندي بحثبرانگيز بوده است. /انديشه هاي يك استاد موسيقي كنسرت هاى متعدد او در آسيا، اروپا و آمريكا همواره با استقبال زيادى مواجه شده و نوآورى هاى او در تصنيف آثارى كه از محدوده قواعد كلاسيك موسيقى ايران فراتر مى رود، به غناى اين موسيقى افزوده است. حسين عليزاده همواره اعتقادداشته كه موسيقى و فرهنگ ايران و شرق در رابطه متقابلى با موسيقى و فرهنگ جهان و غرب بر يكديگر اثر مى گذارند. به اعتقاد او اين تاثير گذارى ها را بايد پذيرفت و قدر دانست. آثار عليزاده نشان دهنده اين گشادگى او بر زيبايى هاى فرهنگ هاى مختلف جهان است. اين نوازنده تواناي تار و سه تار كه در سالهاي اخير يكي از اعضاي گروه چهارنفره محمد رضا شجريان را تشكيل داده است شاگرداساتيدي بوده كه عليزاده به گفته ي خودش نه تنها موسيقي بلكه شاگردي را نيزاز آنها ياد گرفته است . اساتيدي كه هيچ كدام افكار متعصبانه اي در موسيقي نداشتند و ميخواستندتنها ا فكار شاگردانشانشان را خلاق بار بياورند. به همين خاطر است كه عليزاده در سالهاي اخير تبديل به يك منتقد تمام عيار سياستهاي موسيقي كشور و حتي سيستم آموزش موسيقي كشور شده است. اوبه گفته ي خودش دراين سالها هميشه در جست و جوى راههاى ديگرى بوده كه ديگران نرفته اند در اين سالها عليزاده استعداد خود را محدود به تقليد و تكرار فرم هاى گذشتگان نكرده و در جست و جوى راههاى تازه تر بوده است . عليزاده پيش از اين در هنگام برگزاري بزرگداشت خود با انتقاد از گذشته گرايي در موسيقي ايران خواستار تعطيلي افكار عقب افتاده و بحثهاي فرسايشي در موسيقي شده بود . او گفته بود متاسفانه اين تفكر در مراكز آموزشي ماهم رسوخ كرده است. استادان ما فقط به اندوختههاي موسيقي در زمان گذشته تكيه ميكنند و جايي براي خلاقيت هنرجويان باقي نميگذارندعليزاده همچنين در سالهاي اخير منتقد سياستهاي متوليان اصلي موسيقي كشور نيز بوده است /ما كارمند نيستيم البته عليزاده در سالهاي اخير نيزهمانند محمدرضا شجريان همواره دلايل قانع كننده اي در باره كمتر بهره مند بودن علاقه مندان موسيقي در ايران از هنرنمايي اش ر ا عنوان كرده است البته عليزاده زماني درباره دلايل اجراهاي محدود خود گفته بود : ما كارمند نيستيم كه در يك روند اداري برنامه اجرا كنيم هنرمند هر وقت احساس كند حرفي براي گفتن دارد برنامه ميگذارد. حسين عليزاده اگرچه همواره اعتقادداشته كه اجراهاي زياداودر خارج از كشور به معرفي موسيقي و هنر ايران كمك شاياني كرده ودر زمينهي معرفي مثبت ايران در خارج از كشور سينما و موسيقي نقش قابل توجهي داشتهاندامادرسالهاي اخير پس از اجراهاي خارج قرار بود كه در داخل نيز برنامه بگذارد اما شرايط لازم براي او دراين سالها كمتر مهياشده است . او زماني خطاب به علاقه مندان خود گفته بود: سي و پنج سال است كه بر روي موسيقي تلفيقي اجراي برنامه دارم كه شما بسياري از آنها را نديدهايد، چون ساليان سال در خارج از كشور كنسرت دادهايم . شما نگاه به وضعيت فعلي نكنيد كه فضا بهتر شده است چون در يك دوره، اصلا موسيقي مشكل داشت و همهي هنرمندان نميتوانستند كنسرت دهند. اشاره عليزاده به زماني بود كه برخي موسيقيدانان مجبور به مهاجرت اجبارى شدند . در آن زمان عليزاده به آلمان رفت و از اين فرصت نيز براى آموختن هر چه بيشتر استفاده كرد /حسين عليزاده :ساعات اميدواري بااين وجود عليزاده هيچ گاه نااميد نبوده است چون همواره اعتقادداشته كه اگر درمقاطعي از تاريخ نابسامانيهاي زيادي درباره موسيقي ديده ميشود گذراست، از نظر او آنچه در اين ميان جاويدان ميباشد هنر است اين شعار نيست چون آينده را با وجود جوانان مستعدي كه الان مشغول فعاليتهاي هنري هستند خوب خواهيم ديد. هر چند كه ممكن است دوران برزخي را پشت سر بگذاريم اما به طور حتم در آينده چهرههاي خوب و مستعد موسيقي معرفي خواهند شد. منبع : ایسنا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 8:19 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
در خانه نه ايم جان به فدايت لطفي كن و بگذار صدايت
آوا در حال حاضر دانشجوي رشته گرافيك و عكاسي است. آيين هم كلاس سوم راهنمايي است و دف و تمبك ميزند.آلبوم«تمنا» اواخر سال 1384 با دونوازي تمبك آيين و سنتور پدر، توسط انتشارات سروش عرضه شد. پرويز مشكاتيان ،نيمايي ديگر موسيقي سنتي مخاطبان زيادي دارد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 خرداد1385ساعت 16:47 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
يك عمر زندگي ... يك عمر عشق شجريان ، نام آشنايي كه از مرزهاي دل ها ، عبور مي كند و بر ضمير ها مي نشيند . شجريان ، همان آوايي كه با سوز و گدازش ، اشك ها ريخته ايم و با ضرب و آهنگش ، دل ها داده ايم و با حزنش ، غم ها خورده ايم ، و با هر فراز و فرودش ، خاطره ها داريم ... شجريان ، نام بلندي كه بر ستيغ آواز ايران زمين نشسته است و چشمان نگرانش ، پدرانه ، روح ها را مي نگرد ، تا بتواند آنجا كه بايد و آنجا كه لازم است ، آبي شود بر آتش دل هايي كه از هزار و يك رنج زندگي در ميان مرده هاي زنده ، به امان آمده اند ...
مگر نه اين است كه عاشقان دور از معشوق را ديد و در خيال خواند : " خبرت خرابتر كرد جراحت جدايي ، چو خيال آب روشن كه به تشنگان نمايي " ... و با دلدادگان همدل شد و در ميان گل ها اينطور خواند كه : " مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پيغام ، تو فارغي و به افسوس مي رود ايام " ... مگر آنجا كه ياران از يار بريده را ديد با غصه هاشان همراه نشد و در معماي هستي اينگونه نگفت : " ما ز ياران چشم ياري داشتيم ، خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم " ... و مگر صحبت سوختگان به معنا راه يافته را اينطور نخواند كه : " من از آن گذشتم اي دوست كه بشنوم نصيحت ... " ... مگر وقتي درماندگي عاشقان را در برابر استدلاليان و عاقلان ديد با درد آنها همزبان نشد كه : " عاقلان نقطه پرگار وجودند وليك ، عقل داند كه در اين دايره سرگردانند " ... مگر همين آخرها نبود كه فرياد بي صداي هزاران عاشق را اينطور فرياد كرد كه : " مي خواهم فرياد بلندي بكشم ، كه صدايم به شما هم برسد ... من دچار خفقانم خفقان " ... و مگر همانجا نبود كه براي مصيبت چشيدگان بم ، دلداري نامه خواند و گفت : " برسان باده كه غم روي نمود اي ساقي ، اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي " ... مگر وقتي ديد دل ها سياه شده است و نور زندگي در حال خاموشي است اينگونه ندا در نداد كه : "بگذار بر شاخه اين صبح دلاويز ، بنشينم و از عشق سرودي بسرايم " و همانجا بود كه گفت : " اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار ... شيشه غم را نكوبي گر به سنگ ... هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ " ... مگر آنگاه كه بي كسي تنهايان را ديد نخواند : " دلي ديرم چون مرغ پاشكسته ، چ و كشتي بر لب دريا نشسته ، همه گويند طاهر تار بنواز ، صدا چون مي دهد تار شكسته " ... مگر در گلبانگ به معشوقگان بي وفا اينگونه پيغام نداد كه : " اگر تو فارغي از حال دوستان يارا ... مرا فراغت از تو ميسر نمي شود " ... و مگر وقتي قرار شد از خودش بگويد و معرف خودش باشد ، سر را زير نينداخت و با تواضع نگفت : " ما گدايان خيل سلطانيم ... " ... و دريغ وافسوس كه وقتي گفتند درد دلش را بگويد ، گفت : " چون خروشم بشنود هر بي خبر گويد خموش ، مي تپد دل در برم مي سوزدم جان چون كنم ؟ " ...
شجريان را البته بيشتر از آنكه در حرف ها و تعريف ها و تمجيد ها بخواهيم بشناسيم ، بايد با كارنامه هنري اش و سوابقش شناخت . كارنامه اي كه سراسر افتخار و غرور است و در گوشه گوشه اش شاهكارهاي هنر ايران زمين در موسيقي ديده مي شوند . كارنامه اي كه در آن نه تنها موسيقي و آواز ايران جاني دوباره گرفته است ، بلكه اشعار بسياري از بزرگان نيز با آواز شجريان گويا دوباره زنده شده اند . نويسنده تحرير ، بررسي اجمالي اي بر روي آلبوم هاي استاد شجريان انجام داده است و سعي كرده معرفي سودمندي از آنها انجام دهد ، حاصل زحمت او را با هم مرور مي كنيم :
آثار استاد شجریان تا کنون از جنبه های مختلف مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. در این مطلب آلبوم های استاد شجریان را از دید "آهنگسازی" و "نوازندگی" مورد بررسی قرار مي گيرد آثار رسمی استاد شجریان تاکنون از طریق کمپانی شخصی ایشان (دل آواز) و شرکت های دیگر مانند آوای شیدا ، سروش ، ماهور ، ... -در داخل کشور- و کلتکس رکوردز و ترانه -در خارج از کشور- منتشر شده است. این آثار بر اساس نوازنده و آهنگساز دسته بندی شده است . استاد محمدرضا لطفی ( استاد لطفی در همه آثار ذیل به عنوان آهنگساز و نوازنده با استاد شجریان همکاری داشته اند. ) 1) جان جان – سه گاه ( اجرای سال 1355- جشن هنر طوس) 2) بیاد عارف – بیات ترک (اجرای سال 1356 – استودیو بل) 3) سپیده – ماهور (اجرای سال 1358 – دانشگاه شهید بهشتی) 4) راست پنجگاه (اجرای سال 1354 – حافظیه ، تنبک : مرحوم ناصر فرهنگفر) 5) چهره به چهره - نوا (اجرای سال 1356 – حافظیه – گروه شیدا) 6) عشق داند - ابوعطا (اجرای سال 1359 – در این اثر فقط از ساز تار استفاده شده) 7) چشمه ی نوش – راست پنجگاه (اجرای 1374 – اجرای پاریس - تنبک : مجید خلج) 8) معمای هستی - شور (اجرای 1376 – کلن – نی : افشارنیا – تنبک : همایون شجریان)
استاد پرویز مشکاتیان (آهنگسازی تصانیف و قطعات آلبوم های ذیل توسط استاد مشکاتیان انجام شده ،) 1) بیداد - همایون (اجرای سال 1361 – گروه عارف – روی آ : سنتور : مشکاتیان / روی ب : تکنواز تار : استاد بیگجه خانی – تنبک : جمشید محبی) 2) نوا – مرکب خوانی (اجرای سال 1361 – گروه عارف : تکنواز نی : استاد محمد موسوی) 3) سرّ عشق – ماهور (اجرای سال 1361 – سه تار : مشکاتیان – نی : محمد موسوی) 4) آستان جانان – بیات زند و بیات کرد (اجرای سال 1364 – سنتور : مشکاتیان - تنبک : مرحوم ناصر فرهنگفر) 5) جان عشاق – بیات اصفهان، شور (اجرای سال 1362 – ارکستر سمفونیک – آهنگساز : مشکاتیان - روی آ : پیانو : زنده یاد استاد جواد معروفی / روی ب : سه تار : داریوش پیرنیاکان) 6) گنبد مینا - دشتی (اجرای سال 1364- ارکتسر سمفونیک – روی ب : تصنیف ساز قصه گو - اجرای سال 1359 – استاد فرامرز پایور ، آواز ماهور و چهارگاه - اجرای سال 1374 - تار : داریوش پیرنیاکان – تنبک : همایون شجریان ) 7) دستان - چهارگاه (اجرای سال 1366 – گروه عارف – سنتور : مشکاتیان – تار : پیرنیاکان – نی : عندلیبی) 8) دود عود (اجرای سال 1366 – ارکتسر سمفونیک – همنوازان آواز : استاد علی اصغر بهاری – داریوش طلایی)
استاد فرامرز پایور : 1) انتظار دل – سه گاه ، افشاری (اجرای سال 1358 – روی آ: سنتور : استاد پایور – تنبک : محمد اسماعیلی – روی ب : گروه اساتید به سرپرستی استاد پایور – تار : استاد جلیل شهناز – کمانچه : استاد بهاری – سنتور : استاد پایور – نی : محمد موسوی – تنبک : استاد اسماعیلی) 2) راز دل – دشتی (اجرای سال 1358 – گروه پایور – سنتور: پایور – کمانچه : رحمت الله بدیعی – تار : هوشنگ ظریف- تنبک : اسماعیلی) 3) خلوت گزیده – شور (روی آ : اجرای سال 1359 - سنتور : فرامرز پایور – نی : محمد موسوی / روی ب : اجرای سال 1362 – سنتور : مشکاتیان – تنبک : فرهنگ فر) 4) بهاردلکش 5) بت چین 6) خزان (هر سه آلبوم حاوی ترانه های استاد شجریان با تنظیم استاد فرامرز پایور – ناشر : کلتکس رکوردز) 7) ساز قصه گو (اجرای سال 1359 – تصنیف به آهنگسازی استاد پایور و شعر جواد آذر) 8) دیلمان (اجرای گروه پایور - این اثر در بازار موسیقی موجود نیست)
استاد حسین علیزاده : 1) دلشدگان (اجرای 1370 – موسیقی فیلم دلشدگان - کارگردان : علی حاتمی) 2) زمستان است – داد و بیداد (اجرای سال 1379 – کمانچه : کیهان کلهر – تنبک : همایون شجریان) 3) بیتو بسر نمی شود - نوا (اجرای سال 1380 - کمانچه : کیهان کلهر – تنبک : همایون شجریان) 4) فریاد – راست پنجگاه و مرکب خوانی (اجرای سال 1381 - کمانچه : کیهان کلهر – تنبک : همایون شجریان)
داریوش پیرنیاکان و گروه آوا : 1) سرو چمان (اجرای 1369، آمریکا – تار : پیرنیاکان، نی : جمشید عندلیبی، تنبک : مرتضی اعیان) 2) پیام نسیم - ابوعطا (اجرای 1369، آمریکا – تار : پیرنیاکان، نی : جمشید عندلیبی، تنبک : مرتضی اعیان) 3) دل مجنون – بیات زند و افشاری (اجرای 1369، آمریکا – تار : پیرنیاکان، نی : جمشید عندلیبی، تنبک : مرتضی اعیان) 4) آسمان عشق – سه گاه (اجرای 1370 – اجرا در قالب گروه آوا) 5) یاد ایام – شور (اجرای 1371، آمریکا – تار : پیرنیاکان، نی : جمشید عندلیبی، تنبک : همایون شجریان) 6) رسوای دل – سه گاه (اجرای 1375 ، دوبی - اجرای گروه آوا) 7) آرام جان – افشاری (اجرای 1377، وین ) 8) آهنگ وفا (اجرای سال 1378 – گروه آوا –در این اثر داریوش پیرنیاکان گروه آوا را همراهی نمیکرد-)
آثار استاد شجریان با همراهی دیگر اساتید : 1) گلبانگ شجریان 1 – بیات اصفهان ، ماهور (اجرای سال 1356 - تنظیم : فریدون شهبازیان - روی آ : سنتور : فرامرز پایور / روی ب : تار : هوشنگ ظریف ) 2) گلبانگ شجریان 2 – ماهور ، دشتی (تنظیم : حسین یوسف زمانی – روی آ : سه تار : استاد احمد عبادی – روی ب : کمانچه : استاد اصغر بهاری) 3) طلوع محمد (آواز مشترک با ایرج و وفایی – به مناسبت میلاد پیامبر اکرم – اثری از مهدی سهیلی – این اثر در بازار موسیقی موجود نیست) 4) پیوند مهر – شور، ابوعطا (اجرای سال 1363 – تار : استاد فرهنگ شریف – تنبک : زنده یاد جهانگیر خان ملک) 5) همایونمثنوی – همایون (اجرای سال 1363 – سنتور : زنده یاد استاد منصور صارمی) 6) جام تهی - ماهور (اجرای دهه ی 50 – تنظیم : فریدون شهبازیان - روی آ : آواز ماهور – ویولون : زنده یاد استاد حبیب ا... بدیعی / روی ب : تصنیف در کوچه سار شب – آهنگساز : استاد محمدرضا لطفی – راپسودی برای سنتور و ارکستر، سنتور : استاد فرامرز پایور – راپسودی برای تار و ارکستر، تار : حسین علیزاده) 7) در خیال – سه گاه ، بیات زند (اجرای سال 1374 – آهنگساز و نوازنده ی تار : مجید درخشانی) 8) شب وصل – ماهور (اجرای سال 1376- تار : داریوش طلایی – کمانچه : سعید فرج پوری – تنبک : همایون شجریان) 9) شب؛ سکوت؛ کویر – موسیقی محلی خراسان (اجرای سال 1376 – آهنگ، تنظیم و تدوین : کیهان کلهر) 10) بوی باران – افشاری، پرسه خوانی (اجرای سال 1378 – تنظیم : استاد حسین یوسف زمانی – روی آ : آواز با پیانو- پرسه خوانی - پیانو : حریر شریعت زاده / روی ب : آواز افشاری – تار : شهرام میرجلالی) 11) بیاد پدر (تلاوت) 1 و 2 (قرائت قرآن مجید)
آثار استاد شجریان به همین تعداد محدود نمی شود. استاد شجریان با ارائه ی حدود 200 آواز در برنامه ی گلهای رادیو (گلهای رنگارنگ – گلهای تازه – برگ سبز و یک شاخه گل) ، و اجرای های متعدد خصوصی با اساتید بزرگ موسیقی ایرانی (اساتیدی چون جلیل شهناز، احمد عبادی، اصغر بهاری، حسن کسایی، حبیب ا... بدیعی، پرویز یاحقی، اسدا... ملک، فرهنگ شریف، مجید نجاحی، همایون خرم، منصور صارمی، محمد موسوی، جلال ذوالفنون، لطفی، مشکاتیان و ...) کارنامه ی درخشان و پرباری از خود بجای گذاشته اند. در این مطلب فقط آثار زسمی استاد (آثاری که بطور رسمی منتشر شده اند) مورد بررسی قرار گرفت. در مطالب بعد سعی خواهم کرد به دیگر آثار استاد شجریان نیز پرداخته شود.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 22:3 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
صدای ناله عارف بگوش هر که رسید چو دف به سر زد و چون چنگ در خروش آمد
عارف هم راجع به مصائب خانواده اطهار اشعاری سرود که با آواز روح بخش خود در بالای منبر به خواندن آنها مبادرت می کرد، ولی پس از مرگ پدر، عمامه را برداشته و ترک روضه خوانی کرده و مکلا گردید . عارف در 17 سالگی به دختری عشق و علاقه پیدا می نماید، ولی پدر دختر او را برای دامادی خود مناسب ندانسته و رضایت به ازدواج نمی دهد. اقدامات و تلاش های عارف هم نتیجه ای نمی بخشد، لذا عارف در خفا دختر را به عقد خود در می آورد، پدر دختر بعد از مطلع شدن از اینکه عارف، دختر را عقد کرده است در صدد ایذاء دختر خود برآمده و خود و کسانش از هر طرف عارف را تهدید کرده و اصرار می نمایند که او را طلاق دهد، عارف هم ناچار از قزوین فراری شده مدت یکسال در رشت توقف می نماید و سپس به قزوین مراجعت نموده و به تهران می رود. بالاخره پس از یکسال اقامت در تهران به قزوین آمده و با وجود عشق و علاقه ای که بین دختر و عارف حکمفرما بوده است به علت ناراضی بودن دختر، عارف او را طلاق داده و دیگر تا آخر عمر تاهل اختیار نمی نماید.عارف در سال 1316 هجری قمری برای اولین بار وارد تهران می شود و چون، هم موسیقی می دانسته و هم آوازی خوش داشته است با شاهزادگان قاجار و دربار مظفرالدین شاه رابطه پیدا کرده، به ندیمی وثوق الدوله و میرزا علی اصغر خان اتابک در می آید. با آنکه در نهضت جمهوری، عارف به نفع جمهوری خواهان قیام کرده و به طرفداری آن "کنسرت" داده و افکار مردم را تا اندازه ای برای قبول رژیم مزبور آماده ساخته بود و طبعاً می بایستی سردار سپه از او راضی باشد، بر عکس بنا به عللی، پهلوی نظر خوبی به عارف نداشته است. سردار سپه به سلطنت ایران رسید و به تدریج اغلب اشخاص که وجهه ملی داشته و صاحب نفوذ بودند را یا از بین بردند، یا خانه نشین ساختند، زیرا او از آن می ترسید که آنان همان طوری که امروز به نفع او و به ضرر قاجاریه، دست به اقداماتی زدند ممکن است فردا هم به ضرر او و نفع دیگری وارد عمل شوند، بنابراین عارف را هم که ترانه هایش تا اعماق قلب هر ایرانی نفوذ کرده بود را به همدان فرستاده و دست او را از اجتماعات و فعالیت های سیاسی کوتاه ساختند.عارف در همدان به سختی روزگار می گذرانید، برای آنکه در تمام مدت عمر خود عادت به جمع آوری مال و منال نداشته و به مادیات بی علاقه بوده و غالباً زندگی او را یا دوستانش اداره می کردند یا از درآمد نمایش هایش تامین می گردید و روی این اصل هیچوقت از خود چیزی نداشته است . بنابراین عارف در اواخر عمر خود غالباً در مضیقه بوده، حتی اثاث منزل او را دوستانش فراهم آورده بودند؛ بقول خودش:بود رختخوابم ز "حاجی وکیل"که خصمش زبون باد و عمرش طویل اگر پهن فرشم به ایوان بود سپاسم زالطاف "کیوان" بوداگر میز و هم یک دو تا صندلی ست ز "دکتر بدیع" است، از بنده نیستمن این زندگانی ناپایدار به زحمت از آن کرده ام اختیار که از هر بداندیش، بد نشنوم زبدگوی و بدخواه، راحت شوم و حال برای آشنایی بیشتر با عارف، مناسب است از نامه هایی که عارف از همدان به دوستان نوشته است، مطالی را انتخاب کرده و اینجا نقل نماییم :در موقعی که بعضی از مخالفین عارف در روزنامه ها بر علیه او مقالاتی انتشار می دادند در نامه ای که برای دکتر شفق فرستاده است چنین می نویسد : "من ایرانیم، من وطنم را دوست می دارم. گمان می کردم در قلب و دل این مردمان جا گرفته ام، من از همه چیز چشم پوشیده و تن به زحمت بی چیزی و خانه بدوشی و فلاکت و بدبختی دادم که حیثیتم محفوظ بماند، ولی افسوس که حال فهمیدم تمام عمر به خطا رفته و تمام امیدهای خیالی مبدل به یاس و نومیدی شده است."عارف در نامه ای برای محمدرضای هزار نوشته :
عارف شاعر خوش ذوقی بود به طوری که کلمات اشعارش را موافق نغمه، و نغمه را مناسب کلمه انتخاب می کند که گویی از بدو خلقت این دو برای همدیگر آفریده شده اند و در این خصوص می توان گفت اگر عارف از موسیقی علمی مغرب زمین نیز بهره ای داشت شاید یم "شوپن" یا "شومان" ایرانی می شد. حافظه موسیقی عارف که چگونه تصنیف های پرپیچ و خم خود را بدون یاری نت در ابتدا در خاطره نگه می دارد شایان ملاحظه است. دقت او در "وزن و آهنگ"، استادان تار که با وی بوده اند بهتر می دانند و بر او لک الفضل گویند. اگر حسن صوت و خنای موثر او را نیز داخل حساب کنیم، خواهیم دید که هنوز شخص دومی در ایران به هنرمندی این آدم در این فن نیست و قیمت این شاعر به مراتب زیاد تر از شهرت اوست، و بسی مایه تاسف است که در ایران که صدها عارف لازم دارد و هنوز بازار معرفت از این قبیل میوه های صنعت چندان پر نیست که کار به رقابت بکشد، باز حسودان و بدگویانی در هر فرصت احساسات او را از رعشه و پیچ و تاب نیش های قلم و زبان آسوده نگذاشته اند! از حسرت های بسیار عمیق عارف یکی رایج نبودن اشارات نت در ایران است. عارف مانند هر موسیقی پرداز در آرزوی آن است که سرودهای او را مطابق واقع بخوانند و بنوازند و تحریف ننمایند، ولی بدبختانه تنها در محیط تهران نیز به این آرزوی خود نرسیده است و با خواندن تصانیف او گاهی از هر دهنی، آوازی درآید. عارف اگرچه در تمام دوره زندگی خود از رفتار پدر خود گله و شکایت می کند ولی از زبان خود چنین می گوید: "پدرم به اندازه استعداد دماغ من از تربیت من غفلت کرد ولی به قدر گنجایش کله خود و تربیت آن زمان گوتاهی نکرد و در دو چیز بیشتر ساعی بود: یکی در خصوص خط که آن اوقات می گفتند "حسن الخط کمال المرء (نیکوبی خط از کمال مرد است)" و دیگر در باب موسیقی. در سن سیزده سالگی به اولین معلم موسیقی مرحوم حاجی صادق خرازی که در شمار محترمین قزویم شمرده می شد، مرا سپرد. چهارده ماه در خدمت استاد بزرگوار خود به تحصیل این علم کوشیدم. اگر تحصیلات آن وقت را به همان ترتیب که نوشته بودم یعنی آن کتابچه ای را که به دستور معلم خود به مناسبت هر آوازی شعری داشت، امروز داشتم خیلی چیزها از آن فهمیده می شد، چون دارای حنجره داوودی بودم که می توان گفت معجز یا سحری بود. همین اسبا شد که پدر به طمع افتاد از برای خطاهای خود که در دوره زندگی به واسطه شغل وکالت مرتکب آنها شده بود، جلوگیری از آنها کرده باشد، هیچ بهتر از این ندی که مرا به شغل روضه خوانی وادار کند..."
عارف ماجرای آشنایی خود با درویش خان را چنین بیان می کند که : "درویش خان تار زن معروف را هم ندیده بودم چون با هر جمعیت و جرگه ای آمیزش نمی کردم. درویش هم در خدمت شعاع السلطنه پسر مظفرالدین شاه بود. شعاع السلطنه هم فارس را تیول داشت و سلطنت کوچکی، ولی از سلطنت پدرش مقتدرتر تشکیل داده بود. اغلب درویش در رکاب او بود تا اینکه از دست ظلم و استبداد او، به جان آمده در یکی از سفارتخانه ها متحصن شده و خود را از خدمت شعاع السلطنه خارج کرد. این همان اوقاتی بود که خود را به این زحمت از چنگ شعاع السلطنه راحت کرده بود. ورود بی نظم و ترتیب آقایان تا غروب خاتمه پیدا کرد و نزدیک غروب وقت سخن سرایی و زمینه سازی فراهم آمد. اغلب آقایان اسم من را شنیده بودند ولی از دور، درویش از همه جا بی خبر، خودی کوک کرد و برای اینکه ساز خود را هم کوک کرده باشد، دستش برای گوشمالی به گوشه تار رفت. من چون هیچ وقت از خود معرفی به خواندن نکرده و نمی خواستم به اسم خواننده معرفی شده باشم به همین جهت کسی هم قدرت اینکه به من تکلیف خواندن کند نداشت. درویش بنا به عادتی که در ساز زدن داشت چشم ها را روی هم گذاشته، از آواز بوسلیک که مقدمه شور است داخل دستگاه شور نشده بود که من دیدم حقیقتاً: این شور که در سر است ما را روزی برود که سر نباشد شور کله من یکدفعه عنان متانت و سنگینی را از دست من گرفت. زمام گسیخته بنا کردم به خواندن. مستمعین زن و مرد با یک حالت بهت و سکوتی هوش را تبدیل به گوش کرده بودند..." عارف در انتهای خاطرات خود چنین می نویسد: "در مدت بیست روز در منتها درجه کسالت و ناخوشی بودم، اینها در کردستان به نظرم آمد و تا این مساعدت که تا بیست و نهم شهر رمضان 1341 است از خوشی دنیا، خود را محروم و از همه چیز صرف نظر کردم. خواب خوش نکرده، آب راحت از گلوی من پایین نرفت. در این مدت آخر هم فقط به واسطه طرفداری سید ضیاء به سزای خود رسیده و الان پشیمانم که چرا من هم مانند سایرین نباشم که راحت زندگانی کنم و از آن می ترسم که در آخر زندگانی از دست این مردم کارم به انتحار بکشد. اگر توانستم، در عریضه خود شرح بدبختی های خود را خواهم نوشت، در صورتی که حالت قلم روی کاغذ گذاشتن را از کثرت پریشانی ندارم." اشکم از سر، گذشت در غم هجر یکی از سرگذشت من این است عارف در سرودن غزلیات نیز طبعی قوی و بیانی رسا داشت تا آنجا که خود می نویسد: "باری هجده سال قبل شبی در خانه مرحوم حاجی نائب الصدر سرایی به من گفته شد: "عارف من از عرفان تو تاکنون چیزی نفهمیدم، امروز بیتی شنیدم، اگر راست می گویی آن را غزل کن." آن شعر این بود: چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزل خدا نگاه تو را با کس آشنا نکند قبل از شام بود که امیر این امر را داد و تا موقع خواب غزل را تمام کرده، صبح برابش خواندم. گفت منتظر بودم این غزل را از شیخ بشنوم و فقط ایرادی که کرد در مقطع آن بود. دلم زکف سر زلف تو را رها نکند دل از کمند تو وارستگی خدا نکند اگر چه خون مرا بیگناه ریخت و لیک کسی مطالبه از یار خون بها نکند هر آنکه از کف معشوق جام می گیرد نظر به جانب جام حهان نما نکند بسوخت سینه ندیدم اثر از آه سحر زمن گذشت کسی بعد از این دعا نکند به بلبلان چمن از زبان من گویید به خواب ناز گلم رفته کس صدا نکند تو بوسه ده که منت جان نثار خواهم کرد کسی معامله بهتر از این دو تا نکند بگفتمش که دلت جای عارفست بگفت کسی به دیر شهان بوریا نکند" ترانه ملی عارف در شب 28 ذیحجه 1333 در تهران، تیاتر باقراف در یک کنسرت که از اولین کنسرتهای ایرانی محسوب می شود خوانده است. می توان گفت، بنای کنسرت را در تهران عارف و بعد درویش خان نهادند. دور نیست که این در سفر عارف به استانبول فعلیت پیدا نموده باشد. در افتتاح نمایش، عارف این غزل مهیج خود را که در آن بدبختی مملکت، بیچارگی ملت، بی کفایتی دولت و از طرف دیگر فتنه روس و انگلیس را در ایران نشان می دهد در ابوعطا خوانده است: لباس مرگ بر اندام عالمی زیبا چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست بیار باده که تا راه نیستی گیرم من آزموده ام آخر بقای من به فناست چه شد که مجلس شوری نمی کند معلوم که خانه، خانه غیر است یا که خانه ماست خراب مملکت از دست دزد خانگی است زدست غیر چه نالیم هر چه هست از ماست اگر پرده بیفتد زکار می بینی عارف و عامی در میان رسواست و اما از آنجایی که عارف را به عنوان تصنیف سرای ملی می شناسند در این قسمت تصنیف های عارف که حتی الامکان دارای تاریخ باشند را از زبان خودش می آوریم: تصنیف اول را تقریباً در هیجده سالگی، قبل از آمدنم به تهران گفته ام (1315). این تصنیف در رشت به عشق یک ارمنی زاده گفته شده است: دیدم صمنی سرو قدی روی چو ماهی الهی تو گواهی، خدایا تو پناهی... تصنیف دوم: (شور)، اولین تصنیف که بعد از مرحوم شیدا در تهران در ورود فاتحین ملت به تهران (1326) ساخته ام: ای امان از فراقت امان مُردم از اشتیاقت امان از که گیرم سراغت امان (امان امان امان امان)
نمیدانم چه در پیمانه کردی (جانم) تو لیلی وش مرا دیوانه کردی جانم (جانم، دیوانه کردی الخ) تصنیف چهارم: (افشاری)، در گرگانه رود طالش (1327): نکنم اگر چاره دل هر جایی را نتوانم و تن ندهم رسوایی را تصنیف پنجم: (سه گاه)، برای دختر ناصر الدین شاه که افتخار السلطنه نام داشت: افتخار همه آفاق و منظور منی شمع جمع عشاق به هر انجمنی تصنیف ششم: تو ای تاج، تاج سر خسروانی شد از چشم مست تو بی پا جهانی تصنیف هفتم: (دشتی)، در دوره دوم مجلس تهران ساخته شده است: هنگام می و فصل گل و گشت (جانم گشت و خدا گشت و ...) چمن شد دربار بهاری تهی از زاغ و (جانم زاغ و خدا زاغ و ...) زغن شد
تصنیف هشتم: (سارنگ ابوعطا)، در موقعی که شاه مخلوع به تحریک روسها وارد گموش تپه شده بود (1328): دل هوس سبزه و صحرا ندارد (ندارد) میل به گلگشت و تماشا ندارد (ندارد) تصنیف نهم: (افشاری)، وقتی که محمد علی میرزا شکست خورده فرار نمود و به روسیه برگشت (1329): نه قدرت که با وی نشینم نه طاقت که جز وی ببینم تصنیف دهم: (دشتی)، در موقع اولتیماتم روس (1329) و بدبختی ایران و رفتن (شوشتری) از این مملکت: ننگ آن خانه که مهمان زسر خوان برود جان نثارش کن و مگذار که مهمان برود تصنیف یازدهم: (بیات زند) منم که سرّ دل از سینه گوشزد کردم به جز شکایت از دست بد، چه بد کردم؟ در همین دوران بود که تار هم بعد از میرزا حسینقلی چراغش تقریباً خاموش شد و با اینکه حالا معمولی ترین آلت موسیقی ایرانی است، از میان رفت. کاسه تار بعد از او، زیبد که در آن عنکبوت بندد تار بدبختانه این روزها به واسطه باز شدن پای بعضی جوانان مقلد به اروپا موسیقی ایرانی دارد از مد می افتد. آقایان می گویند موسیقی ایرانی حزن انگیز است و حال آنکه در اروپا نیز اپراهای بزرگ اغلب غم انگیز هستند. اگر دقت شود آواز ایرانی طبیعی ترین آوازهاست. هر وقت از خواننده ای خواستیم تعریف کنیم می گوییم مثل بلبل چهچه می زند. تصنیف دوازدهم: (ماهور): بلبل شوریده فغان می کند شکوه زآشوب جهان می کند تصنیف سیزدهم: (دشتی) (1328): گریه را به مستی بهانه کردم شکوه ها زدست زمانه کردم تصنیف چهاردهم: (افشاری) (1329) بعد از جدایی از دوست وفادار، استاد علی محمد معمار باشی، بین راه اصفهان و قم آن را ساخته ام: از کفم رها شد قرار دل نیست دست من اختیار دل تصنیف پانزدهم: (حجاز)، در سال 1336 در موقع اقامت در استانبول به تاثیر جنگ ساخته شده است: ترک چشمش از فتنه کرد راست بین دو صد از این (خدا) فتنه فتنه خاست تصنیف شانزدهم: (شور) (1336): چه شورها که من بپا ز شاهناز می کنم در شکایت از جهان به شاه باز می کنم تصنیف هفدهم: (سه گاه) (1338): بماندیم ما مستقل شد ارمنستان زبر دست شد زیر دست زیر دستان تصنیف هجدهم: (رهاب) (1338): جان برخی آذربایجان باد این مهد زر دشت مهد امان باد تصنیف نوزدهم: (دشتی)، یک صباح در خیابان "پرا"ی استانبول، دختر پریشان زلف! عارف مبهوت! (1338): شانه بر زلف پریشان زده ای به به به دست بر منظره جان زده ای به به به تصنیف بیستم: (بیات ترک) (1338): رحم ای خدای دادگر کردی نکردی ابقا به فرزند بشر کردی نکردی تصنیف بیست و یکم: (افشاری) (تهران 1340): امروز ای فرشته رحمت بلا شدی خوشگل شدی قشنگ شدی دلربا شدی
گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد ناله ای که ناید ز نای دل اثر ندارد تصنیف بیست و سوم: (بیات اصفهان) (1341): تا رخت مقید نقاب است دل چو پیچه ات به پیچ و تاب است تصنیف بیست و چهارم: (شور): ای دست حق پشت و پناهت باز آ چشم آرزومند نگاهت باز آ تصنیف بیست و پنجم: (ابوعطا): بهار دلکش رسید و دل به جان ما شد از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد تصنیف بیست و ششم: گو به ساقی کز ایاغی تر کن دماغی زان شرابی که شب مانده باقی تصنیف بیست و هفتم: (شوشتری) باد صبا بر گل گذر کن از حال گل ما را خبر کن تصنیف بیست و هشتم: ژیان هاف هافو شو هاف کن ببینم برای هاف سینه صاف کن ببینم تصنیف بیست و نهم: باد خزانی زد ناگهانی کرد آنچه دانی بر هم زد ایام نشاط و روزگار کامرانی و اما معروف است که در این گشور از اساتید و برزگان علم و ادب و هنرمندان و رجال خدمتگزار بعد از مرگ قدردانی و احترام می کنند، از فقدانش ندبه و شیون راه انداخته متاثر می شوند و آرامگاهی مجلل برایش می سازند. اما عرف که مدتی در همدان ساکن بوده و در کنار شهر در کاشانه ای محقر می زیسته و بدرود زندگی گفته است، جنازه او را در اطاق کوچکی که متصل به اطاق مدفن بوعلی بود، جای دادند. دو لت چند سال قبل می گفت می خواهیم برای بوعلی آرامگاهی که در خور شان و مقام حکیم دانشمند باشد بنا کنیم. اطراف محوطه بوعلی را شهرداری خریداری کرده و خراب نمود و در دنبال آن مدفن عارف بود، به نام بیم خطر خراب کرد و مصالح ساختمانی آن هم معلوم نشد چه شد و فقط اطاق مدفن بوعلی باقی ماند. در نتیجه قبر عارف نیز هم سطح محوطه و علامت قبر فقط یک سنگ قطور قرار گرفت و اگر کسی سابقه نداشت اصلاً نمی دانشت قبر کجاست. عارف مبتکر تصنیفات وطنی بود و با آواز خیلی شیرین خود آن تصانیف را دلیرانه در نمایشهای عمومی خود می خواند و نواقص مملکت را خوب به مردم خاطر نشان می نمود. دکتر بدیع درباره مرگ عارف می نویسد: " دوم بهمن 1312 خورشیدی ساعت 12 روح او به عالم معنا پرواز نمود و به زحمات زندگی او خاتمه داده شد. جنازه او در صندوقی قشنگ که از قبل تهیه شده بود گذاشته و با دسته های گل که از طرف عموم دوستان روی صندوق ریختند.، صبح یکشنبه در حالی که جلیله و روسأی ادارات حاضر بودند، به بقعه بوعلی سینا برده و به امانت گذاردیم." عارف علاوه بر خدمات ملی که در دوره مشروطیت انجام داده خدمات بسیار گرانبها هم به ادبیات و موسیقی ایران کرده که فراموش شدنی نیست. او با همه دربدری و بی کسی در کشور خویش، علاقه به وطن او را وادار می کرد مانند طفلی که به دامان مادر پناه می برد در آغوش وطن بیافتد، و چون حایلی در بین می دید به خود نوید می داد که شاید خاک وطن بالاخره حاضر شود که او را در آغوش گیرد. عارف از این دنیای پر از اندوه و محن که برای او و امثال او خیلی تنگ است رخت بربست، ولی نام پرافتخارش در دفتر وطن پرستان حقیقی جاوید و برجسته و مانا خواهد بود. براستی که وقتی نام عارف را می شنویم تنها باید فریاد برآوریم که: دادف داد، عارف با داغ دل زاد داد ای دل عارف با داغ دل زاد (ه.الف.سایه) و الحق که: وحید عصر خودی، عارفا بدان امروز که از برای تو در زیر چرخ ثانی نیست (عارف) منبع[۱] مجله هنر موسیقی شماره 59 بهمن 1383 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 5 خرداد1385ساعت 14:56 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
|
|
نام پرويز مشكاتيان براي كساني كه نوع موسيقي او را ميشناسند و بيشتر براي كساني كه در دهههاي 60 و 70 جريان موسيقي را پيگيري ميكردند، پيش و بيش ازآن كه نام يك موسيقيدان بزرگ باشد، نامي نوستالژيك است، نامي كه علاقهمندان را به فضاي عارفانه دستان ميبرد و به ضيافت تكنيك و شكوه نوا دعوت ميكند و با »بيداد« و آستان جانان خلوت عاشقانه را رنگ و جلا ميدهد و... او از جمله آهنگسازاني است كه بيش از نوازندگي سنتور، ذوق و قريحهاش را در خلق آهنگهايي باشكوه به رخ كشيده است. پس از دوره چاووش كه يكي از برهههاي باشكوه موسيقي ايراني در طول قرنها به شمار ميآيد، استقلال موسيقي مشكاتيان در آواري نمودار شد كه چنان كه گفتيم براي علاقهمندان فضايي نوستالژيك را به ارمغان ميآورد. دوره دوم فعاليت مشكاتيان با آوازي چون افشاري مركب، افق مهر، مژدهبهار، وطن من، با صداي شادروان ايرج بسطامي آغاز شد و كمكم آوازي چون جان عشاق و گنبد مينا با (صداي استاد شجريان) كه بلوغ و پختگي انديشه آهنگساز را نمايان ميكند، وارد بازار شد. مشكاتيان با خوانندگان ديگري چون افتخاري، علي جهاندار، حميد نوربخش و شهرام ناظري نيز همنوا شد و اكنون پس از سه دهه تاثيرگذاري بر جريان موسيقي ايراني، امروز و در واقع اين روزها اثر تمنا را به بازار عرضه كرده است و... با اين بهانه و به مناسبت آغاز پنجاه و يكمين سال زندگياش با او ديدار كرديم و حاصل، گفتوگويي شد كه در ادامه ميخوانيد: امسال، بيست و چهارم ارديبهشت، شما 51 ساله شديد، اما صدايي كه از اثر تمنا به گوش مخاطب ميرسد، صدايي سالخورده است. در اين اثر شما خيلي خسته به نظر ميرسيد، اينطور نيست ؟ - خستگي نيست. احساس يك انسان دردمند است و شايد اين صدا كه شما صفت خسته به آن ميدهيد، بيشتر بايد درد را القا كند. درد از چه ؟ درد از چه سالهاي سخت و صعبي را پشت سر گذاشتهايم و شايد بتوان گفت آمال و آرزوهايمان بسيار بيش از اين بود كه امروز به دست آوردهايم. اگر صدايي خسته ميشنويد، شايد دليلي جز اين برايش وجود نداشته باشد كه تالم و درد بر اين صدا زخم زده است. و اين درد شايد مشكلي است كه بيشتر اهالي موسيقي با آن روبهرو هستند، اما پس از گذشت سالها و رفع برخي موانع يا به اصطلاح سرعتگيرها كه شتاب موسيقي را در دهههاي 60 و 70 گرفته بود، ما با تحول يا به معناي درستتر تغييراتي روبهرو شديم كه اميد را به اهل موسيقي برگرداند، اما همچنان اين خستگي و درد در چهره و هنر موسيقيدانها موج ميزند. من اين تغيير يا تحول را در هيچ كجاي موسيقي نديدهام. شايد بايد كلانتر مقايسه ميكردم و ميگفتم تحول يا تغيير در بستر جامعه و تغيير نگرشي كه پيش از اين به مقوله موسيقي داشت. به جامعه حرجي نيست، زندگي جريان دارد و هر آينه كه امتيازي به جامعه داده ميشود (امتيازهاي حداقليحتي) راضي است. چرا كه جامعه ايران در طول تاريخ آموخته است يا به او آموزاندهاند كه بايد صبور باشد. اما در مورد هنر، اينچنين نيست، تحول در ايجاد ارتباط ميان هنر و هنرپذير، يك مقوله است و بينش و نگرش از بالا مقولهاي ديگر است و اين دو، دو مقولهاي كاملا متفاوتاند. مثلا يك استاد موسيقي با گروهش كنسرتي اجرا ميكند، مردم در برف و بوران و سرما و گرما و حتي در بدترين شرايط و با اشتياق به سالنها ميروند و از برنامه لذت ميبرند و در نهايت متانت سالن را ترك ميكنند. مشكلات پشت پرده، شايد براي موسيقيدان هزار و يك مشكل بوده باشد. در همين حال كمترين و كوچكترين مساله براي برگزاركننده كنسرت، استفادهكنندگان از كنسرتاند و مشكلات بزرگ همانها هستند كه مردم نميبينند. مشكلاتي با وزارت ارشاد، با اماكن، با مسوولان و صاحبان سالن، با گروه، نورپرداز، صدابردار و با هزار و يك نفر ديگر. و اين دردي است كه نميتواند بروز نكند. اشاره كرديد به مردم (يا به اصطلاح خودتان هنرپذير). حرف دل همه مردم شايد به موسيقيدان اين است كه ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود اما اين اشتياق متاسفانه همهگير نيست و برخي موسيقيدانان اشتياقي براي عرضه كار به هنرپذيران ندارند. حتي در فرآيند خلق اؤر نيز مشكل ايجاد شده است و اهل موسيقي در خلوت و گوشه انزواي خود نيز انگيزه و رغبتي به پديدآوردن يك اؤر هنري ندارند. در تمام جوامع مدني، مشكلترين بخش يك اؤر هنري آفرينش و پديد آمدن آن است و زماني يك اؤر هنري خلق شد، آفريننده هيچ مشكل ديگري براي در اختيار مردم گذاشتن اؤر هنري ندارد. اما در جامعه ما سادهترين بخش قضيه، آفرينش و سختترين بخش ارائه و عرضه است. چرا كه در خلوت آفرينش رخ ميدهد، اما سخن شما درست است كه انسان مجرد نيست و نميتواند از همه پيرامونش جدا باشد و بعد بنشيند و يك اؤر بيافريند. با تمام نداشتنها، با تمام توهينها، با تمام بيروحيها و بياعتناييها، از آنجا كه ميتواند در گوشهاي بنشيند و تنها با خودش و جانش را بفشرد و ملودياي را خلق كند كه زبان و ضربان دل مردمش باشد و رنگگرفته از آمال و آلام آنها، و سپس اين دردها را به نغمه بنشاند، مشكل بزرگي ندارد. و پس از آفرينش، زايش و خلق يك اؤر، تازه مشكلات آغاز ميشود و اين عوامل است كه كمكم دست به دست هم ميدهد و انگيزهها را آنقدر كمرنگ ميكند كه شما را كه ناگزير از سرايش و آفريدنيد، اگر در بند نكند، به انفجار ميرساند، و درست به بغضي ميماند كه نتركد و اشكي كه جاري نشود. گاهي فكر ميكنم بينش و نگرش مسوولان ما در راستاي از بين بردن انگيزهها است. آيا اين بيانگيزگي (به قول شما)، توجيه اهل هنر نيست؟ نه، هنرمند نميتواند كار نكند. پس اين احساس چگونه شكوفا ميشود ؟ يك مثال عيني برايتان ميزنم. علي رهبري در وين ماهي پنجاه هزار يورو حقوق ميگيرد. از آنجا كه او يك ايراني وطنپرست است و وطن و خاك و ديارش را دوست دارد، آمد و اركستر سمفونيك را با هيچ ساخت. نامهاي براي وزير نوشت و در آن به وزير هشدار داد كه: نوازندگان اركستر سمفونيك روزي چند ساعت مسافركشي ميكنند و اصلا ناي آرشهكشيدن ندارند. بايد فكري براي اين موضوع كرد! اما جوابي به اين نامه داده نشد. ناگزير از اينجا رفت. اين رخوتها كه بر چهره موسيقي ما ديده ميشود از جانب كيست؟ متاسفانه يك جامعه دموكرات بالنده هم نداريم كه بيهيچ مرارت و سختي گردي از چهره رنگ پريدهمان بزداييم. با تمام اينها وقت آن نرسيده كه مردي از خويش برون آيد و كاري بكند؟ با يك مرد نميشود. اگر ميشد، حافظ اين را نميگفت. او در واقع رويا و آرزويش را در اين جمله خلاصه ميكند. مثل رويا و آرزوي شما در تمنا كه بيشتر شبيه يك حس نوستالژيك است كه فضاي شعر خراساني و بازگشت به حال و هوايي بومي به آن دامن زده است؟ من براي بار سوم كليدر محمود دولتآبادي را تورق ميكردم و شايد از دلتنگي براي خراسان اين حس در من شكل گرفت. شايد هم دلتنگي براي برخي از دوستان كه به قول ادبا از خاك به افلاك پيوستند، انگيزه شكلگيري اين كار را در من پديد آورد و قول و قراري هم داشتم با سروش براي ضبط اين كار. در واقع بايد بگويم كلا براي اين كار برنامهاي ديگر داشتم. اما به درون فضاي روستايي و گلمحمد و بلقيس و... پا نهادم و كار به سمتي پيش رفت كه نميشد از آن خارج شد. به تازگي هم گرايش چشمگيري از سوي موسيقيدانان به شعر معاصر ديده ميشود. تمنا هم شعري از شاعر بزرگ معاصر ملكالشعراي بهار دارد و هم پيوند يك فضاي موسيقيايي است با متني داستاني. آيا اين سرآغاز آشتي ادبيات معاصر با موسيقي معاصر نيست؟ هميشه اين فرصت را بايد ايجاد ميكرديم. تنها آن انگيزه كه گفتيد را نياز داريم كه جانمايه حركت به سمت و سوي مسائلي است كه هنرمند ابتدا به آن معتكف ميشود و بعد در برابر هنرپذير به آن معترف ميشود.سالهاست كه به اين مساله فكر ميكنم كه چرا موسيقي ما به اسطورهها نياويخته است، چرا نشانهاي از دماوند يا عقاب نمييابيم و به همين دليل در حال مطالعه روي اين بخش از فرهنگ ايراني هستم.روحيه ايراني اينگونه است كه هر وقت نسبت به آداب و رسوم و سنتها و فرهنگ و هنرشان بيتوجهي شده، بيشتر متوجه آن شدهاند. در بدترين شرايط فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي، رستم خلق ميشود كه هيچكس را ياراي هماوردي با او نيست. هنگامي كه همه مرزهاي ما از سوي دشمنان در حال تهديد و تجاوز بوده (گرچه استاد توس لطفي نداشته به آرش) آرش خلق ميشود كه از قله البرز جان در تير مينهد و در چله كمان ميگذارد. اسطوره خوابي است كه يك قوم با هم ميبينند؛ البته در بيداري، بر عكس تاريخ كه واقعيت دارد اما حقيقت ندارد. واقعيت ندارد اما حقيقت دارد.
همانطور كه گفتيد در كار خلق آؤاري با مضمون اسطوره هستيد. علاوه بر آن، به نظر ميرسد بسياري از كارهاي شما هنوز عرضه نشده. شايد به تعبيري بتوان گفت، در كتابخانه شما چند اؤر مثل بيداد و نوا و دستان وجود دارد كه هر يك چون آؤاري كه گفتم در حد شاهكارند، اما پرسش اينجاست كه چرا رغبتي براي عرضه آنها نداريد؟ بعضي از آنها مجوز پخش ندارند و بايد به انتظار بنشينيم روزي مجوز بگيرند. چه كاري براي اين آثار ميكنيد. آيا خودتان آنها را اجرا ميكنيد يا به كس ديگري ميسپاريد براي اجرا؟ با حس و حالي كه از خودم ميشناسم، اين آثار را خودم بايد اجرا كنم. حالا كه بحث از ديگران شد، ازآقاي لطفي يادي ميكنيم. به تازگي گويا كلاسهاي اين هنرمند ارزنده در مكتب ميرزاعبدا... آغاز شده. در اين مورد چه نظري داريد* با وضعيت كنوني موسيقي استاداني چون شما چرا عرصه را براي آموزش جوانان و شكوفايي نهال خلاقيتشان از طريق برگزاري كلاسهاي هدفدار، كنسرتهاي پژوهشي، مستر كلاسها و... مهيا نميكنند؟ شما خيلي هوشمندانه به عاملي به نام انگيزه اشاره كرديد. من به ديدن لطفي در مكتب ميرزا عبدا... رفتم. لطفي موسيقيداني داراي انديشه و فكر و پيشينهاي بسيار قوي و آيندهنگري دقيق است و از طرفي آگاه و آشنا به مسائل گذشته موسيقي و حال و البته از نظر من آرمانخواه نسبت به آينده است و طبيعي است، دوستان ما كه تازه از آن طرف برميگردند، حال و هواي آبادي هنوز در مشامشان وجود دارد. اما كمكم كه با يك سري سدها و نهو نوها روبهرو ميشوند، متوجه واقعيت قضايا ميشوند و جاي خوشحالي است كه لااقل اين صداقت را دارند كه باروبنه را ببندند و به كشورشان بيايند تا دست جوانان اين مملكت را بگيرند. سبك و سياقي كه لطفي در آموزش و تدريس دارد، همان روش سينه به سينه و در واقع مكتب ميرزاعبدا... )و متناسب با نام مكتب( است. جاي هيچ ترديدي نيست كه در اين سالهاي تدريس و انتقال دانستههاي نسل پيش ما به نسل خود ما و نسل پس از ما، بهترين روش، روش سينه به سينه بوده است و اين مساله جدا از آن است كه هنرجويان بايد نت هم بدانند، ضرب و ريتم را بشناسند. و با مسائل آكادميك و جهاني موسيقي آشنا بشوند. در اين كه در اهداف لطفي، مساله صداقت كاملا پيداست و ما نيز براساس همين روشها آموختهايم ترديدي نيست، اما اين نكته را كه لطفي موفق خواهد شد يا نه، بايد به گذشت زمان واگذار كنيم. بنابراين هرگونه پيشداوري را در اين زمينه جايز نميدانم. اما اين قول را ميدهم كه ما به عنوان دوستان او در كنارش هستيم و بسيار خوشحاليم كه او با انرژي سالهاي گذشته به ايران بازگشته است.اما در پاسخ به بخش دوم سوالتان بايد از شما بپرسم در كجاي دنيا هنرمندي كه كارش آفرينش است ميآيد و خودش و تنها خودش كنسرت و سمينار و پژوهش و آموزش راه مياندازد، آن هم بيهيچ پشتوانه مالي و معنوي ؟
![]() اين كار بزرگ كمكها و حمايتهاي ارگانيك ميخواهد. آيا وزارت معظم ارشاد كاري جز اين دارد كه هنر و فرهنگ را حمايت كند؟ تا چند سال پيش يك ساختمان سه طبقه را به اين اختصاص داده بودند كه عدهاي بنشينند و نوارهايي را كه از فرودگاه مهرآباد وارد ميشد يا قرار بود خارج شود، گوش ميكردند و اجازه ورود يا خروجش را ميدادند. اين مساله به جز استهلاك وقت و نيرو چيزي به همراه نداشت و بعد از هشت سال به اين كار عبث پي بردند. آيا اين همه نيرو و وزارتي به اين معظمي نميتواند متولي كارهايي چون كنسرت پژوهش، سمينار و... باشد. اگرنه، من موسيقيدان چهطور اين كار را انجام دهم* با چه نيرويي، با چه هزينهاي، با چه تواني؟ من موسيقيدان بايد مطالعه كنم، آموزش بدهم، تمرين كنم، در موسيقي ايران و جهان غور كنم، دنبال كار اجراي كنسرت و برگزاري سمينار و گرفتن مجوز براي فلان برنامه هم باشم. ببينيد در اين رسانه ملي چند صد خواننده ميخوانند كه بسياري از آنها متاسفانه خارج )فالش( ميخوانند. وزارت ارشاد بيايد يك همايش بررسي آواز و فراخوان خوانندگان سراسر ايران بگذارد، آن وقت ميبينيد چه خوانندههايي از دهات و روستاهاي ايران خواهند آمد كه هم صدا و هم آوازشان بهتر از خوانندههايي است كه در تلويزيون ميخوانند. جشنوارههايي كه برگزار ميشود از نظر شما استاندارد نيست؟ در اين جشنوارهها به جنبههاي تجملاتي بيشتر توجه ميشود. مگر چند نفر ميتوانند در اين جشنوارهها شركت كنند؟در آزمون باربد، آن هم از طريق واسطه تنها 500 نفر در همه رشتهها شركت ميكردند و دقيقا به اين دليل كه بچههاي ما موسيقي مورد علاقه و ساز مورد علاقهشان را از رسانه ملي نميبينند، با اين اتفاق روبهرو ميشويد كه مثلا در اهواز شبي 5 هزار نفر به سالن كنسرت ميآيند.در همين تهران اگر 20 شب هم كنسرت باشد، سالن خالي از شنونده نخواهد بود و باز هم عدهاي پشت در ميمانند. اگر موسيقيدانها از برخي ارگانهاي دولتي يا نيمهدولتي، مثل سازمان فرهنگي هنري شهرداري، حوزه هنري، خود وزارت ارشاد و صدا و سيما، پيشنهادي بشنوند مبني بر برگزاري برخي كنسرتهاي دورهاي يا پژوهشي يا يك سلسله كار هماهنگ و همسو در قالب نوار، تمايلي وجود خواهد داشت؟ من صادقانه به شما بگويم كه من ننشستهام اينجا كه روزي با گل و بوته به سراغم بيايند و از من بخواهند كاري انجام دهم. من در همين خانه هم در حال ارائه كار براي اين مردم هستم و با كمال افتخار در خدمت همه هنرجويان براي رفع مشكل و آموزش و... هستم. اما اين كه ما آمادهايم يا نه نيازمند اين است كه حركتي ببينيمأ حركتي به سوي تعالي موسيقي يا بويي از توجه به اين هنر به اين مقوله. بعد اگر آن لوكوموتيو راه افتاد ما هم سوار خواهيم شد. اما تا حالا در هيچ زمينهاي اين حركت را نديدهايم. اگر اين پيشنهاد از طرف يك علاقهمند به موسيقي كه كار شما و ديگر هنرمندان را دنبال ميكند، مبني بر آغاز يك حركت همسو و هماهنگ مثل چاووش ارائه شود، لااقل به آن فكر خواهيد كرد؟ نهايت چاووش چه شد؟ آيا جز اين بود كه مهر و مومش كردند؟ در حالي كه چاووش زمزمه انقلاب بود. ما در چاووش حدود چهارصد و اندي هنرجو داشتيم كه از شهرستان ميآمدند و با كمترين شهريه.من نميتوانم اين قول را به شما بدهم كه چنين كاري انجام بشود، اما قول ميدهم مسالهاي در زمينه دور هم جمع شدن هنرمندان و همبستگي و اتحادشان وجود نخواهد داشت.اجازه بدهيد يك متن برايتان بخوانم. از ماريو بارگاس يوسا به ترجمه دوست فرزانهام مينو مشيري. يك پاراگراف از اين متن را برايتان ميخوانم و هر كجا خواندم فرانسه شما بخوانيد ايران و هر كجا خواندم سزان و مارسل كارنه و دبوسي و.... شما بخوانيد حافظ و مولانا و سعدي و خواجو كه به مقصد و منظور شايد برسيم:ترديد دارم كه هيچ بيگانهاي به اندازه من براي فرهنگ فرانسه، احترام و ارزش قائل باشد. من اين فرهنگ را در كودكي شناختهام و خودم را مديون آن ميدانم و از بهره آن ايام درخشان، سرشار از لذتهاي معنوي و هنري شدهام. با خواندن ادبيات، با شنيدن موسيقي و با نگاه كردن به پديدههاي هنري بهترين خالقهاي آنان، چيزهاي زيادي آموختهام، ولي بهترين درسي كه ياد گرفتم اين بود كه فرهنگها نيازي به محافظت ماموران دولتي و سياستمداران ندارند و همچنين براي زنده ماندن و طراوت نيازي نيست پشت ميلهها محبوس بمانند. چرا كه اين اقدامات موجب بومي ماندن و پلاسيده شدن آنها را فراهم ميآورد. فرهنگها نياز به زندگي در آزادي دارند. نياز به رويارويي دائم با فرهنگهاي ديگر دارند تا تجديدحيات پيدا كنند و غنيتر شوند، تكامل يابند و خود را با جريان مسلسل حيات وفق دهند. اين فيلمهاي مبتذل آمريكايي نيستند كه شرف فرهنگ سرزميني كه زادبوم فلوبر و برادران لومير و دبوسي و سزان و مارسل كارنه و ولتر است را تهديد ميكنند بلكه تهديد از جانب گروههاي عوامفريب و متعصب است كه از فرهنگ فرانسه به گونهاي سخن ميرانند كه گويي از يك موميايي كه نميتوان آن را در جوجهان گذاشت مبادا آزادي آن را متلاشي سازد. اصل و جان مطلب اين است كه فرهنگها بايد در تبادل خود تجديد حيات كنند و فرهنگها مثل عشقآاند كه آمدنياند نه آموختني. در ركاناتي پروفسور پاولو در جشنوارهاي كه من كنسرت داشتم و سينماي كيارستمي به نمايش گذاشته شده بود، در پاسخ به سوال من كه از او پرسيدم چرا هنرمندان اروپا به فيلم و سينماي ايران اينقدر اقبال نشان ميدهند گفت: »براي بيان عشق و نماياندن محبت جلوههاي زيادي وجود دارد؛ نگاه كردن، نوازش، بوسيدن و.. شما از همه اينها محروميد اما سينمايتان مملو از عشق است.
![]() به عنوان پرسش آخر شما با تمنا نوازنده نوجواني را به جامعه موسيقي معرفي كردهايد. آيا از تنبكنوازي آيين راضي هستيد؟ يكي از روزنامهها يك سوال براي من فرستاده بود، سوال جالبي بود. پرسيده بودند اگر آيين پسر شما نبود، با نوجواني همسن آيين حاضر بوديد آلبوم بدهيد؟من نوشتم: اگر نوجواني در درد و رنجها، غم و اندوه، فرازو فرود زندگيام، همراهم بود و مثل آيين پسر گلي بود و در ضمن دوستم هم بود، حتما اين كار را ميكردم. ____________________________________ مشكاتيان نوشت گذشت عمر و به دل عشوه ميخريم هنوز كه هست در پي شام سياه صبح سپيد يادش بهخير، هر سال كه ميگذرد، ميگوييم: دريغ از پارسال. زماني، اول خرداد هر سال با ياران همدل و همزبان و نيز علاقهمند به طبيعت و زيباييهاي بيحد و حصر سرزمينمان، به دامنه دماوند ميرفتيم و يك هفته چادر ميزديم. مادر سرسپيد، بالاي سرمان بود و رودخانه لار، همچون زمزمه تاريخ پرخروش وطنمان، جاري و ساري در دل دشت لار و شقايقها آنقدر باشكوه و زيبا كه چون شب كلاه به سرمان ميگذاشتيم. ديگر سالهاست كه با خاطرات آن روزها، خرداد را در خيال ميگيريم و گاه به ياد بام آسمان اين سرزمين، مژهها بر گونه ميدود بيآنكه بخواهي يا نخواهي. باري، سال 1361 بود و بيداد در شرف ضبط. رحل اقامت افكنديم به دامنه دماوند و چادرها گرداگر زده شد و آتيش به اصطلاح سرخ پوستي در مركز دايره برپا. شب تا صبح اين سياهبخت فرزند با مادر سرسپيد، درد دل آغازيد و پگاه، آندم كه ياران به كوه زدند براي قارچ و نيز به رودخانه براي ماهي، اين سياهبخت فرزند كاغذي برداشته و بر پيشاني آن نگاشت: چكاد . مادر سرسپيد كلاه بر سر نهاده بود، در زيبايياش هيچ نگويي بهتر و سنگينتر، دستان به روي كاغذ ميآمد كه پسر مش احمد توچالي كه براي انجام كارها در چادر مانده بود، آمد و پرسيد چه مينويسي و اين چگونه خطي است؟! گفتم خاطرات سفر را به خط ميخي مينويسم. گفت برايم بخوان. از او اصرار و از اين سوي انكار، كه ديدم نميشود به كار ادامه داد. گفتمش به پلور برود براي خريد چند چيز كه به كارمان نيز نميآمد. كار تمام شد و نزديكيهاي غروب پسر مش احمد توچالي به چادر بازگشت و ياران هم به صرافت دريابيده بود كه به دنبال نخود سياه رفته است، بوسيدمش و دليلم را برايش گفتم. مادر سرسپيد، تا وارهد از دم ستوران، وين مرام نحس ديومانند با شير سپهر كرده بود پيمان و با اختر سعد نيز كرده بود پيوند، ولي واقعا مشت درشت روزگار نبود، چون ما را نيز رها كرده بود.منبع : اعتماد ملي |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 22:43 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||
|
|
|
||
|
یکی از سالهای دهه ی چهل روزی در اداره ی رادیو ، دوست شاعرم هوشنگ ابتهاج که سرپرست واحد تولید موسیقی بود گفت : «امروز بدیع زاده (خواننده ی معروف قدیمی) سرزده وارد اتاق شد و و با شگفتی و حیرت گفت : در اتاق شورای موسیقی جوانی امده آواز می خواند. صدایش از اینجا تا اینجای پیانو است و با دستش فاصله ای در حدود سه چهار اکتاو را نشان داد.» ما همه تعجب کردیم و منتظر ماندیم. چندی بعد جسته و گریخته خبرهایی درباره ی پخش آواز این خواننده ی جوان می شنیدیم و مشتاق دیدارش بودیم. می گفتند نامش سیاوش بیدکانی است. بالاخره روزی توفیق دیدارش در واحد موسیقی دست داد و دیدیم هنرمندی است که از خراسان برخاسته تا آفاق آواز این سرزمین را چون خورشید خاوری گرم و روشن کند.
بسیار محجوب و متواضع، نازنین و صمیمی با چهره ای که همواره از نخستین تحسین ها سرخ میشد و سرخ می ماند و با انگشتان هیجان زده ای دائما قطره های عرق شوق و شرم را از گونه و چانه اش پاک میکرد. نسبت به استادان و پیش کسوتان بی نهایت فروتن بود و در عین حال آن غرور خاص خراسانی ها هم در برق چشمانش می درخشید. محمدرضا شجریان –که ابتدا در واحد موسیقی با نام "سیاوش" آغاز به کار کرد- می توانم گفت محیط آنجا و قدردانی و محبت استادان را بهتریمن جا برای نشو و نما و پیشرفت خویش یافت و چنین هم بود.
هر روز شجریان را در واحد تولید موسیقی در اتاقی می دیدم که تنها پای دستگاهی می نشست و به صفحات آواز خوانندگان قدیمی مثل قمر، ظلی، تاج، طاهرزاده و ادیب گوش می داد. بعضی از آن صفحات صدای پاک و روشنی نداشتند و با خش خش بسیار همراه بودند اما شجریان برای اینکه جزدیات حالات همان صدای ضعیف و دور را خوب تر بشنود و درک کند گوشش را تا تا نزدیک صفحه پایین می آورد و من شاهد بودم که گه تا چند ساعت به همان حالت صفحه را دوباره وده باره گوش می داد واین کار را چندماه ادامه داد و من از شوق یادگیری و همت و پشتکار او حیرت می کردم. مثل اینکه او هرگز از آموختن و تحقیق و پژوهش خسته نمی شد. به تدریج که برنامه ی گلهای تازه ضبط و پخش می شد این توفیق را داشتم که هنگام ضبط آن برنامه ها در اتاق فرمان باشم و برکار درست خوانده شدن شعر نظارت کنم. این ارتباط دائمی باعث شد که بین من و شجریان انس و الفتی عمیق به وجود آمد. شجریان به سرعت میشکفت . می درخشید و جان ها تشنه ی موسیقی خوب و آواز دلنشین را گرم و روشن میکرد و چنگ در تار و پود دلها می افکند.
یکی از نخستین برنامه های بسیار موفق شجریان اجرای راست پنجگاه بود و چندی بعد اجرای دستگاه نوا. این دو دستگاه بخاطر پیچیدگی ها و دشواری هایی که دارند کمتر مورد توجه و بهره گیری بوده اند. یعنی آنقدر که خوانندگان و نوازندگان ، دستگاه های همایون و سه گاه و ماهور و شور و آوازهای دشتی و بیات ترک و افشاری می خواندند و می نواختند، به این دو دستگاه دشوار نمی پرداختند. راست پنجگاهی که محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی و ناصر فرهنگ فر اجرا کردند حدود 45 دقیقه است و برای آنها که علاقه به موسیقی و ظرافت های خاص آن دارند بسیار دلپذیر و شنیدنی است؛ تا انجا که یکی از دوستداران موسیقی کلاسیک و مخالفان سرسخت موسیقی ایرانی روزی گفت : «این راست پنجگاه را در سکوت دلخواه و خلوص محض چنان که تو خواسته بودی شنیدم. مثل یک سرگذشت بود، مثل یک زندگی رنگارنگ بود ...»
... در سفری به خراسان چنین پیش آمد که شجریان و من از راه هراز عازم مشهد شدیم و قرار بود در گرگان به محمدرضا لطفی، استاد تار و گروهش که می خواستند برنامه ای در مشهد اجرا کنند بپیوندیم .از تهران که راه افتادیم شجریان رانندگی می کرد و من درکنارش موسیقی می شنیدم. پس از پیمودن مقداری از راه و سخن گفتن از هر دری، شجریان نوار تازه ای را که ار مصر برایش فرستاده بودند در دستگاه پخش اتومبیل گذاشت تا به اتفاق بشنویم. خوش آوازی به بانگ بلند قرآن می خواند و پس از قرائت هر آیه فریاد از مرد و زن برمی خواست زیرا که معنای سخن را می فهمیدند. شیوه ی قرائت او ظاهرا به شیوه ی الازهر معذوف است . نوار را در سکوت کامل شنیدیم و وقتی تمام شد و دقایقی چند گذشت شجریان با همان شیوه، اما شیرین تر و دلنشین تر، آیاتی را به حفظ از قرآن مجید خواند، در حالی که حرکت ها، سکون ها، تجوید و تحریرهایش به اندازه ای زیبا و حیرت آور بود که تنها می توانم بگویم : بی نظیر!
کنسرت شجریان و گروه لطفی باشکوه بسیار و استبال فراوان برگزار شد که شرح آن فرصتی دیگر می طلبد. اما شبی دیگر که شجریان همراه گروه پایور کنسرت "شب نیشابور" را بر مزار خیام در هوای آزاد اجرا کردند جمعیتی مشتاق و هنردوست بر روی زمین، سکو ها، پله ها و نیمکت ها نشسته بودند. استاد فرامرز پایور بر روی دوازده رباعی خیام، در گوشه های مختلف ابوعطا که هریک با درآمدی زیبا آغاز می شد آهنگی تنظیم کرده بود. معمولا نوارهایی که به بازار یا ترانه هایی که از رادیو پخش می شوند ساعت ها در استودیو های ضبط برای تهیه آن زحمت می کشند و بعضی قسمت های آن چند بار تکرار میشوند تا بهترین حالت ممکن بدست آید. گاه در میان ضبط لحظه ای پیش می آید که خواننده ناگزیر است صدای خود را صاف کند یا به علت سرفه قسمتی از آنچه ضبط شده ناچار باید تجدید شود. شجریان در "شب نیشابور" رباعیات خیام را از حفظ، هر کدام درجای خود و در گوشه ی خود با بهترین حالت و خوش ترین صدا، بدون کمترین وقفه، بدون کمترین سرفه یا صاف کردن صدا همه چیز را درست و کاملا در جای خود خواند. ما همه نفس هایمان را در سینه حبس کرده بودیم و دل هایمان می تپید که مبادا کمترین لغزشی یا اشکالی مثلا در فراموش کردن یک مصرع، حتی یک کلمه، مشکلی در برنامه پیش بیاورد. ولی او با قدرتی فوق العاده و تسلطی بی مانند از عهده برآمد. می پنداشتی آنچه می خواند در نهانخانه ی سینه و گلویش صاف و صیقلی، شسته و رفته، گرم و شیرین، پیشاپیش ضبط و ادیت شده و پخش می شود.
این همه صرفا به دلیل علاقه و عشق بی اندازه ی او به اصالت کارش بود و همچنین مدیون اخلاق و رفتارش که هرگز لب به سیگار نزده و هیچ یک از آلودگی هایی که متاسفانه بعضی اهل هنر دارند ندارد. شجریان برای حفظ صدا و تندرستی اش غالبا به کوه می رود و در هوای پاک کوهستان صدای بلندش را از ژرفای دره به بالای ابرها می فرستد. او بدون تردید یکی از تندرست ترین و پاک ترین هنرمندان این سرزمین است. هنگامی که استاد نورعلی خان برومند درگذشت، شجریان در مراسم خاکسپاری اش با اشک و بغض کامل چند بیت از غزل سعدی -«بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران»- را خواند که نوارش موجود است. صدای او در این سوگواری به اندازه ای حزن انگیز است و صمیم قلب برخاسته که بی اختیار شنونده را به گریه وا می دارد. بعد از آن برای شادروانان بنان و قوامی و دیگران نیز با ارادت و احترام کامل ابراز احساس و ادای احترام کرد.
صاحب نظر و آواز شناس گرامی دکتر حسین عمومی –قاضی دادگستری- که احاطه ی کامی به جزئیات زیر وبم ها و تحریرها در همه ی گوشه ها و مایه ها و دستگاه ها دارند و سبک همه ی خوانندگان و مکتب آنان را می دانند و شجریان نیز یکی از معتقدان ایشان است و از محضرشان فیض می برد و به راهنمایی هایشان دل می سپارد عقیده دارند که : «شجریان به خاطر وسعت اطلاعات و معلومات آوازی و شناخت کامل موسیقی و صدایبسیار خوب و حنجره ی بسیار مناسب، بدون هیچ تردید، بزرگ ترین خواننده ای است که ایران تا کنون به خود دیده است.» شجریان اینکدر اوج محبوبیت است و سالن های سه هزار نفری برای او بسیار کوچک اند. او باید در استادیوم های پنجاه و صد هزار نفری بخواند تا بتواند پاسخی به این همه ندای محبت که از سوی هواخواهانش نثارش می شود بدهد. او علاوه بر کار موسیقی و آواز به چندین هنر دیگر آراسته است. در اتاقی بزرگ چندین قناری و مرغ عشق دارد و به اصطلاح پرنده پروری می کند و آوازش را با آواز قناری ها می امیزد که داد و ستدی بسیار دلنشین است. شجریان سنتور نیز می سازد و برای تهیه ی چوب مخصوص سنتور که باید با شرایط خاص به عمل آید تا اعماق روستاهای اصفهان می رود. حوصله و علاقه اش واقعا استثنایی ست. سالهاست به گلبازی مشغول است و انواع گلهایی که پرورش می دهد نمونه اند در صدها نوع و رنگ. او برای تربیت گل و کسب اطلاع دائمی از این هنر با بسیاری از گل پروران و باغبانان آشنا شده و ارتباط برقرار کرده است. بیشترین رهاورد او از خارج، نشاء و تخم گل است. شجریان استاد خوشنویسی نیز هست و خطش هم چون آوازش شیرین و خوش است. او می تواند عینا مانند بیشتر خوانندگان بخواند. یکبار آواز دیلمان را –که بنان خوانده است- درست با آهنگ و صدا حالت بنان خواند، طوری که اگر نگاهش نمی کردی می پنداشتی بنان است که می خواند! منبع: وبلاگ تحرير |
|||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 22:30 توسط حجت ملائی چافی
|
|
|||
|
|
|
|
|
:: موسيقي ايراني از جمله موسيقي هاي مطرح جهان و داراي ديرينه گي و پيشينه پرافتخار است و در بردارنده نغمه هايي است که از پس قرنهاي پي در پي به ما رسيده اند.(عزت الله الوندي )
موسيقي ايراني از جمله موسيقي هاي مطرح جهان و داراي ديرينه گي و پيشينه پرافتخار است و در بردارنده نغمه هايي است که از پس قرنهاي پي در پي به ما رسيده اند.اين موسيقي روح سرشار طبيعت ايراني است که گاه در شعر و ادبيات جلوه کرده است . بنابراين نغمه ها و نواهايي که ساخته و پرداخته ذهن هنرمند ايراني است ، در فضاهايي رنگارنگ و بديع تجلي يافته و چه خوش آهنگي دارد شعر مولانا که سروده است :
بانگ گردش هاي چرخ است اين که خلق مي نوازندش به تنبور و به حلق ما همه ابناي آدم بوده ايم در بهشت اين لحن ها بشنوده ايم موسيقي آوازي از بنيادي ترين انواع موسيقي متداول جهان است که از پيوند آواز با کلام حاصل مي شود و هر ملتي بنا به گذشته تاريخي و ادبيات شعر و موسيقي خود ، با آن مانوس است . شايد بدان سبب که در ايران شعر رواج بيشتري داشته و فرمهاي گوناگون موسيقي سازي کمتر معمول بوده است و نيز به علل تاريخي ديگر، موسيقي آوازي که به همراه شعر عرضه مي شود اهميت زيادتري يافته است» اين پيوند گاه باعث شده است شخصيت شعر بيشتر نمود پيدا کند که البته اين موضوع آنچنان نگران کننده نيست ؛ چرا که اگر از ديدگاه ارزشي به آن نگاه کنيم ، رسالت هر دو هنر يکي بوده است . اما اين که هنوز ملت ما نتوانسته اند با موسيقي بدون کلام ارتباط عميق پيدا کنند، بحثي دراز است که مجال آن در اين گفتار کوتاه يافت نمي شود. در اين عرصه موسيقيدانان معاصر ايراني تلاش هاي بسيار ارزنده اي از خود نشان داده اند. اما اين علاقه به موسيقي بي کلام تنها نزد خواص موسيقي يعني نوازندگان ، خوانندگان و پژوهشگران موسيقي جايگاه يافته است . هر چند دسترسي آسان به آثار آهنگسازان غربي نيز سطح ذائقه و سليقه را به نوعي بالا برده است که مي توان اميدوار بود موسيقي غيرآوازي نيز داراي مخاطبان بسياري شود. اما آنچه امروز به آن مي پردازيم ، نگاهي کلي و نه تحليلي بر سير موسيقي آوازي در ايران است . شايد از همان آغاز پيدايش موسيقي ايراني ، آواز ايراني نيز به عنوان رفيق شفيق با آن همراه بوده است و چنان که مولانا مي گويد: «مي نوازندش به تنور و به حلق» ، حنجره داوودي خواننده ايراني بهترين همراه براي زخمه هاي نوازنده است بر تار. چنان که بسياري از موسيقيدانان کهن ما صدايي خوش نيز داشته اند. واژه مغني از واژه هايي است که گاه مترادف واژه فارسي گوينده بوده است و هر دو به معناي خواننده اند و در اغلب کتابهاي کهن موسيقي به اين دو واژه برمي خوريم : مغني کجايي نوايت کجاست؟ نواي خوش غم زدايت کجاست؟ حافظ اين موضوع نشان مي دهد که موسيقي همواره با آواز همراه بوده و معمولا نوازنده خود، خواننده نيز بوده است و در بررسي موسيقي نواحي ايران نيز به تطابق اين دو با هم برمي خوريم . تمام عاشيق هاي آذربايجاني علاوه بر نوازندگي ، خواننده نيز هستند. نوازنده خراساني دو تار نيز با صداي خوش خود برسيم هاي ساز زخمه مي زند. دف نواز کردستاني نيز با لحن زيبا به ستايش پيامبر(ص) و اهل بيت (ع) مي پردازد و... اين روند تا موسيقي معاصر ايراني ادامه داشته است و ما توانسته ايم آوازهاي پيشينيانمان را از سال 1284ش به بعد ثبت و ضبط کنيم و بر آنان به ديده تحليل نظر بيندازيم . اين مرحله خوشبختانه علاوه بر اين که نوعي پاسداري از ميراث گذشتگان به شمار مي آيد ، زمينه اي را فراهم مي کند براي نگاه انتقادي به آن . دوران مشروطه علاوه بر آن که زمينه اي براي تحول اجتماعي و فرهنگي ايجاد کرد، امکاني فراهم آورد تا داد و ستدهاي فرهنگي ميان ايران و کشورهاي ديگر پديد آيد. ثبت و ضبط ميراث هنري موجود ما در زمينه موسيقي سازي و آوازي ايران از اواخر دوره قاجار آغاز شده است و بنابراين ما تنها مي توانيم درباره اين آثار سخن بگوييم . همان گونه که در کتاب تاريخ تحول موسيقي در ايران آمده است ، صداي ساز و آواز بسياري از استادان ، نوازندگان و خوانندگان موسيقي ايراني در فاصله سالهاي 1284 تا 1305 شمسي بر لوله هاي فنوگراف و صفحه گرامافون ضبط شده است . «در اين دوره چندين خانواده فونوگراف داشتند. طاهرزاده خواننده مشهور دوره قاجار مي گويد: در آن زمان يک نوع دستگاه به ايران آمده بود که آن را فنوگراف مي ناميدند، صدا را روي لوله هاي آن ضبط مي کردند و همان را مي توانستند دوباره بشنوند، حسام السلطنه يکي از اين دستگاه ها را هم داشت . اين دستگاه بهترين معلم من بود؛ زيرا صداي خود را مي شنيدم و هر جا نقصي به نظرم مي رسيد، اصلاح مي کردم ...» اين گفته از طاهر زاده به نقل از دکتر سپنتاست ، نشان مي دهد که يکي از عوامل پيشرفت موسيقي آوازي و تحول آن ، ضبط آثار در فنوگراف ، صفحه گرامافون و لبه هاي نوار و لوح فشرده بوده است . چه اين که بسياري از استادان آواز ايراني ، رديف هاي موسيقي دستگاهي را بر روي نوار ضبط کرده اند و هر يک از اين نوارها کلاس آموزشي قابل دسترسي براي خوانندگان و نوازندگان بوده است . در اواخر دوره قاجار، خوانندگاني پا به عرصه موسيقي ايراني نهادند که هر يک تحولي عمده را پديد آوردند و داراي سبک آوازي ويژه اي بودند: سيد احمدخان سيدرحيم ، سيدحسين طاهرزاده ، ابوالحسن اقبال آذر، رضا قلي ميرزا ظلي و... ازخوانندگاني به شمار مي آيند که در صنعت آواز شهره بودند و آغاز کننده راهي که امروز موسيقي ايراني را به يکي از کامل ترين موسيقي هاي آوازي جهان بدل کرده است ؛ موسيقي اي که بر هفت دستگاه و حدودا 500گوشه بنا شده است . در راه آموزش آواز ايراني پس از استاداني که در بالا نام آنها را آورديم ، استادان ديگري حضور داشتند که نام دکتر نورعلي خان برومند بر تارک آنها مي درخشند. دکتر برومند با آن که خود خواننده نبود، اما بسياري از خوانندگان امروزي در مکتب او شاگردي کردند. استاد تاج اصفهاني ، استاد غلامحسين بنان ، استاد محمود کريمي ، استاد مهرتاش ، استاد شجريان و... از ديگر استاداني هستند که در راه آموزش موسيقي آوازي ، نقش بسياري داشته اند. استاد محمدرضا شجريان ضمن ارائه آثاري در اين زمينه به تربيت شاگرداني پرداخته است که در موسيقي امروز داراي نام و نشان و شهرت هستند. علاوه بر فعاليت هاي آموزشي که شامل برگزاري کلاسهاي نظري و عملي بوده ، هريک از آثار او شخصيت و هويتي ويژه دارد و در عين حال مي توان به هر يک از آنان به چشم يک کلاس آموزشي نظر انداخت ؛ آثاري چون مرکب خواني نوا، راست پنجگاه ، به ياد عارف ، دستان ، دل شدگان و... زمينه اي است براي آموزش علاقه مندان موسيقي آوازي ايران و سير در گوشه هاي آن . به طور کلي در کشور ما موسيقي آوازي به چهار شکل ارائه شده است : 1- آوازي با استفاده از شعرهاي شاعران بزرگ کهن و معاصر اجرا مي شود و همراه با همنوازي يک يا دو يا چند ساز، اجرا مي شود و در بر دارنده اجراي گوشه هاي دستگاه مورد نظر است. 2- آوازي که بدون ساز اجرا مي شود و از لحاظ ميزان بندي ريتم تندتري نسبت به آواز همراه با ساز دارد و يکي از نمونه هاي متعالي آن آواز بدون ساز شجريان در دل شدگان (اثر عليزاده) است که روي شعري از حافظ (مرا چشمي است خون افشان ...) اجرا شده است. 3- تصنيف که قطعه اي طرب انگيز و اغلب ضربي است که شعر آن به دو گونه بر آهنگ سوار مي شود : يا پيش از ساخته شدن تصنيف شعر وجود داشته و آهنگساز با استفاده از آن به ساخت تصنيف پرداخته يا آهنگساز ابتدا تصنيف را ساخته و سپس شاعر متناسب با آن شعري سروده است. 4- ترانه ، اغلب اين نوع از موسيقي با تصنيف يکي دانسته مي شود. اما در حقيقت ترانه با تصنيف متفاوت است و اين تفاوت در نوع شعري است که بر روي آهنگ گذاشته مي شود. طبق تعريف ها و طبقه بندي هاي کهن . تصنيف خود بر چهار قطعه تنظيم مي شود: قطعه نخست را قول گويند، قطعه دوم غزل و قطعه سوم ترانه است که بر بحر رباعي ساخته مي شود و قطعه آخر فروداشت ، است ، که البته اين تقسيم بندي درموسيقي آوازي امروز آنچنان رعايت نمي شود، گاه ما با آثاري روبه رو هستيم که در يک نوار 60دقيقه اي 10تصنيف هست و يک آواز هم نيست ، اما شکل سنتي آواز همان است که يادآوري کرديم . موسيقي آوازي ايران شکل ماندگاري از موسيقي است که اميدواريم با تلاش و ديدگاه هاي نوين آهنگسازان و نظريه پردازان موسيقي به تکامل برسد. تلاش مي کنيم در هفته هاي آتي مقالاتي را نيز در آسيب شناسي موسيقي آوازي ارائه کنيم ؛ زيرا موسيقي آوازي ، امروز دچار ضعفها و آسيب هايي شده است که براي بررسي آنها به مجال بيشتري نياز داريم . ![]() منبع :وبلاگ تحرير |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 22:27 توسط حجت ملائی چافی
|
|
||