تبليغاتX
به گیله لو خوش آمدید هر چقدر زمان پیش می رود و ایران عزیزمان از تموجات گونه گون به گونه ای اندک به آرامی می گراید، ارج و منزلت اعزه ای که نگهدار موسیقی چند صد ساله ما بوده اند و نیز باعث آرایش و پیرایش آن تاکنون، برایمان بیشتر و بیشتر به روشنائی می گراید. گیله لو را به تمامی دوستداران موسیقی تقدیم می کنم گیـله لـو
محمدرضا لطفی در 23 سالگی
استاد محمدرضا لطفی در 23 سالگی
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
محمدرضا لطفی و محمدرضا شجریان در گلها 
در ادامه مقالاتی که درباره ارزش انتشار مجدد آثار ارزشمند موسیقی نوشته شد. در این مطلب به بررسی چند اثر دیگر میپردازیم که محمدرضا شجریان نقش خواننده آن را به عهده داشته و با وجود محبوبیت مردمی و امکانات انتشار که برای او محیاست، هنوز به پخش این آثار بر روی CD دست نزده است.در میان این تصانیف "در کوچه سار شب"، با مجموعه "جام تهی" بر روی CD توسط انتشارات بتهوون به دست علاقمندان رسید.
دیگر تصنیفها "داروگ"، "به یاد عارف" و "ناز لیلی" هستند که هیچ کدام را محمدرضا لطفی برای ارکستر تنظیم نکرده است. با وجود اینکه کسانی که تنظیم این تصنیفها را به عهده داشتند، تجارب تنظیم قطعات زیادی را در این حال و هوا داشته اند، ولی باز با توجه به تحصیلات لطفی در آن زمان، وی میتوانسته از پس تنظیم این تصنیفها برآید و اثر یکدست تری بوجود بی آورد.
audio file "به یاد عارف" همانطور که از نامش پیداست، برای یاد بود عارف قزوینی تصنیف ساز نامی ایران ساخته شده است. این اثر در آواز بیات ترک است که کمتر اثری با ارکستر بزرگ در این مایه به اجرا درآمده است.
شعر این تصنیف از هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) دوست و یار قدیمی لطفی است. تنظیم این اثر هم از فرهاد فخرالدینی است که جزء آهنگسازان برنامه گلها و نیز در آن دوره، معلم هنرستان ملی موسیقی بوده است. "به یاد عارف" را با وجود تنظیم فخرالدینی (برای ارکستر مجلسی و تنبک) می توان یکی از بهترین تصنیفهای بیات ترک دانست که متاسفانه عدم دسترسی به نت و صوت این اثر باعث کاستی هایی در معرفی این اثر شده است.
البته نباید فراموش کرد که دلیل اصلی این سهل انگاریها در واقع خود هنرمندان موسیقی ایران هستند، لازم به یاد آوری است که لطفی در کاست "به یاد عارف" که توسط انتشاراتی که زیر نظر خود او فعالیت میکند (آوای شیدا) همین تصنیف را بصورت یونیسون با گروه سازهای ایرانی به سبک -به اصطلاح- قاجاری اجرا کرده و جالب اینجاست که سالهاست این اثر بصورت CD منتشر شده است ولی از CD این تصنیف با تنظیم ارکستر خبری نیست!
audio file "ناز لیلی" روی شعر معروف طبيب اصفهانى همراه با ارکستر گلها و تنظیم جواد معروفی اجرا شده است. تصنیف نام برده نشانه ای کامل از آهنگسازی به سبک گلهاست. در این اثر به خوبی میتوان عمق درک آهنگساز را از حال و هوای آنروزگار شنید (و شاید افسوس خورد که چرا آهنگسازی با این قریحه که میتوانست با حرکت در این مسیر همتراز بزرگانی چون مرحوم تجویدی در تصنیف سازی باشد، باید ذوق و خلاقیت خود را به کناری نهد و سعی در کپی کردن نه چندان دقیق موسیقی قاجار داشته باشد؟)
"ناز لیلی" میتواند یک نمونه عالی موسیقی فاخر گلها باشد، مخصوصا" در این جمله: "خلد گر به پا خاری آسان برآید" که شکل ملودی آن روزهای درخشان مردان بزرگ گلها را به خاطر می آورد...
متاسفانه عده ای با نگاهی سطحی ارکستر گلها را به خاطر داشتن گروه بزرگ زهی و چند بادی چوبی غربی، ارکستر میدانند که به خاطر عقده های غرب گرایی تشکیل شده است، در صورتی که هدف آهنگسازان از کار با چنین ارکستری صرفا ارائه احساسات درونیشان به بهترین شکل ممکن بوده است و همچنان که همه ما از بسیاری از ابزار شرقی و غربی استفاده میکنیم، بدون اینکه حتی بدانیم، ساخت چه نقطه ای از جهان است.
"ناز لیلی" نیز همچون "به یاد عارف" بخاطر مایه خاصی که دارد، کمتر مورد استفاده در موسیقی چند صدایی قرار گرفته و عدم وجود همین انگشت شمار آثار نیز میتواند رشد این هنر را با وقفه مواجه کند.
audio file "داروگ" روی شعر مشهور نیما یوشیج است با تنظیم فرهاد فخرالدینی که از ساختاری نو و زیبا برخوردار است. تصنیف با استکاتوهای زهی ها و جواب آن روی بادی چوبی ها آغاز میشود، کم کم ارکستر اوج میگیرد و شکوه های نیما با صدای شجریان آغاز میشود!
استاد محمدرضا شجریان
موسیقی زیر آواز، بسیار حساب شده است و فقط اجرای یک پدال ساده و بی روح یا تکرار جمله به جمله آواز نیست. در این اثر تنظیم کننده از تیمپانی به خوبی بهره برده است که عدم وجود آن در بسیاری از تصنیفهای آن زمان رادیو بسیار احساس میشود. "داروگ" یکی از نمونه های موفق و کمیاب همراهی موسیقی ایرانیست با شعر نو که این اثر نیز میتواند اندکی این کمبود را کاهش دهد.
اجرای این چهار تصنیف بدون خوانندگی محمد رضا شجریان در آنزمان شاید غیر ممکن بود زیرا خوانندگان آن زمان رادیو که توانایی تکنیکی و وسعت صدایی اجرای این تصانیف را داشتند، حسین خواجه امیری(ایرج) و اکبر گلپایگانی (گلپا) بودند که میدانید که در این حال و هوا نبودند. (خوانندگانی هم که در این حال و هوا آثاری داشتند مانند بنان و قوامی نظر حجم و وسعت صدا مانند شجریان نبودند.)
در واقع بهترین انتخاب برای خوانده شدن این سه اثر، همانا شخص محمدرضا شجریان بوده است. شجریان در این آثار نیز کاملا به درک فضای موسیقی و شعر رسیده و به نحو چشمگیری حالتهای این تصانیف را القا میکند. ، سجاد پورقناد
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 11:42  توسط حجت ملائی چافی   | 

گفت و گو با استاد محمدرضا لطفى
 
                             همه بايد بيايند!

259056.jpg
استاد محمدرضا لطفى يكى از شاخص ترين موسيقيدانان نسل تحصيلكرده در مركز حفظ و اشاعه و دانشكده هنرهاى زيبا در دهه ۵۰ و اوايل ۶۰است. او حدود دو دهه جلاى وطن كرد. اكنون خبر كوتاه بود و براى نسل جوان موسيقى مسرت بخش.
لطفى بازگشته است. اين بازگشت اما همراه باحضورى پررنگ جلوه كرده و خبر فعاليت دوباره مكتب خانه و تدريس اين هنرمند، نسل نوى موسيقى را به مركز شيدا كشانده است.
يك روز در ساعت ۹ صبح با او قرار گذاشتيم. مهربان وپرحوصله پذيرايمان شد. از گذشته گفت و از آينده.
آنچه در پى مى آيد حاصل اين ديدار و گفت وگو است:

گسست و انقطاع شكلهاى موسيقى، در موسيقى امروز ايران، عامل مهمى است كه بايد به آن پرداخت در واقع بحث را از اينجا آغاز كنيم كه تجربه، دانش و اندوخته نسلى كه با آخرين بازماندگان نسل استادان قديم مرتبط بودند (نسل بچه هاى حفظ و اشاعه و دانشكده هنرهاى زيبا) و در واقع تجربه شاگردان برومند، دوامى، شهنازى به نسل حاضر و نسل ما منتقل نشده است.آيا مى توانيم تصوركنيم كه اين محفوظات و تجربه منقل شده يا نه ؟
ابتدا بايد بگويم تصور جامعه موسيقى فعلى و نسل حاضر برپايه چند برداشت پايه ريزى شده كه بعضى ازاين برآوردها ازنظرتاريخ براى نسل بعد ازانقلاب درست ترسيم نشده.تصور اول اين است كه نسلى از موسيقيدانان از سال ۵۰ به بعد در اثر آموزش ممتد و زندگى شده با اساتيد در جامعه نمود يافته و رشد كرده اند و حال به تعبيرى نسل اول متخصصان نسل پس از انقلاب را تشكيل مى دهند. درموردتصوراولى بايد گفت كه در آموزش نسل اول يعنى نسل ما انقطاع پيش آمده و اينگونه براى آموزش نسل بعد ما نيز مشكل سازشده است و اينگونه وضعيت كنونى را پديد آورده كه همه مدعى استادى و تخصص و درك ازموسيقى رسمى (دستگاهى رديف شده) را دارند.
تصور دوم بر اين پايه استوار است كه اين موسيقيدانان يعنى - موسيقيدانان مشهور و صاحب نام فعلى- ساليان متمادى با استادان خود محشور بوده و از حلقه درس آنها در ظرفيت كامل بهره مند شده و اكنون به موسيقيدانانى متخصص بدل شده اند كه همه محفوظات وتجربه استادان نسل گذشته را فراگرفته اند. بنابراين اينگونه آموخته ها و تعليمات اين نسل به شاگردان منتقل شده و به همين ترتيب به شاگردان بعدى آنان نيزانتقال يافته است.اما تصور دوم هم از سرچشمه، پايه اى مخدوش دارد.
اين نكته كه استادان معروف كنونى ما نزد اساتيد بزرگ نسل قبل نظير استاد برومند، دوامى و ... موسيقى آموخته اند و نماينده آنها حداقل در امر آموزش را تشكيل مى دهند كه خود من هم اگرچه بيش ازبقيه ازحضور اساتيدم استفاده شايانى كرده ام نيز شامل اين گروه مى شوم؛ بايد صراحتاً اعلام كنم موضوع اينگونه نيست. نسل ما، بر پايه چند اصل با اين استادان مرتبط بوديم. اول آنهايى كه در هنرستان بودند و از آنجا ديپلم گرفتند. در آنجا، تنها «على اكبر شهنازى» حامل اين پيام و اين نوع موسيقى بود آن هم تنها به تارنوازان درس مى داد نه بقيه.مركز حفظ و اشاعه، واحد ديگرى بود كه امكانى بسياركوتاه براى بعضى ها به وجود آورد تا از مكتب درس استاد برومند و خيلى كوتاه از فروتن استفاده نمايند و با اين موسيقى مرتبط شوند و سرانجام بخش موسيقى دانشكده هنرهاى زيباكه باز با حضور يك استاد بارز به نام برومند و پاره اى استادان حق التدريسى نظير استاد بهارى كه يكى دونفر با او كار كرده اند.
حال بااين دلايل تاريخى موضوع را از اين منظر دقيق تر بررسى مى كنيم.
در هنرهاى زيبا، ما فقط دو دستگاه را با استاد برومند كار كرديم (پس تكليف دانشكده هنرهاى زيبا روشن شد!).در مركز حفظ و اشاعه كه همزمان با دانشكده يا بعد از آن بود، يكسال واندى با استاد برومند مرتبط بوديم كه تنها چند آواز و يك دستگاه راآن هم يك بارتعليم گرفتيم، سومين مركز يعنى هنرستان نيز از سال چهارم، به مدت سه سال با على اكبر خان شهنازى امكان كاركردن بود. (تكليف اين مورد هم با مدت زمان ۳ سال در سن ۱۴ سالگى كه محصل دوره دبيرستان را ميگذراند معلوم است!). تاريخ فعاليت استادان و شاگردانى كه بااين افراد به مدت محدود كاركرده اند روشن و گويا است و تاريخ فوت استادان نيز مشخص. سال شروع اين آموزش ها سال ۵۰ است و سال ۵۶ آقاى برومند و هرمزى فوت كرده اند استاد دوامى و بقيه نيز چندسال پس ازانقلاب دارفانى را وداع كرده اند. با ذكر موارد گفته شده و زمان تحصيل و مشغله هاى گوناگون و جوانى و كم تجربگى، ما يعنى بچه هايى كه به عنوان شاگرد اين اساتيد مطرح اند، حدود ۵۰ درصد از رديف- تأكيد مى كنم فقط رديف و حواشى آن مانند ضربى ها و پيش درآمدها و تصانيف وغيره -  را از اين استادان فراگرفته اند. به عبارتى ساير دانش اندوخته اين استادان هرگز منتقل نشده. مدعى بودن همه ما بعنوان حامل تمام وكمال دانش اساتيد مااغراق آميزاست. بنابراين نسل ما اكنون كه به آموزش مى پردازد با كمال تأسف به واقع نماينده نيمى از آن آموزش هاى استادان گذشته است. دقت كنيد كه حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد رديف ها با استادان نواخته شده و مابقى از روى نوار يا نت نواخته شده كه نمى تواند حامل پيام اين اساتيدباشد.در بين اين نسل، البته كسانى بودند كه به خاطر عشق به رديف و علاقه شخصى و در زمانى پيش تر، در پى آموختن با استادان مرتبط بوده و با آنان كار كرده اند. اين عده بسيارمحدود و كار آنان نيز ارتباطى به هيچ يك از مراكز سه گانه بالا ندارد.
حال از تجربه خود و مسيرى را كه منجر به اندوختن مجموعه از آموخته ها از اين استادان شده بگوييد؟
اصولاً لازم است كه به شما و خوانندگان عزيزبگويم كه طرح تاريخى مسائلى كه اتفاق افتاده به اين دليل نيست كه اينجانب نقش خودم را بارزترازديگردوستان بنمايم و هركسى درعملكرد ساز و ساخته ها و فعاليت هايش به محك جامعه و تاريخ مى خورد. غرض يافتن دلايلى است كه ما را به روشنائى بيشتر هدايت كند و ما را از تابعيت تبليغات و ضرورت هاى مجازى و شهرت هاى ساخته شده كاذب به درآورد و با اين نگاه كنارهمديگربنشنيم و اصل را برپايه شناخت و تخصص و دريافت هايمان ازاساتيد خود و تجربيات شخصى قراردهيم و عامى گرى را كناربگذاريم و شهرت هاى اجتماعى خودمان را بر اصول حقيقت يابى علمى ارجح ننماييم كه اين همان خطريست كه ما را تاكنون درعرصه خيلى كارهاى ما درايران دچارمشكل نموده است.عرصه علم كه هنرموسيقى نيز بخش پايه اى اش براين مدار استوار است حكم مى كند كه با صميميت و انتقادى به خودمان و دشواريهايى كه با اين درگيربوديم برخورد كنيم. اينگونه است كه ما مى توانيم دراين آشفته بازار تدريس ها جايگاه درست و برحق و مقدس آموزش را مجدد بيابيم.
بايد درجواب شما بگويم كه من هم متأسفانه نتوانستم اين شانس را بياورم كه همه اندوخته هاى اساتيدم را، گرچه حتى يك جلسه كلاس هاى ممتد ده ساله من تعطيل نشد، فراگيرم چون اجل فرصت نداد و اين استادان با خود جواهرات زيادى را به گور بردند و من و بقيه را دچارعدم درك كافى نمودند.
اگرچه ازاين جمع چندنفر كارشان را سامان بيشترى دادند اما اين هم براى ادراك ازاين اقيانوس رديف و حواشى آن كافى نبود. بازمى گويم كه ما ازاساتيد خود آنگونه كه بايد استفاده مى كرديم نكرديم و عدم دقت ما و گرفتارى هاى ما اين امكان را ازما گرفت و استادان ما نيز خيلى علاقه اى نداشتند كه همه يا بيشتروقتشان را صرف آموزش ما كنند چرا كه مدت ها بود كه دل دماغ نداشتند و تنها كسانى را كه خيلى عاشق و مخلص بودند درجوارشان راه مى دادند.
شايد اين ادعا دربرخورد اول به مذاق برخى ازدوستان زحمت كش ما دراين راه خوش آيند نباشد اما به نوعى پاسخ پرسش اوليه شما است.آن تجربه اى را كه بايد نسل ما از استادان پيشين كسب مى كرد، نكرد يا نتوانست.مثلاً برخى از افراد يك يا دو جلسه استاد دوامى را ديدند. برخى فقط دو دستگاه به اضافه يك دستگاه يا چند آواز در مركز حفظ و اشاعه نزد استاد برومند كار كردند.البته بعضى ها هم بودند كه تمايل به ارتباط مداوم داشتند، اما به دليل مشغله و برنامه هاى متعددى كه مثلاً در راديو داشتند شايد حدود ۶ ماه با آقاى برومند ارتباط آموزشى شان را قطع كردند.اينگونه زمان سپرى شد و ما مانديم با موسيقى تاريخى يك كشور و انقلاب و مشكلات و نارسائى هاى زاينده ازآن. در نوشته ها و گفتارها و بيوگرافى ها، همه ما اينگونه عنوان كرديم كه نزد استادان پيش گفته مدت ها شاگردى كرده ايم و درمصاحبه ها جانشين آنها شديم و دريك جمله ظاهر عمل كرد آنها را گرفتيم و در پوست تخت ها نشستيم و اداى استادان بى نظير را درآورديم و اينگونه شاگردان هم مريدان ظاهرى ما شدند و امروزه هم براى همه ما مشكل است كه به جايگاه واقعى خود كه معلم هستيم برگرديم كه مقاميست شريف.هركس درجايگاه خود بايد واقعى باشد. تبليغات و دسته بازى ها بايد جاى خود را به حقيقت يابى و درستى بدهد و همه باهم دراين راه قدم برداريم تا آب رفته را به جوى بازگردانيم و كلاس هايى بوجود آوريم كه قادر به دفاع ازمقام معنوى هنرباشد. البته نبايد اين سخنان اينگونه تلقى شود كه زحماتى كشيده نشده، همه زحمت زياد كشيده اند و تأثيرات بسيارخوبى هم برروح و خرد جمعى ملت ايران گذارده اند اما نارسائى ها هم كم نبود كه بخشى ازآن به عهده ما موسيقى نوازان هست و بقيه برگردن شرايط و جريانات و پستى وبلندى هاى مصائب اجتماعى. البته حكومت هم دراين پيام نقش خودش را داشته و به اين جريانات كمك كرده كه آنها نيز بايد دراين برآورد انتقاد پذيرباشند و نقش خودشان را دراين آشفتگى هاى حاصل شده درعرصه هنر بپذيرند.
در واقع مى خواهيد بگوييد آن دانش و تجربه حتى به نسل شما همه منتقل نشده است؟
طبيعى است كه نمى توانست منتقل شود حال تصوركنيد كه شاگردان ما تا چه اندازه ازبستردرك رديف و حال و هوايش دورماندند.
تجربيات و اندوخته هاى شما چطور؟ آيا شما توانستيد منتقل كنيد و برخى ادعا كنند نزد شما موسيقى آموخته اند؟
اين نكته را با ذكر مواردى كه خود با آن مرتبط بودم و مربوط به خودم است بيان مى كنم. از سال ۵۳ آموزش و تدريس موسيقى را شروع كردم و در كانون چاووش هم درس مى دادم. مدت زمان تدريس من و مدتى كه از شاگردان نزد من تعليم گرفته اند مشخص است. اين شاگردان بخشى از آموخته هاى مرا فراگرفتند، نه همه آنچه را كه من مى دانستم.اينجا يك گسست پديد آمد.گسست و انقطاعى كه طولانى بود (به دليل عدم حضور من). حالا مثلاً شاگردِ شاگردِ من (كه ۵ سال نزد من كار كرده)، حالا خود استاد است! و نظرگاه خارج از ذهن دارد.
حال من به عنوان استادش برگشته ام. اينجا دو مشكل به وجود آمده: يك آنكه با من چكار كند، زيرا مسيرى كه پيموده، مغاير آن چيزى است كه من گفته ام يا از من آموخته و مشكل ديگر آنكه مى خواهد بازگردد و آموزشش را ادامه دهد، اما با شاگردان خود چكار كند. او اكنون استاد صاحب سبك و سياق شده و ادعا داشته كه همه چيز را آموخته، با بازگشت من پاسخ شاگردانش را چگونه بدهد؟!
طى ده سال گذشته، حضور من با اين مشكلات مواجه بوده و شايد اغراق نباشد اگر بگويم عده اى _از شاگردان- حتى مايل نيستند من در اين مملكت حضور داشته و زندگى كنم. زيرا ممكن است با اين حضور تكليف مواردى براى شاگردان موسيقى روشن شود.
در ادامه اين گسست و انقطاع مى خواهم بپرسم چرا ساز قدما و نسل گذشته با هر شيوه و كيفيتى، واجد معنا بود، اما امروزه با نسلى مواجهيم كه حتى با داشتن تبحر و تكنيك موسيقى، سازى فاقد معنا و گاه حتى بى معنا ارائه مى دهند؟ آيا اين به آموزش هم ارتباط دارد؟
البته هرنغمه اى به هرحال معنا دارد اما هرمعنايى عميق مى تواند نباشد. موسيقى هنرى شنيدارى است و گوش يكى از بزرگترين دستاوردهاى تعالى و تكامل انسان است. تنها انسان قادر است با شنيدن، تجزيه و تحليل كند و كلام و نغمه را به ذهن منتقل كند و گوش محور اين انتقال است بقول مولاناى بزرگ كه گفته است «بشنو ازنى چون حكايت مى كند» يا قول شمس كه گفته : «درشنيدن حظى هست كه درسخن گفتن نيست» موسيقى هنرى است كه از طريق گوش در بنيادهاى اوليه زندگى و طفوليت بايد درونى شود. درست به مشابه زبان و سخن گفتن. براى اساتيد نسل قبل اين اتفاق روى داده است. براى عبادى، بهارى، كسايى. آنان از كودكى در فضاى موسيقى سير مى كردند.طبيعى است كه ساز آنان معنادار باشد. در جامعه كنونى، اشخاصى هستند كه در محيط موسيقيايى نبوده اند و در تيررس شنوايى قرار نگرفته اند. آنان پيش يك استاد به فراگيرى موسيقى پرداخته اند آن هم درغالب نت و نوار، در قالب و شكلى كه فضاى شنيدارى كامل نبوده است.معلم با يك ربع تا بيست دقيقه درسى را گفته و ارتباط تمام شده. در اين شرايط حتى خود ميرزاعبدالله هم با ۲۰ دقيقه تدريس چيزى از فرهنگ شنيدارى را به تو منتقل نمى كند. موسيقى در جان شاگردان كنونى نرفته است به دو دليل: يكى آنكه زمان تدريس و ارتباط مدام شاگرد با استاد رخ نداده، دوم آنكه از ابزار ديگر غيرشنيدارى نظير نت استفاده شده كه مُخِل اين ارتباط و پيوند بوده. علاوه بر اين استاد وقت و فرصت آن را نداشته كه يك رابطه انسانى و درونى عميق با شاگرد خود برقرار كند. مسائل اقتصادى نيز مزيد برعلت شده است. هنرجو پس از يك مدت كوتاه كه درس گرفت، شروع به درس دادن مى كند. شاگرد او هم درسى را كه فراگرفته به ديگرى و به همين ترتيب طى دو دهه اخير سيستمى در آموزش موسيقى پديد آمده كه خود ناقص الخلقه است. مثالى از مراحل آموزش خود مى زنم تا مطلب روشن تر شود. حدود ده سال با استاد دوامى كار كردم. در اين مدت، با استاد زندگى كردم، سفر رفتيم و ...غروب ها در جاده لشگرك كه ايشان خاطره داشت قدم مى زديم.يادم مى آيد يك روز، سنگى را نشانم داد و گفت: «من و درويش خان روى آن سنگ ساز و آواز بى نظيرى اجرا كرديم و اين تصنيف را خواندم.» تصنيفى را كه مدت ها در پى اش بودم و استاد يادش نمى آمد، در آن لحظه خواند. من مجبور بودم اينگونه مواقع ابتداى تصانيف را حفظ كنم تا بعداً يادآورى كنم تا آن را درس بدهد.
عاشق استادم بودم. به واقع مى خواهم بگويم، ارتباط با استاد همه اش انتقال معنى بود، انديشه بود، احساس بود و منش. اين موارد مهمى است در رابطه با سنت آموزش سينه به سينه. هنرسينه به سينه تنها درس گرفتن چند نغمه نيست.
انتقال فرهنگ سينه به سينه آداب و روشى خاص دارد. درمورد استاد دوامى، من مى بايست شاگرد دو-سه نسل بعد از او مى بودم. اما در دوران جوانى بايد به عقب برمى گشتم تا به فرهنگ زمان او خود را هماهنگ مى كردم تا به اين سنت و فرهنگ دسترسى پيدا كنم. حال به زمان خود مى رسيم. شاگردى كه خود را بسيار علاقمند و شيفته مى داند وقتى به او مى گويم كه اين موارد را به اشتباه فرا گرفته و مثلاً اين نمونه اى كه اجرا مى كنى، نمونه سالم و صحيحى نيست و بايد اين حالت و اين كيفيت را دارا باشد، به او برمى خورد، گاه حتى عصبانى هم مى شود. زيرا در آن سنت زندگى نكرده و به آن طريق و راه آشنا نيست. اكنون همه چيز شرطى است. عشق به استاد شرطى است. عشق به شاگرد شرطى است. متأسفم كه بگويم در دوران ما وقايع به گونه اى اسفبار شده كه گاه حتى استاد از شاگرد و امكانات او مى خواهد استفاده كند! در شرايط حاضر، همه چيز روال مكانيكى به خود گرفته است. در تمام دنيا، هنرها- چه در شكل سنتى و چه مدرن- اگر جنبه مكانيكى به خود گرفت، از هنر بودن خود خارج شده و به صنعت تبديل مى شود.
در يك تداوم و محيط ارتباطى درست، جوهره فرهنگى يك پديده در اينجا موسيقى ايرانى و رديف شناخته مى شود. در واقع اگر مى خواهيم يك تغيير بنيادين يا يك اتفاق در محيط موسيقيايى بيفتد، بايد نگاهمان را به آموزش تغيير دهيم. بايد راه حلى پيدا شود كه خروجى انتهاى آموزش، منجر به پرورش يكى از ۵ گروه موسيقى يعنى هنرمند، رديف دان، محقق، رديف شناس و مجرى شود.
258864.jpg
به نظر مى رسد در سيستم گذشته، اين بخش ها، چندان از هم تفكيك نبوده و يا چنين تعريف و برداشتى وجود نداشته، ضمن آنكه ما با كسانى مثل درويش خان مواجهيم كه چند وجهى اند؟
در قديم هم اين تفكيك ها بوده است. شاگردان به دلايل متعدد با توانايى هاى مختلف وارد عرصه موسيقى شده اند. شاگردى ممكن است با استعداد فراوان، هم اين ابعاد در او رشد يابد.همان درويش خان را مثال مى زنم. هم نوازنده است، هم رديف دان، هم خلاق و مبتكر بداهه پرداز است، باشعور، تأثير گذار و جريان ساز. در همان مقطع آدمى مانند فخام الدوله هم وجود دارد كه فقط رديف دان است.
آنهايى كه با استعدادند، مى توانند داراى مختصاتى از جنس درويش خان شوند. كسانى كه آمادگى كمترى دارند و خيلى با استعداد نيستند، اما با عشق به موسيقى ادامه مى دهند، بدل به رديف دان و راويان هنر مى شوند. مانند اسماعيل قهرمانى كه اگر نبود، آقاى برومند هم به عنوان راوى رديف ميرزاعبدالله...نبود. پس اينها هم بسيار مهم اند. برخى هم فقط مقلد و مجرى موسيقى اند. چندان استعداد و خلاقيت ندارند، و تنها در اجرا احساسشان به كمك مى آيد.
بنابراين اين سيستم هميشه وجود داشته و هركس باتوجه به توانايى و ميزان شيفتگى و علاقه به سمت يكى از شاخه ها كشانده مى شد. درست است كه ما در سنت از چيزهايى كه وجود داشت حرف نمى زديم، اما نتيجه اش را مى ديديم. استاد به دليل قدرت تشخيص، شاگرد را به سمت و سوى مورد نظر هدايت مى كرد. به واقع استاد، شاگرد را هدايت مى كرد و گاه حتى نزد استاد ديگرى براى فراگيرى موردى خاص مى فرستاد.سنتى كه عرفان ما هم هنوز داشته و همواره اجرا مى شده است. مثال ديگرى مى زنم. در كشور ما تنها جايى كه اين سنت- منظور سنت شنيدارى- همچنان پا برجا مانده و در آن سنت شنيدارى اتفاق افتاده، حوزه هاى علميه است. در آنجا سلسله مراتبى وجود دارد كه بايد رعايت شود. اين سنت در دوران مدرن ايران، در ساير عرصه ها تخريب يا تضعيف شده است.
در موسيقى، هركسى براى خود صاحب كرسى شده است. سيستمى در اين سال ها تثبيت شده كه خود به يك سنت بدل شده است حال مى خواهيم اين را تصحيح كنيم. اين كار بسيار مشكلى است. زيرا چيزى كه بدل به سنت شده تا بخواهى تغييرى در آن وارد كنى، داد همه بلند مى شود!
برخى به من گفته اند، اگر تو (لطفى) بخواهى وارد عمل شوى و سيستمى را به تدريج و آرام آرام احيا كرده و جايگزين كنى، بيشترين مشكلت با موسيقى نوازان خواهد بود! كه اميدوارم كه اينگونه نباشد. در اين سالها اتفاقهايى افتاده است كه اكنون هرگونه جابه جايى و تغييرى با مشقت و رنج فراوان روبه رو است. دراينجا بايد اعلام كنم كه ما بايد حافظ موسيقى و آموزش آن باشيم، پس بايد با هم اين كاررا بكنيم بايد همه به اين نتيجه برسيم. درتمام ايران صدها هزار دستى برموسيقى دارند كه چشم اميدشان به ماست.اگركمى منيت ناسالم را كناربگذاريم مى توانيم با هم شرايط بهترى را براى موسيقى و فرزندان اين مرزو بوم بوجود آوريم. براى هيچ كس عرصه بروز تنگ نيست، همه جا و مكانى مطمئن ترخواهيم يافت و اميدارم احتياجى به تخريب نداشته باشيم.
ما به جايى رسيده ايم كه مى پرسيم «حال بايد چه كار كرد؟» شايد در ابتداى قرن ۲۱ اين حرف درست نباشد اما اگر بخواهيم از واژه مثلاً انقلاب در هر پديده اى _ ادارى، اقتصادى، هنرى و ... استفاده كنيم، بايد در موسيقى و هر پديده اى ديگر يك رفرم صورت گيرد. اگر ما هنرمندان، متخصصان، روشنفكران مى خواهيم كه مملكت ايران در مسيرى پيش رود كه همگان به آرامش برسند و به عبارتى پديده هاى آن در يك صراط مستقيم قرار گيرند، نياز به تلاش و كوشش و اقدامات اساسى و بنيادين است. اين ديدگاه من است و اگر انتقادى مى كنم، از روى عشق و علاقه است نه از جهت قدرت طلبى يا سركوب. زيرا اين واژه ها از ذهنيت تاريخى حيات معنوى من بيرون رفته است.
اين اقدامات و مسيرى كه از آن صحبت مى كنيد آيا راه كار يا ايده و طرحى براى عملى ساختن آن مى توان ارائه كرد؟
احترام به تخصص نخستين شرط يا حركت براى اين منظور است. ضمن آنكه هركس در جايگاه خود با توجه به اين تخصص قرار گيرد. البته اگر هركس تخصص و دانش خود را در امر مربوطه به رسميت بشناسد و بپذيرد.
در اين رويكرد، هر موسيقيدان نيز با توجه به اين جايگاه و تخصص فعاليت كرده و به اظهار نظر مى پردازد. اينگونه وضعيت برخى پرسش ها هم روشن است. خبرنگارى كه از من مى پرسد تكليف هنر نو چه مى شود؟ سه تار شما كى مانند شعر نيمايى مى شود؟! و سؤالاتى از اين دست؛ بايد به سراغ كسانى برود كه موسيقى اركسترال سمفونيك ايرانى- تركيبى از موسيقى و سازهاى ايرانى و غربى كه من آن را موسيقى التقاطى مى نامم- كار مى كنند و آنان پاسخ اينگونه پرسش ها را بدهند. چرا اين منتقدان و خبرنگاران انگشت روى موسيقى ملى كه پيشينه تاريخى دارد، مى گذارند؟ اين برخورد با اين موسيقى كه پيشينه و كاركرد مشخص داشته و مثلاً امثال درويش خان، طاهر زاده، خوانسارى، كسايى و ... نامدار اين مكتب موسيقى اند و پاسخ خود به جامعه را داده و جامعه هم آن را پذيرفته، با پرسش هاى پيشين، برخورد انحرافى است.
آيا در زمينه اينگونه تحولات كه چنين پرسش هايى را سبب مى شود، اقداماتى صورت گرفته است؟ ريشه اين پرسش ها در كجاست؟
تجربيات و عملكردهايى صورت گرفت. مثلاً هوشنگ استوار حدود ۵۰ سال پيش سمفونى يا ديگر قطعاتى را نوشته و اجرا كرد. آثارى كه شايد نسل حاضر حتى آنها را نشنيده باشد و به واقع هم دوره هاى نيما زحمات و تلاشهاى گسترده اى در موسيقى و براى تحول و نوآورى آن انجام دادند. درمكتب وزيرى نيز اتفاقات خوبى افتاده كه با خانه نشين شدن اين استاد و بازشرايط ناسالم گذشته ايشان هم نتوانستند حداقل به آرمان هاى اركسترى خود برسند. سنت آهنگسازان مكتب هنرستان عالى به دليل كودتاى ۳۲ منتقل نشد. بسيارى از آنها خانه نشين شدند يا از ايران رفتند. تلاش آنها به مثابه غنچه اى بود كه قبل از شكفتن و امكان حيات يافتن، در نطفه خفه شد.
اينجا به سؤال قبل باز مى گردم. اين مقدمه را گفتم تا عنوان كنم، براى پرسش پيرامون تحولاتى از جنس نيما در شعر بايد به سراغ اين طيف رفت. پاسخ اين پرسش ها نزد اينان است. اما مثلاً اگر از برومند مى پرسيديم: «تكليف هنر نو، موسيقى نو و شعر نو چه مى شود؟!» او قائم به ذات نيست كه جواب اين پرسش ها را بدهد. اصلاً ممكن است شعر نو دوست نداشته باشد. در حقيقت او نماينده تفكر و جريان ديگرى از موسيقى است. از او بايد پرسيد: «چگونه مى توان عارف شد؟ شيدا شد؟ درويش خان شد؟ يا رديف دان بارزشد تا او پاسخ شما را بدهد و راه را نشان دهد.» البته مسائلى هم به اشتباه و انحراف رخ داده و به اين برداشت هاى غلط دامن زده است.
گاه موسيقيدانى تحت تأثير القائات و جريان هايى، حتى عليه سنت موضع گرفته اما با سپرى شدن زمان، واقعيت حتى بر آنان هم مشكوف شده و مواضع خود را تعديل كرده اند. همه موسيقيدانان تعهد نكرده اند كه ببينند جريان سازهاى اجتماعى و فرهنگى چه كار مى كنند، وگرنه بايد همه عمر مصروف چنين موضع گيرى ها و عملكردهايى شود.
امروزه يك نفر مى خواهد از همه چيز سر در بياورد، سياست، اقتصاد، مسائل فرهنگى و تازه بنشيند مثلاً رمانش را بنويسد.اين رويكرد، تمام هستى هنر را به بن بست كشانده و راه آن را مى بندد. يعنى دائم تجزيه تحليل كردن و خواندن تا هنرمند بداند چه بايد بكند. هرحرفى و سخنى مى تواند دردسرزا شود. هنرمند نمى تواند مرتب بند بازى كند و حفظ ارزش هاى فرهنگى نبايد تا اين اندازه دركشورى مشكل زا باشد. اگردوره حافظ بوديم كه شكل غزل ها و معانى چند پهلو شد، امروز حدود ۷۰۰ سال ازآن تاريخ مى گذرد. يعنى بايد پيشرفت كرده باشيم و هنرمندان راحت تر به زيست هنرى و خلاق خود بپردازند.
زندگى مدرن حكم ميكند كه هر تخصصى در جاى خودش به موضوعات مربوطه اش پاسخ دهد. يك مسؤول آموزش موسيقى دانشگاه در جايگاه خود مى بايست مسائل آموزشى را با برنامه ريزى صحيح به انجام برساند. يك آهنگساز كه كار اركسترى و سمفونيك مى كند، مى تواند به پرسش هايى در زمينه خلاقيت، شيوه كار، تفكر و اين جنس موسيقى پاسخ دهد.اما از او مى پرسند: «تكليف موسيقى ايرانى (موسيقى سنتى) چه مى شود و كى اين موسيقى مى خواهد از اين بن بست خارج شود؟!» خب، اگر او موسيقى ايرانى را مى شناخت يا علاقه داشت، به اين موسيقى مى پرداخت.اما به هر دليل او وارد عرصه ديگرى از موسيقى شده. پاسخ او دو روى سكه دارد. اگر آدم صادقى باشد مى گويد: برويد و از متخصص اين موسيقى بپرسيد و اگر نخواهد با صداقت عمل كند، به اين مسير و اين راه موسيقى واكنش منفى نشان داده و مى خواهد آن را از پايه بزند.
اما حقيقت آن است كه هيچ كس و هيچ تفكر يا گرايشى سد راه ديگرى نيست. همه شاخه هاى موسيقى به موازات هم بايد حضور داشته باشند تا هر موسيقيدان در بخش مربوط به خود بتواند به رشد و خلاقيت برسد.
در زمينه اهميت و اعتبار موسيقى ملى و موسيقى بومى كشورمان مثالى مى زنم. در هندوستان ملاقاتى با «امجد على خان» بزرگترين سارود و دف نواز هندى كه شهرت جهانى دارد، در خانه اش داشتم براى او ساز مى زدم.او مى گفت: «موسيقى ايران، يك موسيقى ملودى پرداز و كشور ايران داراى فرهنگ ملودى پردازى است. موسيقيِ هند به لحاظ ملودى پردازى و زيبايى ملودى كه معروف شده، تحت تأثير اين خصيصه موسيقيِ ايرانى است.» اين عبارت به معناى اين است كه فرهنگ ايران، پشتوانه يا ظرفيتى دارد كه فرهنگ ملودى پردازى در آن شكل گرفته است. حال بياييم اين رويكرد فرهنگى را نديده بگيريم، به آن ضربه بزنيم، آن را تقويت نكنيم. امروز اگر تصنيفى در ايران ساخته مى شود، اگر ملودى زيبا نداشته باشد، در لحظه نابود مى شود. تفاوتى هم ندارد كى بسازد و چه نوعى از موسيقى ايرانى باشد حتى موسيقى هاى عامه پسند- همه با اتكا به ملودى زيبا قدرت ماندگارى دارند. تصانيف عارف قزوينى _ مثلاً از كفم رها، در افشارى- به دليل ملودى زيبا ماندگار شده اند. آن چيزى كه باعث ساختن اين ملودى ها و در واقع اين تفكر مى شود يك بسترى دارد. تمام سخن من اين است، اين بستر بايد درست شود و تقويت شود. با آموزش درست، ايجاد محيط مناسب، مجالس و پايگاه هاى انس و الفت و نزديكى انسانها. من حدود ده سال است كه به ايران رفت و آمد مى كنم.طى اين مدت، در مجالس و محافلى كه افرادى حضور داشته اند، همواره از من پرسش كرده و خواسته اند حرف بزنم. با همه علاقه اى كه به ساز من دارند، هيچگاه نخواسته اند كه سازى بشنوند. زيرا عادت كرده اند بحث كنند و حرف بزنند! هميشه عمل دشوارتر از حرف زدن است.
به قول استاد بهارى: «آن وقت ها ما را دعوت مى كردند كه ساز بزنيم.حالا دعوت مى كنند حرف بزنيم!»
اگر قرار باشد فقط حرف بزنم و در دانشكده ها و مجالس رسمى موسيقى فقط سخن بگويم، و به جاى كنسرت دادن درصحته سخنرانى كنيم، چيزى حاصل نمى شود. سخنرانى محلش جاى ديگريست. يك موسيقيدان (نوازنده) بايد روزانه تمرين ساز كند. هميشه بايد آماده بود و در همه حال بتوان به نوازندگى پرداخت. وضعيت امروز اما روشن است. خواننده اى كه ۶ ماه نخوانده، تمرين نداشته و در وضعيت مساعدى نبوده، حال بايد كنسرت بدهد. البته او مقصر نيست. شرايط، وضعيت را اينگونه كرده. تازه وضع دركنسرت هاى خارج ازكشوراسفناك ترشده چرا كه ديگرفيلتر مردم و منقدان روزنامه ها و ديگرانديشه ورزان داخلى نيستند. درهرگوشه اى كسى يا كسانى مى آيند زير عنوان هايى چون: موسيقى عرفانى، درويشى، اصيل، سنتى، تارگى روحانى و مدرن موسيقى هايى را ارائه مى كنند كه نه سردارد و نه ته. بعضى ازخوانندگان معروف به تازگى موسيقى كاليفرنيايى راحتى با عدم دانش درست دود و دم مى دهد و مدعى مى شود كه ديگردوره موسيقى قاجارتمام شده. اين تظاهربازى ها ديگربس است و جادارد كمى خرد جايش را به نفس مطمئنه بدهد.
آيا امكان يا اميدى براى عملى شدن اين ايده ها و سخن ها هست؟
يك نكته مهم بگويم: بخش اعظمى از سخن ها و حرف هاى ما تابع است. حرف هايى كه من و شما مى زنيم اگربه آن فكرنشود چيزى ازآن حاصل نمى شود و درحد درددل مى ماند. اما درلابلاى سخنان من مطالبى هست كه راه برهاى امورات كشورى مى توانند بدان توجه كنند و بدانند كه شرايط هنر تا حدود زيادى تابعى از سياست گذاران و سكانداران فرهنگى كشور بوده و مسؤوليت آنها و ضعف آنها درمديريت نقطه عطف همه اين مسائل است كه صادقانه حتماً به اين شهروند كه پيشرفت كشورش را مى خواهد احترام مى گذارند.
اگر موسيقى نوازان و گردانندگان مملكت به اين سخنان گوش ندهند و يا باور نداشته باشند، صحبت هاى ما نه تنها در حد «درد دل» باقى مى ماند كه حتى شايدباعث تشويش و به هم ريختن جو حاضر هم مى شود.
ضمن آنكه عادت كرده ايم به هم بريزيم، اما چيزى را جايگزين آن نكنيم.با سخن ممكن است به هم بريزيم، اما راه چاره و علاجى ايجاد نمى كنيم. بنابراين، سياست گذاران و عرصه هاى كلان فرهنگى، سياسى و اقتصادى اگر به ضرورت چنين سخن هايى پى برده و آن را در جريان امور و عملكرد و سياست گذارى خود قرار دهند، مى تواند سخن ها و حرف ها مفيد و مثمرثمر باشد. اين مسائل، فقط محدود به چهار شاگرد و اطرافيان و دوستان يا حتى جمع موسيقيدانان نيست. ما شخصيت مستقل و قدرت اجتماعى و فردى خود را دارا هستيم و در بخش خصوصى فعاليت خود نيز عملكرد قوى داريم. اما اگر بنا بر حال يك معضل -مثلاً آموزش بنيادين موسيقى- باشد، ما همه تابعى از شرايط حاكميم.چرا امروزه برخى ديگر حاضر به مصاحبه، گفت و گو يا حتى ارائه اثر نيستند؟ زيرا در همه اين سال ها و دو دهه اخير، همه حرفها زده شده، سخنها گفته شده، شوراها تشكيل شده، انجمن موسيقى، خانه موسيقى، خانه هنر تأسيس شده، آدمها حضور يافته اند، پشت ميز نشسته اند، كار كرده اند؛ اما حالا بعد از ۲۷ سال، باز هم شما پرسش هايى مطرح مى كنيد كه چه كار بايد كرد و چرا اينگونه شد؟ مى خواهم بگويم من به تنهايى نبايد در اين مورد صحبت كنم.
در واقع اين وظيفه نهادى مانند خانه موسيقى است كه قدرتى داشته باشد، برنامه اى را بنويسد و آن را به جاهاى مربوطه -وزارت ارشاد، راديو تلويزيون و وزارت علوم ارائه دهد. يك همكارى و ارتباط ارگانيك لازم است. هر مملكت، كشور و سيستمى، تمام اجزاى آن به صورت ارگانيك كار مى كنند. شايد مشكل اصلى كشور ما در عدم هماهنگى اجزا با مركز ثقل در يك بافت همگون و ارگانيك است. سيستم اجتماعى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى ما با هم بايد عمل كنند تا بتوان به عملكرد، تغيير و اتفاقى انديشيد.هر عضوى مى داند وظيفه و عملكردش چيست. اما در پيوند اين اعضا، امكان عمل هست.هنر و فرهنگ در يك سيستم كل حضور دارند و همانند شريان آبهاى زيرزمينى در جريان اند. در تقابل و پيوند همه سيستم مى توان اميدى به طرح مشكلات و حل آنها داشت.حال عده اى هم مى گويند ما با جو موجود كارى نداريم و نمى خواهيم با شرايط فعلى جامعه كار كنيم. اما با اين رويه كه مشكلى حل نخواهد شد. ضمن آنكه مى توان از اينان پرسيد چه مورد يا مواردى را مى توانى جايگزين آن كنى؟
بايد پذيرفت ما در اين مملكت و با سيستم موجود زندگى مى كنيم، پس بايد مسيرى را انتخاب و عمل كنيم تا به يك هدف و شرايط مطلوب، مساعد و مناسب برسيم.
آيا موارد يا مشكلات ديگرى هم وجود دارد كه در پايان بحث بخواهيد مطرح كنيد و برنامه خودتان چيست؟
ما هنرمندان بايد با هم ارتباط داشته باشيم، بحث كنيم، سمينار بگذاريم. در اين سمينار به جاى اينكه من سخن بگويم و بخواهم تصميم بگيرم، مى بايست آقاى عليزاده هم باشد آقاى درويشى هم باشد، آقاى شجريان، آقاى فخرالدينى، آقاى دهلوى ، آقاى كيانى و دهها نقرمتخصص و راه گشا باشند. خبرنگاران هم حضور داشته باشند. دانشجويان موسيقى و هنرى هم حاضر باشند. مجموعه اى از پرسش ها و پاسخ ها با حضور متخصصان صورت گيرد تا نخستين حركت در ايجاد يك رفرم باشد كه از آن سخن گفتم. صداقت بزرگترين دست آورد آرمان انسانيست و ما بايد تنور صداقت را بيشتر گرم نگاه داريم و دوستى و مهر را گسترش دهيم كشور ما با آيين مهر بيشتر نياز دارد و همه چه جكومت و چه دولت و مردم بخصوص هنرمندان بايد مهرورزى را پيشه خود و شاگردانشان كنند كه سخت كينه ورزى تماميت ارزى ما را به هم خواهدريخت كه ديگر ماو هنرمندان ما دراين زرادخانه جهانى كارى نميتوانيم بكنم.
درانتها مى خواستم به اطلاع خوانندگان شمابرسانم كه مركزآموزش ميرزاعبدالله كه درچهارچوب بنياد شيدا و هماهنگ به ايده هاى آموزشى اينجانب كارخواهدكرد گشايش يافته است. دراين مركزآزاد آموزشى من طرح بنيادهاى آموزشى را بصورت يك دفترچه كوچك دراختياردانشجويان قرارخواهم داد تا آنها بتوانند با آينده اى روشن تر راه تعليم خود را هموارنمايند.ما اطلاعيه اى درروزنامه ها خواهيم داد كه بايد آمده و فرم مورد نظر را دريافت كرده و پركنند تا حد و حدود كلاس هايشان روشن شود.نحوه آموزش برپايه سخنانى ست كه تاكنون درمطبوعات ايراد كرده ام و اميدوارم اين مكتب بتواند رفته رفته با معلمين جديد و با سابقه همكارى نمايد.خود من به آموزش رديف نوازى تحليلى خواهم پرداخت و براى مدتى هم سلفژ ايرانى را عهده دارخواهم شد.اينگونه اميدوارم كه بتوانم شروع خوبى دركارهاى آموزشى داشته باشم و اين محيط آموزشى بتواند ازحال و هواى خوب موسيقايى و معنوى برخوردار شود.
محمدجواد بشارتى روزنامه ايران
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 9:12  توسط حجت ملائی چافی   | 

نوشته اي از سعيد فرج پوري در پاسخ به محمدرضا لطفي
                                اجازه دهيد ديگران نقد كنند
004584.jpg
درآمد: همچنانكه در يادداشت دو هفته قبل - نقد در حوزه عمومي - اشاره شد، يكي از ويژگي هاي انتشار رسانه اي يك يادداشت يا نوشته و يا اظهار نظر، برانگيختن ديگران و يا طرفين به اظهار نظر در آن باره است. پس از انتشار مطلب جناب كربلايي كه تبييني دقيق از شيوه نوازندگي و منش استاد بهاري به دست داده اند، سعيد فرج پوري، كمانچه نواز و آهنگساز شناخته شده كه در نوشته جناب محمدرضا لطفي، مورد خطاب قرار گرفته اند، در مقام پاسخ برآمده اند. نوشته جناب فرج پوري را بخوانيد، و نيز نوشته يكي از خوانندگان در پاسخ به متن جناب كيهان كلهر، با اين توضيح كه باب اين بحث همچنان باز است.
استاد گرانقدر محمدرضا لطفي در بروشور آخرين اثر منتشر شده خود در ايران با عنوان «خموشانه» به مناسبت اجراي ۲۰ دقيقه اي كمانچه نوازي خود در كليساي بازل سوئيس (۱۹۹۸)، بحث مناقشه برانگيزي را در مورد كمانچه، شيوه هاي كمانچه نوازي و جايگاه آن در موسيقي امروز ايران پيش كشيده اند، صفت مناقشه برانگيز را از آن جهت بر اين متن به كار مي برم كه در آن انبوهي از اطلاعات پراكنده تاريخي، ديدگاه هاي بحث برانگيز سبك شناسي، زيباشناسي و تكامل هنر و نحوه حضور اجتماعي كمانچه در دهه هاي اخير آورده شده است. كه هر يك در جاي خود قابل بررسي جداگانه هستند. اين متن در امتزاجي سهل الوصول به صدور اين حكم شگفت آور منجر شده كه: «به جرات مي توانم مدعي شوم كه هنوز ساز كمانچه، نوازنده اي را پيدا نكرده كه بتواند حرف اصيل و كارا و پرمتحوا و هنري را ايراد نمايد: (بروشور خموشانه ص ۹)
از آن جا كه در همين متن از نگارنده به عنوان يكي از شاگردان استاد لطفي ذكري به ميان آمده و خط سير هنري اين جانب تحت عنوان تالي استاد صبا- رحمت الله بديعي و ويلن نوازان راديويي جمع بندي شده است و از آن جا كه اين عناوين در كنار جمع بندي عام استاد لطفي پيرامون موقعيت كمانچه و كمانچه نوازان سؤالات فراواني را در ذهن دانشجويان، هنرجويان و علاقه مندان برانگيخته بر آن شدم كه نقطه نظرات خود را براي هر چه شفاف تر شدن مباحث در عرصه عمومي طرح نمايم. پيش از ورود به گفتار اصلي يادآور مي شوم كه براي من به عنوان شاگردي كه احترام خاصي براي محمدرضا لطفي قائل است، در بدو امر دست به قلم بردن دشوار مي نمود، اما از سوي ديگر به عنوان كسي كه ۳۰ سال زندگي خود را با نوازندگي و تدريس كمانچه گذرانده است، ضروري است كه به توضيح برداشت هاي خود در اين زمينه بپردازم.
در يك برداشت كلي كانون بحث آقاي لطفي بر محور كمانچه - ويلن و كمانچه نوازي به سبك ويلن نوازي متمركز شده است. البته طرح موضوع از اين زاويه بحث جديدي نيست، چرا كه در ۵۰ سال گذشته افراد مختلف، با انگيزه هاي متفاوت و از زواياي مختلف ويلن را چون پتكي بر سر كمانچه نوازان نواخته  اند. نگاهي اجمالي به تاريخ ورود ويلن به ايران و تاثيرگذاري آن بر شيوه هاي كمانچه نوازي، به تبيين افزونتر موقعيت كمانچه در آغاز قرن حاضر كمك مي كند. در پايان دوره قاجار حسين خان اسماعيل زاده كه برجسته ترين كمانچه نواز دوران بود و روح الله خالقي در سرگذشت موسيقي توانايي نوازندگي او را همسنگ آقا حسينقلي در نوازندگي تار مي داند، با كمانچه درس ويلن مي داد. جوان هاي مستعد آن دوره كه استادان نام آور سال هاي بعد شدند، چون ابوالحسن صبا، ركن الدين مختاري، رضا محجوبي، حسين ياحقي، ابراهيم منصوري و... نوازندگي ويلن را با حضور در كلاس كمانچه حسين خان اسماعيل زاده فرا گرفتند. دوره فترت كمانچه از همين زمان آغاز شد. كمانچه اندك اندك روبه محاق گذاشت. نفوذ روزافزون جريان تجدد طلبانه اي كه به خصوص بيشتر بر رويه سطحي تجديد نظر در موسيقي ايراني گرايش داشت و كمتر به تامل در مباني انديشگي موسيقي مي پرداخت (امري كه تا حد زيادي در آن زمان اجتناب ناپذير بود) موجب اقتباس بي رويه الگوهاي موسيقي غربي و كم رنگ شدن شخصيت سنت هاي موسيقي ايراني شد. در اين زمان ديگر به استثناي چند تن اساتيد شناخته شده مورد احترام نسل قبل همچون باقرخان، علي رضا خان كمانچه، حسين خان اسماعيل زاده،  كمانچه صرفاً براي اجراي موسيقي روحوضي و مطربي مورد استفاده قرار مي گرفت. ديگر در اين زمان نسل جوان به ديده تحقير به كمانچه مي نگريستند و خيل دوستداران موسيقي ويلن را جايگزين آن كرده بودند و كمانچه از خانواده سازهاي ايراني تا چند دهه حذف شد. بعدها استاد بهاري كه خود با توجه به مسائل ذكر شده به ويلن روي آورده بود،به تشويق چند تن از اساتيد مسلم آن زمان، دوباره كمانچه به دست گرفت و شروع به كار كرد كه مي شود گفت، حدوداً از سال ۱۳۳۰ به بعد تنها نوازنده رسمي كمانچه استاد بهاري بود كه توانست كمانچه را از فراموشي نجات دهد. شيوه استاد بهاري كاملاً با حسين خان اسماعيل زاده متفاوت بود. ساز او تحت تأثير ميرزا علي خان، پدربزرگش، بود و داراي ملاحت و ظرافت هاي خاصي در ضربي نوازي و رنگ هاي مختلف و البته از تحرك كمتري برخوردار بود. از طرف ديگر ساز حسين خان داراي تحرك بيشتر و سرعت و چابكي در آرشه و پنجه بود و اتكاء بيشتري به رديف داشت. در اينجا غرض نگارنده تاييد و يا رد هيچكدام از اين اساتيد نيست، بلكه هر كدام حال و هوا و بيان مخصوص به خود را داشتند. از طرف ديگر استاد صبا با وجود اينكه با ويلن از استادش حسين خان درس مي گرفت، بسيار تحت تأثير او بود و از نظر زمان بندي - جمله بندي و آكسان هاي آرشه و حتي بسياري از آوازها و قطعات -كه در كتاب هاي اول و دوم و سوم به تحرير درآمده- تحت تأثير حسين خان اسماعيل زاده بود. حال بايد از آقاي لطفي پرسيد كه اگر نوازنده كمانچه اي تحت تأثير هر كدام از اين اساتيد باشد و يا نباشد به عنوان مثال  سازي زده باشد مبتني بر ارزش هاي موسيقي دستگاهي، اما مانند شيوه استاد بهاري نباشد بايد انگ ويلن زده است را به او چسباند، آيا همه نوازندگان كمانچه بايد شبيه استاد بهاري ساز بزنند و اگر اين كار را نكردند، ديگر آن ساز ويلن است؟ اين چه نگرشي است كه اجازه مي دهد به عنوان مثال در ساز تار- سنتور - سه تار- ني - تنبك و غيره كه از قديم تا به حال هر استادي داراي بيان و لحن مختص به خود است و به سهم خود بتواند از تكنيك ها و امكانات جديدي براي ارائه ساز و بيان خود استفاده كند، اما در مورد كمانچه نبايد اين چنين باشد و با تنگ نظري و تعصب و با مترسك و چوب ويلن نوازي راديويي - ويلن كمانچه - موسيقي بومي و مناطق ايران جلو هر گونه خلاقيت گرفته  شود؟ آيا در ساز تار كه ساز تخصصي شماست، به عنوان مثال اساتيدي چون ميرزاحسينقلي- علي اكبر شهنازي - عبدالحسين شهنازي - لطف الله مجد - غلامحسين بيگه جه خاني - جليل شهناز و... همه داراي يك سبك و شيوه بودند و از نظر زمان بندي و اتكاء به رديف صداي ساز - ريزها و تك ريزها - پيوستگي جمله ها با ريز - نرمي و لطافت مضراب -سرعت و چابكي در مضراب و پنجه و خلاقيت در ارائه تكنيك هاي بديع و نو در نوازندگي و حتي محل قرار گرفتن كاسه تار از روي سينه به روي ران كه باعث تغييراتي در شكل كاسه، وزن آن و جنس دسته ساز شد و... مشكلي وجود ندارد و اينها بلامانع است( كه اينجانب هم تاييد مي كنم و آن را درست مي دانم.) اما در كمانچه اين تنوع نبايد باشد و بايد همه نوازندگان مطابق سليقه و نظر شما ساز بزنند، در غير اين صورت اين آثار به قول خودتان اصيل - كارا - پرمحتوا و هنري نيست. در كشور همسايه ما آذربايجان كه ساز كمانچه ساز اصلي و رديفي آنهاست و در اين زمينه چه در بخش نظري كه كتاب ها و متدهاي مختلف دارند و چه در بخش عملي و اجرايي موفقيت هاي زيادي داشته اند و به مراتب تعدد نوازنده ها و سبك ها و شيوه هاي مختلف بسيار بيشتر از ايران بوده و هست، اگر به كمانچه نوازهاي آنها هم اين صفت ها و واژه ها اطلاق مي شد ديگر به اينجا نمي رسيدند و همه به جاي كمانچه ساز ديگري انتخاب كرده و كار خود را راحت تر مي كردند.
آيا شما در اجراها و آثار خود كه به خواندن آواز مبادرت مي ورزيد و با ساز تار و سه تار به شيوه دو تار و تنبور به اجرا مي پردازيد كه اساسا در سنت تار و سه تار نبوده، اين آزادي عمل را فقط براي خود جايز مي دانيد، اما شاگردان و ديگران نبايد اينطور باشند و بايد هميشه شاگرد بمانند. به اعتقاد من شما در رأي و سليقه و نظر خود  آزاد هستيد ولي اگر به عنوان مثال كسي كار شما را نپسنديد و از كار استاد شهناز و يا استاد ديگري خوشش آمد اين اجازه را دارد و آيا درست است كه بگويد كار شما هنري - اصيل - كارا و پرمحتوي نيست. همانطوري كه شما به راحتي اين جملات را در مورد ديگران به كار مي بريد.
آيا از خود سؤال كرده ايد كه دليل استقبال و رويكرد جوانان و نوجوانان به ساز كمانچه در حال حاضر كه خود شاهد آن هستيد به چه دليل است؟ آيا شما قبول نداريد كه زحمات همين چند نفر بوده كه حداقل در طول دو دهه آثار فراواني در زمينه هاي (تك نوازي - دونوازي - سه نوازي - كارهاي گروه نوازي - همراهي با اركسترهاي بزرگ سنفونيك چه در ايران و چه در خارج به شكل سوليستي - آثار موسيقي مقامي و نواحي - آثار موسيقي تلفيقي - اجراي رديف هاي موسيقي - نشر كتاب آموزشي پايه - رديفي - قطعات و ضربي ها) توليد كرده اند كه شما آنها را فاقد اصالت هنري دانسته و از طرف ديگر، شما كه براي اولين بار به اجراي ۲۰ دقيقه ساز كمانچه پرداخته ايد( كه من آن را به فال نيك مي گيرم و اين را به نفع ساز كمانچه مي دانم) مدعي شده ايد كه اين اثر داراي ارزش ها و ويژگي هاي مد نظر است. آيا چنين قضاوتي عادلانه و منصفانه است، آيا اصل تنوع در بيان و آزادي احساس، ابتكار و خلاقيت براي كساني كه، حداقل ۳۰ سال از عمر خود را در زندگي حرفه اي و تجربه در اين وادي و شيوه هاي مختلف نوازندگي صرف كرده اند، را جايز نمي دانيد؟ از شما انتظار مي رود كه به شاگردان و نسل بعد، باور داشته باشيد، البته نه در حرف و سخن بلكه در عمل. آيا تابو و دست نيافتني و نوستالژيك كردن احساس خود را از كساني كه حتي در طول زندگي خود يك ربع ساز كمانچه ضبط شده  ندارندو كسي از آنها سازي نشنيده و وجود خارجي ندارد، براي تحقير ديگران درست است؟ و آيا فكر نمي كنيد كه بايد با ديد عميق تر به كارهايي كه در اين دو دهه روي اين ساز انجام شده است، كه به گواهي اساتيد ديگر موسيقي ايران، نمره خوبي گرفته اند و با توجه به اينكه شما دو دهه در ايران نبوده ايد، وقت بيشتري بگذاريد و حداقل يك بار اين آثار را گوش كنيد و بعد به نقد آن بپردازيد. خوشبختانه به طور مشخص در دو دهه گذشته با توجه به زحمات طاقت فرسا و شبانه روزي و تجربه ها و بحث و جدل هاي فراوان و اختلاف نظرها و تشريك مساعي و تجربه هاي استوديويي و اجراي زنده كنسرت هاي بي شمار در داخل و خارج از كشور و با توجه به اينكه اين ساز در حال فراموشي بود و مخصوصا نسل جديد از ديدن اين ساز در تلويزيون محروم بودند و از گذشته اين ساز چيزي كه در دسترس قرار داشت، بسيار اندك بود و از طرف ديگر در مقايسه با سازهاي تار - سنتور - سه تار- ني و تنبك چه از نظر نظري و چه از نظر عملي از همه فقيرتر بود، با همت و عشق فراوان تعداد بسيار كمي از نوازندگان اين ساز كه به انگشتان يك دست هم نمي رسد،  كم كم به بار نشست و توانست جايگاه خود را باز يابد و نقش كارساز خود را به اثبات برساند كه استقبال نسل جوان از اين ساز شاهد مدعاست. به جرأت مي توانم ادعا كنم پيشرفت اين ساز و استقبال از آن در تاريخ موسيقي ايران حداقل از ۱۵۰ سال پيش كه اطلاعاتي در دسترس است، بي سابقه بوده است. اما استاد عزيز براي من و بسياري از دوستداران شما محمدرضا لطفي يادآور كارهاي به ياد عارف - چاووش ۶ (سپيده) سه گاه طوس - تكنوازي تار (اصفهان - سه  گاه) و تكنوازي سه تار (درويش خان)- نهان خانه دل - داروك- عشق داند (ابوعطا) و سراي بي كسي و راست پنجگاه جشن هنر و بسياري ديگر از آثارتان است. مردم شما را به عنوان نوازنده و آهنگساز مي شناسند، نه محقق و نظريه پرداز و منتقد. اجازه بدهيد كار تحقيق و نقد و نظريه پردازي را كساني كه در اين رشته زحمت كشيده و تخصص دارند انجام دهند. از شما خواهش مي كنم كه كار اصلي خود را فراموش نكنيد همه ما چشم به راه آثار زيباي شما در آينده هستيم.
004581.jpg
سعيد فرج پوري - كارنامه مختصر
متولد: ۱۳۳۹ در سنندج
آثار منتشرشده: در بخش تكنوازي آثار ۱-CD كمانچه ۲-CD سه گاه همايون ۳- كمانچه نوازي (براساس نغمه هاي كردي)
در بخش آهنگسازي براي گروه سازهاي ملي: نقش پندار _ آوات _ زمانه _ يادواره سيدعلي اصغر كردستاني _ ژوان _ شوريده (برنده عنوان شوك موسيقي از مجله موسيقي لوموند و جايزه بهترين موسيقي سال ۲۰۰۳ از وزارت فرهنگ فرانسه) _ كتاب ۲۰ قطعه براي كمانچه
فعاليت ها: تدريس در كانون چاووش _ مركز حفظ و اشاعه موسيقي _ هنرستان هاي دختران و پسران _ دانشگاه هنر _ دانشگاه علمي كاربردي _ نوازندگي در گروه هاي شيدا _ عارف _ آوا _ دستان و شركت در ضبط آثار بيشماري از آهنگسازان معاصر و اجراي كنسرت در مراكز فرهنگي و فستيوالي در اروپا _ آمريكا _ كانادا _ آسيا.

004587.jpg
نوشته اي براي كيهان كلهر
سعيد ابوطالبي
جناب آقاي كلهر، نواخته ها و آثار شما و ديگر كمانچه نوازان عزيز را بسيار ديده و شنيده ايم، در مورد شما از «بوي نوروز، غزل، نخستين ديدار بامدادي... تا شب سكوت كوير، زمستان است، فرياد و...» . خواستم بگويم شما را چه شده است كه اين چنين برآشفته ايد؟ (كلاً ما را چه شده است كه ديگر تاب هيچگونه نقد و انتقادي را در هيچ كجاي زندگي خود نداريم؟) بهتر بود كمي با تامل و درنگ بيشتري به گفتار جناب لطفي توجه مي كرديد، حال به فرض كه ساز تخصصي شما را اشتباه گفته باشند، اما ببينيم اصل سخن چيست؟ به راستي آيا حد و اندازه كمانچه نوازي ما اين است؟ آيا حد و ظرفيت موسيقي سنتي ما اين است؟ چرا در كل اين موسيقي ديگر آن حس و حال گذشته نيست؟ زياد دور نمي روم، نگاه كنيد به آثاري چون «دستان، نوا و مركب خواني، گل صد برگ، يادگار دوست، شورانگيز، بامداد و...» و مقايسه كنيد با آثاري كه امروزه توليد مي شود، به جاي پيشرفت، روز به روز پس رفت كرده ايم. نكند نشستن با دو بزرگ (عليزاده و شجريان پدر) شما را دچار خود بزرگ بيني و توهم كرده باشد؟ آيا شما و خيلي از نوازندگان امروز حكم شاگردان لطفي و عليزاده را نداريد؟ پس چه شد آن حرمتي كه براي استاد وجود داشت؟ آيا سابقه ايشان را فراموش كرده ايد؟ آيا نوآوري ها و خدمات آنها را به موسيقي ما از ياد برده ايد؟ در اين عصري كه موسيقي ما به شدت با چالش هاي جدي و كمبود مخاطب روبرو شده است آيا بهتر نيست شما فعالان اين عرصه كمي يكدل تر و همراهتر شويد؟ بياييد كمي به گذشته بازگرديم و آن يكرنگي را دوباره بدست آوريم. به اميد آينده اي بهتر.
منبع :روزنامه همشهري
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 22:1  توسط حجت ملائی چافی   | 

                                شهنواز تار
004590.jpg

چند مدتي است كه كهولت سن ،استاد جليل شهناز را به بيماري هاي مبتلا به اين سنين دچار ساخته است. هفته گذشته يكي از دوستداران استاد به ملاقاتشان در بيمارستان رفته و پس از آن نوشته زير را نگاشته است كه مي خوانيد.
استاد جليل شهناز، بزرگمرد عالم هنر ايران با نبوغ آسماني و منحصربه فرد خود در بستر بيماري هستند، هرچند درد و رنج بيماري، استاد را قدري ناتوان نموده، وليكن پاي نهادن ايشان بر چنان قله هايي از هنر موسيقي، نام استاد را جايگاهي بخشيده است دست نيافتني، آنچنان كه چهره ايشان حتي در بستر بيماري و با هشتاد و پنج سال عمر پربار، هنوز هم يادآور صلابت و قدرت است. به مانند آثار و نواخته هايش كه در عين لطافت و ريزه كاري هاي فوق مينياتوري همواره همچون كوه، استوار بوده است.
در بيش از شصت سال گذشته ذهن و روح علاقمندان به موسيقي خالص و ناب با ساخته ها و نواخته هاي جادويي و آسماني استاد دمساز بوده، به نحوي  كه ساز تار به گونه اي غيرقابل تفكيك با نام استاد شهناز عجين شده است. بايد اذعان كرد كه در آسمان هنر موسيقي نوازي ايران، انگشت شمار بودند بزرگاني كه تمامي مشخصه هاي تكنوازي حرفه اي از قبيل: دانش، احاطه به رديف، لطافت، ابداع، ابتكار، خلاقيت و قدرت را يكجا در ذهن و دستان خود داشته اند، كه استاد شهناز در كنار و فراتر از تمامي اين ها داراي سبك خاص خود نيز بوده اند و اين گوهري است كه فقط نوادر هنر تكنولوژي داراي آن هستند، به گونه اي كه سبك استاد شهناز مختص خود ايشان بوده و مؤلفه هاي آن از نظر محتوا، ملودي، تكنيك، استفاده از رديف، سونوريته و صدادهي هاي مختلف ساز، بداهه پردازي و ضربي نوازي را در آثار هيچ يك از پيشينيان و استادان اين هنر نمي توان يافت و اين دقيقا از تراوشات فكر و ذهن خلاق و لطيف خود ايشان نشأت گرفته است.
در مقاطع مختلف تاريخي مشاهده شده است كه هريك از جنبه هاي مختلف موسيقي نياز به استاداني فحل و جامع الشرايط داشته است تا بتوان با تكيه بر آنان از پيچ و خم هاي زمان عبور كرده و از گزندهاي ممكن كمتر آسيب ديد. استاد شهناز همواره يكي از اين ستون هاي موسيقي ايران بوده اند كه هنر تكنولوژي و علي الخصوص تارنوازي، در دهه هاي اخير با تكيه بر وجود پر ثمر ايشان بر خود باليده و به پيش رفته است.
احاطه استاد بر رديف هاي موسيقي دستگاهي ايران به قدري با جامعيت و درك عميق همراه است كه مرزهاي خلاقيت و نوآوري برپايه رديف را در دوردست ها پشت سر نهاده است، به نحوي  كه گاه آثار استاد بر افراد ناشي، بي ارتباط و دور از رديف مي نمايد. استاد همچنين به ديگر سازهاي موسيقي ايراني نظير كمانچه، ضرب، سه تار، سنتور و نيز به رموز و دقايق و روايت هاي آواز احاطه و تسلط كامل دارند.
آثار استاد شهناز همچنين از نظر جامعيت شنونده نيز كم نظير است؛ به نحوي كه طيف هاي مختلف موسيقي از افراد حرفه اي تا عادي را دربرگرفته و هريك به قدر تشنگي و استطاعت خويش از اين چشمه بي پايان سيراب شده اند. نيز از قله هاي هنر و خلاقيت استاد مي توان به ملودي پردازي و ضربي نوازي ايشان اشاره كرد.
بهشت خيال انگيز و رنگارنگي كه گويي در تعدد و تنوع آن را پاياني نيست و گزافه نخواهد بود اگر استاد شهناز را استاد مسلم و بي بديل ضربي نوازي بناميم. استاد شهناز به مانند ديگر نوادر جهان در هر مقطعي از عمر پربار خويش بلوغ و تولدي دوباره داشته اند، چنانكه برخلاف بسياري از ديگر هنرمندان، ايشان در دهه هفتم حيات خويش نيز آثاري از خود به جاي نهاده اند كه چه به لحاظ محتوا و چه از نظر قدرت، حيرت آور است. درمورد قدرت و تكنيك استاد همين بس كه ايشان در اوج توانايي و تسلط بر هر آنچه كه بر روي ساز متصور است، همواره تكنيك را در خدمت محتوا و غناي موسيقي دانسته اند و هم از اين سبب است كه پيچيده ترين تكنيك هاي به كار رفته در آثار استاد، همواره با ملودي هاي زيبا و غناي محتوايي همراه بوده و بديهي است كه پرداختن و نواختن چنين آثاري به مراتب مشكل تر از قطعات صرفا تكنيكي و نمايشي است.
و درنهايت استاد به جميع جهات در موسيقي جايگاهي يافته اند رفيع و بلندمرتبه كه سزاوار تنها چون اويي است. اميد آن كه، استاد عزيز و گرانقدر هرچه زودتر از بستر بيماري برخاسته و عمر پربار و ثمرشان با سلامتي همراه باشد، آنچنان كه نفس گرمشان همچنان بر پهنه هنر و موسيقي اين مرز و بوم عطرافشان باشد.
فرهاد موسوي زاده روزنامه همشهري
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 21:56  توسط حجت ملائی چافی   | 

چشمه نوش

روشن از پرتوي رويت نظري نيست كه نيست
منت خاك درت بر بصري نيست كه نيست

ناظر روي تو صاحبنظرانند آري
سر گيسوي تو در هيچ سري نيست كه نيست

اشك غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از كرده خود پرده دري نيست كه نيست

تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردي
سيل خيز از نظرم رهگذري نيست كه نيست

تا دم از شام سر زلف سياهت نزنم
با صبا گفت و شنيدم سحري نيست كه نيست

من از اين طالع شوريده به رنجم ور ني
بهره مند از سر كويت دگري نيست كه نيست

از حياي لب شيرين تو اي چشمه نوش
غرق آب و عرق اكنون شكري نيست كه نيست

مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست

شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه كه در آن خطري نيست كه نيست

آب چشمم كه بر او منت خاك در توست
زير صد منت او خاك دري نيست كه نيست

از وجودم قدري نام و نشان هست كه هست
ورنه از ضعف در آنجا اثري نيست كه نيست

غير از اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاي وجودم هنري نيست كه نيست

حافظ

آلبوم چشمه نوش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 21:49  توسط حجت ملائی چافی   | 

     استاد  محمدرضا شجریان " کیست ؟

محمدرضا شجريان

شراب بی غش و ساقی خوش ، دو دام رهند
که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
( حافظ)

محمدرضا شجريان كسي نيست كه تا كنون از او زندگي نامه و عكس و پوستر و مقاله و شرح حال و مانند اين ها منتشر نشده باشد و در دسترس علاقه مندانش قرار نگرفته باشد ... اما به راستي چه دليلي دارد كه عده اي ( برخي = بعضي = نه تمام افراد ) از ايرانياني كه به موسيقي سرزمينشان علاقه مندند و البته دستي هم از دور بر شيوه و علم و چگونگي موسيقي دارند ، او را تا جايگاه خدايي بالا مي برند ؟  منظور از  جايگاه  خدايي  تقدس و خداي ناكرده  شبيهي  به ذات  لايزال  الهي  نيست ... بلكه بي مانندي و كم نظيري مقصود است...
مناسب است براي اينكه هم معناي صحبت روشن تر شود و هم برخي دوستاني كه كم حوصله هستند و سريع عصباني و آشفته مي شوند و بناي خرده گيري مي گذارند راحت تر منظور و مقصود من را  بفهمند ، حافظ را در ادبيات مثال بزنم ...
اهالي ادبيات ، خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي را در شعر به سبك عراقي ، در جايگاه خدايي مي دانند ... به بيان ديگر ، مي گويند كه حافظ ، قله شعر عراقي است ، و تا كنون شاعران و سراينده هاي فارسي زبان ، نتوانسته اند شعري بسرايند كه از لحاظ مفهوم ، زيبايي آهنگ و وزن ، سرشاري از آرايه ها و تكنيك هاي ادبي ، استفاده از صور خيال و عاطفه ، و ارتباطات زنجيري كلمات ، حتي به شعر حافظ نزديك باشد ... برخي ابيات حافظ ، ضمن اينكه معناي بسيار عميق و قابل تاملي دارند ، در نهايت ايجاز و با بهره گيري از زيباترين شيوه هاي پيوند كلمات خلق شده اند ... گاهي گفته اند سعدي و حافظ دو قله هستند ، كه بسياري از شاعران ديگر ( مانند خواجوي كرماني ) كه در فاصله زيست اين دو شاعر سعي كرده اند اشعاري بسرايند ، قرباني شده اند ... در واقع به مانند دو قله كه ميان آن دو قله دره و فرورفتگي ايجاد مي شود و ديگران در اين دره گرفتار آمده اند ...
محمدرضا شجريان به نظر عده اي ، امروزه در موسيقي ايران در چنين جايگاهي قرار دارد ... والبته به نظر عده اي ديگر كه نظر آنها هم محترم است اصلا در چنين جايگاهي نيست و هنرمندي است مانند ديگران ...  برخي بزرگان هم معتقدند كه شجريان عصاره بهترين هاي اساتيد گذشته است و چه بسا از بسياري از اساتيد نامي ( كه سال هاست دار فاني را وداع گفته اند ) نيز برتر باشد ... اما براي اين گفته چه دلايلي مي توان آورد ؟ ابتدا خوب است به اين كارنامه نگاه كوچكي بيندازيم :

استاد شجريان در كنسرت سال 82 در سوگ بم

بخشی از کارنامه هنری استاد محمدرضا شجریان :

گلبانگ (آلبوم دونواره)، سال اجرا 1356، سال انتشار نوار 1357، سال انتشار سي دي 1384
پيغام اهل راز( شامل دو نوار راز دل و انتظار دل)، سال اجرا 1358، سال انتشار 1359
چهارگاه با فرهنگ شريف، سال انتشار 1362
بيداد، سال اجرا 1361، سال انتشار 1364
سر عشق( ماهور)، سال اجرا 1361، سال انتشار 1365
آستان جانان ، سال اجرا 1362، سال انتشار 1365
نوا (مركب خواني)، سال اجرا 1361، سال انتشار 1365
كنسرت شور (تالار وحدت)، سال اجرا 1367
دستان، سال اجرا 1366، سال انتشار 1367
دود عود، سال اجرا 1366، سال انتشار 368
سرو چمان ، سال اجرا در آمريكا 1369، سال انتشار 1370
پيام نسيم ، سال اجرا در آمريكا 1369، سال انتشار 1370
دل مجنون ، سال اجرا در آمريكا 1369، سال انتشار۱۳۷۰
خلوت گزيده ، سال اجرا 1358، سال انتشار 1370
دلشدگان ، سال اجرا 1370، سال انتشار 1371
آسمان عشق، سال اجرا 1358، سال انتشار۱۳۷۱
ياد ايام ، سال اجرا 1371، سال انتشار۱۳۷۴
چشمه نوش ، سال اجرا در فرانسه 1374، سال انتشار۱۳۷۴
جان عشاق ، سال اجرا 1364، سال انتشار۱۳۷۴
گنبد مينا ، سال اجرا 1364، سال انتشار۱۳۷۴
همايون مثنوي ، سال اجرا 1362، سال انتشار۱۳۷۴
ساز قصه گو ، سال اجرا 1359، سال انتشار۱۳۷۵
در خيال ، سال اجرا 1374، سال انتشار۱۳۷۵
عشق داند ( ابوعطا) ، سال اجرا 1359، سال انتشار۱۳۷۶
رسواي دل ، سال اجرا در دبي 1375، سال انتشار۱۳۷۶
شب وصل ، سال اجرا 1376، سال انتشار۱۳۷۶
معماي هستي، سال اجرا در كلن 1376، سال انتشار۱۳۷۶
راست پنجگاه ، سال اجرا 1355، سال انتشار۱۳۷۷
چهره به چهره ، سال اجرا 1356، سال انتشار۱۳۷۷
شب، سكوت ، كوير، سال اجرا 1376، سال انتشار۱۳۷۷
سرو چمان ، سال اجرا در كارلسروهه 1368، سال انتشار۱۳۷۷
پيام نسيم ، سال اجرا در لوزان 1368، سال انتشار۱۳۷۷
آرام جان ، سال اجرا 1377، سال انتشار۱۳۷۸
تلاوت 1 و 2 ، سال اجرا 1361، 1358 و 1357، سال انتشار۱۳۷۸
آهنگ وفا ، سال اجرا 1378
زمستان است ، سال انتشار 1379
بي تو به سر نمي شود ، سال انتشار 1381
فرياد ، سال انتشار 1382 
فیلم  كنسرت همنوا با بم، سال انتشار 1383
جام تهي، سال انتشار 1384

اين كارنامه بلند بالا كه ناقص نيز هست ، نام برخي از آْلبوم ها و آثار استاد شجريان است ... نام هايي كه شما در عرض چند ثانيه خوانديد ، برخي شان در زمره شاهكارهايي كه تا كنون تكرار نشده اند قرار دارند ... برخي از اين آثار سالهاست به عنوان منابعي آموزشي و مراجعي قابل رجوع براي اهالي آواز قرار دارند ( مانند عشق داند كه مرجعي است براي ابوعطا ) ... برخي از اين آثار مانند دستان ، پرونده يك دستگاه را بسته اند و هنوز كه هنوز است نوآوري و خلاقيتي كه دلنشين تر باشد در آن دستگاه خاص نشنيده ايم ... محمدرضا شجريان در طول بيش از 4 دهه ( چهل سال ) كه شب و روزش به بررسي دستگاه ها و گوشه ها و شيوه هاي موسيقي ايراني گذشته است ، امروزه كارنامه اي درخشان و الحق شنيدني دارد ... گرچه كه شنوندگان آثار استاد شجريان از همه اقشار و طبقات نيستند  ... در مطلبي كه چند سال پيش روزنامه همشهري منتشر كرده بود آمده بود كه شنوندگان آثار شجريان معمولا از فرهنگي ترين اقشار جامعه هستند ( كه البته در همه قواعد كلي استثنا ها نيز وجود دارند ) ، كه اين البته عيب نيست ... چرا كه خوانندگان و دوستداران آثار دكتر سروش ، ژان پل سارتر ، بتهون ، شوپن ، دكارت ، هگل ، علينقي وزيري ، و بسياري از روشنفكران و هنرمندان متفكر نيز همه اقشار نبوده اند و نيستند ... اما استاد شجريان چه ويژگي هايي داشته اند كه امروزه بر جايگاه فعلي شان قدم دارند ؟ سال ها پيش مصاحبه كنندگان با استاد شجريان نام كتاب خود را " راز مانا " نهادند ... اما  به راستي راز اين مانايي چيست ؟‌ پاسخ اين سوال اصلا و ابدا از بنده سراپا تقصيري چون من بر نمي آيد ... چون وظيفه اي است كه از عهده متخصص و كارشناس زبده موسيقي شناس هنردوست برمي آيد ... من نظرات شخصي ام را مي توانم بگويم:

۱) آشنايي با ادبيات و فرهنگ ادبي فارسي :
متاسفانه اكثر اساتيد چه بسا شهير و نامي موسيقي ما در قديم ، افرادي زياد باكمالات و فضائل نبوده اند ... اين سخن من نيست و با مطالعه كتاب سرگذشت موسيقي ايران نوشته مرحوم روح الله خالقي و يا موسيقي ايران نوشته دكتر ساسان سپنتا به اين نكته مي توان پي برد ... به همين دليل اكثر آوازخوانان موسيقي ايراني گاهي درك درستي از شعري كه انتخاب مي كنند و مي خوانند نداشته اند ... و خواننده اي كه خود به درستي شعري كه مي خواند را با همه ظرايف و نكاتش درك نكرده باشد نمي تواند آن را طوري بخواند كه معناي شعر به شكلي دقيق و درست منتقل شود ... شايد منظور من روشن نشده باشد ... ببينيد ... در تمام زبان هاي دنيا " استرس " يا "‌فشار " يا " تكيه " در زبان عامل مهمي است ... مثلا در جمله من تشنه هستم ، اگر فشار را روي من بگذاريد ، يعني شخص ديگري تشنه نيست و اين من هستم كه تشنه هستم ... اما اگر فشار را روي تشنه بگذاريد ، يعني من گرسنه يا خسته نيستم ، بلكه تشنه هستم ... كه فارسي زبان به طور ناخودآگاه و در اثر زندگي در جامعه فارسي زبان قاعده درست را بسته به منظوري كه دارد رعايت مي كند ... اما آنگاه كه صحبت از دكلمه يا آواز شود ، ناگهان اشخاصي معروف مي شوند .... چرا ؟ چون جملات را درست و با تكيه هاي درست ادا مي كنند ... در آواز ، بسيار مهم است كه شعر چگونه ادا شود كه اصطلاحا معني قرباني نشود و معناي درست منتقل گردد ... گاهي اگر به آوازهاي اساتيدي حتي چون مرحوم تاج اصفهاني گوش بسپاريد ... جملات همگي يكنواخت و يك شكل پشت سر هم خوانده مي شوند و احساس شعر اصلا مطرح نيست ... استاد شجريان به درستي شعري كه مي خواند را مي شناسد ... حزن و اندوه ، شادي و نشاط ، عرفان ، لذت ، تفكر و فضاي حسي شعر را درك مي كند و به زيباترين شكلي آواز را مي خواند ... به طور مثال در عبارت " اين جام ها كه از پي هم مي شوند تهي " فشار بايد روي " تهي " باشد ... چون منظور چيز ديگري نيست ... استاد حتي در مواردي كه ابياتي مشكل انتخاب مي كنند حتما با اديبان و استاداني مشورت مي كنند كه مثلا تلفظ اين كلمه چگونه و به شكلي است كه به شعر لطمه نخورد ... آشنايي با فرهنگ ادبيات فارسي خود به تنهايي باعث بسياري مزاياي ديگر از جمله انتخاب گوشه مناسب و متناسب با معني ، انتخاب شعر خوب و ... مي شود كه در پي مي آيد .

۲) انتخاب شعر با مفهوم و حس دلنشين :
اين مورد البته بسيار به همان مورد اول مربوط است ... اما ظرايف ديگري نيز دارد ... درك درست از ادبيات باعث مي شود تا شعري مناسب و سنگين و فاخر انتخاب شود ... كه در عين زيبايي خالي از معني نيز نباشد و مفهوم و حس هنرمند را داشته باشد و بتواند با ذهن و ضمير شنونده نيز ارتباط برقرار كند ... در اينجا از مثال آوردن بايد پرهيز كنم زيرا ممكن است موجبات اشاره به شخص خاصي شود و دوستان ديگر را بيازارد ... اما مثلا واقعا براي زلزله بم ، زيباتر از اين مي شود خواند : " برسان باده كه غم روي نمود اي ساقي / اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي ....... بس كه شستيم به خوناب جگر جامه جان / نه از او تار به جا ماند و نه پود اي ساقي ...... " يا مثلا براي بيان عقايد ونظرات شخصي آيا بهتر ازاين بيت مي شدانتخاب كرد : " من از آن گذشتم اي دوست كه بشنوم نصيحت/ برو اي فقيه با ما مفروش پارسايي " .

۳)انتخاب دستگاه و گوشه مناسب با فضاي حسي شعر :
كه اين مورد به دو چيز بستگي دارد . يكي ذوق هنري و صافي دل و پاكي ضمير شخص هنرمند كه ادراكات حسي درست و دلپذيري داشته باشد ... و ديگري آشنايي با مباني موسيقي اي كه ميخواهد اجرا كند .

۴)اجراي قدرتمند و بي نقص شعر در دستگاه انتخاب شده و خلاقيت بي نظير فردي:
اين مورد شايد يكي از بخش هايي است كه استاد شجريان را منحصر به فرد مي كند ... شايد سال ها تمرين و ممارست و رياضتي كه استاد محمدرضا شجريان كشيد را اگر هر شخص ديگري نيز داشت به همين مرتبه مي رسيد يا نمي رسيد ... زيرا همه چيز در تمرين و ممارست نهفته نيست ... چنانچه اگر به جاي نيوتن شخص ديگري زير درخت سيب نشسته بود و سقوط سيب را مي ديد شايد بيخيال سيب را برمي داشت و گاز مي مي زد و اصلا به مخيله اش هم خطور نمي كرد كه چرا سيب بالا نرفت !!! بنا بر اين نمي توان نقش استعداد و قدرت ذاتي و در يك كلام نعمت خدادادي و عطاي الهي را ناديده گرفت ... البته تمامي نعمت ها و استعدادها و توانايي هايي كه از طرف باري تعالي به انسان خاكي داده شده اند امانتي هستند كه انسان بايد از آن به شكلي درست بهره بگيرد ... در اين ميان استاد شجريان با بهره گيري از استعداد و توانايي كه خداوند مهربان به ايشان عطا كرده است و نيز پيوند زدن اين استعداد با سخت كوشي و پشتكار و تلاش ، امروزه آوازي را مي خواند كه مي تواند با عميق ترين لايه هاي وجود انسان ارتباطاتي پيچيده و صميمي برقرار كند ... نكته اينكه گاهي كساني خرده مي گيرند كه رديف خواني و مطابق رديف اجرا كردن كار ساده اي است و بسياري ديگر نيز اين كار را خوب انجام مي دهند ... اما استاد شجريان هيچگاه رديف خواني نكرده است ، اينكه آوازي در مايه اي اجرا شود دليل نيست كه عينا مطابق رديف خوانده شود ... رديف خواني كار هنرجويان آواز است نه يك استاد ... استاد شجريان با خلاقيت هنري سرشار به قول خودشان گاهي در لحظه آهنگسازي مي كنند و تحريرهايي اجرا مي كنند كه فوق العاده هنري هستند ... بدين مفهوم كه اوج بودن يا رسا بودن چيز با ارزشي نيست ، بلكه تحرير هنري و از لحاظ ملودي ارزشمند است ... شجريان به همين سبب است كه آواز را دلنشين و با حزني دوست داشتني مي خواند ...

۵) همكاري با هنرمندان واقعي و صاحب سبك :
البته اين مورد را در نوشته هاي بعدي به تفصيل بيان خواهم كرد ... اما مسلما همه ما به اين جمله اعتقاد داريم كه بذر خوب اگر در خاك خوب كاشته نشود ثمري نخواهد داشت ... يك اثر هنري اگر فردي نباشد ، نتيجه جوشش ذوق چندين انسان است كه به يك همگوني در فكر و هدف رسيده اند و هر كدام از اجزاي اين پازل را كه بخواهيم حذف كنيم و نبينيم ، كل پازل ناقص خواهد شد ... محمدرضا شجريان به تنهايي هرگز به اين جايگاه نمي رسيد ... بلكه انتخاب درست همنشينان و هم صحبتان است كه شخص را به مراتبي بالاتر مي رساند ... اگر روزگاري شجريان در كنار استاد پرويز مشكاتيان نمي نشست ، امروزه هرگز دستان و دودعود را نداشتيم ... امروزه بسياري از خاطرات خوبي را كه با صداي استاد گره زده ايم نداشتيم ... اگر شجريان ، لطفي را براي دوستي انتخاب نمي كرد ، خبري از چشمه نوش و عشق داند نبود ... و اگر شجريان در كنار افرادي چون داريوش طلايي(تار و سه تار) ، حسين عليزاده(تار و سه تار )  ، محمد موسوي (ني)، جمشيد عندليبي (ني ) ، استاد بهاري (كمانچه ) ، داريوش پيرنياكان (تار)، جمشيدعندليبي (ني)، سعيدفرجپوري ( كمانچه ) ، فرهنگ شريف ( تار) و بسياري ديگر كه همگي روشن انديش و روشن بين بودند نمي نشست و همدلاني چون حافظ ،‌سعدي ، عطار ، مولوي ، بابا طاهر ، فريدون مشيري ، اخوان ثالث ، عارف ، شيدا و ... برنمي گزيد ، امروز شجريان نداشتيم ... يا شجريان داشتيم اما استاد شجريان نداشتيم ... همانند بسياري ديگر از هنرمنداني كه همنشين بد برگزيدند و راه را مستقيم نرفتند .

۶)كيفيت ارائه آثار :
اين يكي از مواردي است كه همواره از آثار محمدرضا شجريان ديده ايم ... با گذشت سال ها و پيشرفت تكنولوژي هاي چاپ و بسته بندي ، كيفيت ارائه آثار استاد نيز پيشرفت كرده است . نكته اي كه همواره مورد توجه شجريان بوده است اينكه هميشه نام آهنگسازان و خالقان اصلي موسيقي ، شاعر ، نوازندگان و ديگر صاحبان معنوي اثر ارايه گردد . همچنين تا جايي كه شده است معمولا اشعار مجموعه نيز به همراه آلبوم موجود هستند ( به خصوص در سي دي ها كه فضاي بيشتري براي ارائه متن هست ) . كيفيت صوتي قابل قبول ( با وجود اينكه اكثرا اجراهاي زنده صحنه هستند ) و نيز قيمت قابل قبول ( هم اندازه با ديگر آثار موجود در بازار ) از عوامل موثر هستند .

۷) عدم انحراف از مسير صحيح زندگي و شخصيت و سلوك اجتماعي +  دقت و تيزهوشي و ذكاوت:‌
ذكاوت استاد عامل بسيار مهمي است ... در كارنامه هنري استاد كه بالاتر آوردم ، آثار زيادي را مي بينيم كه سال اجرا و ضبط آن ها با سال انتشار آن ها بسيار متفاوت است و تفاوت سال هاي به قدري هست كه بتوانيم ادعا كنيم عمدي در كار بوده است ... حتي آثار بسيار درخشان استاد مانند نوا و شب سكوت كوير بسيار جالب هستند ... در نوا ، آوازي كه جداگانه ضبط شده است ( با همنوازي ني استاد موسوي ) در كنار ديگر قطعات ضبط شده ( با ني جمشيد عندليبي ) قرار گرفته است و آلبومي شنيدني را خلق كرده ... در شب سكوت كوير يكي از آوازهاي مجموعه ( كه بايد حال و هواي محلي و مقامي داشته باشد ) سال ها بعد از ضبط برخي قطعات ديگر ضبط شده است ... دقت استاد در كل سال هاي هنري ايشان قابل بحث است ... اما ... نيفتادن در دام هايي كه بسياري از هنرمندان ( يا هنرمند نمايان ) ديگر در آنها افتاده اند نيز نبايد فراموش گردد . به قول شاعر : شراب بي غش و ساقي خوش دو دام رهند / كه زيركان جهان از كمندشان نرهند ...
استاد شجريان گرچه هميشه حاشيه داشته است اما هيچگاه خود خالق حاشيه ها نبوده است ... بلكه سودجويي برخي ناشران و روزنامه داران و صاحبان مجلات و رسانه ها باعث آن بوده است ... او همواره سعي كرده است از بازي و دخول در سياست بپرهيزد تا مانع ادامه كارش نشود ( گر چه همه شنوندگان هميشگي آثار او به خوبي ديدگاه هايش را مي دانند ) ... شجريان با مردم هماهنگ بوده است ... گر چه در مورد هماهنگي استاد با مردم بحث و نقل زياد هست اما وجود يك مدرسه در يكي از نقاط زلزله زده شمال كشور ( كه بسياري از وجود آن بي خبر هستند ) مي تواند روشنگر باشد ... همچنين بم نيز مثال خوبي است ... نيز برخي آثار كليدي استاد قابل بحث هستند ... يادم  نمي رود روزي كه استاد گفتند به خانه موسيقي مي آيند تا هر كسي از مردم كه خواست بيايد و از ايشان امضا بگيرد اما در عوض ايشان فقط پشت قبض هاي كمك به بم را امضا مي كنند ... يعني قبض هايي با قيمت هاي مختلف چاپ شده بود كه مردم آن را مي خريدند و استاد برايشان امضا مي كرد ... آن روز از شدت ازدحام خيابان بند آمد ... و حسام الدين سراج و ديگر هنرمندان ( كه نام نمي برم ) نيز صادقانه به ميان آمدند و خود كار فروش قبض ها و گرفتن امضا از استاد و تحويل به مردم را بر عهده گرفتند .

استاد شجريان در كنسرت سال 82 به سوگ زلزله بم

۸ ) و ... بسياري ديگر ... كه مجال نيست ...

مبنبع:وبلاگ دل آواز

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 18:20  توسط حجت ملائی چافی   | 

 
         دومينوى موسيقى شرق در جاده ابريشم
191274.jpg

كيهان كلهر در طول اين سال ها با آهنگسازى هاى متفاوتش جريان ساز موجى نو در موسيقى ايرانى بوده است، او از آن دست موسيقيدانان انگشت شمار موسيقى سنتى ايرانى است كه از سنت و از هر چارچوب ديگرى فرارى است و پيوسته سعى داشته تا در خلق فرم هاى جديد بكوشد. در سال هاى اخير همكارى هاى او با «محمدرضا شجريان» تاثير بسزايى روى فعاليت استاد آواز ايرانى هم گذاشته تا آنجا كه به نوعى اين ساختار شكنى و خلق فرم هاى متفاوت در كارهاى اين سال هاى گروه استادان مشهود است. اين روزها او به همراه گروه موسيقى «جاده ابريشم» مشغول برگزارى كنسرت، ورك شاپ، جلسات سخنرانى و... در كشورهاى مختلف دنياست و تقريباً چندسالى است كه سفر كردن تبديل به ركن جدانشدنى زندگى او شده است. به خصوص اينكه كلهر به گفته خودش از كار كردن به شيوه كنونى و گرفتارى هاى اجراى موسيقى در ايران خسته است، بيشتر از آنكه از بازى هاى مجوز و داستان هاى حاشيه اى خسته باشد، از بحث هاى داخلى جامعه موسيقى و بين موسيقيدانان كلافه شده. از امروز (شنبه) هم كنسرت هاى او به همراه «اردال ارزنجان» نوازنده بائلاما در هلند و بلژيك آغاز مى شود. اين نوازنده ترك، كشف جديد كلهر است و احتمالاً با او نيز يك دوره فعاليت را شبيه به آنچه با شجاعت حسين خان تجربه كرده بود، خواهد داشت. كلهر تا به حال سه بار در سال هاى ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ كانديداى دريافت جايزه گرمى براى آلبوم «غزل ۴» به همراه شجاعت حسين خان و همچنين آلبوم هاى «فرياد» و «بى تو به سر نمى شود» به همراه گروه استادان موسيقى ايرانى شده است. او به تازگى دو آلبوم «موسيقى فيلم جاده ابريشم» و «باران» يا همان «غزل ۴» را منتشر كرده است. اگرچه پيش از اين از قطعات ساخته شده توسط كلهر در فيلم ها استفاده مى شد، اما «جاده ابريشم» اولين تجربه او در ساخت موسيقى فيلم محسوب مى شود كه به سفارش كانال تلويزيونى K.H.Nژاپن و با همكارى «ژائو ژيپينگ» آهنگساز ژاپنى موسيقى فيلم ساخته شده است. آلبوم «باران» نيز، مجموعه اى است از گفت وگوهاى عاشقانه سيتار «شجاعت حسين خان» و كمانچه كلهر كه چهارمين و آخرين آلبوم كلهر است و تفاوت آن با آلبوم هاى قبلى اين مجموعه در پختگى و ضبط سر صحنه آن است. از آنجا كه پيش از اين در مورد آلبوم هاى غزل صحبت هاى زيادى شده بود، در اين گفت وگو بيشتر به «جاده ابريشم» پرداخته ايم.
•••
•از همان اول شروع كنيم، چه شد كه اين گروه براى ضبط اثر جاده ابريشم دور هم جمع شدند، آن هم سال ها بعد از اينكه «كيتارو» چند آلبوم موسيقى را براى قسمت هاى ديگرى از اين مجموعه با سينتى سايزر ساخته بود و حالا اين گروه با سازهاى بومى و سنتى مناطق مختلف گرد هم آمدند.
حدوداً شش سال است كه ما در گروه «جاده ابريشم» فعاليت داريم و در حال حاضر ديگر اين گروه تنها يك گروه نيست بلكه به يك سازمان تبديل شده است، سازمانى كه اعضاى آن در مجامع دانشجويى سخنرانى مى كنند، ورك شاپ و تور كنسرت برگزار مى كنند و در مدارس و دانشگاه ها، كنسرت هاى پژوهشى همراه با سخنرانى ترتيب مى دهند. اين فعاليت ها هم اگرچه در سطح دنيا برگزار مى شود اما بيشتر در اروپا و آمريكا متمركز است، اما به عنوان مثال چند شب هم در آسيا در كشور ژاپن و در نمايشگاه جهانى آيى چى كنسرت گذاشتيم. در اين گروه حدوداً بيست نفر كار مى كنند. چند آهنگساز از نقاط مختلف دنيا به خصوص آمريكا و جاده ابريشم از كشورهايى چون چين، مغولستان، ايران، كره، ازبكستان، تاجيكستان و... قطعه مى سازند. در ابتدا اوضاع به اين شكل بود كه يكسرى قطعه به آهنگسازان سفارش داده شد اما بعد از اجراى اين قطعات و گذشت زمان، يك هسته مركزى در بين همين گروه به وجود آمد و چند نفر از نوازندگان موسيقى كلاسيك آمريكايى و بقيه از كشورهاى جاده ابريشم به عنوان اعضاى ثابت اين گروه فعاليت كردند. سپس شبكه K.H.N ژاپن كه پيش از اين به كيتارو سفارش ساخت قطعات را داده بود، اين پروژه را به من و ژائو ژيپينگ واگذار كرد.
•اين آلبوم با تم موسيقى چين آغاز مى شود، دليل خاصى دارد؟
اين قطعه، تيتراژ اين مجموعه تلويزيونى است، سازندگان اين مجموعه تصميم دارند كه دو سال ديگر هم به ساخت اين مجموعه ادامه دهند، و ابتداى اين تصاوير هم با سفر به نقاط مختلف چين آغاز مى شود. اين تصاوير توسط ۱۳ كارگردان مختلف ژاپنى فيلمبردارى شده است كه هركدام از آنها يك قسمت از اين تصاوير را ضبط كرده اند و قسمت هايى كه بيشتر با فرهنگ ايرانى- اسلامى، زرتشتى و در واقع غير بودايى سر و كار داشت، توسط من ساخته شده است.
•با اين حساب قطعاتى مثل قطعه «رقص لزگى» كه در آن موسيقى تركى شنيده مى شود، توسط شما ساخته نشده؟
191277.jpg
ببينيد، اين موسيقى خيلى گسترده بوده و ما سه ساعت و نيم موسيقى ضبط كرده ايم كه آلبوم جاده ابريشم تنها يك ساعت آن را پوشش مى دهد. در واقع اين آلبوم گلچينى است از كل قطعات تا شنونده صرفاً با فضاى كل اثر آشنا شود، مثلاً سعى شده زمانى كه فيلم تصاويرى را از نواحى مرزى چين و ازبكستان نشان مى دهد، موسيقى نزديك به اين مناطق پخش شود، چون همانطور كه در ايران هم در مورد موسيقى مثلاً سيستان و بلوچستان و پاكستان و شباهت هاى وافر اين دو اتفاق مى افتد، در بقيه كشورها هم موسيقى دو كشور هم مرز به هم مربوط است.
•بخش هايى كه موسيقى توسط ژيپينگ ساخته شده تحت تاثير موسيقى چين بوده و بخش هايى كه توسط شما، تحت تاثير موسيقى ايرانى و در اين ميان شايد به نوعى به موسيقى كشورهاى ديگر جاده ابريشم كمتر پرداخته شده است، به نظر نمى رسد كه اين اتفاق تصادفى بوده باشد؟
بى شك عامدانه بوده، چون زمانى كه اين پروژه به من و ايشان پيشنهاد شد ، قصد همين بود كه بيشتر ته مايه هاى موسيقى ايرانى و چينى - كه دو نوع موسيقى در تضاد با هم هستند- شنيده شود. ژيپينگ در كشورش با ساخت موسيقى فيلم هاى روشنفكرى معروف شده و مورد احترام است، او آهنگساز فيلم هايى چون «فانوس قرمز» و «خداحافظ معشوق من» بوده، ضمن اينكه بيش از ۹۰ درصد تصاوير اين مجموعه در مورد كشور چين و نواحى و شهرهاى گم شده آن كه در مسير جاده ابريشم قرار داشتند، است و طبيعى بود كه به موسيقى چين بهاى بيشترى داده شود. اما فيلم بعدى در مورد شمال افغانستان و ايران ساخته شد كه در آن آواهاى موسيقى ايرانى شنيده مى شود.
•در طول سال هاى اخير، آلبوم هاى زيادى در زمينه WORL MUSIC منتشر شده اند كه شنيدن آنها طاقت زيادى مى خواهد، واقعاً هر كسى ساز خودش را زده است! اما آنچه در اين آلبوم در مقايسه با ديگر آثار موسيقى جهانى توجه مرا جلب كرد، هارمونى و هماهنگى عميق بين سازها بود، در واقع اين گوش دادن به ساز يكديگر، فقط در حد بويى كه به مشام نوازنده رسيده باشد نبود و اين مسئله باعث شده بود تا به نوعى چيدمان آواها خوب از آب در بيايد.
اصولاً وجود نوازنده هايى كه با كار نوازندگى آشنايى بالاترى دارند، در دستيابى به هارمونى بين سازى موثر است. ما اين اثر را با توجه خاص به فرهنگ موسيقى شرقى در آهنگسازى و سيطره موسيقى غربى در نوازندگى ساخته ايم. زمانى كه اعضاى يك گروه شش سال كنار هم كاركرده و روى موسيقى هم شناخت پيدا كنند و از سويى ديگر آهنگسازان هم سازهاى ايرانى را بيشتر بشناسند، موسيقى بهترى توليد مى شود. اما جاده ابريشم را نمى توان موسيقى تلفيقى فرض كرد، چون بداهه نوازى در آن انجام نشده است. هماهنگى ميان سازها در موسيقى كه تعدادى نوازنده از چندين و چند كشور دنيا دور هم جمع مى شوند تنها به سليقه و آگاهى نوازنده از فرهنگ موسيقى كشورهاى ديگر بستگى دارد. موسيقى تلفيقى نه تنها در ايران بلكه هنوز در ديگر كشورهاى دنيا هم جا نيفتاده و شما بايد خيلى بگرديد تا آلبوم هاى خوبى را از موسيقى تلفيقى پيدا كنيد. وقتى يك چيزى باب مى شود، طول مى كشد تا در آن سره را از ناسره جدا كرد، الان هم در حوزه موسيقى باب شده است كه چند نوازنده از چند كشور مختلف، بدون اينكه كوچكترين شناختى روى هم داشته باشند، دور هم جمع شوند و قطعاتى را به صورت بداهه بنوازند، اما محصول آن بيشتر گنگ و ناموفق بوده است تا موفق.
•به رغم صحبت شما خيلى ها معتقدند كه آينده موسيقى جهان از آن موسيقى جهانى وموسيقى تلفيقى است.
مسلم است. زمانى بود كه فرم هاى مختلفى در دوره هاى مختلف باب مى شد، اما از زمانى كه اكسپرسيونيست با نوع خاصى از آزادى كه به هنرمند مى دهد پا به عرصه وجود مى گذارد، هنرمند به دنبال زبان جديد مى گردد و دوست دارد كه از ايدئولوگ ها بيرون بيايد، آن وقت پيكاسو، ونگوگ و خيلى هاى ديگر مى آيند و اين كار را مى كنند، همزمان با آنها هم موسيقيدانان اكسپرسيونيسم وارد مى شوند به دنبال فرمى مى گردند كه جديد باشد. اما زمانى هم رسيد كه در موسيقى غرب، موسيقيدانان به اين نتيجه رسيدند كه خوب چرا در اركسترهايشان مثلاً طبلا، نى، كمانچه و خيلى سازهاى ديگر ندارند، در واقع متوجه شدند كه سازهاى ديگرى با صداهاى ديگر وجود دارد. پس آهنگسازان بزرگ غرب شروع كردند به قطعه نوشتن براى سازهاى مختلف. پس موسيقى تلفيقى موجى است كه فعلاً در موسيقى دنيا رواج دارد و خيلى هم خوب است. چون اساساً موسيقى به فرهنگ خاصى تعلق ندارد و اگر دقيق نگاه كنيد مى بينيد كه موسيقى غربى هم پيشينه اى شرقى دارد. پس نمى شود به موسيقى مثل يك جعبه دربسته غيرقابل تغيير نگاه كرد، هيچ عاملى وجود ندارد كه بخواهد غيرقابل تغيير بماند و خودش را با مسائل محيطى تطبيق ندهد، چون در آن صورت محكوم به زوال است. حتى در موسيقى غرب كه تا اين حد كار آكادميك و فكرى روى آن انجام شده است، مى بينيم كه امروز مجبور شده تا خودش را با شرايط روز وفق دهد، در مورد موسيقى ما هم اين جريان صادق است. در واقع اين موج، گذرا نيست.
•برخورد ديگر اعضاى گروه با موسيقى ايرانى چه طور بود ؟
خيلى خوب و توأم با احترام، دو نفر از آنها سال گذشته به ايران آمدند، دو ماه در ايران ماندند، درس مى گرفتند. با اينكه اين افراد در فرهنگ خودشان نوازندگان توانايى محسوب مى شوند، اما هميشه در طول سفر مشغول يادگيرى نغمات ايرانى هستند، نت هاى مختلف را مى گيرند، هميشه دوست دارند بدانند كه راز اين موسيقى چيست. اصولاً هم جامعه غربى اين روزها نگاه گسترده اى به موسيقى شرق دارد. در نوازندگى هم با تم هاى موسيقى ايرانى بسيار خوب كنار آمدند و همراه شدند، چون ديدشان از بالا نبود، ديد يادگيرى بود. اما ما در ايران ديد بزرگان موسيقى مان اين طور نيست، هميشه نگاهشان معلم گونه است، اما در آنجا خوشبختانه اين طور نيست. ضمن اينكه موسيقيدان غربى ذهنيتى كنجكاو در مورد ارزش ها دارد.
•حضور سازى چون ويولنسل در ميان سازهاى ديگر كه اغلبشان سازهاى بومى و سنتى كشورهاى مسير جاده ابريشم هستند، كمى تضادبرانگيز است. قرار است موسيقى به نوعى عرفان يا همان ميستيسيسم شرقى را در موسيقى برساند و حالا وجود يك ساز غربى با اجراى نوازنده اى معروف چون يويوما كمى غريب است. آن هم در حالى كه قطعه آخر آلبوم به اجراى يك قطعه سلوى ويولنسل توسط اين نوازنده اختصاص پيدا كرده.
ببينيد قبول دارم، قطعه آخر تنها به دليل اينكه يويوما بسيار مشهور است در آلبوم گنجانده شده و وجود يك قطعه سلو از او بى شك در فروش آلبوم بسيار تاثيرگذار بوده. اما عرفان شرقى را نمى توان در سازها تعريف كرد، اين عرفان در فكر و وجود مردم جريان دارد، پس اگر يك نوازنده غربى هم بخواهد با سازش اجراى موسيقى شرق را تجربه كند، اشتباهى مرتكب نشده، كما اينكه يويوما به عنوان بزرگترين ويولنسل نواز كلاسيك دنيا مطرح است، اما دوست دارد كه اكتشاف كند، با موسيقى، عرفان و فلسفه شرق آشنا شود. ممكن است در اجرا و فهم عميق آن تفاوت داشته باشد، اما اغلب موسيقيدانان غربى موسيقى را عميق مى شناسند. ضمن اينكه زمانى كه كارى سفارش داده مى شود، امكانات آن هم سفارش داده مى شود، مثلاً يك قطعه بيست دقيقه اى براى اركستر فيلارمونيك لندن با همراهى گروه كر و... با فلان قدر بودجه سفارش داده مى شود، خب شما هم تكليفتان را مشخص مى كنيد، ما ايرانى ها اگرچه به اين موضوع عادت نداريم، چون در كشور ما نوازنده ارزان است و مثلاً بارها من شاهد بوده ام كه چهارنوازنده ويولن دور هم جمع شده اند و ده خط نت را چهارنفرى اجرا كرده اند، نتيجه آن هم چيزى مى شود كه نام اركستر بزرگ و اجرا با سازهاى آكوستيك را به خود مى گيرد. اما در آنجا دقيقاً اتفاق به دليل گران بودن نوازنده و هزينه هاى ضبط، برعكس است، از اين رو به اركسترهاى بزرگ ساخت قطعه يا پيشنهاد نمى شود يا خيلى معدود و محدود سفارش مى شود. چون اغلب علاقه مندانى كه مى خواهند شب هاى آخر هفته را به كنسرت رفتن اختصاص دهند، ترجيح مى دهند كه يكسرى قطعه معروف و خاطره انگيز را گوش كنند و حالا اگر هم اتفاق افتاد، در كنار آن يك قطعه جديد را گوش كنند. بنابراين اركسترها با توجه به بودجه محدودشان، ترجيح مى دهند كه همان قطعات آماده را اجرا كنند، آهنگسازى در خانه اش نمى نشيند و براى اركستر سمفونيك قطعه بسازد. در ايران براى ساخت آثار ضمانت اجرايى وجود دارد، لذا آهنگسازان هم مى توانند براى اركستر قطعه بسازند. شما در غرب بيشتر با آنسامبل هاى كوچك؛ كوئينتت، كوارتت، تريو و... مواجه مى شويد.
•بيشتر قطعات اين آلبوم حالت داستان سرايى دارند كه بازهم فرهنگ و ادبيات شرق را تداعى مى كند، چرا؟
طبيعى است كه بهترين حالت شنيدن اين موسيقى زمانى است كه روى تصاوير مربوط به آن شنيده شود، مثلاً در قطعه «از ديرباز» داستان فيلم اين طورى است كه ماسك طلاى گرانبهايى پيدا شده كه مربوط به روزگاران بسيار قديم بوده است، لذا اين موسيقى هم بايد گويا و داستان سرا مى بود.
• خب! كمى هم در مورد ساز شما صحبت كنيم، اين طور كه به نظر مى رسد هرجايى كه قرار بوده موسيقى لحظات تراژيك يا حتى نوستالژيك داستان را روايت كند، كمانچه به داد موسيقى رسيده است، چه در قطعاتى كه ژيپينگ ساخته، چه در قطعات ساخته شده توسط خودتان.
كاملاً اتفاقى بوده است، اگرچه زمانى كه نظر آهنگساز اين باشد، شما هم بايد برآورده كننده آن خواسته باشيد، اما واقعيت اين است كه صداى كمانچه هم مى تواند نوستالژيك و تراژيك نباشد. ببينيد تمام اين مجموعه با توجه به نام «جاده ابريشم» فضايى خاطره انگيز را دارد و طبيعى است كه موسيقى آن هم ملهم از همين فضا باشد. در اين موسيقى هم صداهاى شاد شنيده مى شود، اما باز اين شادى نوعى از شادى است كه يك سر آن به گذشته و تاريخ پيوند خورده. در واقع خاطره يك شادى است.
•من فكر مى كنم بيش از هر مسئله  ديگرى نقش شعر و ادبيات شرقى در اين موسيقى بارز است، مثلاً ما در اشعارمان ترجيع بند داريم و در «جاده ابريشم» هم شما سعى كرده ايد كه دائماً اين فرم را اجرا كنيد. پيش از اين هم در مجموعه آلبوم هاى «غزل» كه به همكارى شما با شجاعت حسين خان اختصاص داشت، اين فرم ترجيع بند شنيده مى شد.
دقيقاً همين طور است. در تمام كارهاى من اين فرم كه فرم مطلوب من است شنيده مى شود، در مجموعه غزل هم كه به موسيقى ايران و شمال هند مى پرداخت، اين مسئله  وجود داشت، چون اگر دقت كنيد فرم خود غزل تداعى كننده اين مسئله  است، هر دوى ما از فرهنگى استفاده كرده ايم كه در آن تكرار درست، نقش مهمى دارد. شايد بشود گفت كه ما اين مسئله  را از فرهنگ كشاورزى گرفته ايم؛ آميختن، پروراندن و به نتيجه رساندن يك ايده، مثل زندگى كشاورزى؛ كاشتن، صبر كردن و به بار آمدن. اين مسئله  هم روى شعر و نقاشى شرق هم تاثير گذاشته است . مثلاً در نقاشى يا نگارگرى ايرانى هم مى بينيم كه هميشه همه چيز، حاشيه ها، خطوط، اسليم ها و... از اطراف و اكناف جمع مى شود تا يك چيز را در وسط اثر هنرى نمايان كنند. اين مسئله  هم در موسيقى ما به شدت وجود دارد، اگرچه در حال حاضر در حال از بين رفتن است، چون موسيقيدانان ما به ساخت قطعات كوتاه چند دقيقه اى روى آورده اند، اما من به اين فرم اعتقاد دارم چون كاربرد دارد و به نظر من هر كاربردى به پشتوانه هايش استوار است، مثل اپرا، مثل تعزيه، اگر ما امام حسين نداشته باشيم، تعزيه هم معنا پيدا نمى كند يا حتى اگر كسى داستان عاشورا و امام حسين را نداند، شايد حتى ديدن تعزيه به نظرش خنده دار و بى معنى هم برسد. بنابراين ماجراى ترجيع بند هم فرمى است كه نه تنها در شعر و موسيقى ايرانى و شرقى بلكه در رفتار روزمره ما هم وجود دارد، مثلاً يك ايرانى وقتى بخواهد روى يك مسئله تاكيد كند، آن را چندين بار تكرار مى كند يا اگر به ادبيات دوره قاجار مراجعه كنيد، مى بينيد كه اگر نويسنده خواسته در مورد دوستى صحبت كند اين طور نوشته كه: «بلبل دوستى و مودت و نزديكى و مراودت و مصاحبت و...» چون نويسنده مى خواسته مخاطب دقيقاً به آنچه او مد نظرش بوده برسد. اين ترجيع در خون ماست.
•با اين حال من همه تكرارها را در قطعات شما يكسان نديده ام، نوعى تكرار وجود دارد كه مى خواهد شنونده را بيشتر به فضاى اثر نزديك كند، تكرارى هم وجود دارد كه به قول شما براى رسيدن به عمق و كنه مطلب ساخته شده، اما نوع ديگرى هم تكرار در آثار شما شنيده مى شود كه گاهى شنونده را خسته مى كند.
ممكن است برخى جاها هم خسته كننده باشد، همانطور كه برخى از تكرارها در موسيقى نواحى ما وجود دارد كه اين حالت را دارند، عامل زمان در اين ميان نقش مهمى دارد. در موسيقى مدرن گوش ما عادت كرده است كه به ايجاز نزديك شود و خودش را از بند اين تكرارها رها كند. اما براى من هميشه اين تكرارها معنادار بوده اند. معتقدم كه بايد يك ايده را پروراند، آن را تكرار كرد و بعد سراغ يك چيز ديگر رفت، در حالى كه اصول موسيقى سنتى ما خلاف اين موضوع را مى گويد و ربطى به تاريخ ندارد، اگر به يك نوار نوازندگى سنتى گوش كنيد، متوجه مى شويد كه نوازنده در يك نوار ۱۲ گوشه مختلف را اجرا كرده، در صورتى كه اين مسئله  لزومى ندارد و همين كار را مى تواند با سه گوشه هم اجرا كند، همين مسئله  قدرت خلاقيت و پروراندن ايده ها و ملودى ها را از نوازنده مى گيرد.
• به موسيقى نواحى اشاره كرديد، شما در بخش هايى از آهنگسازى، از تم ها و حتى ملودى هاى موسيقى نواحى ايران استفاده كرده ايد، مثلاً در قطعه «نويد باران» آواهاى موسيقى تركمنى ايران و حتى جوق جوق هاى آنها يا در برخى از قطعات ديگر موسيقى عاشيق ها شنيده مى شود.
بله، اما دليلش اين بود كه من سعى داشتم بيشتر موسيقى را به موسيقى مغولى نزديك كنم كه خب آن موسيقى هم به فرهنگ و موسيقى تركمن نزديك است. موسيقى در سراسر دنيا مرتبط است، در واقع شبيه به بازى دومينو است. اگر كسى بگويد اين حلقه از موسيقى متعلق به من است و در ساعت ۱۲ ظهر سال پنجم قبل از ميلاد به وجود آمده، مطمئن باشيد سخت در اشتباه است، موسيقى سنتى ما هم همين حالت را دارد، ما به حلقه پيشين و بعدى مان متصل هستيم. پس موسيقى سنتى ايران نيز با موسيقى ديروز شرق و امروز غرب مرتبط است. پس كاملاً ساده انگارانه است اگر فكر كنيم كه موسيقى ما توسط يك عامل ايزوله و خودجوش غيرقابل تغيير به وجود آمده است. بايد از اين دسته از موسيقيدانانى كه دائم داعيه سنت و سنتى بودن را دارند پرسيد كه اصلاً سنت چيست؟ بايد گفت كه سنت هم مثل چيزهاى ديگر به هر حال از جايى شروع شده، اين دوره قاجار بوده يا صفويه؟ اگر اين دوره ها باشد كه ما واقعاً عقب گرد داشته ايم، چون قوم ما ۴۰۰۰ سال تنها در همين نقطه ساكن بوده و پيش از آن هم در جايى ديگر. پس همه به نوعى با توجه به خرد و دانششان موسيقى ساخته اند. مگر ما از آموزه هاى كنفوسيوس و بودا كم بهره برده ايم، خب در ازاى آن بسيارى از فلاسفه آنها هم از حكمت حضرت على و امثالهم استفاده كرده اند. پس دادوستدى در كار بوده و اين «جاده ابريشم» در واقع يك نماد عامى از اين ارتباط ريشه ها است. اينكه در زمان ها دور كسى دو سال در راه مى ماند تا از چين به ايران برسد و زمانى كه به ايران مى رسيد، عاشق يك دختر ايرانى مى شد، ازدواج مى كرد و فارسى ياد مى گرفت و اصلاً ايرانى مى شد و شايد ده سال بعد از آن هم به او مى گفتند «حاج آقا»! پس اين هزار و يك داستان از اين نوع، اين تداخل ها و مراودات فرهنگى را نمى توان ناديده گرفت. پس در واقع اين موضوعات هم نمونه هايى از اينترنت قرون وسطى بوده. پس اين مباحث زيبايى شناسى، فلسفه و... همچنان دور مى چرخد و مى چرخد، اگر قرار باشد من بعد از اين همه كنسرتى كه در آمريكا برگزار مى كنم، كوچكترين تاثيرى روى يك آمريكايى نگذارم، پس اين كنسرت ها بى فايده است. پس اين دادوستد وجود داشته و از بين هم نخواهد رفت.
 
191829.jpg

•اغلب آهنگسازان ايرانى ميل به ساختن قطعات ملوديك دارند، اما شما در آلبوم جاده ابريشم انگار خواسته ايد عمداً از ملودى دورى كنيد و به فرم نزديك شويد، يعنى قطعه تا آمده ملوديك شود، جلوى آن را گرفته  ايد و البته اين فرم ها هم بيان شفافى دارند، يعنى اگرچه گاه تكرار دو يا سه نت خاص بوده اما موفق عمل كرده اند.
ملودى خوب خيلى خوب است اما من هميشه به فرم اهميت بيشترى مى دهم و در تمام آثارم هم اين موضوع را رعايت كرده ام. در ايران موسيقيدانان كمى هستند كه براى ساخت يك اثر از تمام ابزارى كه در دست دارند، استفاده مى كنند. معمولاً موسيقى چندصدايى هم بر اساس يك ملودى خاص جلو مى رود. اول يك ملودى را مى سازند و آن را از عرض مى كشند و بسط مى دهند، اما زمانى كه آهنگساز غربى با يك ملودى برخورد مى كند، از همان اول وقتى مى داند بايد براى چند خط قطعه بنويسد، با عرض پيش مى رود، اغلب هم  هارمونى در آثارشان وجود دارد.
•پس در واقع شما غربى پيش رفته ايد؟
بايد قاعدتاً اينطور بوده باشد، چون ابزار كار غربى بوده، اما نوع نگرش ما به موسيقى غربى و كلاسيك هميشه ايرانى بوده، هميشه ما يك ملودى داشتيم كه آن را  هارمونايز كرده ايم، از ابتدا با  هارمونى پيش نرفتيم.
• ظاهراً هم استفاده از فرم باعث مى شود تا كار هميشه تازه بماند، يعنى طورى نيست كه دائم شما را به خاطره هايتان ارجاع دهد؟
بله، اما اين كار بسيار سخت تر است، اين جريان مثل اين است كه شما آرشيتكتى هستيد كه هربار كه خانه اى را مى سازد، به دنبال يك فرم جديد مى گرديد و اين مسئله  خيلى فرق دارد با اينكه شما آرشيتكتى باشيد كه ساخت يك نوع ساختمان را بلد است، اما هر دفعه تعداد اتاق هايش را كم و زياد كند. اما با اين همه من ساخت فرم را ترجيح مى دهم، فكر مى كنم بازى با فرم و به وجود آوردن آن كارى است هنرى و خلاقانه. نمى خواهم كارهايم اينطور باشد كه يك فرم را پيدا كنم و تصنيف ها، ملودى ها و قطعات مختلف را روى آن سوار كنم و در نهايت هم هميشه يك صدا شنيده شود. پيش درآمد عوض مى شود، رنگ عوض مى شود، ملودى عوض مى شود حتى خواننده تغيير مى كند، اما باز فرم همان فرم قبلى است. اما من تمام سعى ام را كرده ام كه از اين فضا دورى كنم. «شب، سكوت، كوير» خودش يك فرم است، اما آن فرم را پس از آن كار كنار گذاشتم و سراغ فرم هاى ديگر رفتم. مسئله  سفارش هم وجود دارد، يعنى اينكه وقتى مى بينيم مثلاً خيلى از آهنگسازان به واسطه سفارشى كه در زمان حياتشان به آنها داده مى شده، مجبور بودند در فرم هاى شبيه به هم آهنگسازى كنند. سمفونى، كنسرتو، سوناتا و... فرم هايى بودند كه موسيقيدانان چاره اى جز ساختن قطعات شان بر اساس آنها نداشتند. در موسيقى كلاسيك، رمانتيك، رنسانس تا حتى اوايل قرن بيستم هميشه يك فرم غالب بود و آهنگسازان مجبور بودند خودشان را در همان يك فرم جا بدهند، مبارزه با فرم گرايى يا يك فرم خاص تا اواسط قرن بيستم انجام نمى شود و آهنگسازان هنوز به خودشان نيامده اند، اين موضوع در مورد موسيقى ما هم وجود داشته و دارد.
• همزمان با آلبوم «جاده ابريشم» اثر ديگرتان از مجموعه غزل را هم منتشر كرديد، به نظر مى رسد كه اين كار به واسطه ضبط سر صحنه حال و هواى ديگرى دارد و پخته تر از سه آلبوم قبلى است؟
تمام اين حال و هواى جديد مديون اجرا در حضور مخاطب است، ما به هيچ عنوان نمى خواستيم كه اين كار را در استوديو ضبط كنيم، مى خواستيم نفس تماشاگر در آن حضور داشته باشد، اگرچه يكى از انتقادهايى كه به اين آلبوم وارد كردند، همين موضوع بود. نظير اين كار را هم قبلاً در همكارى هايى كه با آقاى شجريان داشتم در آلبوم هاى زمستان، فرياد، بى تو به سر نمى شود و... انجام داده بودم. هميشه هم در جوامعى كه موسيقى در آنها شناخته شده تر است، ارج و قرب آلبومى كه به صورت اجراى زنده ضبط شده است دو برابر كارى است كه در استوديو ضبط شده و اين موضوع به دليل ريسكى است كه در آنجا اتفاق مى افتد.
•در اين اثر كمانچه قدرت مانور بيشترى داشته، چرا؟ يا در واقع بهتر است اينطور سئوالم را مطرح كنم كه چرا در غزل چهارم، بايد اين اتفاق بيفتد؟
بله، هميشه عادت دارم كه وقتى در كنار يك موسيقيدان قرار مى گيرم، اين من باشم كه به سمت موسيقى او مى روم و به طرف مثلاً زمان بدهم تا به سمت من كشيده شود، من هيچ وقت كسى را مجبور نمى كنم كه خودش را با موسيقى من وفق دهد. سعى كردم خودم را حل كنم، قابليت وفق دادن برايم ارزشمندتر است، دوست دارم در تركيبى تعريف شوم كه در نهايت به صورت مجموعه اى از صداها به آن نگريسته مى شود.
•حالا بعد از انتشار چهار آلبوم از همكارى با شجاعت حسين خان، فكر نمى كنيد كه عمر اين همكارى به پايان رسيده است؟ بى شك حرف هايى براى گفتن مانده، اما نه آنقدرها كه بشود روى آن بيش از اين كار كرد.
دقيقاً همين طور است و اين آخرين آلبوم از مجموعه غزل خواهد بود. «باران» يا همان غزل چهار هم اثرى است مربوط به سه سال پيش كه صرفاً الان منتشر شده است. در حال حاضر مشغول همكارى با يك نوازنده ترك كه مى نوازد، هستم. من در پروژه شجاعت حسين خان به آنچه مى خواستم رسيدم و حالا به پايان رسيده است. الان حدود دو سال است كه ديگر روى آن كار نكرده ام و به جز حدود ۱۰ كنسرت كه در طول دو سال پيش به همراه شجاعت برگزار كرده ام، ديگر فعاليتى نداشته ايم .سميه قاضى زاده روزنامه شرق

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 17:26  توسط حجت ملائی چافی   | 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
                                           
 
 
درست چند روز پس از زلزله ويرانگر بم در زمستان سال ،۸۲ خبر درگذشت «ايرج بسطامى» دوستداران هنر موسيقى را به شدت متاثر كرد. بسطامى با وجود آن كه در آواز اصيل ايرانى دهه هفتاد به اين سو براى خود نامى دست و پا كرده بود، اما به دليل روحيات و عواطف خاص خود مثل ديگر هنرمندان به صورت تمام و كمال جذب پايتخت نشده بود و مرتب به ديار مادرى اش سركشى مى كرد، مضاف بر اين كه پس از درگذشت برادرش، رسيدگى به امور خانواده و فرزندان او را نيز برعهده گرفته بود. انتشار وسيع خبر درگذشت بسطامى در رسانه ها در لابه لاى اخبار فاجعه بم و پخش مكرر صداى او از صدا و سيما در همان روزها،  باعث شهرت بيشتر او درست چند روز پس از مرگ غمبارش شد. اصولاً او يك هنرمند شهرستانى ساده و بى تكلف بود كه اعتناى چندانى به حرفه اى گرى در بازار هنر نداشت و به آن صورت به قواعد حرفه اى روى خوشى نشان نمى داد، به همين دليل در زمان حيات به آنچه كه شايسته اش بود دست نيافت و قدر نديد. در اين فضا تنها اتفاق مثبت، مطرح شدن صداى ويژه او _ هر چند به صورت ديرهنگام- و فروش غافلگيركننده آثارش در بازار بود و شركت هاى توليد و توزيع سى دى و نوار به سرعت دست به تجديد انتشار كارهاى قبل بسطامى  زدند. يكى دو كار منتشر نشده او نيز به همراه چند اثر خصوصى و محفلی با صداى او در اولين فرصت به بازار آمد. در اين ميان «كنسرت راست پنجگاه» در دو شماره ۱ و ۲ با آهنگسازى «پرويز مشكاتيان» اثرى است كه با كمى تاخير در سال ۸۳ توسط موسسه چهارباغ بانگ پالايش و منتشر شد و جلوه هايى ديگر از صداى بسطامى را براى علاقه مندان آواز ايرانى عرضه كرد.
صداى بسطامى صدايى است خاص، وسيع، پرتحرير و در عين حال ساده و دوست داشتنى و در كل بر مبناى يك تشبيه معروف و قديمى مصطلح در ميان اهالى موسيقى صدايى است «خسته و گل آلود». اين صدا چون شبيه هيچ كس نيست خاص و ويژه به حساب مى آيد. از نظر وسعت نيز درميان صداهاى موجود در حدود يك قرنى كه از تاريخ ضبط موسيقى در ايران مى گذرد، كم نظير است، چرا كه كمتر كسى را مى شناسيم كه اين تعداد نت را از بم تا اوج به صورتى دلپذير اجرا كند. البته مشكلاتى نيز در اين صدا ديده مى شود، نظير وجود لهجه خاصى در اداى مخرج بعضى از حروف مثل «كاف» و سرد خواندن بعضى از مصوت ها نظير «فتحه» و نداشتن وحدت رنگ و توناليته در سه نقطه صدا يعنى بم، صداى ميانى و اوج. اينها ويژگى هايى است كه در صداى بيشتر خوانندگان صد سال اخير ديده مى شود و تعداد افرادى كه كم نقص و بى نقص صداى خود را توليد كنند از انگشتان دو دست فراتر نمى رود. البته به نوعى نيز مى توان اين ويژگى ها را نمك صداى هر خواننده به حساب آورد كه به هر حال باعث ايجاد تنوع در صداها مى شود.
در صداى بسطامى گذشته از همه حس هاى زياد و معايب كم، يك ويژگى منحصر به فرد ديگر هم وجود دارد و آن «گزندگى» خاص صداى اوست، به اين معنى كه لحن خاص و مردانه آن باعث مى شود كه كمتر كسى موقع شنيدن آن، به راحتى از كنار اين صدا بگذرد. بسيارى از دوستان و نزديكان بسطامى نقل مى كنند كه اصل صداى او _ بدون ميكروفن و خارج از استوديو _ چيز ديگرى بوده و بايد آن را از نزديك مى شنيدى. ويژگى اى كه آن را در مورد خواننده بزرگ و صاحب سبك ايرانى استاد تاج اصفهانى نيز نقل كرده اند.
با اين تفاصيل «كنسرت راست پنجگاه ۱ و ۲» اثرى است كه پيشتر در قالب دو آلبوم با نام هاى «مقام صبر» (با صداى عليرضا افتخارى) و «افق مهر» (با صداى بسطامى) منتشر شده و مشكاتيان در تابستان ۱۳۷۲ و در دوران اوج رونق موسيقى ايرانى اين دو آلبوم را طى يك كنسرت دوساعته در نمايشگاه بين المللى تهران به همراه گروه عارف اجرا كرده بود. در آن زمان شنيدن صداى بسطامى روى قطعات آلبوم «مقام صبر» در غياب افتخارى _ كه به دلايلى كه بر ما پوشيده است كمتر حاضر به اجراى كنسرت مى شود- براى نگارنده جالب بود. علاوه بر آن «مقام صبر» از نظر تنظيم و آهنگسازى نسبت به كار ديگر مشكاتيان «افق مهر» اثر بهترى به شمار مى رفت و اجراى اين دو اثر در كنار هم نوعى توازن را ايجاد مى كرد.
آلبوم شماره (۱) با قطعه اركسترى «كاروانيان» در دستگاه راست پنجگاه آغاز مى شود. شنيدن اين قطعه پس از سال ها خاطره كارهاى باشكوه گروه عارف و شيدا و نوارهاى چاووش را در ذهن تداعى مى كند، در ادامه پس از تكنوازى مشكاتيان تصنيف زيباى «مقام صبر» با شعر حافظ شنيده مى شود. فضاسازى تصنيف به خصوص نقش سازهايى مثل نى،  كمانچه، تار و دف فوق العاده است و تنها ايراد آن _كه در بسيارى از كارهاى مشكاتيان ديده مى شود _ روان نبودن و به خوبى ننشستن شعر روى آهنگ است، اين مشكل در اواخر تصنيف به شدت خود را نشان مى دهد. پس از تكنوازى عود «محمد دلنوازى» مشكاتيان دست به يك تجربه هر چند تكرارى يعنى گروه نوازى و آواز مى زند و حاصل كم و بيش مطلوب است. روى الف آلبوم با تصنيف «صنم» ساخته قديمى «عارف قزوينى» ترانه سرا، خواننده و موسيقيدان مشهور صد سال قبل به پايان مى رسد. اصل اين تصنيف در مايه افشارى اجرا شده و مشكاتيان با افزودن بيت هايى از اشعار فريدون مشيرى آن را به راست پنجگاه آورده است. روى دوم با تكنوازى بهزاد فروهرى به همراه آواز در مايه دشتستانى شروع مى شود. فروهرى از بهترين نوازندگان اين ساز عرفانى است و بسطامى با صدايى كه لحن و توناليته محلى و روستايى دارد و متفاوت از آوازهاى شهرى اوست اين قسمت را اجرا مى كند. پس از فرود بسطامى به شور، فروهرى طى يك تكنوازى مفصل به زيبايى در راست پنجگاه فرود مى آيد و سپس تصنيف «من و دل» با شعر ميرزا حبيب خراسانى شروع مى شود. اين تصنيف به دليل روان بودن كلمات و تلفيق خوب شعر و موسيقى بسيار به دل مى نشيند. پس از آن آواز «بيات اصفهان» با تار كيوان ساكت اجرا مى شود. اصولاً در دستگاه راست پنجگاه دست خواننده و نوازنده براى اجراى قطعاتى از دستگاه ها و مايه هاى ديگر نظير همايون و اصفهان باز است و بسيارى گوشه هاى مشترك نيز بين آنها وجود دارد. (اين قطعه خاطره اجراى تصنيف «بت چين» در «راست پنجگاه» جشن هنر شيراز اثر شجريان و لطفى كه آن هم در بيات اصفهان بود را زنده مى كند.)
با فرود مجدد به راست پنجگاه، آلبوم شماره(۱) با اجراى «چند مضراب پنجگاه» به پايان مى رسد.
آلبوم شماره دو با اجراى «پيش درآمد همايون» توسط اركستر آغاز مى شود، بيشتر قطعات اين آلبوم متعلق به نوار «افق مهر» است. به نظر مى رسد كه مشكاتيان «افق مهر» را در شرايط ايده آلى خلق نكرده و فاصله زيادى با آثار خوب او دارد. مثلاً ملودى هاى همين پيش درآمد تكرارى و شنيده شده به نظر مى رسد و تنها تند شدن سرعت نواختن مضراب ها به خصوص در مورد ساز سنتور در قسمتى از اين قطعه نشان از سليقه والاى مشكاتيان دارد. پس از اجراى آواز همايون با مطلع «اگر روم ز پيش فتنه ها برانگيزد» با شعر حافظ و سنتور مشكاتيان و «ضربى چكاوك»، آواز عشاق و شور را با ادامه شعر حافظ يعنى «فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست» همراه با نى فروهرى مى شنويم، در نهايت بسطامى به زيبايى در شور فرود مى آيد و قطعه اركسترى «خوش نوا» را در همين دستگاه و كمى با حال و هواى مايه دشتى مى شنويم. تكنوازى تار «ساكت» در دشتى و در پى آن آواز بسطامى و در نهايت فرود بسيار خوب خواننده در شوشترى ما را به روى دوم اين آلبوم _ و در واقع آخرين روى مجموعه _ منتقل مى كند. تصنيف «خرابات» با شعر خواجوى كرمانى كه از نقاط قوت نوار «افق مهر» به شمار مى رفت، ما را به حال و هواى موسيقى خانقاهى و خراباتى مى برد. تنها ضعف اين تصنيف وجود ابيات سنگين نظير «نفى را اثبات خود دانسته و اثبات نفى، ايمن از خويش و برى از نفى و اثبات آمده» براى شنونده عام است. در قسمت بعد، بدون مقدمه به راست پنجگاه و تكنوازى تار ساكت برمى گرديم (به گمان نگارنده در زمان اجراى كنسرت در سال ۷۲ قطعات راست پنجگاه و همايون به تفكيك اجرا مى شدند كه در اينجا ترتيب آنها در اثر منتشر شده تغيير كرده است.) پس از سلوى كوتاه ساكت، تصنيف «مستان» با شعر مولانا اجرا مى شود. اين تصنيف با موتيف هاى تكرارشونده راست پنجگاه و ريتم تند و شعرى كه به اصطلاح «انگ» آهنگ است، از بهترين قسمت هاى اثر به شمار مى رود. به خصوص بيت «مستان سبو شكستند، بر خم ها نشستند/ يا رب چه باده خورده، يا رب چه مى چشيدن» و قطعات اركسترى پس از آن. در نهايت اثر با اجراى تصنيف «بيا تا گل برافشانيم» با شعر حافظ به پايان مى رسد؛ تصنيفى كه تنها قطعه مستقل «كنسرت راست پنجگاه ۱ و ۲» به شمار مى رود و گويا قبل از آن در جاى ديگرى منتشر نشده بود قطعه اى انرژيك و شاد با انطباق تحريرهاى پرسرعت و قدرتمند خواننده با ريتم. در انتهاى هر بيت همين ويژگى باعث درخواست مكرر حاضران و اجراى مجدد اين تصنيف مى شود و خاطره چند شب اجراى خوب زنده ياد ايرج بسطامى، پرويز مشكاتيان و گروه عارف در آن سال ها مرور مى شود
.منبع : شرق
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 17:25  توسط حجت ملائی چافی   | 

              نی و استاد حسن کسائی 

استاد حسن کسائیاستاد حسن کسایی یکی از مفاخر هنری مشرق زمین است. نزدیکان، دوستان و همشهریانش او را "آقا حسن" می نامند. آقا حسن کسایی متولد 1307 شمسی برابر 1928 میلادی در اصفهان است. نخستین مکتب خانه هنری آقای حسن را می توان منزل پدری اش و در کنار دوستان هنرمند پدرش حاج سید جواد کسایی بازرگان و اهل اصفهان دانست؛ که این استاد آینده موسیقی و نی نوازی، در آن محیط پرورش یافته، و محضر هنرمندان به نام موسیقی دانان مشهور کشور را در اوان جوانی درک کرده است. او بعدها از مکتب تاج اصفهانی، ادیب خوانساری (در فراگیری ردیف آوازی) و مهدی نوایی (درآموختن نای هفت بند) و استاد بی مانند ابوالحسن صبا (در فراگیری ردیف و مراحل تکامل و کسب تجارب کمیاب) استفاده نموده است. همه می دانیم استادان نامبرده شاگردان با ذوق دیگری نیز داشته اند اما قرار نبوده و نیست همه کسانی که به هنر جویی می نشینند به مقام عالی دست یابند. "صد نکته غیر حسن بباید" تا کسی به مقامی در نوازندگی و دریافت حالت های ردیف برسد که استاد کسایی رسیده است.

     کسائی از زبان خود... 

او با استخراج اصواتی دلپذیر و شگفت آور از نای، این ساز که زمانی می رفت تا مانند بعضی دیگر از سازهای موسیقی ما به فراموشی گراید، اعتلا بخشید.

از نکته های قابل توجه اینکه در نوازندگی سازهای ایرانی پیشینیان الگوی واقعی ما بوده اند. برای مثال هنوز نوازندگی علی اکبر خان شهنازی و یا میرزا حسین قلی و یا ... اسوه بسیاری از نوازندگان ماست که بدان روش اقتدا می کنند. اما بی هیچ مداهنه ای بر این باوریم که اصوات مستخرج از نای توسط استاد کسایی، در میان پیشینیان نیز کم سابقه بوده است چرا که هنوز هستند کسانی که صدای نای گذشتگان را به خاطر دارند و یا از صفحه هایی قدیمی و فنو گراف شنیده اند.

تصویر را با اندازه واقعی ببینید

استاد کسائی در جمع هنرمنداندیدگاه هنرمندی چون کسایی، به طور قطع و یقین با دیدگاه های ما متفاوت است چرا که او در عمل ثابت کرده که منحصر به فرد است.

و انسان منحصر به فرد، تفکر و تشخیصی منحصر دارد، و اما از بعد دیگر و آن، خصوصیات اخلاقی انسان هاست که از میانشان هنرمندانی بر می خیزند. اگر هنرمند، هنرمند هم نباشد او نیز مانند یک فرد عادی دارای بعضی خصیصه های اخلاقی است که بعضی از آن خصایص به مذاق دیگران خوش می آید و بعضی دیگر ناخوش. اما انسان به محض آن که با لقب هنرمند برگزیده شد تمام خصایص اخلاقیش نیز زیر ذره بین قرار می گیرد و بی آنکه کسی را دعوت کرده باشد از اخلاق او خوشش بیاید یا نیاید، در قضاوت دیگران مطرح می شود در حالی که دیگران هستند که بنا به دلایل مختلف نیازمند حشر به اویند.

     به قسمتی از تکنوازی استاد گوش کنید. 

پس باید حالات متفاوت او را نیز درک و تحلیل کنند.

استاد حسن کسائیهیچ هنرمند وارسته ای نیست که نقد پذیر نباشد. چرا که نقد نخستین جایگاه سازندگی است. بعضی از دوستان و علاقمندان پرسیده اند چگونه است که گاهی یک استاد مسلم، (حتی مانند جناب کسایی) هنرمندی را تایید کند و چند سال بعد به کلی او را نفی نماید؟ چنین به نظر می رسد که به قضایا عمیق شده اند. آیا می توانیم بگوییم یک هنرمند اعم از خواننده و نوازنده همیشه در سطحی دلخواه و مورد تایید بزرگان می ماند؟ گاهی ممکن است یک نوازنده یا خواننده در مجلسی، هنری بنمایاند که استاد بزرگی نیز در آن جلسه از او تمجید کند و سخن او هم ضبط شود. اما هنگامی که قضاوت در سطح جامعه مطرح است یک استاد بزرگ با در نظر گرفتن کلیه جوانب، حکم کلی می کند. این حکم متفاوت از آن تمجید مجلسی است. ما منکر این نیستیم که هیچ کس اشتباه نمی کند اما در پیشگاه استادان برجسته و نامی امتحان پس داده، باید در درجه اول خاضع بود و در درجه بعد لازم است شرایط زمانی و مکانی و روحی گفته های این بزرگان را در قضاوت های خود در نظر بگیریم و در عین حال از هنرمندان بزرگ بخواهیم در قضاوت های خود دقت بیشتری به خرج دهند. چرا که حرفشان معیار و الگوی منتخب جوانان است. اگر امروز، نواختن نای هفت بند در ایران هنرجویان علاقمند و به خصوص در اصفهان نوازندگان توانایی دارد همگی مرهون و مدیون استاد حسن کسایی، این یگانه ارجمند نی نواز است. آری؛ امروز شهر استاد کسایی در مقوله تربیت هنرجویان رشته نی نوازی حرف اول را در کشور می زند.

       نت قطعه «سلام صبحگاهی» (ساخته حسن کسائی) 

تعداد شاگردان شیفته ای که سال ها می کوشند تا صدایی از نای شبیه به صدای نای استاد درآورند در استان و شهر اصفهان بیشترین است.

حسن کسائی، محمدرضا شجریان و احمد عبادیدر یک عبارت آنچه در مقولع نای و نای نوازی، در کشور مطرح است مرهون زحمات استاد کسایی و آنچه از ردیف موسیقی مکتب اصفهان که بار علمی ردیف، وسعت مشرب و مکتبش مورد تایید استادان بزرگ از جمله جناب استاد فرامرز پایور (که خدایش سلامتی دهاد) است، بازمانده در کف زی وجود جناب کسایی است. خداوند همه این پیشکسوتان را سلامت بدارد.

 

 

      دونوازی نی و تمبک (در دستگاه همایون)

منبع :چهارمضراب

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 8:32  توسط حجت ملائی چافی   | 

پرویز مشکاتیان در اوايل دهه شصت صداي ساز سنتوري در ميان اجراهاي موسيقي شنيده مي شد كه به هيچ وجه سبك ها و روش هاي كهن در نواختن اين ساز را بر نمي تافت و خود سبك و سياقي خاص داشت. سرعت در نوازندگي و اجراي صحيح نت ها در كنار ترسيم فضاي شنيداري دل انگيز باعث شد تا پس از سال ها سكوت موسيقي سنتي كه موجب فراموشي بسياري از چهره هاي سرشناس شده بود، برنده اول نوازندگي سنتور جايزه باربد رخ بنماياند، پرويز مشكاتيان. جواني كه حضورش در كنار لطفي، عليزاده و ديگر نام  آوران دهه شصت، شور و شيدايي خاصي به فضاي موسيقي اجرا شده در آن سال ها بخشيد. اگر استاد ورزنده را به سر پنجه شيرينش در نواختن اين ساز مي شناسند يا فرامرز پايور را با ديسيپلين رسمي و نوازندگي مهندسي گونه اش و يا حبيب سماعي را در بداهه نوازي هاي دل انگيزش استاد مي دانند، به حق مي توان در اجراي مدولاسيون سنتور، پرويز مشكاتيان را يكي از برترين ها دانست.

او طي سال ها فعاليت در اين عرصه و كسب دانش موسيقايي در محضر اساتيد موسيقي ايران نشان داده كه اين ساز از قابليت هاي بسياري برخوردار است. او حتي دانش خود را در كار با اركستر و تنظيم آهنگ براي آن نيز آزموده است. پرويز مشكاتيان را مي شود به حق يكي از اعجوبه هاي موسيقي سنتي ايران در دهه شصت به حساب آورد. شور و هيجان خاص او شايد يكي از راه هاي نجات موسيقي ايراني از فضايي است كه اين روزها دچار آن شده است.اگر مشكاتيان همچون آن سال ها به فعاليت خود پيوسته ادامه مي داد شايد اكنون با شاهكارهاي بسياري در اين عرصه روبه رو بوديم.

اكنون او در آستانه پنجمين دهه زندگي اش با كوله باري از تجربه و دانش بيش از پيش خسته به نظر مي رسد. قدما معتقدند چهل سالگي آستانه پختگي و كمال در سير زندگي يك مرد است. اما مشكاتيان كه اين روند را چه در زندگي و چه در نوازندگي سازش، سال ها پيش يعني در آستانه سي سالگي تجربه كرده است و در آن سال ها همگام با اساتيد بي چون و چراي موسيقي ايران گام برداشته،  از آغاز چهل سالگي اش تا هم اكنون كه در آستانه دهه پنجم زندگي اش قرار دارد، به سكوت فرو رفته است. سال ها است كه ديگر صداي سازش شنيده نمي شود. گفت و گوي ذيل دريچه اي است به غار تنهايي مشكاتيان و بخشي از تاريخ هنوز پاينده و زنده موسيقي معاصر ايران. شايد كه اين روند باعث شود كه پيله سكوت مشكاتيان تركي بردارد و بار ديگر صداي بديع ساز او در فضاي موسيقي ايران مترنم شود. 

     قطعه « چکاد » ( اجرای گروه عارف ) 

 

  • در راه كه مي آمديم پرسشي به ذهنمان رسيد كه شايد پرسش خيلي از علاقه مندان موسيقي و كارهاي شما باشد و آن اينكه چرا مشكاتيان چندين سال است سكوت كرده است؟
  • نمي خواهم شاعرانه جواب بدهم و بگويم كه «سكوت سرشار از ناگفته هاست» ولي اگر بخواهم صادقانه بگويم، پيش از اينكه شما بياييد با دوستان خودم كه اينجا هستند صحبت همين قضيه بود و من گفتم فضا را قدري نامحرم مي بينم. اين يك مسئله احساسي است و ممكن هم هست هيچ دليل منطقي نداشته باشد. البته من كارم را دارم انجام مي دهم، اما چگونگي درآمدن و برآمدنش اصلا برايم مهم نيست.
  • چرا؟

شايد به يك نتيجه هايي رسيدم. قبلا برايم خيلي مهم بود. الان برايم فقط مهم اين است كه كارم را انجام بدهم و حرف هايم را لااقل روي كاغذ بزنم. 

  • ولي ممكن است كه اين تصور پيش بيايد كه مشكاتيان به نوعي در «دستان» و... تمام شده است. يعني آنجا نقطه اوجش بود و ديگر نمي تواند آن نقطه اوج را تكرار كند و براي همين ترجيح مي دهد كه كاري انجام ندهد.
  • البته دوستان عزيزي كه پيرامونم هستند اين نظر را به من گفته اند ولي... شايد هم درست باشد. به زعم خودم اين طور نيست چون من كارهايي كرده ام كه الان ديگر مثلا «دستان» را قبول ندارم. الان وقتي آن كاست را گوش مي كنم مي گويم كه مثلا كاش در بخش كششي ها كارهاي ديگري هم مي كردم.
  • اين حالتي كه در شما به وجود آمده است چه اندازه با فضاي كلي موسيقي ارتباط دارد؟
  • كدام موسيقي؟ 
  • كل موسيقي و جامعه موسيقي...
  • پرویز مشکاتیان... ببينيد يكي از سئوالات هميشگي من اين بوده كه تكليف موسيقي در اين مملكت چيست؟ يعني اينكه ما به موسيقي چگونه نگاه مي كنيم؟ آيا موسيقي اصلا در اين سرزمين به رسميت شناخته شده يا نه؟ آيا اصلا رسانه هاي گروهي (راديو و تلويزيون كه مي توانند در اين زمينه بسيار توانا عمل كنند چون حجم عظيمي از ميان برنامه هايشان را موسيقي تشكيل مي دهد) مي دانند موسيقي چيست و  آن را به رسميت مي شناسند؟ بچه ها آمدند پيش من و گفتند ما راديو فرهنگ درست كرديم و شما بيا با ما مصاحبه كن. من به آنها گفتم من با شما چطور مصاحبه كنم و چه بگويم؟ يك آهنگي را يك استادي ساخته، مثلا استاد تجويدي و يك استاد ديگر هم آن را خوانده، آقاي شاه زيدي. خيلي هم كار زيبايي است. دو دقيقه از آن را پخش مي كنند و بعد قطع مي شود و مي گويند، سرودي از شاه زيدي و تمام مي شود.
  • من نه مائوئيست هستم و نه ماركسيست ولي بعضي از صحبت هايشان را دوست دارم. مائو مي  گويد: «درست است كه كليات چيزهايي هستند كه به خاطر آنها بايد از جزئيات گذشت ولي واي به حال آنكه جزئيات تشكيل يك كليت بدهد.» الان اين جزئيات سرزمين ما تشكيل يك كليت مبتذل را داده است و من از اين، هم دلخورم، هم ناراحتم و هم عصباني.

     چهارمضراب « سرانداز »(سنتور پرویز مشکاتیان . تمبک ناصر فرهنگفر)

       نت چهارمضراب سرانداز  

  • درواقع شما الان بيشتر دنبال اثبات برادري هستيد...
  • ... من كه در اين زمينه استخوان خرد كرده ام، زندگي ام را گذاشته ام و عشقم موسيقي بوده، من كه توقع زيادي ندارم كه مثلا مردم برايم چنين و چنان كنند و يا حاكميت برايم كار خاصي بكند. من فقط يك حرمت مي خواهم براي آن چيزي كه برايم عشق است. شما نمي توانيد ببينيد كه معشوقتان را سوراخ سوراخ مي كنند و بعد بگوييد كه «شما چرا كم كار شديد؟» 
  • ولي به نظر من قبلا كه شما در سال يكي دو كار درخشان مي داديد شرايط به نوعي سخت تر بود...
  • از چه لحاظ؟ 
  • الان به هر حال يك تكثري ايجاد شده است و مخاطبان موسيقي تكليف خودشان را مي دانند. آن موقع اين گونه نبود والان بعد از باز شدن فضاي موسيقي پاپ هر طيفي ژانر موسيقي موردپسندش را گوش مي كند. الان فضا به نوعي خالص شده است و آنهايي كه علاقه مند كارهاي شما هستند و كارهايتان را تعقيب مي كردند  الان ديگر منتظر هستند...
  • آقاي مختاباد، ببينيد، هر علتي معلولي دارد. خوشبختانه شما ژورناليست هستيد و اين چيزها را بهتر از من مي دانيد. اولا من گمان نمي كنم كه  غربال جامعه، از نظر موسيقايي اين گونه شده باشد كه هر كسي دنبال پسند خودش برود. دليلش را به شما مي گويم. اولا جواني كه الان سي سال دارد و بايد اوج شكوفايي و گزينش و انتخابش براي نگاه به گذشته اش و حركت براي آينده باشيد، هفت ساله بود كه انقلاب شد، در اين بيست و سه سال به او چه داده شده است؟
  • يعني اينكه راديو و تلويزيون كه محور و منبر تراوشات هنري و فرهنگي هستند و اينقدر هم مدعي هستند كه براي جوان ها اين كار و آن كار كرده ايم، چه كاري كرده اند؟ شما به عنوان يك ژورناليست صادق _ كه من بر اين گمان هستم _ بگوييد كه آيا يك موسيقي يك ربعه _ حتي _ در هفته به جوان ها داده مي شود تا تشخيص درستي از موسيقي اي پيدا كنند كه مايه چند هزار ساله اين سرزمين است؟ شما مي گوييد انتخاب، انتخاب چي؟ ببينيد بچه هاي ما مبتذل و سطح پايين شده اند به خاطر اينكه چيزي نديده و نشنيده اند. اين مي شود كه پناه مي برند به محصولات لس آنجلسي. آن وقت ما از تهاجم فرهنگي حرف مي زنيم! 

       نت تصنیف « شیدایی »   

  • اين موسيقي لس آنجلسي كه شما فرموديد همان اوايل انقلاب هم به صورت مخفي و زيرپوستي وجود داشت ولي سيطره با موسيقي سنتي بود. آن موقع مثلا وقتي «بيداد» مي آمد به بازار، جامعه تكاني مي خورد، «دستان» همينطور. سئوالم اين است كه آن فضا چطور شد كه به اينجا رسيد؟
  • تصویر را با اندازه واقعی ببینیداگر اجازه مي دهيد قضيه را

پرویز مشکاتیان و گروه عارفيك مقداري فلسفي تر بررسي كنيم.

زماني ميكل آنژ در ايتاليا مجسمه هايش را مي ساخت، كليسا مي آمد و رويش را گل مي گرفت. ميكل آنژ مي گفت: اگر شما پتو هم روي مجسمه هايم بكشيد، مجسمه هاي من لخت هستند.  اين صحبت آدمي مثل ميكل آنژ است كه تاريخ هنر كره زمين به او مباهات مي كند، البته اگر بداند كه كيست كه مي داند. من يك مثال ملموس مي زنم. من ايراني هستم. شما حتما مي دانيد ميهن يعني چه. لاهوتي را هم مي شناسيد، «تنيده ياد تو درتار و پودم، ميهن اي ميهن» چيزي است كه ما قبل از  انقلاب مي خوانديم، در جريان انقلاب هم مي خوانديم و بعد يكي از دوستانم رويش آهنگ گذاشت و استاد شجريان هم خواند.

مني كه دل در آتش دارم و شما معتقديد كه بايد «دستان» ساخت، «بيداد» ساخت، «آستان جانان» ساخت، «سرعشق» ساخت، «نوا» ساخت مي بينم كه اين آهنگ را از راديو پخش مي كنند و «ميهن اي ميهن» را از آهنگ بيرون مي آورند، «ميهن» مگر بد است. اگر هست من بايد بدانم.

به عنوان يك شهروند، به عنوان يك ايراني، به عنوان كسي كه در اين سرزمين به دنيا آمدم و در آن نفس مي كشم و مي خواهم حركت كنم. چرا «ميهن اي ميهن» را درآوردند. چرا شعر لاهوتي را سانسور كردند. اين حق را چه كسي به آنها داده است. آن جزئياتي كه از مائو گفتم همين است كه ذره ذره آن تشكيل يك مجموعه را مي دهند كه باعث مي شود آهنگ بسازم و در گوشه اي بگذارم.

 

     قسمتی از کنسرت گروه عارف و شهرام ناظری 

 منبع :چهارمضراب

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 15:55  توسط حجت ملائی چافی   | 

 
                     كمانچه نواز اصيل
004263.jpg
             محمدرضا لطفي در كنار زنده ياد استاد اصغر بهاري
نوشته محمدرضا لطفي و پاسخ كيهان كلهر، واكنش هاي متفاوتي در بين اهالي موسيقي داشت كه صفحه موسيقي همشهري به مرور به آنها خواهد پرداخت. نخستين واكنش را مازيار كربلايي (هادي)- سازنده سازهاي كمانچه، تار و سه تار و از شاگردان معروف استاد زنده ياد بهاري با نگارش مطلبي درباره آن زنده ياد بروز داد. جناب كربلايي از سال ۶۸ در منزل استاد بهاري مأوا گزيد و ساختن ساز كمانچه را مستقيماً زير نظر آن زنده ياد فراگرفت و به همين دليل شاهد حشر و نشر بسياري از بزرگان موسيقي، از جمله جناب محمدرضا لطفي با آن زنده ياد بوده است. وي در نوشته زير ضمن مروري بر زندگي و شيوه نوازندگي استاد بهاري، كه به اعتقاد محمدرضا لطفي نوازنده اي اصيل نواز بود، درباره برخي كمانچه نوازي هاي اين دوران هم ديدگاه هايي را از منظر يك سازشناس خبره نگاشته است كه مي خوانيد. صفحه موسيقي همشهري، همچنان آماده انعكاس ديدگاه هاي مختلف در اين زمينه است.
ضمن عرض ارادت خدمت هنرمندان و هنرجويان گرامي و تشكر از جناب استاد محمدرضا لطفي به خاطر بيان شيوا و تحليل جامع ايشان از شيوه هاي مختلف نوازندگي ساز كمانچه و طرح مطالبي كه به واقع نياز بنيادين امروز موسيقي است، اينجانب به عنوان فردي كه در درون خانواده بهاري رشد كرده و از او آموخته است، نكاتي را در مورد مرحوم زنده ياد استاد بهاري و ساز كمانچه تقديم مي كنم، باشد كه اندكي از دين خويش را به آن پير وارسته و ساز عزيز كمانچه به قدر وسع ادا كرده باشم. سالها پيش در آغاز دهه دوم انقلاب شبي به اتفاق همسر استاد بهاري، روان شاد فروغ بهاري(كربلايي) در رديف دوم يا سوم تالار وحدت در انتظار كنار رفتن پرده بزرگ تالار و شروع برنامه اي بوديم كه به كنسرت اساتيد، مشهور شد.كنسرتي كه براي اولين بار پس از پيروزي انقلاب به وسيله گروه اساتيد و به همت استاد پايور تقريباً بعد از يك دهه سكوت اجرا مي شد. برنامه اي كه در نوع خود كم نظير بود و با استقبال باشكوه علاقه مندان مواجه شد. هريك از اساتيد به نوعي پاسخگوي شوق مردم بودند. مرحوم استاد بهاري كهن سال ترين فرد گروه(با ۸۴ سال سن) و با وجود قدي خميده كمانچه را بر فراز سر بلند كردند كه اين حركت خود شوري به پا كرد.خاطرم هست كه زنده ياد استاد مهدي اخوان ثالث يكي دو صندلي با ما فاصله داشتند و در اين ميان تعبيري به كار بردند به اين مضمون:
«كمانچه بار ديگر كمر راست كرد»
۶ يا ۷ سال پس از آن ايام مرحوم بهاري فوت كردند و خيلي از دست اندركاران موسيقي و آشنايان به اين هنر فقدان ايشان را مرادف با افول كمانچه دانستند.در اينجا دو توصيف از ساز استاد را كه يكي توسط جناب علي اكبر شكارچي و ديگري به وسيله آقاي پيتر ويلسن نگاشته شده ارائه مي كنم: آقاي علي اكبر شكارچي نوازنده تواناي كمانچه در پايان نامه تحصيلي خويش(دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران، به راهنمايي دكتر صفوت، سال ۱۳۵۵) فصلي را به مرحوم بهاري و سبك او اختصاص داده اند كه با كسب اجازه از محضر ايشان عيناً به عرض مي رسد: «درباره سبك استاد دو نكته را بايد يادآوري كرد:
۱) استاد در سن ۷۱ سالگي بي شك نمي تواند به قدرت زمان جواني ساز بزند و از اين جهت افراد ظاهربين نبايد در مورد تكنيك نوازندگي ايشان قضاوت غلط بكنند.به هر حال بايد دانست كه هنوز هم در بين نسل جوان نوازندگان كمانچه كسي به پاي استاد نرسيده است و كسي نمي تواند به قدرت امروزي وي ساز بزند تا چه رسد به قدرت ايام جواني استاد.
۲) ولي آنچه كه زيادي سن در آن تأثير منفي ندارد پختگي و نرمي و تميزي سبك استاد است كه توجه نگارنده را شديداً به خود جلب كرده است. متأسفانه اين جنبه هاي نوازندگي چنان عميق و ظريف و دقيق است كه از نظر افراد غير وارد مكتوم مي ماند. همين قدر مي گوييم اگر يك محقق كمانچه كشف علت نرمي و پختگي و خوش صدايي ساز استاد را وجهه همت خود قرار دهد اسرار و رموز جنبه هاي معنوي و روحاني موسيقي ايراني بر او روشن خواهد شد.»
حال فرازي از مقاله دو استاد كه به وسيله آقاي پيتر ويلسن موسيقي شناس و منتقد غربي در نشريه دهمين جشن هنر شيراز سال ۱۳۵۵ نگاشته شده است را از نظر مي گذرانيم: «جلال الدين رومي مي گويد: خام بُدم، پخته شدم، سوختم. او از تجربه تصوف سخن مي گويد، اما شايد بتوانيم اين طبقه بندي را در مورد موسيقيدانان نيز به كار ببريم. تقريباً ۹۰ درصد موسيقي هاي ايراني كه ما مي شنويم هنوز خام هستند. ما به راحتي به خام بودن آن پي نمي بريم، زيرا كه حتي بدترين موسيقي ايراني نيز زيباست. اما پس از چند سال انسان مي تواند كم كم ابن الوقت ها را از استادان واقعي تشخيص دهد.
اصغر بهاري يكي از هنرمندان محبوب من است. در حالي كه خيلي ها سعي مي كنند چيز ديگري باشند، بهاري پيوسته خودش است.انسان مي تواند او را مجسم كند كه در گوشه اي آرام نشسته و هنوز همان موسيقي ناب و متعالي را مي نوازد... و هنوز چروكيده است و پير و خاموش.
بنابراين او پيرترين نوازنده اي است كه براي مركز حفظ و اشاعه موسيقي سنتي ايران كار مي كند. شيوه او با شيوه ديگران هماهنگي دارد، جز اين كه جنبه سنتي موسيقي او بسيار ناب تر از ديگر همكارانش است.مسئله ديگري كه البته از اهميت كمتري برخوردار است، اما باز به نظر من مي تواند روشنگر باشد اين است كه، با اين كه بهاري از احترام بسياري برخوردار است، احترامي كه درخور يكي از بزرگترين استادان ايراني است، او با همكاران جوان خود بسيار راحت  كار مي كند.
دوشنبه شب بهاري برنامه اش را با يك تكنوازي از ماهور شروع كرد و اجراي كاملاً متفاوتي از آن به دست داد.يك اجراي جادويي. موسيقي در دستهاي او آرام مي گرفت، مي رقصيد، بهار مي شد و من به شعف پيرمرد فكر مي كردم كه يك بار ديگر به پيشواز ارديبهشت مي رود.
هنگامي كه او مي گذاشت تا آرشه كمانچه تماس كوتاهي با سيم ها پيدا كند و يا روي سيم ها ماندگار شود- نه آن سيم هايي كه از آن ملودي برمي خيزد- صدايي چنان گرفته و خش دار از ساز برمي خاست كه انگار صداي آفتاب بود و يا بعضي لحظات صداي رقص دوره رنسانس را به خاطر مي آورد.من قبول دارم كه اين يكي از عميق ترين برنامه هاي بهاري نبود، اما بي نهايت زيبا و به معناي واقعي كلمه جاذب بود.»
سطوري كه از نظر خوانندگان گرامي گذشت به همراه مطالب فني، دقيق و ظريف جناب لطفي در هفته گذشته دال بر نفوذ و تأثير عميق مرحوم بهاري بر اين ساز در يك صد سال اخير است. درهم تنيدگي نام بهاري و ساز كمانچه چنان است كه چه شيوه بهاري را بپسنديم و چه نپسنديم، چه بهاري به رديف مسلط بوده باشد و چه نه و چه او را تكنيكي نواز بدانيم و يا ندانيم و خيلي ديگر از اين دست مطالب، نام كمانچه يادآور ساز بهاري است.اينك تلاش من اين است كه با استفاده از ديدگاه روان شناسي فيزيولوژي به گونه اي بسيار ساده مطالبي در مورد شيوه نوازندگي و ساختار ساز كمانچه به دست دهم تا خوانندگان گرامي خود بتوانند با به كارگيري و استفاده از نظرگاه هاي متفاوت به قضاوت بنشينند.عملكرد سلول هاي عصبي در انسان تا حدود زيادي شبيه به شبكه هاي سيم كشي برق و يا مخابرات است. همان طور كه هر سيم داراي ظرفيت و توان ويژه اي براي حمل مغناطيس مي باشد سلول هاي عصبي موجود انساني نيز داراي توان مشخص و معيني براي انتقال پيام هاي عصبي است. اگر جرياني فراتر از توان سيم از آن بگذرانيم سيم دچار قطعي شده و جريان از حركت بازمي ايستد.همين فرآيند در سلول عصبي نيز رخ مي دهد. اگر محرك عصبي اعم از محرك هاي شنوايي و چشايي و لامسه و... بزرگتر از توان هدايتي سلول باشد به طور اتوماتيك پيام عصبي به مغز مخابره نمي شود. مثلاً اگر سلول هاي گيرنده درد در زير پوست با ضربه اي بسيار قوي تحريك شوند اين پيام به مراكز عصبي منتقل نمي شوند و فرد به نوعي احساس كرختي در ناحيه مذكور مي كند. به طور بسيار ساده اين پديده را پديده اشباع نامگذاري مي كنيم. در مورد سلول هاي عصبي شنوايي نيز همين اتفاق ممكن است رخ دهد.مثلاً فرض كنيد نوازنده كمانچه مكرراً بر سيم اول آرشه بكشد و پوزيسيون نيز استفاده كند به اين دليل كه فركانس بالايي از اصوات توليد مي گردد(همان محرك قوي) سلول هاي عصبي گيرنده به نوعي احساس خستگي مي كنند و اين نيروي محرك را بيش از توان خود مي يابند(پديده اشباع) لذا پيامي به مغز مخابره نمي كنند. اين همان پديده اي است كه به نام فقدان تمركز از آن ياد مي كنيم.
004266.jpg
به خاطر دارم كه استاد بهاري هميشه توصيه مي كردند كه نوازنده بايد به طور متناسب و متناوب از هر چهار سيم ساز استفاده كند و يا اين كه در كمانچه براي موسيقي كلاسيك يا همان موسيقي دستگاهي ما نيازي به استفاده از پوزيسيون نيست. حتي در مورد سرعت ارائه جمله ها تأكيد بر سنگين نوازي داشتند تا شنونده فرصت كافي براي پردازش آنها داشته باشد.
مجموعه اين توصيه هاي به ظاهر ساده استاد باعث مي شود تا شنونده براي مدت زمان بيشتري بر موسيقي تمركز داشته باشد. به روايتي رعايت همين اصول ساده از جانب نوازندگان برجسته مثل بهاري زمان تمركز بر مطلب و توجه را افزايش مي دهد و مي توان گفت كه اين شيوه از نظر فيزيولوژيك بهداشتي تر است.
بنده در اين زمينه تحقيق مختصري انجام دادم كه نتايج آن گواه بر اين است كه شنونده مدت زمان بيشتري به ساز استاد توجه مي كند. حال اين كه در مورد شيوه مقابل استاد، شنونده به سرعت دچار فقدان توجه مي گرديد و مثلاً از تمركز بر ساز روي برمي گرداند و به سراغ ديگر محرك هاي محيطي مي رفت.
تا اينجاي بحث را به خاطر داشته باشيد تا از منظري ديگر به بحث ادامه دهيم.
بنده بارها و بارها به عنوان يك سازنده ساز، مورد سؤال قرار گرفته ام كه چرا بسياري از كمانچه ها امروزه صدايي جيغ گونه دارند. در پاسخ به اين دوستان بايد عرض كنم كه متأسفانه تا حد بسيار زيادي ساختار ساز كمانچه تغيير كرده و اين نكته اي است كه در بحث هاي مربوط به كمانچه مغفول مانده است.
خيلي از نوازندگان جوان امروز براي اين كه شيوه نوازندگي خود را پياده كنند دست به تغيير كمانچه زده اند. يعني به جاي اين كه خود را با ساختار ساز كمانچه كلاسيك هماهنگ كنند، ساز را با شيوه خويش هماهنگ كرده  اند. اين دوستان از اين مطلب غافلند كه كمانچه اي كه در دست دارند اصلاً كمانچه موسيقي رديفي ما نيست بلكه اگر نگوييم در حال تبديل شدن به ويولون است، به راحتي مي توانيم آنها را در رده كمانچه هاي آذري و يا مازندراني و يا به طور كلي محلي طبقه بندي كنيم.
بسياري از اين دوستان نوازنده هنگامي كه در فرم محلي كاري ارائه مي دهند اثرشان زيباست ولي وقتي با همين ساز قطعات موسيقي رديف آوازي مي نوازند نوعي ناهماهنگي احساس مي كنيم؛ چرا كه هر فرم موسيقي نياز به آلاتي دارد كه متناسب با آن ساخته شده است.
آيا تا به حال از خود پرسيده ايد چرا در جوامع روستايي البسه بانوان و كودكان از نظر رنگ و طرح متنوع و داراي گل و بوته هاي درشت و متضاد هستند؟  آيا تا به حال از خود پرسيده ايد چرا در جوامع روستايي موسيقي از ريتمي سريع برخوردار است و صدا دهي سازها داراي صدايي زيرتر از سازهاي شهري شده هستند؟
جواب اين سؤالات را با استفاده از سطور پيش گفته در مورد ظرفيت تحريك پذيري سلول هاي عصبي مي توان بيان كرد.
چون سطح استرس و فشارهاي رواني در جوامع روستايي به مراتب كمتر از جوامع شهرنشين است لذا توان سلول هاي عصبي آنها نيز بالاتر است. يعني سطح تحمل در روستا بيش از شهر است. يا به تعبيري ميزان هيجان خواهي در روستا بالاتر از شهر است.
لذا از نظر بصري مثلاً وجود رنگ هاي متضاد و گل هاي درشت در البسه  آنها به وفور يافت مي شود حال آن كه در جامعه شهرنشين ميل و گرايش به نوعي هماهنگي در استفاده از رنگ هاست تا ايجاد نوعي آرميدگي كنند.
از نظر شنوايي هم همين طور. مثلاً اگر صداي كمانچه آذري به واسطه ابعاد آن صدايي زيرتر(يعني فركانس يا قدرتي بالاتر) دارد نوازندگان و شنوندگان آن نيز تحمل بيشتري نسبت به جوامع شهرنشين دارند. حال آن كه تمام سازهاي شهري شده از صدايي بم تر نسبت به سازهاي محلي برخوردارند. چرا كه صداي بم آرامش بخش تر از صداي زير است.
تغييراتي كه توسط اين دوستان صورت گرفته مبناي علمي نداشته و تناسبي با موسيقي كلاسيك ما ندارد و لذا تأ ثير و نفوذ ماندگاري در شنونده ايجاد نمي كند، بلكه خيلي سريع شنونده را دفع مي كند.
مرحوم استاد بهاري بنا به تجربه وسيعي كه نسبت به موسيقي ايراني داشتند همواره بر حفظ اندازه هاي ساز، متناسب با موسيقي رديفي تأكيد مي كردند. ايشان معتقد بودند كه ساز كمانچه براي اين موسيقي كامل است و اگر تغييري در آن ايجاد مي كنيد در جهت كاركرد بهتر آن باشد نه تغيير در صدادهي ساز.
بنده به سهم خودم از تمام كساني كه در جهت اعتلاي موسيقي اين سرزمين با هر سبك و سليقه اي كوشش مي كنند سپاسگزارم و از خداوند متعال براي همگان سلامتي آرزو مي كنم. مرتبه اي ديگر از جناب استاد محمدرضا لطفي كه به واقع روحي تازه در موسيقي ايراني دميدند تشكر مي كنم. با آرزوي احياي نقد در حوزه موسيقي.
در پايان ، ضمن ياد كردن از تمامي بزرگان از دست رفته موسيقي مخصوصاً زنده ياد استاد علي اصغر بهاري، با نگاهي به آينده معتقدم روايت گر اصيل ساز كمانچه كسي است كه بيش و پيش از خود به فكر فرهنگ و هنر اين مرز و بوم باشد.
 مازيار كربلايي روزنامه همشهري
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 10:56  توسط حجت ملائی چافی   | 

images/20060501/jalil.jpg
 

بيمارستان آراد تهران ، محل ديدار گروهي از هنرمندان عرصه شعر و موسيقي با هنرمند يگانه و نوازنده نامدار تار ، استاد جليل شهناز بود. 
استاد جليل شهناز، چندي است به دليل بيماري داخلي و غدد ، در اين بيمارستان بستري است.
حضور هنرمندان بر بالين استاد جليل شهناز با قدرشناسي از اين استاد بزرگ موسيقي و ارج گذاري به بيش از 6 دهه حضور فعال استاد در عرصه موسيقي ايران همراه بود. در اين ديدار آقايان مصطفي کمال پور ترابي ، سيدمحمد ميرزماني ، جمال الدين منبري ، ساعد باقري ، فرهاد برنجان ، مهرداد دلنوازي ، مجيد انتظامي ، سهيل محمودي و... حضور داشتند. همچنين تقي پور که قائم مقام مرکز موسيقي صداوسيما است ، هنرمندان را همراهي مي کرد. روحيه بسيار عالي ، بداهه گويي و ظرافت در قول و کلام استاد شهناز ، در عين بيماري نشانه صبوري و توان بسيار ايشان در مواجهه با مشکلات دوران کهولت است.
يادآور مي شود که حضور فداکارانه و همدلانه همسر استاد جليل شهناز ، در پرستاري و مراقبت از استاد ، تحسين حاضران را برانگيخت.
پزشکان تشخيص داده اند که با بهبود نسبي حال استاد ، درمان ايشان در منزل و در جمع خانواده مي تواند ادامه يابد. باآرزوي سلامتي وطول عمر  براي استادجليل شهناز  

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 10:28  توسط حجت ملائی چافی   | 

                                   

درهمايش حكمت مطهر و تكريم از مقام شامخ معلم که صبح روز،دوشنبه با حضور رییس مجلس ،رییس سازمان صدا و سیما ،استادان دانشگاه و...در تهران برگزار شد از مقام دکتر کامبیز روشن روان به عنوان استاد نمونه تجلیل به عمل آمد.در اين همايش از چند تن از استادان نمونه از جمله دکتر کامبیز روشن روان (مدیرعامل خانه موسیقی)قدرداني و لوح‌هاي تقديري از سوي رييس مجلس شوراي اسلامي و رييس سازمان صدا و سيما به آنان اهدا شد.

                                 

همچنین در دومین جشنواره فیلم دانشجویی که شنبه شب در تهران برگزار شد از روشن روان به خاطر 34سال فعالیت مستمر در زمینه آهنگسازی و ساخت موسیقی فیلم تجليل شد .منبع :خانه موسيقي

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 9:13  توسط حجت ملائی چافی   | 

 
 
 


به مناسبت نودوهفتمين سال تولد رهي معيري

اشاره: بي ترديد رهي معيري از جمله ترانه سرايان مطرح چند دهه اخير است كه به نيكي كلام و حسن تركيب موصوف بوده و در سخنش كمتر با تركيبات سست و فرو افتاده روبه رو مي شويم.
آنچه از رهي به يادگار مانده، براي بسياري از دوستداران شعر و وسيقي دنيايي از خاطره است. آنچه مي خوانيد، يادداشت مختصري است از شرح حال اين شاعر گرانقدر به مناسبت نود و هفتمين سال تولد. (دهم ارديبهشت ۱۲۸۸)

رهي به معناي رهانيده و به تعبيري ديگر آزاده و نيز تخلص شادروان محمدحسن رهي معيري، فرزند محمدحسن خان معيري (مؤيد خلوت) از عموزادگان فروغي بسطامي است.
مادرش بانو فخري حجازي (فخر عالم) از نوادگان احمدخان مشيرالسلطنه (از رجال دوره ناصري) به شمار مي رفت.
به خاطر ذوق سرشار ادبي و سرشت عاطفي كه داشت، در نوجواني به دنياي شعر روي آورد و همان زمان بود كه نخستين رباعي خود را سرود.وي در نقاشي و موسيقي استعدادي چشمگير داشت و شايد همين آشنايي با موسيقي سبب شد تا ترانه هايي كه بر روي آثار آهنگسازان بزرگ ايران زمين ساخته، كاملا بر ريتم و ملودي اين آثار منطبق باشد و علاوه بر اينكه زيبايي آنها را دو چندان كرده، به آنها لطفي ديگر بخشيده است.اما اين تنها بخشي از ذوق و استعداد وي در زمينه سرودن شعر _ كه ما در اينجا آن را كلام موزون و سنجيده مي ناميم _ بوده است؛ چرا كه رهي در سرودن اشعار داراي مضامين سياسي، اجتماعي و انتقادي نيز به غايت تواناست.بسياري از اين اشعار، از جنبه هاي گوناگون داراي اهميت بوده و با نام هاي مستعار «شاپريون» ، «زاغچه» ، «حقگو» و «گوشه گير» در روزنامه ها و مجلات فكاهي و سياسي توفيق، تهران مصور و باباشمل انتشار مي يافت و اين همكاري در ميان سال هاي ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۶ بود.
پيش از آن در سال ۱۳۱۹ كه رهي خدمت سربازي خود را به پايان برده بود، چند سالي هم به خدمات دولتي در شهرداري و اداره نوغان مشغول شد و سپس در وزارت پيشه و هنر آن زمان با سمت رييس اداره كل انتشارات و مطبوعات فعاليت مي كرد.
فعاليت هاي ادبي و مطبوعاتي او سبب شده بود تا نه تنها در ميان ادب دوستان ايراني، بلكه در ميان كساني كه در ساير كشورهاي همجوار ايران به زبان پارسي سخن مي گفتند يا با آن اندك آشنايي داشتند، كمتر كسي را بيابيم كه رهي معيري را نشناسد.
سفرهاي متعدد وي در فاصله سال هاي ۱۳۳۶ تا ۱۳۴۶ براي شركت در محافل ادبي كشورهايي مانند روسيه، فرانسه، تركيه و... گواه شهرت فرامرزي اين شاعر چيره دست و خوش ذوق است.گرچه رهي در سرودن انواع شعر به خوبي دست داشت؛ اما تصنيف ها و ترانه هايش چيز ديگري است؛ به گونه اي كه برخي از ترانه هاي وي سالهاست كه ورد زبان مردم است. راست است كه رهي شاعري نبود كه با گذر زمان بر ترانه هايش غبار بنشيند تا اندك اندك از خاطر محو شود. احاطه رهي بر دستگاه هاي موسيقي و آشنايي وي با اين هنر بديع، تا بدانجاست كه چند آهنگ مؤثر و ماندگار نيز ساخته و پرداخته است. بسياري از كساني كه با رهي كارهاي مشتركي را انجام داده اند، بر اين امر مهر تأييد مي زنند.
بيژن ترقي كه خود ترانه سرايي است نامي، درباره تأثير آشنايي رهي معيري با موسيقي در ساختن ترانه هاي جاودانه اش، چنين مي گويد: «به باور من، شاعر ترانه سرا غير از شاعر معمولي است و به طور كلي به ساير شعرا رجحان دارد؛ چرا كه بايد تمام ريزه كاري هايي كه در ملودي آهنگ به كار برده شده، در نظر گرفته و طوري بيان شود كه لباس زيبايي باشد بر تن آن ملودي. به همين ترتيب رهي معيري از جمله كساني بود كه ضمن تسلط به شعر و ادبيات، با موسيقي هم به خوبي آشنا بود و اگر تصنيفي مانند «وصف خزان» با ملودي آهنگ به خوبي تلفيق يافته، تنها به خاطر همين آشنايي با موسيقي است.»
از آنجا كه در دو نوع موسيقي ما، يعني موسيقي آوازي و آثار مركب از موسيقي و كلام، وجود شعر چه به صورت كلاسيك و چه به شكل ترانه در موفقيت و مقبول افتادن يك اثر موسيقايي بيشترين تأثير را دارد، نداشتن تسلط يا دست كم آشنايي ترانه سرا با موسيقي كه براي آن ترانه مي سازد و نيز نداشتن اشراف كافي آهنگساز به ادبيات فارسي، تا حد قابل توجهي از مقبوليت آن اثر مي كاهد.
استاد حسين دهلوي در كتاب خود «پيوند شعر و موسيقي آوازي» شيوه هاي گوناگون گذاشتن كلام بر موسيقي را اين گونه شرح مي دهد: «دو نكته مهم در تلفيق شعر و موسيقي وجود دارد كه به طور كلي، يكي ريتم است و ديگري تكيه كلام. اصولا ساختن ترانه بر روي موسيقي به دو گونه است كه در يكي ملودي پيشتر ساخته شده و ترانه سرا يا تصنيف ساز بر روي آن كلام مي گذارد و ديگري اينكه همزمان با آفرينش يك آهنگ، ترانه اي هم با توجه به مضمون و حال و هواي ملودي براي آن ساخته مي شود كه اين آخري بسيار مشكل بوده و تسلط كافي را در هر دو زمينه مي طلبد.»
اين چنين است كه يك اثر جاويدان از پيوند ترانه، موسيقي و آواز پديد مي آيد و از هر چشم كه بدان بنگري، نشاني از همدلي، همزباني و همرهي پديدآورندگان مي بيني و اگر ترانه هاي ديروز از همتايان امروزي شان ماناترند شايد تنها به همين خاطر باشد و به قول فريدون مشيري:
ياد باد آن همدلي و همزباني، همرهي
ساز محجوبي و آواز بنان، شعر رهي
شعر يك موهبت الهي است و يك الهام خاص كه تنها لحظه اي در ذهن خلاق شاعر نقش مي بندد و به همان سرعت هم از ذهن محو مي شود و قريحه شاعري ويژگي است كه شايد در همه كس وجود نداشته باشد.
شعر در حقيقت، كودتايي است در كشور آرام كلمات و آن كس كه چنين كودتايي را حساب شده صورت دهد، بي ترديد شاعري است چيره دست و توانا. رهي معيري نيز به مفهوم گسترده كلام، چنين شاعري بود. با نگاهي گذرا به آثار به جا مانده از او، به روشني مي بينيم كه تقريبا در بيشتر قالب ها و اوزان شعري فارسي، سروده اي دارد. به گفته آنان كه در زمان حياتش او را از نزديك مي شناختند، وي آثار شاعران بزرگ پارسي زبان را با ژرف نگري پيش چشم داشته و بنابراين از شيوه انديشه و زبان شعري آنان تأثير بسيار پذيرفته است.
رهي از شيفتگان سعدي بود؛ چه در غزل هايش به روشني اين شيفتگي را مي توان ديد:
از بدانديشان نينديشم كه يار من تويي
فارغم از دشمنان تا دوستدار من تويي
خاطر از دم سردي باد خزانم ايمن است
تا حديث تازه و رنگين بهار من تويي
بهره ياب از دولتم تا با توام خلوت نشين
بر كنار از محنتم تا در كنار من تويي
گهگاه نيز شيوه حافظ و مولوي در سروده هايش ديده مي شود و در عين حال، شاعراني همچون فرخي و به ويژه نظامي را در سرودن منظومه ها و قطعه هايش از ياد نبرده و از آنها نيز تأثير مي پذيرد.
در مجموع، شيوه رهي آميخته اي است از شيوه هاي عراقي، اصفهاني و خراساني. چنانكه به گفته دكتر داريوش صبور، مي توان اين شيوه را «شيوه تهراني» ناميد كه آميزه اي بود از سبك عراقي با چاشني اصفهاني.
وسواس و دقت ويژه رهي در آفرينش تك تك آثارش و تلاش براي ارائه اثري خالي از هرگونه كاستي نشان از باريك بيني و اهميتي دارد كه وي براي ايجاد يك اثر ماندگار قائل است.
رهي، شاعري گوشه نشين نبود و همواره در محافل ادبي و هنري زمان خود، حضوري فعال داشت.
حضور فعال او در انجمن حكيم نظامي، انجمن موسيقي خالقي، همكاري با برنامه «گل ها» در راديو به همراه شادروان داوود پيرنيا و سرپرستي اين برنامه پس از درگذشت آن بزرگوار، نمونه هاي خوبي از عدم انزواي اوست.
شادروان سيداسماعيل نواب صفا در اين باره مي گويد: «رهي و چند شاعر ديگر كه از نامداران روزگار خود بودند، در انجمن حكيم نظامي كه به مديريت شاعر و دانشمند آن زمان «وحيد دستگردي» تشكيل شده بود، كار مي كردند. زماني كه من به تهران آمدم، تا مدت ها پيش از اينكه رهي را ملاقات كنم؛ آثارش را در مجلات فكاهي و سياسي آن روز مي خواندم و در گذر ايام، كم كم با آثارش آشنايي بيشتري پيدا مي كردم. هنگامي كه برنامه گل ها در راديو آغاز به كار كرد، رهي بيشتر اوقات به راديو مي آمد و اگر كاستي در برنامه بود، به شادروان پيرنيا يادآوري مي كرد و پس از وي هم تا پايان زندگي سرپرست آن برنامه بود.»
شادروان رهي معيري شاعري بود آزاده و شايد برگزيدن نام رهي براي تخلص شعريش نيز چندان هم نابجا نباشد:
بر خاطر آزاده غباري ز كَسَم نيست
سرو چمنم، شكوه اي از خار و خَسَم نيست
آزادگي و بلندنظري رهي تا بدانجاست كه لطف، ظرافت و معناي باطن و آراستگي ظاهر را همه و همه در اشعارش يكجا دارد.
علاوه بر بلندنظري، شادروان رهي معيري وسواس و مشكل پسندي بسياري در سرودن شعر داشت؛ تا جايي كه مدت ها در چاپ آثارش مردد بود.
وي فردي ژرف نگر و ظريف نيز بود و همواره روي اشعارش كار مي كرد، غزل را يكباره نمي ساخت و پس از سرودن هر شعر، شايد يك ماه روي آن كار مي كرد و سپس آن را انتشار مي داد. رهي علاوه بر همه اين ويژگي ها، ويژگي ديگري نيز داشت و آن پاكيزگي و نظم ظاهري در پيرايش و آرايش بود؛ به طوري كه دوستانش هرگز وي را دو روز پياپي با يك پوشش نمي ديدند.
شادروان نواب صفا، در اين باره مي گويد: «از ويژگي هاي بارز رهي، خوش پوش بودن و برخورد صميمي و صادقانه اش با مردم بود و دوستي صادقانه اش با من نيز گواه اين مدعاست. اين خوش خلقي وي، سبب محبوبيت بسياري در ميان همه مردم شده بود.»
از ميان كساني كه با رهي در زمينه ترانه و موسيقي همكاري مشترك داشته اند، امروز تنها دو نفر در قيد حيات هستند؛ علي تجويدي كه هم اكنون چندي است در بستر بيماري افتاده و مهندس همايون خرم كه درباره نحوه همكاري اش با رهي معيري مي گويد: «آشنايي با شادروان رهي معيري، چندي پيش از آغاز به همكاري ما با هم بود. در سال ۱۳۳۷ كه من با راديو
به عنوان تكنواز ويلن همكاري داشتم، با رهي براي نخستين بار آشنا شدم؛اما همكاري رسمي ما با هم از سال ۱۳۴۵ آغاز شد. پيشنهاد رهي براي همكاري مشترك، در من انگيزه زيادي ايجاد كرد و در اين همكاري به روشني مي ديدم كه وي عاشق كارش بود.»
درگذشت رهي براي بسياري از دوستدارانش غم انگيز و دردناك بود. شادروان سيداسماعيل نواب صفا، رهي را شاعري بزرگ و ترانه سرايي توانا مي دانست و مرگ وي را بسيار دردناك توصيف مي كرد.
وي در سال ۱۳۴۶ براي عمل جراحي به انگلستان سفر كرد؛ سفري كه ديگر بازگشتي نداشت و سرانجام در بيست و چهارم آبان ماه ۱۳۴۷ چشم از جهان فروبست.
امروز مزار رهي در آرامگاه ظهيرالدوله دربند، در كنار بسياري از اديبان و هنرمندان نامي ايران زمين، پذيراي ادب دوستان اهل ذوق است.
هنگام حضور بر مزار وي نخستين چيزي كه توجه را جلب مي كند، قطعه شعري است كه به سفارش خودش بر سنگ مزار وي حك شده است:
الا اي رهگذر كز راه ياري
قدم بر تربت ما مي گذاري
در اينجا شاعري غمناك خفته است
رهي در سينه اين خاك خفته است
....

منابع:
۱ _ رهاورد رهي با مقدمه و به كوشش دكتر داريوش صبور
۲ -گفتگو با دكتر داريوش صبور _ آبان ماه ۱۳۸۳
۳ _ گفتگو با بيژن ترقي _ آبان ماه ۱۳۸۳
۴ _ گفتگو با سيد اسماعيل نواب صفا _ مهرماه ۱۳۸۳
۵ _ گفتگو با مهندس همايون خرم _ مهرماه ۱۳۸۳
۶ _ چهره هاي ماندگار موسيقي و ترانه به كوشش فروغ بهمن پور
۷ _ تصنيف ها، ترانه ها و سرودهاي ايران زمين به كوشش سعيد مشكين فام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 9:3  توسط حجت ملائی چافی   | 

دوم ارديبهشت ماه با نوزدهمين سال درگذشت خواننده دلسوخته و استاد آواز ايران زنده ياد «محمود محمودى خوانسارى» مصادف است. اين مقاله بهانه اى است براى گرامى ياد اين هنرمند فرهيخته و آشنايى بيشتر علاقه مندان به آثار او. «محمود محمودى خوانسارى» به تاريخ ۱۳۱۳ شمسى در شهر خوانسار ديده به جهان گشود. پدرش «آقا سيدجمال الدين» از روحانيون سرشناس و از عالمان بنام و محترم آن شهر بود. محمود از كودكى به نغمات و آوازهاى دلنشين و اصيل ايرانى عشق مى ورزيد و خود نيز صدايى مطلوب و دلپسند داشت. سال ۱۳۲۶ به همراه دايى اش به تهران آمد. در همان سال ها در تهران براى امرار معاش مشغول به كار شد. چند سال بعد با هنرمندانى چون «ناصر مسعودى و قاسم جبلى» آشنا شد. دوستى و همگامى با هنرمند گرامى «ناصر مسعودى» پاى او را به محافل هنرى جهت تلمذ از محضر استادان و هنرمندان موسيقى باز كرد. او پيش از آن در سال هاى نوجوانى بدون توفيق درك محضر استادان به تنهايى و بدون همراهى استادى به فراگيرى آواز پرداخت و اسلوب و روش اين هنر را از طريق صفحات صوتى خوانندگان قديم فراگرفت. مشوق و دلبستگى زايدالوصف او سبب شد تا اين مراحل را با سرعت بيشترى بپيمايد. دوستى آغازين او با هنرمندانى چون «منصور احمدى، ابراهيم سلمكى، جهانگير ملك، اكبر گلپايگانى، شاپور نياكان و پرويز ياحقى» و تنى چند اين امكان را به وجود آورد تا براى نخستين بار جهت پخش صدايش به «راديوى نيروى هوايى» كشانده شود. در سال ۱۳۳۵ پس از اتمام دوره سربازى به سبب ديدار و آشنايى با استاد بى بديل موسيقى معاصر ايران، ابوالحسن صبا اشتياقى در نهادش پديد آمد. در مصاحبه اى گفته بود «در سال ۱۳۳۵ بود كه با استاد بى همتاى موسيقى و انسانى عاليقدر شادروان ابوالحسن صبا آشنا شدم و اين آشنايى با وجود آنكه ديرى نپاييد در زندگى من تاثير زيادى گذاشت. تشويق استاد با وجود عدم تمكن مالى ام مرا دلگرم مى ساخت... مرگ صبا پس از مرگ پدرم مهلك ترين ضربه را به من وارد كرد.»۱ پس از درگذشت صبا در همان سال براى مدتى به شيراز رفت و از سال هاى ۱۳۳۷ تا اوايل سال ۱۳۳۹ در شيراز ماند، گفته اند محمودى به جز تلمذ از محضر استاد صبا از هنرمندانى چون «منوچهر جهانبگلو و كمال دهگان» تعليماتى گرفته و از تجربه و آموزش غيرمستقيم «حبيب شاطرحاجى» مستفيض شده است. در آوازش ريزه كارى هاى آواز استاد بزرگ «اديب خوانسارى» هويدا است. چند اثر به جا مانده از محمودى اين نكته را تاييد مى كند.
راديو شيراز بهترين فرصت براى معرفى بيشتر آواز محمودى خوانسارى و فصل مهمى در تاريخ زندگى هنرى او بوده است. شهر ادب پرور شيراز ضمن مرهم آلام روحى اين هنرمند دلشكسته و غريب او را در راه انتخاب موسيقى صرفاً اصيل و سنتى پايدارتر ساخت. انتخاب بجاى اشعار سعدى و حافظ براى آوازش بهانه اى بود تا جهت فكرى و ذوقى خود را در گلچين كردن اشعار ناب ديگر شاعران بزرگ معاصر و گذشته ايران نمايان سازد. با تمجيد و تحسين زنده ياد «جهانگير ملك» از محمودى نزد شادروان «داود پيرنيا» سرپرست برنامه وزين «گل ها» او مجدداً در سال ۱۳۳۹ از شيراز به تهران دعوت شد و نخستين اجراى خود را در برنامه «گل ها» ارائه داد. اين برنامه كه به همراه ساز فرهنگ شريف است برگ سبز ۵۶ بود. سال هاى ۳۹ تا ۵۷ دوره درخشان، موفقيت و نقطه اوج اين هنرمند آسمانى بود كه در كنار استادان بنام و دوستان هنرمندش كه هر يك جايگاه والايى در هنر موسيقى ايران دارند به خلق آثارى ماندگار و كم نظير همت گمارد. خاكسارى و فروتنى و زندگى بى ريا و درويشانه اش او را هنرمندى بى نياز و مستغنى ساخته بود. صداى گرم، جنس و دامنه وسعت صدا، تكنيك و شيوه خاص در آوازش و تسلط به دستگاه ها و گوشه هاى موسيقى و انتقال و القاى احوال و حالات روحى و معنوى اش در آواز او را در زمره يك استاد مسلم آواز و خواننده صاحب سبك درآورد. اهل سلوك بود و هرگز هنرش را به پاى هوس هاى بيهوده مصروف نساخت. محفل باصفاى دوستان را بر مجلس مجلل اعيان ترجيح مى داد. تظاهر و حرص در كسب شهرت بى مورد را نمى پسنديد. عشق به «مادر» كه همه هستى او شده بود و مهر به برادران و خواهرانش او را زبانزد خاص و عام ساخت.
اين نكات را مى توان از محتواى نامه هايى كه در خلوت شبانه اش مى نوشت به خوبى دريافت. به گفته زنده ياد تجويدى «محمودى داراى صفاتى ملكوتى، ساده دل و پاك طينت بود. صدايش مثل خودش بى گناه بود.»۲ و زنده ياد بنان درباره اش گفت: «آنكه بيش از همه دوستش مى دارم محمودى خوانسارى است. نه مثل بعضى از امروزى ها سنت شكنى كرد و از قبال موسيقى تجارت كرده... او بدون ادعا است و حرمت موسيقى سنتى را به جاى مى آورد. او راه خودش را رفته و موفق هم بوده است و من تقديرش مى كنم.»۳
محمودى خوانسارى در مصاحبه اى آواز «اديب خوانسارى، بنان و گلپايگانى» را ستوده و صداى «عبدالوهاب شهيدى، ايرج و شجريان» را تحسين كرده است. همكارى او با هنرمندان ارجمندى چون «احمد عبادى، رضا ورزنده، حسن كسايى، جليل شهناز، على تجويدى، پرويز ياحقى، حبيب الله بديعى، فرهنگ شريف، همايون خرم، لطف الله مجد، اسدالله ملك، جهانگير ملك» و تنى چند زيبايى آوازش را دوچندان ساخته است. از قدرت و شكوه نوازندگى «مرتضى خان محجوبى» به وجد مى آمده و «اسدالله ملك» را يگانه يار مترادف، همگام و همرازش مى دانست. در محفلى گفته بود «گويا من و ملك همزاد و مترادفيم و هركس به محض ديدار من سراغ او را مى گيرد و هركس با ديدن ملك جوياى محمودى مى شود».
استاد ارجمند و مورخ شهير معاصر «باستانى پاريزى» در كتاب «حماسه كوير» خويش در فضيلت دو هنرمند گرانسنگ موسيقى چنين مرقوم داشته اند «اگر خوانسار به جاى آن همه خطاط و شاعر و كتاب شناس تنها همين دو خواننده معروف يعنى «اديب خوانسارى» و «محمودى خوانسارى» را نيز داشت باز براى ابراز فضيلت آن سامان كافى بود.»
محمودى خوانسارى نغمه پرداز آثارى چون «مرغ شباهنگ، لاله پرپر، دعاى دل» در نيمه شب دوم ارديبهشت ۱۳۶۶ بر اثر عارضه سكته قلبى درگذشت و جامعه آن روز هنر موسيقى را با مرگ خود اندوهگين و دلشكسته كرد. تمام كسانى كه او و هنرش را ارج مى نهادند او را با اشك هاى خود تا قطعه ۱۰۱ بهشت زهرا بدرقه كردند. اين واپسين ديدار بود.
ياد و خاطره اش گرامى و جاودان باد.
خوشبختانه غالب آثار صوتى اين استاد گرانمايه در برنامه هاى گل ها و جز آن به همراه همنوازى بسيارى از نوازندگان طراز اول موسيقى ايران مضبوط است و متاسفانه اين آثار در بسيارى از مكتوبات و تذكره ها نادرست و يا ناقص درج شده. بدين جهت در پايان اين مطلب نگارنده برآن شد تا به فهرست برخى از اين آثار براى آگاهى بيشتر پژوهندگان و علاقه مندان گرامى به عنوان ماخذ و منبعى مفيد در اين روزنامه وزين بپردازد. پيشتر متذكر مى شود كه شمار آثار اين هنرمند فقيد از دويست اثر متجاوز است و نخست برنامه هاى گل ها الف- گل هاى رنگارنگ شماره هاى ۲۴۱ (ب) در مايه دشتى و غزلى از رهى معيرى با مطلع (آنقدر باآتش دل ساختم تا سوختم)/ ۲۹۱ در شور با شعرى از عماد خراسانى (ماييم و دلى پرخون از جور پرى رويى)/ ۴۵۲ دستگاه همايون (حديث درد من گر كس نگفت افسانه اى كمتر)/ ۴۸۴ سه گاه با شعرى از رهى معيرى (شب يار من تب است و غم سينه سوز هم)/ ۴۸۸ در شور با غزلى از حافظ (ما بى غمان مست دل از دست داده ايم)/ ۴۹۲ شوشترى منصورى با شعرى از پژمان بختيارى (ما هم شكسته خاطر و ديوانه بوده ايم)/ ۵۱۲ افشارى و شعرى از رهى معيرى (دور از تو هر شب تا سحر گريان چو شمع محفلم)/ ۵۲۷ ماهور و غزلى از مويد ثابتى (ديريست تا به دير مغان جا گرفته ايم)/ ۵۲۹ الف و ب شوشترى منصورى و غزل پژمان بختيارى (دل زشوق گريه اى مستانه مى سوزد مرا)/ ۵۳۳ شور و غزلى از حافظ (ستاره اى بدرخشيد و ماه مجلس شد)/ ۵۴۰ دستگاه نوا و غزلى از حافظ و سعدى (زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشت/ تو هيچ عهد نبستى كه عاقبت نشكستى)/ ۵۵۰ افشارى با شعرى از قاآنى (دل شكسته من آتش است اثر دارد)/ ۵۴۴ دشتى و غزلى از سعدى (آن نه روى است كه من وصف جمالش دانم)/ ۵۶۰ چهارگاه با غزلى از حافظ (مژده اى دل كه دگر باد صبا باز آمد)/ ۵۶۴ سه گاه با غزلى از سعدى (آن را كه غمى چون غم من نيست چه داند) و ديگر آوازهايى كه شماره هاى آن بر نگارنده مجهول است.
ب _ گل هاى تازه شماره هاى ۳ آواز دشتى و شعرى از شهريار (از زندگانى ام گله دارد جوانى ام)/ ۹ سه گاه و غزلى از حافظ (چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد)/ ۱۲ سه گاه و شعرى از سايه (شب آمد و دل تنگم هواى خانه گرفت)/ ۱۷ بيات ترك با غزلى از ابوالحسن ورزى (با بهار آمد و آورد بوى تو)/ ۱۹ افشارى با غزلى از حافظ (نماز شام غريبان چو گريه آغازم)/ ۲۰ شور با شعرى از شهريار (باز امشب اى ستاره تابان نيامدى)/ ۲۷ با غزلى از على اشترى (عمرى زسوز آتش هجران گريستم)/ ۳۰ شوشترى و شعرى از حافظ (الا اى آهوى وحشى كجايى)/ ۴۴ شوشترى و شعرى از حافظ (دل از من برد و روى از من نهان كرد)/ ۴۷ مخالف سه گاه و غزلى از يغماى جندقى (نگاه كن كه نريزد دهى چو باده به دستم)/ ۵۷ ابوعطا و شعر شهريار (به اختيار دلى برده چشم يار از من)/ ۶۳ ماهور و غزلى از شهريار (امشب اى ماه به درد دل من تسكينى)/ ۷۰ دشتى و شعرى از حافظ (به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم)/ ۷۶ سه گاه و شعرى از عراقى (بيا بيا كه نسيم صبا مى گذرد)/ ۸۶ همايون و شعرى از سعدى (اى زلف تو هر خمى كمندى)/ ۱۱۵ ماهور و شعرى از حافظ (صحن بستان ذوق بخشى و صحبت ياران خوش است)/ ۱۱۸ شور و غزلى از عبار همدانى (روزى كه كلك تقدير در پنجه قضا بود)/ ۱۳۰ دشتى و غزلى از سايه (چشم گريان تو نازم حال ديگرگون ببين)/ ۱۳۲ ابوعطا و شعرى از حافظ (در همه ديرمغان نيست چو من شيدايى)/ ۱۳۵ سه گاه و شعرى از حافظ و باباطاهر (ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود)/ ۱۳۷ بيات ترك و غزلى از حافظ (دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم)/ ۱۴۱ بيات اصفهان و شعر حافظ (با مدعى مگوييد اسرار عشق و مستى)/ ۱۴۵ سه گاه و شعر عماد خراسانى (چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است)/ ۱۴۸ افشارى و شعر سعدى (هر شب انديشه ديگر كنم و راى دگر)/ ۱۵۲ شور و شعرى از سعدى (بيا بيا كه مرا با تو ماجرايى هست)/ ۱۶۸ ماهور با شعرى از سعدى (سلسله موى دوست حلقه دام بلاست)/ ۱۸۳ سه گاه و شعرى از حافظ (چه بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست)
ج- برنامه برگ سبز با شماره هاى ۵۶ نخستين آوازگل هاى محمودى خوانسارى به همراه تار فرهنگ شريف/ ۶۵ سه گاه و شعرى از حافظ (ديشب به سيل اشك ره خواب مى زدم)/ ۷۹ بيات زند و شعرى از عراقى (من از تو روى نپيچم گرم بيازارى)/ ۸۲ سه گاه و شعرى از حافظ (دوش در حلقه ما قصه گيسوى تو بود)/ ۸۸ همايون، شوشترى و غزلى از رهى معيرى (شب ياد من تب است و غم سينه سوز هم)/ ۹۴ شور وشعرى از تولام وفا (اى كه دارى به من از مهر نهانى نظرى)/ ۹۹ سه گاه و غزلى از فروغى بسطامى/ ۱۰۲ ابواعطا و غزلى از هماى شيرازى و نواب صفا (لب تشنه ام ساقى به من زان آب آتش زا بده)/ ۱۰۵ افشارى با مطلع (ياران غمم خوريد كه غمخوار مانده ام)/ ۱۰۶ غزلى از مولوى (ما درره عشق تو اسيران بلاييم)/ ۱۰۹ با غزلى از على اشترى (عمريست تا به پاى خم از پا نشسته ايم)/ ۱۳۴ شوشترى، منصورى و شعرى از دنيا! (قصه غصه عشاق جهان)/ ۱۴۹ شور و دشتى و شعرى از سعدى (اى خردمند كه گفتى نكنم چشم به خوبان)/ ۱۶۵ سه گاه و شعرى از سعدى (بخت آيينه ندارم كه در او مى نگرى)/ ۱۶۶ بيات اصفهانى و غزلى از رهى معيرى (چون زلف تو ام جانا در عين پريشانى)/ ۱۷۹ شور و غزلى از حافظ (رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد)/ ۲۵۴ شور و شعر مهستى گنجوى و ابوالحسن ورزى (در فغانم از دل دير آشناى خويشتن)/ ۲۶۲ ابوعطا و غزل طبيب اصفهانى (غمت در نهانخانه دل نشيند) و چندين برنامه بدون شماره ديگر كه صرف نظر مى شود.
د- برنامه شاخ گل شماره هاى ۱۲۶ شور و شعر شيخ بهايى (ساقيا بده جامى زان شراب روحانى)/ ۳۷۷ شور و غزلى از سعدى (دوش بى روى تو آتش به سرم بر مى شد)/ ۳۸۸ دشتى و شعرى از سعدى (ندانست به حقيقت كه در جهان به كه مانى)/ ۳۹۸ سه گاه و شعرى از حافظ (من ترك عشق و شاهد و ساغر نمى كنم)/ ۴۱۰ افشارى و شعرى از هادى رنجى (ما را دل از كشاكش دنيا شكسته است)/ ۴۵۸ بيات ترك و شعرى از رفيق اصفهانى (دلم شادم كه با او همدم و همخانه خواهم شد) و چندين برنامه بى شماره مجهول ديگر.
ه - برنامه هاى زيباى «نوايى از موسيقى ملى، M.F، گلچين هفته و جشن هنر شيراز»
و- ترانه ها كه شمار آنها گرچه نسبت به آوازها بسيار اندك است اما در اوج زيبايى است و نشانه تبحر اين هنرمند در فن ترانه خوانى هم هست. ترانه هاى ماندگارى چون مرغ شباهنگ، ميخانه،  لاله پرپر، دعاى دل، گفتم غم تو دارم و...
ز- آوازها و ضربى هاى بسيار زيبا و دلنشينى كه در محافل هنرى اجرا شده و شمار آنها قابل توجه است.
ح- مصاحبه هاى صوتى استاد كه آنها نيز بهترين منبع و گنجيه تحقيق در موسيقى معاصر است.
در پايان وجيزه رباعى زنده ياد استاد «مهرداد اوستا» را در توصيف اين هنرمند برجسته آواز حسن مقال مى كنيم. روان هر دو شاد بادا!
پيش از اين گر سخن از نغمه  داودى بود
پيش ما نغمه همان نغمه محمودى بود
بال بگشود چو با نغمه سازش آواز
صوت او صوت خداوندى و معبودى بود.
پى نوشت ها:
۱- روزنامه اطلاعات مورخ ۲۱/۲/۵۱ به نقل از كتاب مرغ شباهنگ به كوشش آقاى حميد تجريشى
۲ و ۳- پشت جلد كتاب مرغ شباهنگ به كوشش آقاى حميد تجريشى، چاپ اول ،۱۳۷۷ انتشارات فكر روز (به اعتقاد نگارنده اين كتاب موثق ترين منبع جهت معرفى محمودى خوانسارى تا امروز بوده است)

منبع : روزنامه شرق

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 8:33  توسط حجت ملائی چافی   | 

نوشته محمدرضا لطفي و پاسخ كيهان كلهر
روايتگر اصيل كمانچه چه كسي است
003885.jpg
پس از حضور محمدرضا لطفي در ايران، وي وعده داد كه آثار تازه خود را نيز انتشار دهد. نخستين اثر لطفي كه در روزهاي آخر سال به بازار موسيقي عرضه شد، «خموشانه» نام دارد كه در آن علاوه بر تكنوازي سه تار، شخص لطفي قطعاتي را با ساز كمانچه در نغمه بيات ترك مي نوازد. بخش اول اين آلبوم كه همانا بداهه نوازي سه تار با تمبك محمد قوي حلم است، در سال ۲۰۰۰ در جشن راديوي دولتي فرانسه اجرا شد. بخش دوم نوار كه باب بحثهاي تازه اي را ميان اهل موسيقي كشور گشوده است، در شهر فرهنگي «بازل» سوئيس اجرا شد كه در آن، چنانكه آمد، لطفي كمانچه نوازي مي كند. در زير نوشته لطفي درباره اين كار و ديدگاه هايش درباره كمانچه نوازي و كمانچه نوازان ايراني را بخوانيد و سپس يادداشتي كه كيهان كلهر، بر بخشي از نوشته لطفي نگاشته اند را مرور كنيد. با توجه به اينكه جناب لطفي در اين نوشته از ديگر كمانچه نوازان هم به نام ياد كرده و نقد كوتاهي درباره كار آنان نوشته اند، صفحه موسيقي همشهري آمادگي دارد كه نظرات آنها را نيز در اين زمينه انعكاس دهد.
در گذشته اي نه چندان دور ساز كمانچه در ميان ساير سازهاي ايراني از همه مهجورتر بود. بجز استاد بهاري، كه بحق در احيا و معرفي اين ساز زحمات بسياري كشيده و شاگردان چندي را پرورش داد، تلاش عمده اي براي اعتلاي اين ساز صورت نپذيرفته بود. در نتيجه نوازندگان روش رسمي اين ساز تنها چند نفر انگشت شمار مانند استاد حسين ياحقي، حسين آقا ميرخاني (استاد كامل خط) و يكي از بستگان ايشان بودند، كه من ساز ايشان را در سال ۱۳۵۲ شنيده ام. در آن زمان تنها دو نوازنده در وزارت فرهنگ آن روزگار وجود داشتند كه هر دو با پشتوانه  نواختن ويلن،  بنا به ضرورت فرهنگي، به ناچار اين ساز را مي نواختند. اين دو هنرمند گرامي رحمت الله بديعي و آقاي داروغه بودند. مشكلي كه اين ساز از ابتدا داشت اين بود كه نوازندگان ويلن آن را مي نواختند و آرشه و پنجه شان بيشتر تابع تكنيك غربي بود تا سنت موسيقي ايراني. تنها نوازنده اي كه بار اين فرهنگ را به دوش داشت استاد بهاري بود. استاد بهاري با پيش زمينه و تسلط بر ضربي نوازي و تصانيف، كمتر به رديف كامل آشنايي داشتند. خوشبختانه به مرور به دانش ايشان نيز افزوده شد و در اثر مجالست با استاداني مانند حاج آقا محمد برومند، حسين ياحقي و... با توجه به استعداد بي نظير و گوش حساس و ذوق سليم، اطلاعات ايشان به سرعت كامل تر گرديد.
كمانچه استاد بهاري بيشتر مضرابي و كمتر كششي بود كه اين خود ارزش و سليقه خاصي را در تاريخ كمانچه بنياد نهاد كه امروزه اين شيوه به نام ايشان ثبت گرديده و شاگردان بسياري روش ايشان را دنبال مي كنند. بايد توجه داشت كه كمانچه سازي است كششي و مضرابي بيشتر سازهاي مناطق فارسي زبان در ايران و بيرون از مرزهاي ما از اين خاصيت برخوردارند. شيوه استاد بهاري گسترش حالت مضرابي را تقويت نموده است و به همين دليل با روش حسين خان اسماعيل زاده، كه كششي و هم مضرابي است، متفاوت مي شود، اما نحوه برخورد و صداي ساز هر دو از كيفيت كمانچه برخوردار است تا ويلن.
البته نبايد تصور كنيم كه شيوه هاي رسمي ديگر (مانند روش استاد صبا)  كاملاً در مكتب وزيري است، چرا كه استاد صبا بعدها مانند خالقي از اين مكتب، كه بيشتر غربي شده بود، فاصله گرفتند و تجربيات قديمي تر و ادراك اصيل تر را به نحوه اجرا و ساختشان اضافه كردند و مي توان گفت شخصيت قوام يافته هنري خود را سرفصل جديد موسيقي نمودند.
كارهاي ويلن صبا در سه دوره زندگي ايشان از نظر زمان بندي، آرشه و نفس هاي داخلي آن به ساز حسين خان اسماعيل زاده از يكسو و دانش رديف نزديك مي شود. به هر حال، هم اكنون كساني هستند كه كمانچه را به شيوه ويلن _ كمانچه استاد صبا مي نوازند كه اگر تجربه استاد بهاري و روش هاي قديمي تر را بر آن بيفزايند، كاربرد اين ساز را كامل تر خواهند نمود.
خوشبختانه من اين افتخار را پيدا كردم كه حضوراً ساز حسين خان ميرخاني را كه از شاگردان خوب حسين خان اسماعيل زاده و رضا محجوبي بود بشنوم. ايشان عقيده داشت كه ساز كمانچه خيلي مقطع و گسسته و ناله هاي كمانچه و ويبراسيون ما خيلي به موسيقي غربي نزديك شده است. با توجه به نگرش درست ايشان، كمانچه استاد بهاري در آن زمان دقيقاً اين كيفيت را داشت و من اين انتقاد را از اساتيد گذشته نيز شنيده بودم، مانند آقاي زابلي كه خود از كمانچه نوازان خيلي باسابقه بودند. البته نبايد اين سخن ،مقام والاي استاد را خدشه دار نمايد. اعتبار اين مرد وارسته در تاريخ موسيقي معاصر ما از ارزش و اعتبار بالايي برخوردار است.
زماني من به قصد مطالعه و تحقيق درباره كمانچه و يافتن نوازندگان مسلط آن به ملاقات اساتيد اين ساز رفتم، حتي سفرهاي متعددي به مناطق مختلف كردم تا با شيوه هاي ايشان آشنا شوم. از ميان نوازندگاني كه ملاقاتشان كمك ارزنده اي به من كرد، مي توانم از استاد كامل عبدالله دوامي، استاد حسين ميرخاني و يكي از شاگردان ايشان كه متاسفانه نامش را به خاطر ندارم و مي بايست از بستگان نزديك ايشان باشد، استاد بهاري، كه سه ماه شاگردي ايشان را نمودم، سرهنگ هم رديف، زابلي كه از دوستان نزديك سعيد هرمزي بودند، استاد همت علي (سالم) كه نوازنده بي نظير كمانچه در لرستان بودند و بسياري كمانچه نوازان لرستان و مازندران ياد كنم كه همه آنها دريچه جديدي را در شناسايي كمانچه بر من گشودند.
همزمان و به موازات آن تلاش كردم كساني را به اجراي اين ساز فراموش شده تشويق كنم كه از آن ميان مي توانم از شاگردانم اردشير كامكار، سعيد فرج پوري و تني چند مانند كلهر، كه مدت هشت ماه با من به صورت خصوصي كار كردند و نيز هادي منتظري را نام ببرم. در حال حاضر همه اين شاگردان كمانچه نوازان خوبي هستند و كارهاي خوبي ارائه نموده اند. متأسفانه مدت كوتاه آموزش باعث شد اين عزيزان هر يك كارشان را بر پايه تجربه شخصي شكل و قوام دهند. اردشير كامكار با توجه به علاقه پدرشان به استاد كامل صبا، به آن سمت كشيده شده و فرج پوري نيز به سمت استاد صبا، رحمت الله بديعي و ويلن نوازان راديويي و كلهر به سمت موسيقي بومي مناطق ايران و روش هاي ويلن سل، كه ساز اصلي شان در دوره ليسانس موسيقي بود كشيده شوند. در اينجا غرض نه تجزيه و تحليل  كردن كمانچه اين عزيزان، بلكه نشان دادن موقعيت كمانچه در ايران و مشكلاتش در گذشته است. استاد بهاري خوشبختانه شاگرداني را تربيت كرد كه حال و هواي كمانچه را درك نمودند و از آن ميان مي توان از آقايان گنجه اي، شكارچي و مقدسي نام برد.
در حال حاضر ما نه شاهد تداوم شيوه نوازندگي بهاري و نه شيوه نوازندگي حسين خان اسماعيل زاده هستيم. اگر چه داوود گنجه اي آرشه و پنجه قدما را درك كرده اما به خاطر مشغله و وظايف گوناگون و حساس اداري، نتوانست با اجراي زنده به صورت صوتي و تصويري راه اين ساز را هموارتر گرداند. همه اين افراد كه شاگردان بسياري را به جامعه تحويل داده اند زحمات بسياري براي رشد كمانچه كشيده اند و جا دارد كه از همه اين دوستان تشكر كنيم. اما به جرأت مي توانم مدعي شوم كه هنوز ساز كمانچه نوازنده اي را پيدا نكرده كه بتواند حرف اصيل و كارا و پرمحتوا و هنري را ايراد نمايد. شايد در آينده اين اتفاق بيفتد و بايد همه با هم تلاش كنيم تا اين راه هموار گردد و اين تعالي و غايت قابل دسترسي گردد.
كمانچه اي كه از من مي شنويد كنسرتي است كه در سوئيس به اجرا درآمده است. غرض از ارائه اين كار به علاقه مندان تنها نشان دادن امكانات و شيوه نواختن اين ساز است و اميدوارم راه گشايي براي هنرآموزان باشد. من مدعي نيستم كه توانسته ام همه ارزش ها و تكنيك هاي اين ساز را بازگو كنم، اما مي توانم بگويم كه در امر آموزش به نكاتي رسيده ام كه شايد براي علاقه مندان مفيد باشد. من مدت سه سال در شهر واشينگتن روي قطعات قديمي و اجراها تجسس كرده ام و سعي كرده ام تكنيك انگشت گذاري هاي غربي شده را به بستر ايراني آن بازگردانم و اكصنت هاي زبان فارسي را در لابه لاي كشش ها بگنجانم. باز هنوز اميدوارم در مدت اقامتم در ايران، نوازندگان اين ساز را جمع كرده و به آنها براي رسيدن به روش رسمي و تدوين آن، به نحوي كه وحدت اجراي شيوه قديمي را مخدوش نكند، به گفت وگو بپردازم.
هميشه بايد فكر كرد و كار كرد و بي من و ما راه موسيقي رسمي و هنري را هموار نمود. اميد است اين ساز در ذائقه مردم ايران درست بنشيند كه اين مهم هدف اصلي من از ارائه اين كار براي اولين بار در ايران است.
003882.jpg
پاسخ كيهان كلهر به محمدرضا لطفي
ساز دوم من پيانو بود نه ويولونسل
مضامين و مطالبي كه در بروشور اثر تازه انتشار يافته هنرمند گرامي آقاي محمدرضا لطفي «خموشانه» براي علاقه مندان موسيقي نگاشته شده بنده را بر آن داشت تا توضيحات كاملتري را خدمت عزيزان علاقه مند ارائه دهم.
برخلاف آنچه در متن نگاشته شده بنده ۳ جلسه درس رديف را در سال ۱۳۶۱ نزد هنرمند نامبرده [به درخواست شخص ايشان] گذرانده ام كه پس از آن ۳ جلسه و بنابه دلايلي خارج از حوصله اين مقال، ادامه آن ممكن نگشت. ايشان در مصاحبه ها و گفت وگوهايشان به كرات گفته اند كه: به صرف آموزش چند جلسه اي كسي نمي تواند ادعاي شاگردي هنرمندي را بكند. اينجانب نيز با توجه به تجربه ام در امر آموزش موسيقي عرض مي كنم كه: آموزش ۳ جلسه اي درس رديف گواه بر شاگردي آن عزيز نمي باشد.
ديگر اينكه در نوشته ايشان ذكر شده كه ساز تخصصي بنده در مدت تحصيل ويولونسل بوده كه اين نكته نيز از بيخ و بن اشتباه و كذب است. بنده به عنوان دانش آموز آهنگسازي ساز دوم خود را در طي تحصيلاتم پيانو انتخاب كرده و هيچگاه در زمينه نوازندگي ساز ويولونسل علاقه يا فعاليت و تخصصي نداشته ام. گواه اين مطلب اينكه در يكي از كارهاي منتشره اينجانب به نام «شب، سكوت،  كوير» نواختن يك خط ساده ويولونسل كه تنها يك نت كشيده و طولاني است به هنرمند گرامي آقاي همايون خسروي محول شده. با توجه به اينكه اين كار ۲ سال پس از پايان تحصيلاتم انجام شده و اگر بنده كوچكترين آگاهي و توانايي پيرامون نواختن اين ساز داشتم، حداقل قادر به نواختن چند نت ساده كشيده بوسيله اين ساز مي بودم.
ديگر اينكه طبيعي است ساير نظرات اين هنرمند گرامي عقايد شخصي ايشان بوده و ايشان و هر شخص ديگري در اظهار اين عقايد كاملاً آزاد مي باشد، منوط به اينكه اظهارات ايشان راجع به اشخاص حقيقي پاي در خيالپردازي و قلب حقيقت نداشته باشد.
از تمامي دوستان و محققان و علاقه مندان گرامي تقاضامندم كه اگر قصد ابراز عقيده پيرامون سوابق كاري هنرمندان ديگر را دارند به خوبي تحقيق و تدقيق فرمايند تا خداي ناكرده نتيجه اظهاراتشان ايجاد موهومات و موجب مكدر شدن چهره شريف حقيقت نگردد، چه ما در مقابل آيندگان مسئوليم.
اگر عزيزان در آينده قصد تحقيق و بررسي پيرامون آثار بنده را داشتند و جهت اين كار نياز به دانستن سوابق كاري اينجانب را داشتند، لطف نمايند در جهت كسب اطلاع با دفتر اينجانب تماس حاصل فرمايند.
اما مطلب ديگري كه در روزنامه هاي كثيرالانتشار چاپ شده بود، حكايت از آن مي كرد كه بنده كار مشتركي با هنرمند عزيز آقاي داوود  آزاد انجام داده ام كه ظاهراً قرار است به زودي به بازار نشر عرضه گردد.
بنده اين موضوع را نيز تكذيب مي كنم چه اينجانب هيچ كار مشترك در دست انتشار با هنرمند نامبرده ندارم و بديهي است كه اگر اثري با مشخصات ذكر شده توسط شركت يا موسسه هنري منتشر گردد بنده پيگرد قانوني اين امر را براي خود محفوظ مي دارم.
نقد در حوزه عمومي
سيد ابوالحسن مختاباد
اول: هنگامي كه گفتارها در حيطه اي شفاهي و در جمعي محدود بيان شود و به قول نظريه پردازان رسانه، رسانه اي نشود، واكنش ها به آن نيز محدود، كوتاه مدت و غيررسانه اي خواهد بود. موسيقي سنتي و فعالان آن از يك ويژگي(بخوانيد عيب) بزرگ برخوردارند كه توان گفتن و نقد ديگران در حوزه هاي عمومي را ندارند و اين البته سبب مي شود كه درك عمومي از يك پديده- چه در ميان خواص و چه عامه مردم- ابتدايي بماند و جامعه مورد نظر به بلوغ مورد انتظارش دست پيدا نكند.
دوم: حوزه عمومي به اعتقاد يورگن هابرماس- كه وي را واضع اين نظريه مي دانند- حوزه اي است كه سخنان و اظهار نظرات در آن ايراد و مورد انتقاد قرار مي گيرد و از دل اين انتقادات، چيزي متولد مي شود كه مهمترين ويژگي آن ارتقاء فهم عمومي جامعه از آن موضوع است. به تعبير دقيق تر، در حوزه عمومي بحث بر سر درستي يا نادرستي يك سخن نيست، بلكه بحث اصلي درباره طرح شدن آن موضوع در فضايي عمومي است كه به دليل كنش و واكنش هاي منتج از آن، فهم عمومي از آن موضوع را برمي كشاند و در نهايت، باورداشت جامعه را به سمتي هدايت مي كند كه خود دريابد چه سخني درست و صواب و چه سخني نادرست و ناصواب است و كدام پاره از سخنان و گفته ها صحيح و كدام يك ناصحيح اند.
سوم: نگارنده به درستي و نادرستي نوشته جناب لطفي كاري ندارد، بلكه به شجاعتي كه وي صرف كرده و ديدگاه هاي خود درباره برخي افراد و موضوعات را بر كاغذ نشانده و انتشار داده است تأكيد مي كند. اكنون سخنان محمدرضا لطفي درباره شيوه كمانچه نوازي،  اعتقادات و يافته هايش در اين باره و نيز ديدگاه هايش درباره چند نوازنده نامي اين ساز انتشار عمومي يافته و فضايي را به وجود آورده است كه در صورت به ميدان آمدن ديگران، مي تواند بحثي را در فضاي يخ زده موسيقي ايران سبب شود. خوشبختانه نخستين پاسخ را جناب كلهر داده اند كه در همين پاسخ ضمن نقد سخنان جناب لطفي، برخي دانسته هاي جناب لطفي در اين باره به چالش كشيده شده است. اميد كه اين فضاي بركت خيز در سايه ادب و تواضع و البته صراحت گفتار و بدون تعارفات معمول تداوم يابد.
منبع :روزنامه همشهري
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 18:6  توسط حجت ملائی چافی   | 

 
        غلام قامت آن لعبت قباپوشم             که از محبت رویش هزار جامه قباست
 
                        

                         

                               

                             

                             

                                

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 11:54  توسط حجت ملائی چافی   |