تبليغاتX
به گیله لو خوش آمدید هر چقدر زمان پیش می رود و ایران عزیزمان از تموجات گونه گون به گونه ای اندک به آرامی می گراید، ارج و منزلت اعزه ای که نگهدار موسیقی چند صد ساله ما بوده اند و نیز باعث آرایش و پیرایش آن تاکنون، برایمان بیشتر و بیشتر به روشنائی می گراید. گیله لو را به تمامی دوستداران موسیقی تقدیم می کنم گیـله لـو
                         
                               استاد كيهان كلهر
كنسرت های كیهان كلهر در نیمه دوم فروردین ماه در سوئد آغاز می شود و قرار است ده كنسرت تكنوازی و بداهه نوازی و چند كارگاه موسیقی ایرانی در دانشگاه های این كشور برگزار كند.كلهر سال گذشته و ششم اسفند ماه، در دانشگاه های شیكاگو، ویرجینیا و چند مركز دانشگاهی دیگر،‌اثر تازه خود «شهر خاموش» را در قالب كنسرت های پژوهشی اجرا كرد. این قطعه برای كوارتت زهی و كمانچه ساخته شده بود كه در قالب پروژه راه ابریشم به سرپرستی یویوما اجرا شد. پس از آن كلهر به همراه استادان محمد رضا شجریان و حسین علیزاده و همایون شجریان یازده كنسرت در شهر های مختلف اروپاو آمریكا اجرا كرد
كلهر و "شجاعت حسین خان" درنیویورك.
همچنین قراراست كیهان كلهر و شجاعت حسین‌خان، از اساتید موسیقی سنتی ایران و هند،در نیویورك به بداهه‌نوازی بپردازند . كنسرت كلهر و شجاعت حسین خان سه شنبه پنجم اردیبهشت ساعت هشت شب در تالار جاز واقع در لینكن سنتر نیویورك ،برگزار می شود .كیهان كلهر نوازنده كمانچه ، با برنامه هایی كه پیش از این همراه با یویوما ،و بزرگان موسیقی ایرانی در كشورهای غربی به اجرا درآورده، نقش موثری در معرفی و رواج موسیقی ایرانی درغرب داشته است.
شجاعت حسین خان نیز نوازنده سیتار یا عود هندی نیز فرزند استاد ولایت خان نیز یكی از هنرمند برجسته درمیان نسل جوان نوازندگان شمال هند به شمارمی رود .كلهر در گفت وگویی عنوان كرده كه ایده های او در همكاری با شجاعت حسین خان تقریباً نیمی از كار را تشكیل می دهداو از اینكه ایده هایش صد در صد اجرا نمی شود، خوشحال است . اووقتی شجاعت حسین خان را انتخاب كرد عوامل بسیاری را در نظر گرفت. او از خانواده ای است كه هفت نسل قبلش نوازنده سیتار بودند و از این گذشته نوازنده هم نسل كلهر است و مشكلات جامعه امروز را می فهمد. او همیشه دوست داشته این پروژه با تساوی كامل آرا و ایده ها اجرا شود و هر چه اومی داند و كلهر نمی داند در این زمینه به كار گرفته شود. اونمی خواهد متكلم وحده باشد مگر در كار گروهی كه خودش آن را نوشته باشد.
اما ممكن است این سوال به وجود آید كه شناخت كلهر از شجاعت حسین خان چطور به وجود آمد؟
كلهر دراین باره گفته است وقتی در نیویورك زندگی می كرده هر از چندی كنسرت های موسیقی شمال هند را می دیده ومدت ها بودكه قصدداشته با نوازنده ای از فرهنگ دیگر كار كند. طرز نوازندگی شجاعت حسین خان، دیدش نسبت به موسیقی، آهنگ هایی كه می نوازد و رتبه ای كه در موسیقی هنری دارد باعث شد به او پیشنهاد همكاری بدهد.دراین برنامه ساندین داس نوازنده دیگر هندی با ساز طبلا، این بداهه نوازان را همراهی می كند. همچنین درآلبوم جدید داوود آزاد با عنوان او كیهان كلهر در بخشی ازاین آلبوم كمانچه نواخته است.
برگرفته ازوبلاگ كيهان كلهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 16:29  توسط حجت ملائی چافی   | 

 پس از علی تجویدی
همایون پور هم به جمع هنرمندان درگذشته  پیوست
منوچهر همایون پور ،خواننده موسیقی ایرانی  دهه 1330 ، شنبه شب گذشته، جهان فانی را وداع گفت.
همایون پور درسال1303دربروجرد متولد شد. پس از پایان تحصیلات متوسطه در سال 1322 در وزارت کشاورزی استخدام شد.

آغاز کار هنری همایون پور به سال 1324وبا اجرای آوازی در بی سیم (رادیو)باز می گردد.آشنایی او با استاد صبا درسال 1326 موجب پیشرفت سریع او در عالم موسیقی شد ودر تکوین شخصیت هنری وی بسیار تاثیر گذاربود.به طوری که بعدها ازوی به عنوان یکی از خوانندگان صاحب سبک ومسلط به شعر و ادبیات یاد می شد .همایون پور در مدت کوتاه فعالیت جدی و اجرایی خود در عرصه خوانندگی آثار جاودانی ساخت که در این میان می توان به قطعات نوای چوپان،رهگذر،حسرت عشق و... اشاره کرد.
وی در طول بیش از 60سال فعالیت در زمینه آواز به عنوان یکی از صاحبنظران به راهنمایی هنرجویان موسیقی می پرداخت .
وی از وزارت کشاورزی  به وزارت دارایی منتقل ودر سال 1354 بازنشسته شد.او تا چند سال پیش ازدواج نکرده بود و فرزندی نیز از خویش برجای نگذاشت.
خانه موسیقی در گذشت این هنرمند موسیقی را به جامعه موسیقیدانان، هنرمندان کشور و بویژه خانواده آن مرحوم تسلیت می گوید.

منبع :سايت موسيقي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 9:11  توسط حجت ملائی چافی   | 

يك سال با شجريان         
ديگر نمى توانم خودم باشم
                                                                                                                    
178329.jpg
«ديگر به هيچ كارى نمى رسم. همه از من توقع دارند. هرجا كه مى روم، مرا مى شناسند. ديگر نمى توانم خودم باشم. دائم چشم ها آدم را زيرنظر دارند. ديده ايد آدم وقتى از جايى رد مى شود كه پروژكتورها روشن است و بايد از زير نور پروژكتورها رد شود، چه قدر احساس ناراحتى مى كند! حتى همان ده بيست متر، چند كيلومتر به نظر مى رسد. ما هنرمندان تمام عمر زير نور پروژكتور نگاه زندگى مى كنيم. الان به خودم مى گويم آيا مى شود جايى بروم كه كسى مرا نشناسد! آزاد باشم. من مى خواهم براى خودم زندگى كنم اما نمى شود. گاهى آدم دلش براى خودش تنگ مى شود.»۱
در ترمينال پروازهاى داخلى اما كسى شجريان را نمى شناخت. ما چشم مى گردانديم و او را نمى ديديم، درحالى كه چند صندلى آن طرف تر كنار جوانى نشسته بود، شايد هم جوان در كنار او. «پروژكتورها» هنوز خاموش بود كه در گوشه و كنار متوجه كسى شدند كه چهره اش آشنا بود، جايى ديده بودندش يا بعضى به وضوح مى شناختندش. هنوز از تقاضاى گرفتن عكس و امضا خبرى نبود. نه در فرودگاه، نه در هتل و نه در خيابان هاى خلوت و خرابه بم. چرا مى گويند شجريان آدم متكبرى است؟ او كه اين طور نبود. ما از رفتار دوستانه اش و شوخ طبعى اش هر لحظه بيشتر شگفت زده مى شديم. .وقتى كه مثل يك ميزبان از ما پذيرايى مى كرد و از گرماى بم عذر مى خواست. مگر گرماى هوا تقصير او بود؟ حالا كارمان به جايى رسيده بود كه با يكديگر فكر مى كرديم چطور «پيشنهاد بى شرمانه مان» را در ميان بگذاريم تا اينكه على جهاندار خواسته ما را با او مطرح كرد. آواز شجريان آن شب در كنار درياچه مصنوعى ارگ جديد بم، حال ديگرى داشت. ما بى خود فكر كرده بوديم او از اين پيشنهاد برمى آشوبد. وقتى كه با تمام احساسش براى ما كه به رديف كناره درياچه نشسته بوديم و عابرانى كه از آنجا گذر مى كردند، مى خواند، حتماً دوست داشت كه بخواند. بعد از آواز، گرفتن عكس و امضا شروع شد و شجريان با روى باز از همه استقبال كرد. مردادماه بود كه آمديم پروژه باغ هنر بم را از نزديك ببينيم و بنويسيم تا مردم رنج ها و دردهاى سكنه بم را در روزهاى وقوع زلزله از ياد نبرند و غبار فراموشى را از اين واقعه كنار بزنيم. اين پروژه ناتمام مانده بود و بايد مردم كمك مى كردند تا تمام شود. يك مدرسه موسيقى به همراه يك كتابخانه، يك نمايشگاه، يك سالن اجتماعات و يك محوطه بزرگ تا به بم زندگى بياورد و به مردمش روحيه دهد. نپرسيديم كه آيا براى شهرى با اين همه ويرانى، ساخت مدرسه موسيقى اولويت دارد؟ او قبل از سئوال ما جواب داد: «باغ هنر بم قرار است به اين شهر زندگى بياورد. خيلى ها مى گويند مردم بم قبل از مدرسه موسيقى و سالن اجتماعات و كتابخانه، به سرپناه نياز دارند اما وقتى شور زندگى و روحيه اى وجود نداشته باشد، ميل به حيات از كجا مى آيد؟» اما آيا اين مدرسه براى اينكه خانواده هاى بمى فرزندان خود را براى يادگيرى موسيقى به آنجا بفرستند، ساخته مى   شود؟ اگر اين طور نباشد قرار است چه شورى در آنان برانگيزد؟ كسانى كه اعضاى خانواده خود را از دست داده اند و سرپناهى ندارند، وقتى به عمارت شكيل باغ هنر بم نگاه مى كنند، آيا دلشان پر از همان شورى مى  شود كه شجريان انتظار دارد يا اينكه حسرت و غبطه جاى آن را مى گيرد؟ يعنى كودكان بمى مى توانند به صورت رايگان پشت ميزهاى اين مدرسه بنشينند؟ هيچ كدام از اين سئوال ها از دهانمان بيرون نيامد. عزم جزم شجريان و فروغ چشمانش هنگامى كه به اين بناى نيمه كاره چشم مى دوخت، ترديدمان را از بين مى برد. نه! اين باغ حتماً به اين شهر زندگى مى آورد. كنار شهر متروكه، در ارگ جديد رستوران ها باز بودند و خيابان ها روشن از نور «پروژكتورها». ما در اتوبوس تمام حركات شجريان را زير نظر داشتيم، هنگامى كه مى گفت شبى از فكر حافظ و يكى از شعرهاى او خواب به چشمانش نيامده يا وقتى كه از او پرسيدند: «استاد نمى خواهيد BMW بخريد؟» و او گفت: «با كدام پول؟» ما از شجريان عكس مى گرفتيم و او از بم و خرابى هايش، از ارگ كه با شگفتى هايش در خاك فروريخت. كاش على جهاندار در ارگ اين پيشنهاد را با او مطرح كرده بود. «پروژكتورها» روشن بود. همان جوانى كه در فرودگاه كنار شجريان نشسته بود، اين بار روى صندلى روبه روى او در اتوبوس از شجريان مى خواست چندكلمه اى با پدرش صحبت كند كه آن طرف خط بى صبرانه و هيجان زده منتظر شنيدن صداى استاد بود. ما خون خونمان را مى خورد.
در هتل او وقت شناس تر از همه ما بود. به تقاضاى خبرنگاران براى مصاحبه جواب مثبت مى داد و به همه شماره تلفن همراهش را داد و شماره هاى تك تك ما را با اسم هايمان در تلفنش وارد كرد و گفت: «اگر با همين شماره ها به من زنگ بزنيد گوشى را بر مى دارم. به شماره هاى ناآشنا و غريبه جواب نمى دهم.» شجريان گفت فعلاً اجراى كنسرت در ايران براى كمك به تكميل پروژه يا به صورت مستقل منتفى است و در ايران فعلاً جز تكميل اين باغ كار ديگرى ندارد. روزهاى بعد كه به تهران برگشتيم عكس هايى را كه با شجريان انداخته بوديم به دوستان و آشنايان نشان داديم. او در تمامى عكس ها مى خنديد. تمام چيزهاى منفى را كه درباه او شنيده بوديم به فراموشى سپرديم. فكر كرديم دورى مردم از او باعث شده كه او را متكبر و خودخواه بنامند اما كدام خودخواهى؟ ما صفحات خود را در روزنامه به گزارش درباره اين سفر اختصاص داديم و با دادن شماره حساب بانكى شجريان از مردم براى تكميل اين پروژه درخواست كمك كرديم: «اگر ۵۰۰ هزار نفر هر كدام ۵ هزار تومان در اين صندوق بيندازند، پروژه تمام مى  شود.» شايعات اجراى كنسرت او به همراه پسرش همايون، حسين عليزاده و كيهان كلهر در تهران باعث شد به شجريان زنگ بزنيم. تلفن بوق مى زد و كسى جواب نمى داد. خبر درست بود اگرچه حتى ساعت هايى قبل از شروع برنامه ۷شبه آنان، شايعه برگزار نشدن كنسرت همچنان وجود داشت. هيچ كدام از عوامل اجرايى كنسرت به تلفن هاى ما جواب ندادند. در عوض اولين كسانى بوديم كه در سايت دل آواز بليت رزرو كرديم و اولين شب كنسرت در رديف يكى مانده به آخر طبقه همكف تالار وزارت كشور جا گرفتيم و از ويدئو پروژكتورها به شجريان ها، عليزاده و كلهر چشم دوختيم. عكاس هايى كه در بم شجريان را همراهى مى كردند و دقيقه اى او را راحت نمى گذاشتند، حق ورود با دوربين و عكسبردارى را نداشتند. فقط كسانى كه تعيين شدند مجاز به عكاسى بودند و در ميان آنها عكاسان خبرنگارى هم ديده مى شدند كه معلوم نبود چطورى توانسته اند با دوربين به داخل سالن بيايند. ما هم فرداى آن روز از عكس هايى كه آنها روى خبرگزارى هاى خود فرستاند، استفاده كرديم. «پروژكتورها» روشن بودند و همه به احترام استادان موسيقى ايران مدام برمى خاستند و مى نشستند. شنوندگانى كه از بازار سياه فروش بليت موفق بيرون آمدند و شنوندگانى كه بليت هاى خود را چند برابر قيمت خريدند. قيمت مجاز بليت ها از ۸ هزار تومان در گوشه هاى بالكن شروع مى شد و به ۲۰ هزار تومان در رديف هاى جلوى سالن مى رسيد. كنسرت به صورت مستقل برگزار مى شد و صدابرداران، عكاسان، فيلمبرداران و تمامى عوامل با برگزار كنندگان برنامه قرارداد بسته بودند. با ديدن دوربين هاى متعدد اميدوار شديم كه ماه هاى بعد دى وى دى اين كنسرت مثل كنسرت قبلى به دستمان برسد. دوستان و آشنايان بسيارى را در اين كنسرت ديديم و با ديدن بعضى از آنان شگفت زده شديم كه چطور به رغم بى علاقگى شان به موسيقى سنتى اينجا هستند؟ چطور بعضى از آنها بى اعتنا به اجراى موسيقى دلشان نمى آيد با تلفن همراهشان هنگام اجراى برنامه صحبت نكنند؟ آقايى پشت سر ما از بغل دستى اش مى پرسيد آن جوانى كه تنبك مى زند كيست و تعجب خود را با صداى بلند ابراز كرد وقتى كه نام همايون شجريان را شنيد. معلوم بود بعضى جوگير شده اند و آمده اند ببينند شجريان كيست؟  شب دوم كنسرت در هنگام اجراى برنامه ناگهان صداى ميكروفن ها براى چندمين بار پياپى قطع شد و شجريان به حالت قهر سالن را ترك كرد. «پروژكتورها» روشن شد. كادر حرفه اى كه استادان موسيقى ايران براى اجراى هر بخش در نظر گرفته بودند همان گونه عمل كرد كه مجريان برنامه هاى وزارت ارشاد در زمان موسيقى فجر. از فروش بليت گرفته تا صدابردارى، دكور صحنه، نورپردازى و... اما اين اتفاق نه تقصير مردم بود كه ساعت هاى متمادى در صف هاى طولانى خريد بليت ايستاده بودند و نه وزارت ارشاد كه هيچ دخالتى در اجراى اين برنامه جز صدور مجوز نداشت. پس شجريان با چه كسى قهر كرد؟ ناراحتى او و بقيه اعضاى گروه بيشتر از چند دقيقه طول نكشيد و برنامه ادامه پيدا كرد و با اجراى مرغ سحر پايان يافت. با اين جايزه مردم مشكلات صدابردارى را به فراموشى سپردند و از عطش شنيدن صداى شجريان، تار عليزاده و كمانچه كلهر سيراب شدند. شجريان با روزهاى اوج خود فاصله داشت. شايد به دليل خستگى سفر، شنيدن مسائل به وجود آمده در روزهاى قبل از كنسرت و حالا مشكلاتى كه تيم حرفه اى او نتوانسته  بودند از پس حل آن بربيايند و گروه صدابردار مشكل را به گردن طراح صحنه مى انداخت و طراح صحنه اظهار بى اطلاعى مى كرد. شجريان به هيچ كدام از تلفن هاى ما كه براى گوشى همراه او آشنا بود، پاسخ نداد. ما فقط مى خواستيم براى نامزد شدن آلبوم فرياد به عنوان بهترين آلبوم موسيقى سنتى جهان براى دريافت جايزه «گرمى» به او تبريك بگوييم اما چه نياز به اين تبريك ها؟ او حق داشت به تلفن ما جواب ندهد، چرا كه هر روز صدها تلفن اينچنينى آسايش را از او مى گيرند. ما هم با ديگران هيچ فرقى نداريم. او درعوض يك ماه بعد از كنسرت با كمك مشاوران مطبوعاتى خود يك جلسه مطبوعاتى در خانه هنرمندان ترتيب داد كه دوباره دوستان و آشنايان بى ارتباط با ماجرا هم در آن حضور داشتند، همين طور عكاسان و خبرنگارانى كه خيلى هايشان نتوانسته بودند در هيچ كدام از شب ها شاهد اجراى او باشند. به ما براى حضور در جلسه مطبوعاتى تلفن زده شد. ما دوباره اهميت پيدا كرده بوديم. شجريان بار ديگر از مردم خواست كه به پروژه باغ هنر بم كمك كنند. او گفت دست ما براى تكميل اين پروژه خالى است و مسائل به وجود آمده در كنسرت را به سكوت برگزار كرد. مسائلى كه باعث رنجش بسيارى شده بود و بايد حداقل توضيحى درباه آنها داده مى شد اما شجريان اين بار نه در مقام استاد آواز ايران بلكه در مقام مجرى يك پروژه ناتمام كه با موفقيت همراه نيست، سخن مى گفت. شايد هم علت و معلول مسائل پيش آمده آنقدر روشن بود كه نياز به توضيح نداشت. اين بار اما سئوال خود را از او پرسيديم: «آقاى شجريان اگر مردم بدانند كه ضرورت وجود باغ هنر در شهر بم چيست بيشتر كمك خواهند كرد.» «شوراى شهر بم از ما خواست كه اين پروژه را براى ساخت يك مدرسه موسيقى پيش ببريم وگرنه برايمان فرقى نمى كرد يتيم خانه بسازيم يا باغ هنر.» بعد از جلسه تا يك ساعت بعد شجريان همچنان مشغول عكس گرفتن با مشتاقان خود بود. «پروژكتورها» روشن شده بودند.«خودخواهى؟ در كجا و در چه مورد و چگونه؟ اگر خودخواهى را به اين معنا بگيريد كه من از مواضع هنرى خود، عدول نمى كنم، من اين را خودخواهى نمى دانم. من هميشه با هر هنرمندى كه كار كرده ام گفته ام اگر سليقه و نظرات مرا مى پذيريد با من كار كنيد، زيرا من از همه هنرمندان جوانى كه با آنها كار مى كنم، بيشتر در جامعه هنرى بوده ام. تجربه بيشترى دارم. از سال هاى قبل تاكنون من در قلب اين جامعه هنرى زندگى كرده ام و آن را بيش از ديگران مى شناسم. سابقه بيشترى دارم و بيش از ديگران در فعاليت هنرى تلاش كرده ام. منش هنرى و سليقه خاص خود را دارم و اين را از تجربه، كار و تلاش بسيار زياد به دست آورده ام؛ در ضمن علاقه مندان نشان داده اند كه سليقه مرا پذيرفته اند. به همين دليل، او بايد تجربه بيشتر و سليقه بهترى داشته باشد تا بخواهد سليقه و سبك هنرى خودش را بر من تحميل كند. البته به اين معنا نيست كه براى اظهارنظر آنها اهميتى قائل نيستم. اصلاً! من اعتقاد به تبادل تجربه و اظهارنظر دارم. ولى در نهايت، من مى خواهم خود درمورد كارهايم تصميم بگيرم كه چه آهنگى را به چه شكلى بخوانم. آيا شما اين را خودخواهى مى دانيد؟ من اگر اين وسواس را نداشتم، اين نمى شدم. اين سليقه و ديدگاهى است كه دارم. به كسى كه سليقه هنرى پايينى دارد اجازه نمى دهم بيش از حد در كار من دخالت كند. حس مى كنم راهم را درست تر از ديگران رفته ام و دلم نمى خواهد فرم كارم را ديگران عوض كنند. هيچ وقت آنها تجربه مرا نداشته اند.»۲
پى نوشت ها:
۱- راز مانا، ديدگاه ها، زندگى و آثار استاد آواز ايران، گفت وگو و تدوين محسن گودرزى، محمدجواد غلامرضا كاشى، على اصغر رمضانپور، چاپ دوم: ،۱۳۷۹ نشر كتاب افرا، صفحه ۲۱۶.
۲- همان، صفحه ۱۶۸.منبع :روزنامه شرق
+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 9:13  توسط حجت ملائی چافی   | 

هنر در خدمت هدایت

                

        ملک هيچگاه نمي ميرد 
                 (آخرين گفتگوي منتشر نشده با زنده ياد استاد اسدالله ملک)

 

اشاره :

اين مصاحبه در آخرين روزهاي زندگي هنرمند بزرگ و نوازنده چيره دست ويولون ، اسدالله ملک ، انجام شده است . وي خالق آثار ماندگاري چون گريه ليلي ، غروب کوهستان ، شهرآشوب و ... ميباشد .


 

«استاد اسدالله ملک با پنجه های آتشین»


من کار هنري را خيلي زود شروع کردم . پنج ساله بودم که برايم ويولن کوچکي تهيه کردند و به دستم سپردند. روز و شب من با موسيقي مي گذشت . چه شبها تا سحر بر بام خانه ملک مي نشستم و از ساز و موسيقي سخن مي گفتيم و مي شنيديم . آن موقع برادرم از سرشناس ترين شاگردان صبا و از همرازترين دوستان او بود . استاد صبا به خانه حسين مي آمد و آن خانه پاتوق بزرگان هنر موسيقي هم چون کلنل وزيري ، روح الله خالقي ،حسين خان يا حقي ، شکرالله قهرماني ، بانوي بي همتاي آواز قمر الملوک و ... شده بود . من که از همه کوچکتر بودم آن چنان محو سخنان و هنرنمايي شان مي شدم که همه آن بزرگان به تعجب و تحسين وارد رشته مي شدند تا جايي که هماي سعادت بر شانه من نشست و استاد صبا تعليم مرا پذيرفتند. آن موقع من کودک خردسالي بيش نبودم .
 

صبا را چگونه شناختيد ؟ رابطه شما با او چگونه بود ؟


صبا يک نمونه بود . نمونه اي تمام عيار از يک موسيقي دان و يک انسان راستين . او همه ي ما را شيفته خودش کرد . همه آن هايي را که دستي به ساز و گوشي به موسيقي داشتند. همه بي چون و چرا به مکتب پاک و ويژگي هاي اخلاقي و عاطفي او دل سپرديم .
مي دانيد که من جزو اولين شاگردان هنرستان عالي موسيقي بودم ، اما پيش از رفتن به هنرستان چون در خانواده اي اهل هنر و با زمينه هاي هنري پرورش يافته بودم ، با فوت و فن نوازندگي چندان مبتدي و بيگانه نبودم و همين آشنايي با حال و هواي ساز سبب شد که استاد لطف و عنايت خاصي نسبت به من داشتند و چون شور و اشتياق مرا مي ديدند و با دقت و نکته بيني هايي که داشتند استعدادم را احساس مي کردند، در آموزش هيچ نکته اي از موسيقي فروگذار نکردند...  

تأثير صبا بر موسيقي ايران بر هيچ کس پوشيده نيست . شما اين تأثير را چگونه مي بينيد ؟


صبا يک مکتب کامل است . او با همه ي ويژه گي هاي اخلاقي و هنري که داشت راهي را آغاز کرد که بي ترديد قابل اعتماد ترين مکتب موسيقي ايران است . تکنيک عالي ، حسن سليقه و نبوغ را در هم آميخته بود .ساز او لبريز بود از پاکي و زيبايي . از پوزيسيون هاي مختلف به بهترين شکل استفاده مي کرد. آرشه کشي او بي نظير بود . خوب خودتان مي دانيد که اين ساز مثل اسب وحشي است که به هر کسي رکاب نمي دهد . به قول پرويز يا حقي ويولن ساز رام نشدني است و ولي صبا بيشتر از همه دانست که چگونه اين ساز را رام کند و در خدمت موسيقي ايراني قرار بدهد. او حرکتي فراتر از همه ي جريان هاي موسيقي ايجاد کرده است . براي همين هم هست که شاگردان او جريان اصلي موسيقي امروز را شکل داده اند. او را مي توان معمار تحول موسيقي ايران دانست . چند سال پيش با محمود ميرزاده ( روزنامه نگار و گزارشگر ماهنامه فرهنگي هنري دبستان ) مصاحبه اي داشتم که مفصلأ راجع به صبا صحبت کردم . مي تواني به او مراجعه کني . زياد حوصله حرف هاي تکراري را ندارم .

 

در جريان موسيقي ملي ايران کلنل وزيري تا چه اندازه سهم دارد ؟


خوب شد به اين جريان اشاره کرديد . وزيري نت را به ايران آورد . به همين خاطر هم سهم بزرگي در موسيقي ايران بايد به او اختصاص بدهيم . صبا و وزيري روي نگاه ما به موسيقي تأثير عميقي گذاشتند . اما وزيري ( با همه اعتباري که من براي او قائل هستم ) بسيار شيفته تکنيک غرب شده بوده ولي صبا همان طور که در جواب پرسش قبل گفتم در پس تکنيک به دنبال حال بود .
استاد ملک : همان طور که همه جا گفته ام ،شناخت و درک من نسبت به موسيقي ايراني بيشتر موهون ارتباط و آشنايي با شماست به همين خاطر با شما خيلي راحتر مي توانم صحبت کنم . مي خواهم پرسشي را مطرح کنم که تا کنون با هيچ کدام از شاگردان صبا درميان نگذاشته ام .
 

شما به عنوان شاگرد اين استاد بزرگ کدام يک از آثارش را متعالي تر مي دانيد ؟


صبا با نگاه تيزبيني که داشت به زيبايي ها زودتر و عميق تر از ديگران دست پيدا مي کرد . گوش خودش را چنان تربيت کرده بود که زيبايي و اصالت را بهتر درک مي کرد . او نه تنها در موسيقي که در همه چيز به نهايت لطف و معنا مي رسيد . به همين خاطر هم هست که من با جرأت مي گويم که تمام آثارش در اوج هستند . من که نمي توانم بگويم مثلأ زرد مليجه از به زندان بهتر است ... 
 

يک شيطنت ژورناليستي .

 

آره درست مي گويي . چند وقت پيش هم از من پرسيدي که بعد از مرگ صبا چند بار به همسرو فرزندانش سر زده اي ؟ که من به حساب شيطنت تو گذاشتم ولي واقعيت اين است که من خودم را جداي از صبا نمي دانم . صبا پدر معنوي بود و من هم يا حقي و خرم و تجويدي ...يکي از پسران او هستم منتهي کوچکترين آنها . حالاچند بار به من به خاطر اينکه فرزند صبا هستم سر زده اي ؟!
 

حق با شماست .

 

حق با علي ( ع ) است (با خنده ) 
 

به فرزندان صبا اشاره کرده ايد . استاد عباس شاپوري مي گفت که صبا با همه شاگردان رفتاري پدرانه داشت ...
حالا اين پرسش براي من مطرح مي شود که با اين همه چرا همه شاگردان او به مقام استادي نرسيدند ؟



خيلي ها آمدند و شاگردي صبا کردند اما حق با شماست . خيلي ها به جايي که بايد نرسيدند علت آن هم اين است که آنها آمدند از صبا تقليد کردندو در سطح قالب آثار او ماندند . يعني عمق انديشه او را درک نکردند و البته زحمتي که آنها کشيدند ارزشمند است ....

 

شما جزو اولين گروه شاگردان هنرستان موسيقي بوديد . در هنرستان به غير از استاد صبا کدام يک از هنرمندان شما را تحت تأثير قرار مي دادند؟



استادان خالقي و حسين تهراني بيشتر از ديگران مرا تحت تأثير هنر و اخلاق خودشان قرار داده بودند و تا يادم نرفته بگويم که ضرب شناسي را از استاد تهراني آموختم . خيلي هم با ايشان برنامه اجرا کردم ....

 

باز گرديم به هنرستان موسيقي ...



يازده ساله بودم که هنرستان موسيقي ثبت نام کردم . هنرستان موسيقي در آن سال ها هنوز از طرف وزارت فرهنگ و هنر به رسميت شناخته نشده بود . آن روزها بعضي ها به ما مي گفتندکه وقت خود را بيهوده تلف نکنيد . وقتي ديپلم بگيريد هيچ کجا به شما کار نمي دهند . حتي به عنوان معلم ساده گروه سرود مدرسه هم شما را قبول ندارند و از اين حرف ها . ولي ما مثل خود استاد خالقي عاشق بوديم و عاشقي را چه کار به اين حرف ها . روزي که استاد خالقي تصميم به بنيان گذاري هنرستان گرفتند نه از جانب کسي حمايت شدند و نه خودشان آن قدر پول و امکانات داشتند که کار را شروع کنند . هنردوستي به نام سپانلو ، ملک شخصي خود را بدون گرفتن اجاره در اختيار استاد قرار دادند . استاداني که آن جا تدريس مي کردند تا مدت ها پول نمي گرفتند ، خلاصه همه کارها با نيروي عشق جلو مي رفت . ملک سپانلو که حالا ديگر به ساختمان هنرستان موسيقي تبديل شده بود يک سالن بزرگ داشت . وقتي شاگردان هنرستان به سال سوم نرسيدند همگي به حدي توانا شده بودند که مي توانستند در ارکستر انجمن موسيقي ملي نوازندگي کنن. مرحوم استاد خالقي پس از سه سال اولين کنسرت را ترتيب دادند. يادم مي آيد در شب اجرا وزير فرهنگ و هنر وقت و همچنين چند نفري از وکلاي مجلس حضور داشتند . در آن شب تاريخي ارکستر به رهبري مرحوم خالقي جند اثر از ساخته هاي خود استاد را اجرا کرد و مدعوين چنان محو برنامه شده بودند که پس از آن هنرستان به رسميت شناخته شد و حقوق و مزاياي مدرسين تا حدودي تأمين شد .

 

استادان هنرستان چه کساني بودند؟


آنان که هم استاد هنرستان بودند و هم نوازنده ارکستر انجمن عبارت بودند از استادان مرحوم ابو الحسن صبا ، مرحوم موسي معروفي ، مرحوم جواد معروفي ، مرحوم مهدي مفتاح ، مرحوم زرين پنجه ، مرحوم وزيري تبار ، مرحوم حسينعلي ملاح ، مرحوم حسين صبا ، مرحوم حسين تهراني ، مرحوم محمود ذوالفنون ، مرحوم محمد مير نقيبي و مرحوم بيگلري پور ( پدر منوچهر و محمد بيگلري پور ) . در ضمن گاهي هم مرحوم کلنل وزيري به هنرستان مي آمدند و کميسيون هايي به اتفاق استادان تشکيل مي دادند .

 

آن موقع چند سال داشتيد و موقعيت شما در هنرستان چگونه بود ؟



يازده سال داشتم که به هنرستان رفتم . قبلأ هم گفتم چون آن موقع ها حسين ملک از چهره هاي سرشناس موسيقي بود و من هم زير پر و بال او بودم خيلي از استادان مرا مي شناختند ....

از همان ابتدا با ويولن کار کرديد ؟

بله البته با کمانچه هم کار کرده ام همين طور چند ساز ديگر ولي همان طور که مي دانيد ويولن شد همه چيز من .

 

اگر قرار مي شد ويولن را با ساز ديگري عوض کنيد سراغ چه سازي مي رفتيد ؟



هيچ سازي قادر نيست براي من جاي ويولن را بگيرد . ببينيد ويولن علاوه بر تنوع لحن ها و امکانات و ظرفيت ها ي ديگري نظير قدرت و شدت و ضعف صدا دارد که در هيچ ساز ديگري نمي توانيم نمونه آن را پيدا کنيم .

 

خيلي ها معتقد ند که ويولن يک ساز غربي است و به خاطر همين ...



به اين حرف ها اعتنا نکن .

 

ولي سال ها بود که به خاطر همين برداشت ويولن از موسيقي ايران حذف شد .



من هميشه گفته ام با اين گونه حرف ها به شدت مخالفم . بي انصافي است که بگوييم تمامي آن چه صرفأ از نقشه جغرافيايي ما بيرون است با ما بيگانه است . ما ويولن را جذب کرده ايم به خاطر اين که زمينه جذب آن وجود داشته است .
اگر ويولن در موسيقي ما جايي باز کرده است علتش اين است که به خوبي تونسته خود را با موسيقي ما تطبيق بدهد . من ساز را يک وسيله براي بيان احساسات نوازنده مي دانم.ببينيد اگر شما يک ملودي غربي را با کمانچه و تار بزنيد باز هم مي توانيد بگوييد که تار و کمانچه چون غربي زدند غربي هستند ؟
صداي ساز معرف مليت ساز نيست . ويولن صد سال است که به ايران آمده و در اين فرهنگ ريشه دوانيده است و پسند مردم را به همراه داشته به طوري که نمي توان آن را از مجموعه موسيقي ايراني حذف کرد ، البته متاسفانه همان طور که اشاره کرديد چند سالي از طرف برخي کوشش هايي براي حذف اين ساز از گستره موسيقي ملي انجام شد که خوشبختانه ديديد که اين کوشش ها بي ثمر بود .
در آن سال ها براي من و براي ديگراني که مثل من فکر ميکردند پرسش هايي وجود داشت که عموما بي جواب ماند . مثلا ما را به اين خاطر که ويولن مي زديم غرب زده مي ناميدند حالا چرا خودم هم نمي دانم آموزش ويولن را در هنرستان قدغن کردند . اصلا اين ساز را با همه امکانات و ظرفيت هايش از صحنه اجرا هم کنار گذاشتند . من ابتدا اين موضوع را نمي دانستم . چند قطعه در ماهور و همايون ساخته بودم . براي دريافت مجوز ضبط و پخش به مرکز سرود و آهنگهاي انقلابي مراجعه کردم و در کمال تعجب ديدم که کارم مورد تصويب قرار نگرفت . آنها به من گفتند ويولن قدغن است . برويد قيچک يا کمانچه بنوازيد ؟ من که پيش از اين برخورد فکر ميکردم که با تغييراتي که در مديريت امور موسيقي ايجاد شده است شرايط بهتر از گذشته است و مرکز سرود ، مرکزي براي جذب آهنگسازان اصيل است و مسئولان اين مرکز مي توانند زمينه را براي درخشان ترين برنامه ها و موسيقي مهيا کنند ، خشکم زد ، گيج شدم ...

 

چه واکنشي در برابر آن ها نشان داديد ؟

 
هيچي . خيلي آرام و مودبانه از مرکز بيرون آمدم . البته مطمئن بودم که آنها روزي به
اشتباه خود پي مي بردند . به همين خاطر قطعاتي را که ساخته بودم کنار گذاشتم و به آموزش ويولن هم چنين ساختن و آماده کردن ( براي کنار گذاشتن ) قطعات جديد پرداختم .

 

هيچ موقع به پيشنهاد آنان عمل نکرديد که گفتند به جاي ويولن کمانچه بنوازيد ؟



نه . البته نه اين که با کمانچه مخالف باشم . هر سازي شخصيت ويژه خود را دارد. آنها ميگقتند که براي تقويت کمانچه ( ساز ملي ) بايد ويولن ( ساز غربي ) را کنار بگذاريم . ولي من هميشه با سياست اين به جاي آن مخالف بودم . به نظر من هم اين بايد باشد هم آن .

 

يعني شما با آنها که خواستار حذف کمانچه هستند مخالفيد ؟


بله . کاملا . کمانچه صداي بسيار مطبوعي دارد . برويد به زار هاي استاد بهاري و شاگردانش مراجعه کنيد تا پي به قدرت اين ساز ببريد . البته منکر ضعف ها و نارسايي هاي اين ساز در اجراي قطعات موسيقي ايراني نيستم . ولي معتقدم به جاي اين که آن را از سر خودمان باز کنيم بايد ضعف ها و نارسايي هاي آن را بشناسيم و براي رفع آنها تلاش کنيم .

 

خود شما در اين زمينه چه کوششي داشته ايد؟


من سالها با استاد ابراهيم قنبري مهه در اين زمينه همکاري داشته ام که ميتوانيد از خود استاد بپرسيد. البته گرفتاري هاي زياد من مانع از اين شد که تمام تلاش و ذهنم را معطوف به اين قضيه کنم ... اين را هم بگويم که تا جايي که قدرت داشتم براي بازگشت مجدد ويولن تلاش کردم . مخصوصا در زمان مديريت آقاي کلهر . ايشان هم خيلي تلاش کردند که اين ساز مجددا احيا شود و نوازندگي آن در مراکز آموزشي مثل هنرستان و دانشگاه و ... تدريس شود که اگر غير از اين باشد ضربه بزرگي به موسيقي ما مي خورد . اجازه بدهيد که از آقايان که همواره ميخواهند ساز مخالف بزنند بپرسم که آيا نمي دانيد که نوايي که ساز به گوش مي رسد مهم است نه شکل ظاهري آن ؟ آيا نميدانيد که بزرگترين استادان مورد تاييد ( خاصه اهل فن و مردم عادي ) مثل صبا و ياحقي ، خالدي، تجويدي و ... نوازنده همين ساز بودند و با همين ساز توانستند اين همه ملودي بکر و دلنشين خلق کنند . چه قدر خوب بود که به جاي اين گونه مخالفتها که نتيجه اي جز به هدر رفتن نيروها نداشته به مسائل مهم تري پرداخته مي شد .

 

شما با اين که هنرمندي در عرصه موسيقي اصيل ايراني هستيد ، پا را از عرصه سنت فراتر گذاشته ايد و آثاري در قالب هاي امروزي خلق کرده ايد .


وقتي همه چيز در حال تکامل است و زندگي در جنبش و حرکت است چرا من ايستاده باشم ؟ من ميگويم هنرمند بايد مثل پرنده اي باشد که به همه جا پر بکشد و همه چيز را ببيند و تجربه کند البته اين طور نباشد که هويت خود را از ياد ببرد و فريفته ي فرهنگ هاي نادرست اين و آن شود . هنرمند نبايد خودش را ببازد . اگر ميگويم که هنرمند بايد عرصه کاري اش را از خانه پدريش فراتر بکند فقط به خاطر اين است که به تکامل نزديک شود . من ميگويم که همه چيز بايد در خدمت فرهنگ خود ما باشد .

 

با توجه به وضعيت امروزي موسيقي اصيل آيا بيم از بين رفتن آن را نداريد ؟


من نگرانم . نگراني من هم از اين است که موسيقي ملي از بين برود و اين نگراني کمي نيست .من همواره بيم اين را دارم که جوانان ما با موسيقي که نه حتي با اسم جليل شهناز ، کسايي ، صارمي ، ورزنده و ... بيگانه شوند که اگر چنين شود عرصه براي رشد افراد بي صلاحيت هموار مي شود که متاسفانه تقريبا همين هم شده است . کساني در موسيقي پيدا شده اند که از ابتدايي ترين زمينه هاي ذوق و استعداد موسيقي بي بهره اند ...

 

جناب استاد ملک شما بداهه نواز ماهري هستيد . چگونه به اين مرحله از هنر رسيده ايد ؟


نميدانم چگونه بايد به اين پرسش پاسخ بدهم . يک چيزهايي در درون هنرمند است که با کلام نمي توان آنها را بيان کرد که من خوشبختانه تا حدودي توانسته ام با سازم آنها را بيان کنم . در بداهه نوازي گاه کيفيتي روي مي دهد که آن را مي توانيم الهام بخوانيم . در بعضي از لحظه ها چنان مجذوب عالم درون مي شود که انگار نوازنده مه منبع عظيمي از ملودي هاي ناشنيده متصل مي شود . البته الهام تنها براي کساني اتفاق مي افتد که مراحل اوليه ي کار و زحمت و تلاش را پشت سر بگذارند. الهام هميشه بصورت آفرينش ناگهاني روي نميدهد . اگر هنرمندي به مرحله اي ميرسد که واقعا حس ميکند چيزي به او الهام مي شود بايد دانست که پشت اين الهام سال ها کار و پشتکار خوابيده است . در موسيقي ايراني محتواي عاطفي خيلي مهم تر از فرم است . به همين خاطر هم هست که دو نوازنده مثل خالدي و تجويدي اگرچه هر دو شاگرد يک استاد هستند ولي در نوازندگي هر کدام سبک خاص خودشان را دارند . تجويدي يک جور ساز ميزند و خالدي جور ديگر ، همين جاست که بايد روي جنبه هاي عاطفي تاکيد بيشتري داشت .

 

به گمان من و همه آنهايي که آثار شما را شنيده اند " گريه ليلي " از جمله آثار ماندگار در موسيقي ملي است . آيا اين قطعه را بصورت بداه نواختيد ؟


بله . اين قطعه حاصل نوجواني من است . پانزده سال بيشتر نداشتم که گريه ليلي را نواختم . دوران جذبه و شور و حيرت که با حال و هواي نوجواني و غم و شادي هاي آن روزگار من در هم آميخته شد . شايد هم به همين دليل است که با ذوق و پسند گروههاي متفاوت سني و سليقه هاي مختلف هماهنگي دارد .

 

سياست گذاري صدا وسيما تا چه اندازه مورد تاييد شماست ؟


اصلا نيازي به گفتن من نيست . هر کسي پيچ راديو را باز کند خودش متوجه ميشود . من هميشه گفته ام صرف گذاشتن يک شعر فارسي روي آهنگي که هيچ وجه مشترکي با فرهنگ ما ندارد و تلفيقي است از آهنگهاي عربي ، ترکي ، اسپانيايي و ... نمي توان ادعا کرد که ما موسيقي ملي داريم . البته اي کاش به جاي پرداختن به اين گونه بحث ها که عموما انرژي را تلف ميکند فکري اساسي کرد . بايد با ساختن و شناختن و در عميق از موسيقي ملي ، موسيقي واقعي را ساخت ...

 

با اين که عملکرد اين رسانه مورد تاييدتان نيست چه اصراري براي ادامه همکاري تان وجود دارد ؟


من کسي نبودم که درجا بزنم . به قول بچه هاي پايين شهر بيدي نبودم که با اين باد که نه نسيم ها بلرزم. ماندم . ايستادم . همه سختي ها را به جان خريدم . خود من و دوستانم مثل جهانگير ملک ، فضل الله توکل ، منصور نريمان و ... سال ها در اين رسانه کار کرده بوديم . خون دل خورده بوديم . چرا بايد مي رفتيم ؟ نرفتيم . مانديم و کار کرديم . من يکي هيچ وقت دست از هنرم نميکشم تا روزي که بميرم. البته فکر ميکنم آن روز فارغ از قيل و قال زندگي بتوانم با خيال راحت کارم را ادامه بدهم (خنده). اين طور نيست ؟

 

انشاءالله که سالهاي سال سايه تان بر سر موسيقي گسترده باشد .


با اين همه بيماري که گريبان مرا گرفته فکر نميکنم به پايان سال هم بکشم ( متاسفانه استاد چند ماه پس از اين گفت و گو از دنيا رفت ) .

 

اگر بخواهيم که شما گلايه اي را از شنونده هايتان مطرح کنيد چه مي گوييد ؟

من کار خودم را کرده ام . گلايه اي براي خودم هم ندارم ولي يک مسئله خيلي من را رنج ميدهد و آن اين است که جامعه ما برخلاف هر آنچه از فرهنگ قدر شناسي که دم مي زند ، خيلي زود هنرمندان را فراموش ميکند ! سرنوشت مرتضي محجوبي ، محمودي خوانساري ، حسين تهراني ، منصور صارمي را ديديد؟ ديديد که چگونه در فراموشي مردند . شما مطبوعاتي هم بي تقصير نيستيد . شما که وظيفه تان حفظ و نگهداري فرهنگ ايراني است اسير مسائل روزمره شده ايد . همه چيزتان شده سياست . چه قدر زود فراموش کرديد هنرمنداني را که تمام زندگي شان را روي فرهنگ ايران زمين گذاشتند . همان هايي که به خاطر صداقت در هنرشان از نان شب و قوت و ذخيره شان غافل شدند .

 

به عنوان آخرين پرسش نگراني عمده شما چيست ؟


خيلي کار دارم . چند قطعه نوشته ام که بيماري مجال اجراي آن ها را از من گرفته است . کلي کار نيمه تمام دارم . کلي ملودي در ذهنم انباشته شده که ميترسم فرصتي براي پرداختن به آنها نداشته باشم . مريضي هم روز به روز بيشتر مرا ضعيف و ناتوان کرده است . براي همسر و فرزندم نگرانم . براي ماهور ( پسرم که مي خواستم به او موسيقي و ویولن بياموزم ) نگرانم . براي موسيقي ملي نگرانم . نه اين که فکر کني از اين نگرانم که فراموش شوم . نه ، چه اهميتي دارد که من فراموش شوم . اگر مردم ، اين اتفاق مي افتد . شب هفتی ، سالگردي ، يادي ، بعد هم تمام . انگار نه انگار که اسدالله بود و سازي... نه ، به اين سنت خو کرده ام . نگراني من از اين چيزها بزرگتر است . مي ترسم موسيقي ملي از بين برود . اين هم نگراني کمي نيست ...

 

جناب استاد از شما سپاسگذاريم که برخلاف ميل باطني تان براي گفت و گو ، اين چند بار مرا به حضور پذيرفتيد . از اين که خلوت شما را به هم زدم متاسفم .

تعارف را کنار بگذار . بنشين مي خواهم برايت ساز بزنم . سازم کوک کوک است . چه قدر تو دختر خوش شانسي هستي . کوک دشتي دارد ( مي ، دو ، لا ) . گريه ليلي را مي نوازم و مي دانم تو هم مثل من شيفته ي اين قطعه هستي . تو حتي روز تولدم آمدي و در مقابل شاخه گلي که به من دادي گفتي گريه ليلي را بنوازم . قطعه اي که ميدانم تو را خيلي غمزده مي کند . نکند تو هم مثل من به اين باور رسيده اي که اسدالله ملک به زودي مي ميرد .
 

نه اسدالله ملک هيچگاه نمي ميرد . که شهريار گفت آتشکده عشق کجا مي ميرد ؟

منبع: http://www.noteahang.com/sent/malek.htm

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1385ساعت 9:1  توسط حجت ملائی چافی   | 

   

     استاد محمد رضا شجريان

جان عشاق

  هماي اوج سعادت به دام ما افتد                              
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد                             
حباب وار براندازم از نشاط كلاه                           
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد                         
شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند                         
بود كه پرتو نوري به بام ما افتد                           
ملوك را چو ره خاكبوس اين در نيست                       
كي التفات مجال سلام ما افتد                               
چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم                         
كه قطره اي ز زلالش به كام ما افتد                        
خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز                      
كز اين شكار فراوان به دام ما افتد                           
ز خاك كوي تو هردم كه دم زند حافظ                       
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد                            
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي                        
بود كه قرعه دولت به نام ما افتد                           
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد                            
حباب وار براندازم از نشاط كلاه                           
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد                      
شبي كه ماه مراد از افق طلوع كند                      
بود كه پرتو نوري به بام ما افتد                       
ملوك را چو ره خاكبوس اين در نيست                   
كي التفات مجال سلام ما افتد                           
چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم                     
كه قطره اي ز زلالش به كام ما افتد                      
خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز                  
كز اين شكار فراوان به دام ما افتد                     
ز خاك كوي تو هردم كه دم زند حافظ                     
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد                        
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي                    
بود كه قرعه دولت به نام ما افتد                       

          

          نگارينا دل و جانم ته داري                           
          همه پيدا و پنهانم ته داري
          نمي دونم كه اين درد از كه ديرم        
         همين دونم كه درمانم تو داري


       تصنيف « جان عشاق »

     دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود
     تا كجا باز دل غمزده اي سوخته بود
     رسم عاشق كشي و شيوه شهر آشوبي
    جامه اي بود كه بر قامت او دوخته بود
    جان عشاق سپند رخ خود مي دانست
    وآتش چهره بدين كار برافروخته بود
    گرچه مي گفت كه زارت بكشم مي ديدم
    كه نهانش نظري با من دلسوخته بود
    كفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل

    در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود          

جان عشاق         

اهنگساز : پرويز مشكاتيان 

پيانو: زنده ياد استاد جواد معروفي

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1385ساعت 8:31  توسط حجت ملائی چافی   | 

 

                             علی تجویدی
       
                                           علي  تجویدی
 
               بیش از نیم قرن با موسیقی علي  تجویدی

 
                           A.Tadjvidi,A.Saba and M.Mahjoobi
                 
  تجویدی در رادیو در حال نوازندگی با صبا و محجوبی
 
 
اگرچه هنوز در نسل تجویدی و حتی نسلهای بعد از آن، این دست نوازندگان بطور جدی نوازنده ویولون کلاسیک نشدند؛ و چندین نسل بعد، نوازندگانی مانند رحمت الله بدیعی و شجاع الدین لشکرلو ظهور کردند که به طور جدی توانایی اجرای سولیستی ویولون ایرانی و کلاسیک غربی را توامان داشتند. (لازم به ذکر است به همین خاطرشجاع الدین لشکرلو نوازنده مورد علاقه مرحوم تجویدی بود)

اصولا نوازندگان یا آهنگسازان آن دوره در بند آن نبودند که در غرب فلان آهنگساز یا نوازنده چه می کند یا خود را بسنجند که مثلا فلان کس در ارکستراسیون کارهای بهتری دارد و باید به آن برسیم. شاید بتوان گفت اولین آهنگسازانی که چنین دغدغه هایی داشتند پرویز محمود و حسین ناصحی بودند که توانستند خود را با استانداردهای آهنگسازی جهانی مطابق کنند ولی پیگیری و ترویج جدی و عملی این جریان توسط استادانی مانند استوار، دهلوی، مسعودیه و پژمان در نسلهای بعد بود.

آهنگسازانی مانند تجویدی یا وفادار که در آنزمان به تحصیل موسیقی غربی می پرداختند در واقع هدفشان رسیدن به توانی بود که قدرت بیان بهتر احساسات و حالتهای درونی شان را داشته باشند و در این فکر نبودند که مثلا یک سونات یا سمفونی بسازند.

مرحوم تجویدی مدتی زیر نظر روح الله خالقی و سپس هوشنگ استوار (آهنگساز بزرگ ایران) به تحصیل علوم چند صدایی و آهنگسازی پرداخت مدتی هم نزد ضیاء مختاری به تحصیل ارکستراسیون پرداخت و به این ترتیب از آن پس بسیاری از آثارش را خود برای ارکستر تنظیم میکرد. (پیش از آن آثاری از تجویدی موجود است که با ارکسترهای کوچکی که در دهه 30 معمول بود بهره برده، ترکیب این ارکستر غیر معمول و تا حدی عجیب است؛ سازهای این ارکستر بیشتر ویولون، فلوت، کلارینت، درام و تنبک است)

 

  
نوازندگان مشهور ویولون در رادیو: مهدی خالدی، علی تجویدی، حبیب الله بدیعی، پرویز صدیقی پارسی(یاحقی) و همایون خرم
تجویدی در اجرای تکنوازیها و جواب آوازهایش با ویولون حالتهای مخصوص به خود داشت که دارای طمانینه و متانت خاصی که از شخصیت بزرگ او می آمد بود؛ سکوتها و قطع های مطبوع میان آوازهایش، تومانینه ای که در موسیقی نوازندگان و خوانندگان اصفهانی سراغ داریم را تداعی میکرد.

نوازندگی ویولون او بدون هیچ گونه حالت لمپنی و سبکی ای بود که در نوازندگی ویولون در زمان او بسیار مرسوم بود. سبکی که از ویولون مرحوم حسین یاحقی ایده گرفته و با سبکهای ویولون جیبسی و گاهی عربی مخلوط شده بود و باب دهان فیلمهای فارسی با آوازهای آنچنانی آنروزگار بود. ساز تجویدی همواره جایگاهش با این دست نوازندگان متمایز و بسیار شخیص و دور از غلو های زننده این دسته از نوازندگان بود.

تجویدی از محضر استادان زیادی در موسیقی، چه غربی و چه ایرانی بهره برد که گاه این اساتید از لحاظ سنی از او کوچکتر بودند و تجویدی هم در آن زمان شهرتی داشت، ولی بدون توجه به جایگاهش در محضر اساتید حاضر میشد و می آموخت.

تجویدی به جز ویولون با سه تار هم آشنایی داشت و گاه سه تار هم به دست میگرفت و زمزمه ای میکرد. چند سال پیش نیز آلبومی با سه تار و صدای استاد منتشر شد که اگرچه نشاندهنده توانایی های تکنیکی او نیست، ولی برای شنیدن موسیقی ناب او فرصتی شیرین است.

سه تار نوازی او با اینکه زیر نظر استاد صبا پیشرفته، چندان از سبک او پیروی نمیکند و همچون نوازندگی ویولونش که نه شبیه به استادش حسین خان یاحقی است نه استاد دیگرش صبا، مخصوص اوست.

                  A.Tadjvidi,F.Fakhredini and M.R.Shajarian
      
محمدرضا شجریان، فرهاد فخرالدینی و علی تجویدی
 
علی تجویدی پس از انقلاب سالها فقط در خلوت خود و گاهی در مجلسهای بزرگداشت اساتید موسیقی، دست به ساز میبرد و فعالیت مهمی نداشت، تا اینکه به همت شاگرد قدیمی خود، فرهاد فخرالدینی با هدف راه اندازی ارکستر ملی باز شروع به کار کرد که آثار گرانبهای دیگری تقدیم به موسیقی ایران کرد.

استاد علی تجویدی پیر موسیقی ایران و همنواز بزرگترین چهره های موسیقی ایران همچون طاهرزاده، جلیل شهناز، ابوالحسن صبا، سعادتمند قومی، ادیب، حسن کسایی، مرتضی محجوبی،محمدرضا شجریان و ... همچنین جزو اولین هنرمندانی بود که زمان تاسیس رادیو بصورت زنده به اجرای موسیقی میپرداخت و از آنزمان تا انتشار آثارش روی CD سالها در راه اعتلای موسیقی تلاش کرد. تالیفات او به همراه آثار صوتیش نشاندهنده مردی خستگی ناپذیر و سختکوش است که سالها کمر به خدمت موسیقی ایران بسته.  سجاد پورقناد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 9:19  توسط حجت ملائی چافی   |